🔹احکام ناظر به مشاهده
ویژگی مهم دوم مشاهده در زمینه علمی که نگرش ساده اندیشانه آن را نادیده می گیرد ماهیت احکام ناظر به مشاهده است. دانشمندان باید مشاهدات خود را در قالب زبان بیان کنند، ولی زبانی که ایشان برای بیان احکام ناظر به مشاهده از آن استفاده می کنند همواره در دل خود مفروضاتی نظری دارد. حکم ناظر به مشاهده ای وجود ندارد که به کلی فارغ از جانبداری و پیش داوری باشد: احکام ناظر به مشاهده ((گرانبار از نظریه))[theory laden] اند. به عنوان مثال، حتی در حکمی پیش پا افتاده نظیر ((فلانی به سیم لخت دست زد و برق اورا گرفت)) فرض بر این است که چیزی به نام برق وجود دارد که ممکن است خطرناک باشد. گوینده این حکم با استعمال کلمه ((برق)) نظریه کاملی را درباره علل و آسیب وارد شده به شخصی که دست به سیم می زند مسلم می گیرد. لازمه فهم تام و تمام این حکم، فهم نظریه هایی هم در زمینه برق و هم در زمینه فیزیولوژی است. در نحوه توصیف رخدادها مفروضاتی نظری مندرج است. به تعبیری دیگر، احکام ناظر به مشاهده، تجربه ما را به شکلی خاص طبقه بندی می کنند، ولی این یگانه نحوه ای نیست که می توانیم تجربه خوبیش را طبقه بندی کنیم.
انواع احکام ناظر به مشاهده ای که عملا در عرصه علم بیان می شوند نظیر((گرما در ساختمان مولکولی مواد اثر می گذارد))، متضمن نظریه هایی کما بیش پر طول و تفصیل و پیچیده اند. نظریه همواره مقدم است: نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی در این فرض خویش مشاهده عاری از جانبداری و پیش داوری همواره بر نظریه تقدم دارد کاملا از جاده صواب منحرف شده است. این که چه چیز را ببیند معمولا بستگی دارد به این که چه می دانید، و کلماتی که شما برای توصیف آنچه اختیار می کنید همواره متضمن نظریه ای هستند درباره ماهیت آنچه میبینند. اینها دو واقعیت گریزناپذیر درباره ماهیت مشاهده اند که بنیاد مفهوم مشاهده عینی، عاری از پیش داوری و بی طرفانه را برمی اندازند.
📚الفبای فلسفه
👤نایجل واربرتون
ترجمه: مسعود علیا
@ReligionandScience2021
ویژگی مهم دوم مشاهده در زمینه علمی که نگرش ساده اندیشانه آن را نادیده می گیرد ماهیت احکام ناظر به مشاهده است. دانشمندان باید مشاهدات خود را در قالب زبان بیان کنند، ولی زبانی که ایشان برای بیان احکام ناظر به مشاهده از آن استفاده می کنند همواره در دل خود مفروضاتی نظری دارد. حکم ناظر به مشاهده ای وجود ندارد که به کلی فارغ از جانبداری و پیش داوری باشد: احکام ناظر به مشاهده ((گرانبار از نظریه))[theory laden] اند. به عنوان مثال، حتی در حکمی پیش پا افتاده نظیر ((فلانی به سیم لخت دست زد و برق اورا گرفت)) فرض بر این است که چیزی به نام برق وجود دارد که ممکن است خطرناک باشد. گوینده این حکم با استعمال کلمه ((برق)) نظریه کاملی را درباره علل و آسیب وارد شده به شخصی که دست به سیم می زند مسلم می گیرد. لازمه فهم تام و تمام این حکم، فهم نظریه هایی هم در زمینه برق و هم در زمینه فیزیولوژی است. در نحوه توصیف رخدادها مفروضاتی نظری مندرج است. به تعبیری دیگر، احکام ناظر به مشاهده، تجربه ما را به شکلی خاص طبقه بندی می کنند، ولی این یگانه نحوه ای نیست که می توانیم تجربه خوبیش را طبقه بندی کنیم.
انواع احکام ناظر به مشاهده ای که عملا در عرصه علم بیان می شوند نظیر((گرما در ساختمان مولکولی مواد اثر می گذارد))، متضمن نظریه هایی کما بیش پر طول و تفصیل و پیچیده اند. نظریه همواره مقدم است: نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی در این فرض خویش مشاهده عاری از جانبداری و پیش داوری همواره بر نظریه تقدم دارد کاملا از جاده صواب منحرف شده است. این که چه چیز را ببیند معمولا بستگی دارد به این که چه می دانید، و کلماتی که شما برای توصیف آنچه اختیار می کنید همواره متضمن نظریه ای هستند درباره ماهیت آنچه میبینند. اینها دو واقعیت گریزناپذیر درباره ماهیت مشاهده اند که بنیاد مفهوم مشاهده عینی، عاری از پیش داوری و بی طرفانه را برمی اندازند.
📚الفبای فلسفه
👤نایجل واربرتون
ترجمه: مسعود علیا
@ReligionandScience2021
مطالعات یک گروه تحقیقاتی به سرپرستی یک نیوروساینتیست راجع به آگاهی:
Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism”.
https://www.originsofconsciousness.com/origins-of-consciousness/is-there-an-infinite-mind-hoffman
مقالهای جالب از کریستوفر کوخ:
Consciousness: here, there and everywhere?
Giulio Tononi and Christof Koch.
https://royalsocietypublishing.org/doi/full/10.1098/rstb.2014.0167
Is Consciousness Everywhere?
https://thereader.mitpress.mit.edu/is-consciousness-everywhere/
@ReligionandScience2021
Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism”.
https://www.originsofconsciousness.com/origins-of-consciousness/is-there-an-infinite-mind-hoffman
مقالهای جالب از کریستوفر کوخ:
Consciousness: here, there and everywhere?
Giulio Tononi and Christof Koch.
https://royalsocietypublishing.org/doi/full/10.1098/rstb.2014.0167
Is Consciousness Everywhere?
https://thereader.mitpress.mit.edu/is-consciousness-everywhere/
@ReligionandScience2021
Origins of Consciousness
Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism” — Origins of…
The fundamental nature of reality, Hoffman theorizes, is comprised of an infinite network of interacting conscious agents.
قبل از توضیح مدل ارائه داده شده به نام تئوری تقلیل عینی هماهنگ ( Objective Orchesterated Reduction ) یا OOR توسط پنروز و همروف ، لازم است دو واژه ی زیر را توضیح دهیم:
1_ Computability
2_non computabilty
این 2 واژه را جناب راجر پنروز ( ریاضیدان ، فیزیکدان و کیهان شناس بزرگ آکسفوردی و برنده ی جایزه نوبل ) در کتاب "ذهن جدید امپراتور" (Emperor's New mind)، همچنین در کتاب "سایه ذهن" (shadow of Mind) و ایضاً در اکثر سخنرانی های خویش از آن استفاده میکند.
در تئوری ذهن یا
Computational theory of mind
دو دیدگاه وجود دارد:
1_ اولین نظریه این است که مغز انسان یک "کامپیوتر بیولوژیک" است و بس، همچنین کار آن فقط محاسبه می باشد دقیقا مثل کامپیوتر . این محاسبات الگوریتمیک عمل میکنند و واژه علمی آن {computability} می باشد. این دیدگاه فیزیکالیست ها و یک دیدگاه ماتریالیستی می باشد.
2_ دومین دیدگاه که پنروز از آن دفاع میکند مخالف تئوری بالا است. پنروز با ارائه قضایای ناتمامیت اول و دوم گودل و همچنین با مثال هایی مختلف از قبیل (penrose tilling) نشان میدهد که مغز و ذهن انسان فرا الگوریتمیک است و بر خلاف کامپیوتر که نمی فهمد چگونه و چرا عمل میکند، انسان در حل مسائل می فهمد که چرا و چگونه عمل میکند. پنروز تفاوت فاحش را در آگاهی یا "Consciousness" انسان می بیند که کامپیوتر فاقد آن میباشد. وی میگوید که به دلیل وجود آگاهی در انسان مغز انسان غیرقابل محاسبه یا (non computable) است. به عبارت دیگر ذهن انسان معادل یک کامپیوتر یا "turing machine" عمل نمیکند.
خوب برویم سر تئوری OOR یا همان اُرک آر Orch OR. همروف و پنروز با ارائه این مدل ادعا میکنند که آگاهی در انسان ورای فیزیک کلاسیک است که قابل محاسبه می باشد و همچنین جواب آن را باید از مکانیک کوانتومی بیرون کشید. طبق این تئوری، آگاهی از حالت های کوانتومی موجود در میکروتوبول ها یا ریزلوله های عصبی است و طی یک سری عملیات کوانتومی در مغز ، ما آگاهی را دریافت میکنیم. همچنين دریافت آگاهی نتیجه ی فُروپاشی یا تقلیل تابع موج ( Collapse of the wave function ) در "مایکروتوبولها" یا ریزلوله های نورون ها در مغز است. وقتی که این رُمبش (فروریزش) دسته جمعی اتفاق میافتد ، انسان دریافت آگاهی از خارج خودش را دارد و این پروسه دائماً در حال تمدید و رخ دادن است.
همان طور که گفتیم ، بن مایه نظریه ی اُرک-اُر در رخ دادن فرآیند فرو ریزش (تقلیل) تابع موج کوانتومی در نورون های عصبی است. این رویداد در ارتباط با حالات وابستگی کوانتومی در مولکولی زیستی به نام توبولین (tubulin) می باشد. در نظریه OOR آنچه رخ می دهد این است: آگاهی زمانی به وجود می آید که یک سیستم به میزان کافی سازماندهی شده باشد (در اینجا مولکول های توبولین ) سیستم مذکو باید قادر باشد که میان اجزاء خود دچار حالت وابستگی کوانتومی شود. سیستم مذکور باید بتواند حالت وابستگی کوانتومی را حفظ کند ( از محیط ایزوله بماند ) این سیستم می تواند به طور خودبخودی دچار تقلیل هماهنگ تابع موج شود (فرآیند خود تقلیلی). این فرآیند خود تقلیلی بر اساس نظریه پنروز، فرآیندی محاسبه ناپذیر ( نه تصادفی) است و بنابراین زمان “دقیق” تقلیل موج سیستم قابل محاسبه نمی باشد. فرآیند خود تقلیلی در سیستم (مجموعه های میکروتوبولین در نورون عصبی ) موجب ایجاد موج های متوالی تقلیل و در نهایت ایجاد آبشار آگاهی می شود . با استفاده از نظریه گرانش کوانتومی ، آستانه زمان تقلیل موج سیستم را می توان محاسبه کرد. یعنی زمان لازم برای ایجاد حالت وابستگی کوانتومی میان توبولین ها. توبولین ها مولکول های قطبیت پذیر در داربست سلول عصبی هستند که در مجموعه هایی ریز لوله های اسکلت سلولی را تشکیل می دهند و در طول زواید نورون ادامه دارند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
1_ Computability
2_non computabilty
این 2 واژه را جناب راجر پنروز ( ریاضیدان ، فیزیکدان و کیهان شناس بزرگ آکسفوردی و برنده ی جایزه نوبل ) در کتاب "ذهن جدید امپراتور" (Emperor's New mind)، همچنین در کتاب "سایه ذهن" (shadow of Mind) و ایضاً در اکثر سخنرانی های خویش از آن استفاده میکند.
در تئوری ذهن یا
Computational theory of mind
دو دیدگاه وجود دارد:
1_ اولین نظریه این است که مغز انسان یک "کامپیوتر بیولوژیک" است و بس، همچنین کار آن فقط محاسبه می باشد دقیقا مثل کامپیوتر . این محاسبات الگوریتمیک عمل میکنند و واژه علمی آن {computability} می باشد. این دیدگاه فیزیکالیست ها و یک دیدگاه ماتریالیستی می باشد.
2_ دومین دیدگاه که پنروز از آن دفاع میکند مخالف تئوری بالا است. پنروز با ارائه قضایای ناتمامیت اول و دوم گودل و همچنین با مثال هایی مختلف از قبیل (penrose tilling) نشان میدهد که مغز و ذهن انسان فرا الگوریتمیک است و بر خلاف کامپیوتر که نمی فهمد چگونه و چرا عمل میکند، انسان در حل مسائل می فهمد که چرا و چگونه عمل میکند. پنروز تفاوت فاحش را در آگاهی یا "Consciousness" انسان می بیند که کامپیوتر فاقد آن میباشد. وی میگوید که به دلیل وجود آگاهی در انسان مغز انسان غیرقابل محاسبه یا (non computable) است. به عبارت دیگر ذهن انسان معادل یک کامپیوتر یا "turing machine" عمل نمیکند.
خوب برویم سر تئوری OOR یا همان اُرک آر Orch OR. همروف و پنروز با ارائه این مدل ادعا میکنند که آگاهی در انسان ورای فیزیک کلاسیک است که قابل محاسبه می باشد و همچنین جواب آن را باید از مکانیک کوانتومی بیرون کشید. طبق این تئوری، آگاهی از حالت های کوانتومی موجود در میکروتوبول ها یا ریزلوله های عصبی است و طی یک سری عملیات کوانتومی در مغز ، ما آگاهی را دریافت میکنیم. همچنين دریافت آگاهی نتیجه ی فُروپاشی یا تقلیل تابع موج ( Collapse of the wave function ) در "مایکروتوبولها" یا ریزلوله های نورون ها در مغز است. وقتی که این رُمبش (فروریزش) دسته جمعی اتفاق میافتد ، انسان دریافت آگاهی از خارج خودش را دارد و این پروسه دائماً در حال تمدید و رخ دادن است.
همان طور که گفتیم ، بن مایه نظریه ی اُرک-اُر در رخ دادن فرآیند فرو ریزش (تقلیل) تابع موج کوانتومی در نورون های عصبی است. این رویداد در ارتباط با حالات وابستگی کوانتومی در مولکولی زیستی به نام توبولین (tubulin) می باشد. در نظریه OOR آنچه رخ می دهد این است: آگاهی زمانی به وجود می آید که یک سیستم به میزان کافی سازماندهی شده باشد (در اینجا مولکول های توبولین ) سیستم مذکو باید قادر باشد که میان اجزاء خود دچار حالت وابستگی کوانتومی شود. سیستم مذکور باید بتواند حالت وابستگی کوانتومی را حفظ کند ( از محیط ایزوله بماند ) این سیستم می تواند به طور خودبخودی دچار تقلیل هماهنگ تابع موج شود (فرآیند خود تقلیلی). این فرآیند خود تقلیلی بر اساس نظریه پنروز، فرآیندی محاسبه ناپذیر ( نه تصادفی) است و بنابراین زمان “دقیق” تقلیل موج سیستم قابل محاسبه نمی باشد. فرآیند خود تقلیلی در سیستم (مجموعه های میکروتوبولین در نورون عصبی ) موجب ایجاد موج های متوالی تقلیل و در نهایت ایجاد آبشار آگاهی می شود . با استفاده از نظریه گرانش کوانتومی ، آستانه زمان تقلیل موج سیستم را می توان محاسبه کرد. یعنی زمان لازم برای ایجاد حالت وابستگی کوانتومی میان توبولین ها. توبولین ها مولکول های قطبیت پذیر در داربست سلول عصبی هستند که در مجموعه هایی ریز لوله های اسکلت سلولی را تشکیل می دهند و در طول زواید نورون ادامه دارند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
فیزیکدان نظری مکس تگمارک، به تئوری OOR پنروز_همروف نقد وارد کرد و گفت: درجه حرارت مغز برای فروپاشي کوانتومی ( quantum collapse ) زیاد است پس محال است که تئوری ORCH OR باشد .
این مقاله ی پروفسور کوخ هم به تئوری تقلیل عینی هماهنگ پنروز_همروف نقدهایی وارد کرده است:
https://brainethics.wordpress.com/2006/04/03/koch-on-against-quantum-consciousness-theory/
ولی بعد ها ، جناب همروف جواب تگمارک را دقیق طی یک کنفرانس داد ، با ارائه ی شواهدی در گیاهان و غیره:👇👇
@ReligionandScience2021
این مقاله ی پروفسور کوخ هم به تئوری تقلیل عینی هماهنگ پنروز_همروف نقدهایی وارد کرده است:
https://brainethics.wordpress.com/2006/04/03/koch-on-against-quantum-consciousness-theory/
ولی بعد ها ، جناب همروف جواب تگمارک را دقیق طی یک کنفرانس داد ، با ارائه ی شواهدی در گیاهان و غیره:👇👇
@ReligionandScience2021
BRAINETHICS
Koch on (= against) quantum consciousness theory
In the most recent issue of Nature (March 30) Christof Koch and Klaus Hepp offer a critique of theories, such as Roger Penrose and Stuart Hameroff's, that human consciousness invoke quantum pr…
حرف مکس تگمارک و دفاعیه همروف زیر آن.
http://citeseerx.ist.psu.edu/viewdoc/download?doi=10.1.1.688.8100&rep=rep1&type=pdf
این استدلال همروف علیه نقد مکس تگمارک است و نوشته که وقتی من ایراد تگمارک را نشان راجر پنروز دادم، پس از آن ، پنروز ردیه ی تگمارک را مسخره دانست.
Discovery of quantum vibrations in 'microtubules' inside brain neurons supports controversial theory of consciousness.
https://www.sciencedaily.com/releases/2014/01/140116085105.htm
این هم مدرک در دفاع از رخ دادن ارتعاشات کوانتمی در مغز است که مکس تگمارک ادعا میکرد به علت گرما نمیتوانند وجود داشته باشند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
http://citeseerx.ist.psu.edu/viewdoc/download?doi=10.1.1.688.8100&rep=rep1&type=pdf
این استدلال همروف علیه نقد مکس تگمارک است و نوشته که وقتی من ایراد تگمارک را نشان راجر پنروز دادم، پس از آن ، پنروز ردیه ی تگمارک را مسخره دانست.
Discovery of quantum vibrations in 'microtubules' inside brain neurons supports controversial theory of consciousness.
https://www.sciencedaily.com/releases/2014/01/140116085105.htm
این هم مدرک در دفاع از رخ دادن ارتعاشات کوانتمی در مغز است که مکس تگمارک ادعا میکرد به علت گرما نمیتوانند وجود داشته باشند.
ادامه:👇🏼👇🏼
@ReligionandScience2021
👍1
دانشگاه کمبریج (Cambridge) انگلستان هم اعلام کرد که شواهد نشان می دهد ذهن و آگاهی (Consciousness) انسان فراتر از مغز است :👇🏼👇🏼
It’s sometimes assumed that it’s obvious what consciousness is, and the only question is how it is embodied in the brain,” says Professor Tim Crane. “But many people now recognise that it’s not clear what it means to say that something has a mind, or is capable of thought or conscious experience.
ترجمه:
گاهی ادعا میشود واضح و مشخص است که آگاهی چیست، و تنها سوال باقی مانده این است که چطور توسط مغز ایجاد میشود ، به گفتهی پروفسور تیم کرین . اما تعداد زیادی اکنون تصدیق میکنند که مشخص نیست وقتی میگوییم چیزی دارای ذهن است، یا دارای توانایی تفکر و تجربهی آگاهانه است به چه معناست.
“That doesn’t mean we are interested in proving the existence of the immortal soul, or defending any religious doctrine – we are interested in the idea that the brain’s-eye view isn’t everything when it comes to understanding the mind.
ترجمه:
این بدان معنا نیست که ما علاقمند هستیم وجود #روح جاودان را اثبات کنیم و یا از آموزههای دینی دفاع کنیم ، بلکه ما به این ایده علاقمند هستیم که وقتی سخن از درک ذهن میشود ، دیگر این دیدگاه که مغز میتواند همه چیز را توضیح دهد کار نمیکند.
“The nervous system clearly provides the mechanism for thought and consciousness but learning about it doesn’t tell us everything we need to know about phenomena like the emotion of parental love, or ambition or desire. The mere fact that something goes on in your brain when you think does not explain what thinking essentially is.”
ترجمه:
به طور واضح سیستم عصبی مغز "مکانیزمی" را ایجاد میکند برای "تفکر و هوشیاری" اما آموختن و یاد گرفتن دربارهی نحوهی عملکرد مغز نمیتواند به ما همهی چیزهایی که نیاز داریم را بگوید، از جمله 👈🏼 پدیدههایی مانند احساس عشق والدین، یا احساس جاهطلبی و یا تمایلات و آرزوها. 👉🏼 این واقعیت که وقتی در حال اندیشیدن هستید، یک سری اتفاقات و فعالیتها در مغزتان روی میدهد نمیتواند توضیح دهد که تفکر و آگاهی اساسا و ذاتاً چه هستند.
Collectively we want to recognise ‘the reality of the psychological’ without saying that it’s really just brain chemicals,” adds Crane. “It’s important to face up to the fact that we are not just our neurons.”
ترجمه:
پروفسور تیم کرین اضافه کرد که به طور خلاصه ما میخواهیم حقیقت ذهن و روان را تصدیق کنیم بدون آنکه بگوییم صرفاً محصول فعالیت شیمیایی مغز است. بسیار مهم است که با این واقعییت مواجه شویم که ما ( انسانها ) 👈🏼 صرفاً عصب و نورونهای درون مغزمان نیستیم.
🎓 سایت رسمی دانشگاه کمبریج
https://www.cam.ac.uk/research/features/brain-body-and-mind-understanding-consciousness
@ReligionandScience2021
It’s sometimes assumed that it’s obvious what consciousness is, and the only question is how it is embodied in the brain,” says Professor Tim Crane. “But many people now recognise that it’s not clear what it means to say that something has a mind, or is capable of thought or conscious experience.
ترجمه:
گاهی ادعا میشود واضح و مشخص است که آگاهی چیست، و تنها سوال باقی مانده این است که چطور توسط مغز ایجاد میشود ، به گفتهی پروفسور تیم کرین . اما تعداد زیادی اکنون تصدیق میکنند که مشخص نیست وقتی میگوییم چیزی دارای ذهن است، یا دارای توانایی تفکر و تجربهی آگاهانه است به چه معناست.
“That doesn’t mean we are interested in proving the existence of the immortal soul, or defending any religious doctrine – we are interested in the idea that the brain’s-eye view isn’t everything when it comes to understanding the mind.
ترجمه:
این بدان معنا نیست که ما علاقمند هستیم وجود #روح جاودان را اثبات کنیم و یا از آموزههای دینی دفاع کنیم ، بلکه ما به این ایده علاقمند هستیم که وقتی سخن از درک ذهن میشود ، دیگر این دیدگاه که مغز میتواند همه چیز را توضیح دهد کار نمیکند.
“The nervous system clearly provides the mechanism for thought and consciousness but learning about it doesn’t tell us everything we need to know about phenomena like the emotion of parental love, or ambition or desire. The mere fact that something goes on in your brain when you think does not explain what thinking essentially is.”
ترجمه:
به طور واضح سیستم عصبی مغز "مکانیزمی" را ایجاد میکند برای "تفکر و هوشیاری" اما آموختن و یاد گرفتن دربارهی نحوهی عملکرد مغز نمیتواند به ما همهی چیزهایی که نیاز داریم را بگوید، از جمله 👈🏼 پدیدههایی مانند احساس عشق والدین، یا احساس جاهطلبی و یا تمایلات و آرزوها. 👉🏼 این واقعیت که وقتی در حال اندیشیدن هستید، یک سری اتفاقات و فعالیتها در مغزتان روی میدهد نمیتواند توضیح دهد که تفکر و آگاهی اساسا و ذاتاً چه هستند.
Collectively we want to recognise ‘the reality of the psychological’ without saying that it’s really just brain chemicals,” adds Crane. “It’s important to face up to the fact that we are not just our neurons.”
ترجمه:
پروفسور تیم کرین اضافه کرد که به طور خلاصه ما میخواهیم حقیقت ذهن و روان را تصدیق کنیم بدون آنکه بگوییم صرفاً محصول فعالیت شیمیایی مغز است. بسیار مهم است که با این واقعییت مواجه شویم که ما ( انسانها ) 👈🏼 صرفاً عصب و نورونهای درون مغزمان نیستیم.
🎓 سایت رسمی دانشگاه کمبریج
https://www.cam.ac.uk/research/features/brain-body-and-mind-understanding-consciousness
@ReligionandScience2021
University of Cambridge
Brain, body and mind: understanding consciousness
In 10 minutes, Srivas Chennu can work out what’s going on inside your head. With the help of an electrode-studded hairnet wired up to a box that measures patterns of electrical activity, he can
👍1
Science and Religion
مطالعات یک گروه تحقیقاتی به سرپرستی یک نیوروساینتیست راجع به آگاهی: Reality is an Infinite Consciousness Exploring Itself Forever. Neuroscientist Donald Hoffman on “Conscious Realism”. https://www.originsofconsciousness.com/origins-of-consciousness/is-there…
What is consciousness ?
Debate with Christof Koch, Bernardo Kastrup, and Rupert Spira.
https://www.youtube.com/watch?v=atq1frPdyxM
@ReligionandScience2021
Debate with Christof Koch, Bernardo Kastrup, and Rupert Spira.
https://www.youtube.com/watch?v=atq1frPdyxM
@ReligionandScience2021
YouTube
What is Consciousness? (Debate with Christof Koch, Bernardo Kastrup, and Rupert Spira 12/11/2021)
We all know what consciousness is: it’s our direct experience of the present moment, our window into the external world, the feeling of what it is like to see, smell, taste, touch, hear, think, emote, and more. Yet it also seems to be the case that we have…
👍1
Return_of_the_God_Hypothesis_Three_Scientific_Discoveries_That_Reveal.pdf
12.4 MB
Return of the God Hypothesis: Three Scientific Discoveries That Reveal the Mind Behind the Universe.
(بازگشت فرضیهی خدا: سه اکتشاف علمی که یک ذهن را پشت هستی نشان میدهد.)
کتابی از پروفسور «Stephen C Meyer» که در سال ۲۰۲۱ منتشر شد. دکتر (Meyer) در این کتاب استدلال میکند که کشفیات جدید علمی از دیدگاه تئیسم پشتیبانی میکنند.
@ReligionandScience2021
(بازگشت فرضیهی خدا: سه اکتشاف علمی که یک ذهن را پشت هستی نشان میدهد.)
کتابی از پروفسور «Stephen C Meyer» که در سال ۲۰۲۱ منتشر شد. دکتر (Meyer) در این کتاب استدلال میکند که کشفیات جدید علمی از دیدگاه تئیسم پشتیبانی میکنند.
@ReligionandScience2021
https://stephencmeyer.org/2021/04/02/three-major-scientific-discoveries/
سه کشف مهم علمی در قرن گذشته که به وجود خدا اشاره دارند.
👤Stephen C Meyer
@ReligionandScience2021
سه کشف مهم علمی در قرن گذشته که به وجود خدا اشاره دارند.
👤Stephen C Meyer
@ReligionandScience2021
Stephen C. Meyer
Three Major Scientific Discoveries In The Past Century That Point To God
Three major scientific discoveries during the last century contradict the expectations of scientific atheists (or materialists) and point instead in a distinctly theistic direction.
به نظر میرسد که طبق آخرین دستاوردهای علومشناختی «Cognitive Science» که نمونهای از آن در صحبت (TED) پروفسور دونالد هافمن دیده شد، آیا دیوید هیوم محق بود که ماده را نفی کند و ذهن را پایهی هر چیزی بداند؟ آیا این فرضیه در یک فرمِ رادیکال خود به نوعی خودتنهاإنگاری "Solipsism" منتهی نمیشود که در آن تنها مقوله موجود در جهان محتوای ذهن من است و همهچیز بوسیلهی ذهن من بوجود آمده است؟ آیا روشی منطقی وجود دارد که بتوان خودتنهاإنگاری را نفی کرد؟
دونالد هافمن به همراه تیمی از فیزیکدانان و ریاضیدانان فرضیهای را پیشنهاد کرده که در آن آگاهی-بیداری-کانشسنس-تجربه ذهنیشخص را پایه قرار داده و از طریق آن میخواهد به قوانینِفیزیکی موجود دست پیدا کند. روش او به این ترتیب است که یک "مدلِریاضی" برپا میکند که در آن «عاملهایآگاهی» با یکدیگر «اَندرکُنش» انجام میدهند و با استفاده از روشهایریاضی معادلات حاصل را حل میکند و همچنین بالاخره به معادلهی کوانتوممکانیکیشرودینگر برای حرکتآزاد یک الکترون میرسد. این روش چون روشیریاضی است کاملاً "ابطالپذیر" میباشد. او امیدوار است که با بسط عواملآگاهی و اندرکنش بیشتر آنها قوانین دیگر فیزیک را که فعلاً وجود دارند《مانند نسبیت خاص و عام انیشتین و کوانتوم الکتروداینامیک پل دیراک که تلفیق نظریه نسبیت خاص با کوانتم مکانیک است》را بدست بیاورد.
اگر او دراین کار موفق شود و بتواند آنرا به صورت نظریهای قابلقبول عرضه کند انقلابی در حل مسئلهیآگاهی بوجود آورده است. با وجود تلاشهای فراوان دانشمندانعلومشناختی ، نوروساینتیستها و بیولوژیستها، مسئلهیآگاهی و یا به قول دیوید چالمرز مسئلهسختآگاهی هنوز حل نشده و به نظر بعضی از فلاسفهذهن، شاید اصلاً ادراکِبشر به آن اندازه نیست که قادر به حل این مسئله باشد. همچنانکه یک سگ قادر به کشف قوانینکوانتوم نیست!
و باز اگر این فرضیه بتواند به صورت نظریهای قابل قبول ارائه شود، پیامد آن این خواهد بود که ذهن پایه است و ماده بر روی آن ساخته شده یا این آگاهی است که باعث بوجود آمدن ماده گردیده است.
👤دکتر داریوش محسنی
(دکترای فیزیک)
@ReligionandScience2021
دونالد هافمن به همراه تیمی از فیزیکدانان و ریاضیدانان فرضیهای را پیشنهاد کرده که در آن آگاهی-بیداری-کانشسنس-تجربه ذهنیشخص را پایه قرار داده و از طریق آن میخواهد به قوانینِفیزیکی موجود دست پیدا کند. روش او به این ترتیب است که یک "مدلِریاضی" برپا میکند که در آن «عاملهایآگاهی» با یکدیگر «اَندرکُنش» انجام میدهند و با استفاده از روشهایریاضی معادلات حاصل را حل میکند و همچنین بالاخره به معادلهی کوانتوممکانیکیشرودینگر برای حرکتآزاد یک الکترون میرسد. این روش چون روشیریاضی است کاملاً "ابطالپذیر" میباشد. او امیدوار است که با بسط عواملآگاهی و اندرکنش بیشتر آنها قوانین دیگر فیزیک را که فعلاً وجود دارند《مانند نسبیت خاص و عام انیشتین و کوانتوم الکتروداینامیک پل دیراک که تلفیق نظریه نسبیت خاص با کوانتم مکانیک است》را بدست بیاورد.
اگر او دراین کار موفق شود و بتواند آنرا به صورت نظریهای قابلقبول عرضه کند انقلابی در حل مسئلهیآگاهی بوجود آورده است. با وجود تلاشهای فراوان دانشمندانعلومشناختی ، نوروساینتیستها و بیولوژیستها، مسئلهیآگاهی و یا به قول دیوید چالمرز مسئلهسختآگاهی هنوز حل نشده و به نظر بعضی از فلاسفهذهن، شاید اصلاً ادراکِبشر به آن اندازه نیست که قادر به حل این مسئله باشد. همچنانکه یک سگ قادر به کشف قوانینکوانتوم نیست!
و باز اگر این فرضیه بتواند به صورت نظریهای قابل قبول ارائه شود، پیامد آن این خواهد بود که ذهن پایه است و ماده بر روی آن ساخته شده یا این آگاهی است که باعث بوجود آمدن ماده گردیده است.
👤دکتر داریوش محسنی
(دکترای فیزیک)
@ReligionandScience2021
تابع موج چیست ؟
تابع موج یک تابع ریاضی می باشد که در آن تمام حالات (states) یک سیستم کوانتومی را تشریح میکند.
برای مثال تابع موج شرودینگر:
_ℏ²∇²/2m + Vψ = iℏ.∂ψ/∂t
نشان میدهد که اگر این معادله دیفرانسیل را برای (x , t) ψ حل کنیم به
∫v | ψ(x, t)²| d³ x
می رسیم که احتمال پیدا کردن یک پارتیکل را در حوزه V و در زمان t را میتوان محاسبه کرد. حال اگر این تابع را به توان 2 برسانیم احتمال وجود این پارتیکل را در نقاط مختلف میدهد، اینجا درواقع ψ تابع موج ، 《probability Amplitude》 و همچنین ψ² ، چگالی احتمالات
《Probability Density》
می باشد.
در این تابع تمام اطلاعات لازمه در مورد پارتیکل مورد نظر در دسترس فیزیکدان می باشد. تابع موج شرودینگر نقش معادلات همیلتون
《Hamiltonian Equation》
در فیزیک کلاسیک را دارد با این تفاوت: در اولی تابع موج نمایانگر موقعیت(position) و تکانه (Momentum) را با متغیر t زمان، آشکار میکند.
لازم به ذکر است که در فیزیک کوانتوم توابع موج دیگری وجود دارد برای مثال:
《Klien__Gordon equation》
که حالت نسبی و یا (Relavestic) تابع موج شرودینگر می باشد که در آینده مشکلات آن را توضیح خواهم داد.
@ReligionandScience2021
تابع موج یک تابع ریاضی می باشد که در آن تمام حالات (states) یک سیستم کوانتومی را تشریح میکند.
برای مثال تابع موج شرودینگر:
_ℏ²∇²/2m + Vψ = iℏ.∂ψ/∂t
نشان میدهد که اگر این معادله دیفرانسیل را برای (x , t) ψ حل کنیم به
∫v | ψ(x, t)²| d³ x
می رسیم که احتمال پیدا کردن یک پارتیکل را در حوزه V و در زمان t را میتوان محاسبه کرد. حال اگر این تابع را به توان 2 برسانیم احتمال وجود این پارتیکل را در نقاط مختلف میدهد، اینجا درواقع ψ تابع موج ، 《probability Amplitude》 و همچنین ψ² ، چگالی احتمالات
《Probability Density》
می باشد.
در این تابع تمام اطلاعات لازمه در مورد پارتیکل مورد نظر در دسترس فیزیکدان می باشد. تابع موج شرودینگر نقش معادلات همیلتون
《Hamiltonian Equation》
در فیزیک کلاسیک را دارد با این تفاوت: در اولی تابع موج نمایانگر موقعیت(position) و تکانه (Momentum) را با متغیر t زمان، آشکار میکند.
لازم به ذکر است که در فیزیک کوانتوم توابع موج دیگری وجود دارد برای مثال:
《Klien__Gordon equation》
که حالت نسبی و یا (Relavestic) تابع موج شرودینگر می باشد که در آینده مشکلات آن را توضیح خواهم داد.
@ReligionandScience2021
سؤال:
آیا با توجه به پیشرفت های نوروساینس ، ما اراده آزاد داریم یا نداریم ؟
این سؤال خیلی خوبی است، همچنین سؤالی است بسیار قدیمی. در واقع از شاخههای بحث قدیمی جبر و اختیار است. یکی از شبهات آن برای رد اراده ی آزاد در انسانها ، آزمایش لیبت Libet در علوم عصب شناختی است و دیگر اینکه اگر شما به "اختیار" معتقد باشید ، به تعبیری میشود گفت عملاً به "علیت" بین نورون ها نمی توانید معتقد باشید !
( ادامه:👇👇)
آیا با توجه به پیشرفت های نوروساینس ، ما اراده آزاد داریم یا نداریم ؟
این سؤال خیلی خوبی است، همچنین سؤالی است بسیار قدیمی. در واقع از شاخههای بحث قدیمی جبر و اختیار است. یکی از شبهات آن برای رد اراده ی آزاد در انسانها ، آزمایش لیبت Libet در علوم عصب شناختی است و دیگر اینکه اگر شما به "اختیار" معتقد باشید ، به تعبیری میشود گفت عملاً به "علیت" بین نورون ها نمی توانید معتقد باشید !
( ادامه:👇👇)
👍1
صورت مسئله ی شبهه:
هر کدام از عضلات ما که حرکت میکند، یک "نورون" عصبی در مغز این عضله را تحریک کرده مثلا نورون X ، همچنین یک نورون دیگری ( مثلا نورون Y ) آن نورون X را تحریک کرده است. درواقع یک زنجیره ی علی معلولی بین این نورون ها وجود دارد.
من نمیتوانم همزمان هم به "علیت" بین نورون ها و هم به اراده ی آزاد معتقد باشم ! بحث دیگری ( که در پاسخ به این حرف ) مطرح می کنند، بحث آماری و عدم قطعیت است یعنی می گویند به طور مثال اینکه نورونی ( مثلا نورون M) فعالیت میکند، و نورون دیگری ( مثلا نورون N ) به آن جواب بدهد ، همیشه این رفتار نورونها قطعی نیست گاهی فعالیت نورون m توسط نورون n بی جواب می ماند یعنی یک جور توضیع آماری وجود دارد و تا حدی تصادفی این اتفاق پیش می آید. ولی باز اگر این را هم بپذیرید ، درواقع دارید بین اینکه مَجبور هستیم یا تصادفی دارید رفتار میکنید ، یکی را انتخاب میکنید که باز هم جایی برای اراده ی آزاد به آن مفهوم سنتی اش باقی نمی ماند.
در ایم زمبنه آزمایش های زیادی در علوم عصب شناختی (Neuroscience) انجام شده است. یکی از قدیمی ترین های آن ، آزمایش های اقای"بنجامین لیبت" (Benjamin Libet) است.این آزمایش از این قرار است:
به شما یک اَهرم میدهند و می گویند که این اَهرم را هر وقت خواستید ، حرکت دهید. همچنين یک ساعت خیلی بزرگی جلوی شما وجود دارد که یک نقطه ی نورانی کوچکی در آن ساعت در حال حرکت است که زمان را با دقت بتوانید گزارش بکنید.
شما بایستی به آن نقطه ی نورانی کوچک نگاه بکنید و به خاطر بسپارید که در کدام لحظه تصمیم گرفتید اَهرم را حرکت بدهید. ( و آن زمان را در پایان به عصب شناس "Neuroscientist" کنار خود گزارش دهید ) از طرف دیگر یک ساعت هم زیر این اَهرم هست که لحظه ی حرکت آن را ثبت میکند. اینجا محققان و دانشمندان می توانند با آن بفهمند در چه زمانی اهرم به حرکت در آمده است و همچنین دانشمندان میدانند شما کی تصميم گرفتید و فعالیت مغزی شما را هم ثبت میکنند. در عین حال از مغز شما دارند "ثبت الکتریکی" میگیرند که باعث میشود متخصصین حساب کنند و بفهمند در چه زمانی فرمان حرکتیِ حرکت دست تان در مغز شما صادر شده است. همچنین در تمام مدت، فعالیت الکتریکی مغز شما با استفاده از یک نوار مغزی،(Electroencephalography) الکتروانسفالوگرافی یا (EEG) تحت نظر قرار دارد ( با اخذ سیگنال توسط الکترود های سطحی ووو...) . خوب حالا توالی زمانی این ها را اگر به طور سنتی به آن فکر کنید این است که:
1_ من اراده کردم
2_ مغزم فرمان حرکتی صادر کرد
3_ اَهرم حرکت کرد
ولی وقتی در عمل نگاه میکنیم، میبینیم ترتیب مورد 1 و 2 برعکس است !
1_ فرمان حرکتی درمغز صادر میشود
2_ من اراده میکنم
3_ اهرم حرکت می کند
کارهای دیگری هم بر اساس تحریک الکتریکی مغز انجام شده است. مثلاً در مغز نواحیای هست که اگر تحریک کنید، یک عضله حرکت میکند. و نواحیای وجود دارد که اگه تحریک کنید، من احساس میکنم میخواهم آن عضله را حرکت بدهم. عصبشناسهایی که این آزمایش را انجام دادن (مثلا بنجامین لیناس) میگویند «چون میدانستم قرار است مغزم را تحریک کنند که من دستم را به یک سو حرکت بدهم، تصمیم گرفتم علیه این اراده عمل کنم».
تحریک الکتریکی میکنند و دستش را به همان جهتی که قرار بوده میبرد !
میپرسند «پس چرا دستت را این طرف بردی؟» میگوید «نمیدانم. آخرین لحظه نظرم عوض شد. ولی خودم تصمیم گرفتم این کار را بکنم». در حالی که این تصمیم مستقیما با تحریک الکتریکی در مغزش القا شده بوده است.
از سوی دیگر، گاه پیش میآید حرکتی میکنیم که نسبت به آن حس أراده نداریم. مثل بیماری نگلکت یا غفلت یکسویه، که عضلات بدن بیمار حرکت دارد ، اما نسبت به نصف بدنش إحساس تعلق نمیکند. فکر میکند بدنش را خودش حرکت نمیدهد. بعضی از این بیمارها شب که میخوابند، نصف بدنشان را از پتو بیرون میاندازند. یا گاهی از تخت پایین میافتند، چون فکر میکنند به خودشان تعلق ندارد، در حالیکه خودشان آن را حرکت میدهند. نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که اراده آزاد به آن مفهوم سنتی سؤالی است تقریبا بیمعنی. اما این احساس از کجا میآید و چرا باید باشد؟ برای اینکه مغز ما باید بتواند خود را با دنیای خارج هماهنگ کند - یا با اطلاعات حسی که از دنیای خارج میآید. در واقع سیستم عصبی ما این تصمیمها را میگیرد ، این حرکتها را انجام میدهد ، و قسمتی از فرآیند این است که به اطلاع بقیه مغز برساند که خودش این کار را کرده. نظیر درونی این احساس این میشود که من فکر میکنم اراده آزاد دارم ، من این کار را کردهام. خب با تعریفی من این کار را کردهام ، چون من که جز مغز خودم نیستم. مغز من این کار را کرده و فکر کرده خودش کرده است. با این تعبیر، شاید حرف بیمعنایی نباشد، اما نه بیش از این.
@ReligionandScience2021
هر کدام از عضلات ما که حرکت میکند، یک "نورون" عصبی در مغز این عضله را تحریک کرده مثلا نورون X ، همچنین یک نورون دیگری ( مثلا نورون Y ) آن نورون X را تحریک کرده است. درواقع یک زنجیره ی علی معلولی بین این نورون ها وجود دارد.
من نمیتوانم همزمان هم به "علیت" بین نورون ها و هم به اراده ی آزاد معتقد باشم ! بحث دیگری ( که در پاسخ به این حرف ) مطرح می کنند، بحث آماری و عدم قطعیت است یعنی می گویند به طور مثال اینکه نورونی ( مثلا نورون M) فعالیت میکند، و نورون دیگری ( مثلا نورون N ) به آن جواب بدهد ، همیشه این رفتار نورونها قطعی نیست گاهی فعالیت نورون m توسط نورون n بی جواب می ماند یعنی یک جور توضیع آماری وجود دارد و تا حدی تصادفی این اتفاق پیش می آید. ولی باز اگر این را هم بپذیرید ، درواقع دارید بین اینکه مَجبور هستیم یا تصادفی دارید رفتار میکنید ، یکی را انتخاب میکنید که باز هم جایی برای اراده ی آزاد به آن مفهوم سنتی اش باقی نمی ماند.
در ایم زمبنه آزمایش های زیادی در علوم عصب شناختی (Neuroscience) انجام شده است. یکی از قدیمی ترین های آن ، آزمایش های اقای"بنجامین لیبت" (Benjamin Libet) است.این آزمایش از این قرار است:
به شما یک اَهرم میدهند و می گویند که این اَهرم را هر وقت خواستید ، حرکت دهید. همچنين یک ساعت خیلی بزرگی جلوی شما وجود دارد که یک نقطه ی نورانی کوچکی در آن ساعت در حال حرکت است که زمان را با دقت بتوانید گزارش بکنید.
شما بایستی به آن نقطه ی نورانی کوچک نگاه بکنید و به خاطر بسپارید که در کدام لحظه تصمیم گرفتید اَهرم را حرکت بدهید. ( و آن زمان را در پایان به عصب شناس "Neuroscientist" کنار خود گزارش دهید ) از طرف دیگر یک ساعت هم زیر این اَهرم هست که لحظه ی حرکت آن را ثبت میکند. اینجا محققان و دانشمندان می توانند با آن بفهمند در چه زمانی اهرم به حرکت در آمده است و همچنین دانشمندان میدانند شما کی تصميم گرفتید و فعالیت مغزی شما را هم ثبت میکنند. در عین حال از مغز شما دارند "ثبت الکتریکی" میگیرند که باعث میشود متخصصین حساب کنند و بفهمند در چه زمانی فرمان حرکتیِ حرکت دست تان در مغز شما صادر شده است. همچنین در تمام مدت، فعالیت الکتریکی مغز شما با استفاده از یک نوار مغزی،(Electroencephalography) الکتروانسفالوگرافی یا (EEG) تحت نظر قرار دارد ( با اخذ سیگنال توسط الکترود های سطحی ووو...) . خوب حالا توالی زمانی این ها را اگر به طور سنتی به آن فکر کنید این است که:
1_ من اراده کردم
2_ مغزم فرمان حرکتی صادر کرد
3_ اَهرم حرکت کرد
ولی وقتی در عمل نگاه میکنیم، میبینیم ترتیب مورد 1 و 2 برعکس است !
1_ فرمان حرکتی درمغز صادر میشود
2_ من اراده میکنم
3_ اهرم حرکت می کند
کارهای دیگری هم بر اساس تحریک الکتریکی مغز انجام شده است. مثلاً در مغز نواحیای هست که اگر تحریک کنید، یک عضله حرکت میکند. و نواحیای وجود دارد که اگه تحریک کنید، من احساس میکنم میخواهم آن عضله را حرکت بدهم. عصبشناسهایی که این آزمایش را انجام دادن (مثلا بنجامین لیناس) میگویند «چون میدانستم قرار است مغزم را تحریک کنند که من دستم را به یک سو حرکت بدهم، تصمیم گرفتم علیه این اراده عمل کنم».
تحریک الکتریکی میکنند و دستش را به همان جهتی که قرار بوده میبرد !
میپرسند «پس چرا دستت را این طرف بردی؟» میگوید «نمیدانم. آخرین لحظه نظرم عوض شد. ولی خودم تصمیم گرفتم این کار را بکنم». در حالی که این تصمیم مستقیما با تحریک الکتریکی در مغزش القا شده بوده است.
از سوی دیگر، گاه پیش میآید حرکتی میکنیم که نسبت به آن حس أراده نداریم. مثل بیماری نگلکت یا غفلت یکسویه، که عضلات بدن بیمار حرکت دارد ، اما نسبت به نصف بدنش إحساس تعلق نمیکند. فکر میکند بدنش را خودش حرکت نمیدهد. بعضی از این بیمارها شب که میخوابند، نصف بدنشان را از پتو بیرون میاندازند. یا گاهی از تخت پایین میافتند، چون فکر میکنند به خودشان تعلق ندارد، در حالیکه خودشان آن را حرکت میدهند. نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که اراده آزاد به آن مفهوم سنتی سؤالی است تقریبا بیمعنی. اما این احساس از کجا میآید و چرا باید باشد؟ برای اینکه مغز ما باید بتواند خود را با دنیای خارج هماهنگ کند - یا با اطلاعات حسی که از دنیای خارج میآید. در واقع سیستم عصبی ما این تصمیمها را میگیرد ، این حرکتها را انجام میدهد ، و قسمتی از فرآیند این است که به اطلاع بقیه مغز برساند که خودش این کار را کرده. نظیر درونی این احساس این میشود که من فکر میکنم اراده آزاد دارم ، من این کار را کردهام. خب با تعریفی من این کار را کردهام ، چون من که جز مغز خودم نیستم. مغز من این کار را کرده و فکر کرده خودش کرده است. با این تعبیر، شاید حرف بیمعنایی نباشد، اما نه بیش از این.
@ReligionandScience2021
👍1