اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.7K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
قبلا چجوری زندگی یه عالم هیجان داشت؟
واقعا این چه پاییزیه؟ انگار هفته اخر اسفنده لعنتی...
من و قهوه و سیگار و صبح خلوت بهترین دوستای همیم و هیچ وقت با هم کات نمیکنیم مگر اینکه معده بینمون و بهم بزنه.
رابطه من با مامانم مثل رابطه دوتا آدمه تو اتوبوس که یکی بلند شده صندلی‌شو داده به اون یکی. همین.
وقتی این دخترایی که با مامانشون خیلی صمیمی‌ان و میبینم انگار دارم یه فیلم چینی میبینم بدون زیرنویس.
اتفاق باید بیافته که من از پسش بربیام؟ یا باید از پسش بربیام که اتفاقی بیافته؟
حتی دیگه نمیدونم باید چه احساسی داشته باشم. کافی نیست؟
همه دست بدست هم بدید من اون اپلیکیشن منحوس و دوباره نریزم.
آرامش واقعی، شاید اینه که بفهمی لازم نیست همه‌چیز حل بشه، همه‌چیز معنی داشته باشه یا همه‌چیز درست باشه؛ بعضی چیزها فقط هستن که تجربه شن. نه معنایی دارن و نه درست یا غلط هستن.
قبلا آلارم گوشیم اریک ساته بود. هر روز صبح با یه حالت در انتظار گودویی از خواب بیدار میشدم و استوارت تو سرم میگفت: ما خوشحالیم. ما خوشحالیم و استراگون میگفت: حالا که خوشحالیم چی کار کنیم؟ و این بدترین نوع بیدار شدن صبح بود. الان آلارم گوشیم آهنگ اول مری پاپینزه. یه شهر از تاریکی و خوابآلودگی در میاد و یه روز تازه رو شروع میکنه. بعدشم خب یه قاشق پر شکر کمک میکنه دارو پایین بره.
"امروز بیشتر از یک هفته است که حموم نرفتم و هنوز بو ندادم. فقط موهام خیلی بد شد که دیشب شونه کردم و حالا بیشتر چرب به نظر میاد. حقیقتا نمیدونم چرا اینقدر حموم رفتن برام سخته. شاید مثل همون حرفیه که پسر چشم پزشک زد که اینکه چیزی اهمیت نداره نشونه افسردگیه. و خب واقعا از یه چشم پزشک که وقتی بهش گفتم یه عکس قشنگ چشم بهم نشون بده و عمل آب مروارید نشون داد به منی که تا پارسال قکر میکردم ژلوفن میفهمه باید کجا رو خوب کنه؛ نباید توقع داشته باشم تشخیص درستی رو وضعیتم بذاره. بماند که وقتی بهش گفتم یک هفته است حموم نرفتم باور نکرد و فکر کرد دارم دروغ میگم برای اینکه باهاش نخوابم. در نهایت هم اتفاقی نیافتاد و من خوابیدم و صبح که بیدار شدم نبود و الان سه روز گذشته و هنوز حموم نرفتم و هنوزم هیچی دیگه اهمیت نداره و کاش برم حموم.
واقعیتش حس می‌کنم نمی‌صرفه. یعنی خب خونه کثیفه. اول باید خونه رو تمیز کنم. چرا؟ نمیدونم. بعد چون خیلی وقته خونه رو تمیز نکردم باید دیپ کیلین کنم و اونم وقت میبره و من وقت ندارم و اصلا نیستم خونه که بتونم تمیزش کنم و خودمم در نتیجه تمیز نمیکنم چون نمیصرفه. منطق؟ عزیزم چی و به کی میخوام ثابت کنم؟ آدمیزاد در اذیته کلا. همه زندگی اذیتای اینجوریه اصلا."
یادم رفت بهش بگم فیلم پنجم لیست ساعتها بود.
خیلی وقتا به خودم یاداوری میکنم "اتفاق" همونقدری که برای تو افتاده، "تو" هم برای اتفاق می‌افتی. پس سرت بالا باشه.
اشک‌های قرمز
یادم رفت بهش بگم فیلم پنجم لیست ساعتها بود.
و یادمم رفت که نباید به هوسم اهمیت بدم و ببینمش. چون به محض اینکه مونولوگ اولشو شنیدم و اون موسیقی لعنتی و اشک تو چشام جمع شد و فحش دادم به پاییز. چون افسرده بودن تو یه روز آفتابی به مراتب بی ربط تر و سخت تره.
"میشه با هم تو یه پروسه عاطفی دردناک باشیم؟"
"با قلب آهنی به جنگ زندگی بروید. زیستن نوازش شدن نیست"
"به خودم اجازه ندادم"
به کد مورس نوشته بود:
آیا اندوهت پایان یافت؟
به زبان الفیش نوشته بودم:
هیچ چیز پایدار نیست.
Forwarded from ناپیرو
«دوس‌پسر ساناز پیش فیل رایلی‌ه الان.»
تفنگ برداشتم دونه دونه پروانه ها رو با تیر میزنم. تور راحت تر نبود؟
پشیمون نمیشی.
_ چهارمین مستند روز را پلی می‌کند_