ویژگی های فردی توسعه یافتگی
۱) آمادگی درونی برای پذیرش تجربه های تازه و نو
۲) انعطاف در برابر تغییر و استعداد در نوآوری
۳) استقلا ل رای و نظر
۴) انتقادپذیری
۵) اعتقاد به آزادی اندیشه و عمل
۶) پرهیز از تقلید ضمن احترام به اندیشه های دیگران
۷) پیوسته به دنبال اندیشه های نو بودن
۸) جمع گرا و معتقد به کار گروهی
۹)از گذشته آموختن، در جهان امروز زیستن و نظر به آینده داشتن
۱۰) روحیه بالا برای تجربه، آزمون و خطا و ریسک
۱۱) نهراسیدن از اشتباه و شک علمی
۱۲) پرکاری و کم حرفی
۱۳) علاقمندی به وطن و سرزمین
۱۴) امید به زندگی
۱۵) باور به نظم و انضباط
۱۶) اعتقاد به قانون
۱۷) آگاهی طلبی و خرافه گریزی
۱۸) محوریت منطق و عقلانیت در کارها
۱۹) قدرت بالای انتخاب و تصمیم گیری
۲۰) اعتماد به نفس بالا و باور به اراده خود
۲۱) کنترل هیجانات و تعادل روحی و روانی
۲۲ ) قابل محاسبه و پیش بینی دانستن جهان
۲۳) جهانی اندیشیدن و گریز از خودمرکزی
۲۴) دوری از تعصب، پیشداوری و سرسختی جاهلانه
۲۵) عدالت طلب و آگاه به حقوق فردی و اجتماعی خویش
۲۶) باور به برنامه ریزی امور
۲۷) مسوولیت پذیر و وظیفه شناس.
ویژگی های جامعه توسعه یافته
۱) سطح بالای سواد و دانش عمومی
۲) تخصصی بودن وظایف و مسوولیت های اجتماعی
۳) فعال بودن مشارکت مردم در بخش خصوصی
۴)دخالت حداقلی دولت در فرهنگ، اقتصاد و سیاست
۵ )سطح مطلوب بهداشت
۶)شفافیت ساختار قدرت و گردش نخبگان
۷) نظام سیاسی پاسخگو
۸) ضریب بالای امنیت اجتماعی و اقتصادی
۹) دموکراسی و انتخابات آزاد
۱۰)پایین بودن رشد جمعیت
۱۱) نظام آموزشی پویا
۱۲) پویایی تولید فکر و علم
۱۳)تقدم منافع ملی
۱۴) گذر از تامین نیازهای اولیه و ساماندهی معیشت
۱۵) بالا بودن تولید و درآمد سرانه و اقتصاد تولیدی
۱۶) مشارکت اجتماعی و سیاسی بالا
۱۷) ضریب بالای اعتماد عمومی
۱۸) گردش آزاد اطلاعات
۱۹) نظام توزیع عادلانه امکانات و فرصت های اجتماعی.
۱) آمادگی درونی برای پذیرش تجربه های تازه و نو
۲) انعطاف در برابر تغییر و استعداد در نوآوری
۳) استقلا ل رای و نظر
۴) انتقادپذیری
۵) اعتقاد به آزادی اندیشه و عمل
۶) پرهیز از تقلید ضمن احترام به اندیشه های دیگران
۷) پیوسته به دنبال اندیشه های نو بودن
۸) جمع گرا و معتقد به کار گروهی
۹)از گذشته آموختن، در جهان امروز زیستن و نظر به آینده داشتن
۱۰) روحیه بالا برای تجربه، آزمون و خطا و ریسک
۱۱) نهراسیدن از اشتباه و شک علمی
۱۲) پرکاری و کم حرفی
۱۳) علاقمندی به وطن و سرزمین
۱۴) امید به زندگی
۱۵) باور به نظم و انضباط
۱۶) اعتقاد به قانون
۱۷) آگاهی طلبی و خرافه گریزی
۱۸) محوریت منطق و عقلانیت در کارها
۱۹) قدرت بالای انتخاب و تصمیم گیری
۲۰) اعتماد به نفس بالا و باور به اراده خود
۲۱) کنترل هیجانات و تعادل روحی و روانی
۲۲ ) قابل محاسبه و پیش بینی دانستن جهان
۲۳) جهانی اندیشیدن و گریز از خودمرکزی
۲۴) دوری از تعصب، پیشداوری و سرسختی جاهلانه
۲۵) عدالت طلب و آگاه به حقوق فردی و اجتماعی خویش
۲۶) باور به برنامه ریزی امور
۲۷) مسوولیت پذیر و وظیفه شناس.
ویژگی های جامعه توسعه یافته
۱) سطح بالای سواد و دانش عمومی
۲) تخصصی بودن وظایف و مسوولیت های اجتماعی
۳) فعال بودن مشارکت مردم در بخش خصوصی
۴)دخالت حداقلی دولت در فرهنگ، اقتصاد و سیاست
۵ )سطح مطلوب بهداشت
۶)شفافیت ساختار قدرت و گردش نخبگان
۷) نظام سیاسی پاسخگو
۸) ضریب بالای امنیت اجتماعی و اقتصادی
۹) دموکراسی و انتخابات آزاد
۱۰)پایین بودن رشد جمعیت
۱۱) نظام آموزشی پویا
۱۲) پویایی تولید فکر و علم
۱۳)تقدم منافع ملی
۱۴) گذر از تامین نیازهای اولیه و ساماندهی معیشت
۱۵) بالا بودن تولید و درآمد سرانه و اقتصاد تولیدی
۱۶) مشارکت اجتماعی و سیاسی بالا
۱۷) ضریب بالای اعتماد عمومی
۱۸) گردش آزاد اطلاعات
۱۹) نظام توزیع عادلانه امکانات و فرصت های اجتماعی.
دکتر فاطمه ظفرنژاد، پژوهشگر آب و توسعه پايدار طی یک گفتگوی تفصیلی با خبرنگار «انتخاب خبر» نسبت به وقوع خطری بزرگ و امنیتی مانند فرونشست زمین یا زمین لرزه در شهرها و روستاهای ایران هشدار می دهد. او می گوید که چگونه زمین، شهرها و روستاهای کشور را به زودی می بلعد.
Forwarded from Sulaimany
کتاب مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران , تالیف دکتر عظیمی ارانی , از انتشارات نشر نی , رو می توان به جرات از بهترین کتاب هایی دانست که در ایران در زمینه علل توسعه نیافتگی ایران نگارش شده است , گرچه حقیر کتاب رو بالغ بر ۵بار مطالعه کرده ام , اما انشا این کتاب بسیار زیبا و جذاب بوده و انسان رو در گیر بار علمی ان می نماید , که نتیجه کار پژوهشی و مقالات موالف در طی ۱۰ سال فعالیت مداوم در زمینه اسباب توسعه نیافتگی ایران می باشد . در ضمن این کتاب به چاپ چهاردهم , هم رسیده است.
گرچه این کتاب دور از اندیشه های نوسازی با توجه به پارادایم حاکم بر زمان نگارش متن نمی باشد . که باید بعد از مطالعه ان در زمینه نظریه های وابستگی یا عدالت فضایی و اجتماعی نیز مطالعات عمیق تری صورت گیرد .
مطالعه این کتاب رو به تمام اساتید , دانشجویان و فعالان و دلسوزان امر توسعه و اندیشه ورزی در باب توسعه سفارش می نمایم
گرچه این کتاب دور از اندیشه های نوسازی با توجه به پارادایم حاکم بر زمان نگارش متن نمی باشد . که باید بعد از مطالعه ان در زمینه نظریه های وابستگی یا عدالت فضایی و اجتماعی نیز مطالعات عمیق تری صورت گیرد .
مطالعه این کتاب رو به تمام اساتید , دانشجویان و فعالان و دلسوزان امر توسعه و اندیشه ورزی در باب توسعه سفارش می نمایم
Forwarded from Deleted Account
محسن رنانی همچنین مقدمه مفصلی در ۳۶ صفحه برای این کتاب نوشته است. بخشی از مقدمه کتاب را در پی بخوانید:
«اگر مادر کارل مارکس میدانست که فرزندش با افکار و نظریاتی که تولید خواهد کرد موجب شورشها و انقلابها، کودتاها، استبدادها، زندانها، اعدامها، ترورها و اردوگاههای کار اجباری خواهد شد که دستکم یکصد میلیون کشته بر روی دست بشریت خواهد گذاشت شاید پس از تولد او، هرگز بند نافش را گره نمیزد و اجازه میداد فرزندش برای نجات جان یکصد میلیون انسان قربانی شود.
مارکس، این پیامبر زمینی کمونیزم، افکارش با سرعتی بیش از هر پیامبر دیگری منتشر شد و به عمل درآمد، بهگونهای که تنها ظرف یکصد سال پس از انتشار کتاب «سرمایه»اش گستره کشورهایی که افکار او در آنها حاکمیت سیاسی پیدا کرده بود یک سوم جمعیت جهان را در خود جای میدادند و این بیش از تعداد کل پیروان پر شمارترین دین جهان یعنی مسیحیت با سابقهای دو هزار ساله بود.
با توجه به سلامت نفس و عشقی که به انسان در دل او موج میزد، به گمانم اگر خود مارکس هم میدانست که نظریاتش چه بلایی بر سر بشریت خواهد آورد، اصولا به مدرسه نمیرفت و به کارگری مشغول میشد و تن به استثمار سرمایهداران میداد اما کتاب «سرمایه»اش را بر علیه سرمایهداری نمینوشت.
و اکنون نزدیک به یک و نیم قرن پس از انتشار جلد اول کتاب «سرمایه» ی مارکس، کتاب دیگری به همین نام منتشر شده است که برای نویسنده لقب «مارکس مدرن» یا «مارکس دوم» را به ارمغان آورده است.
به راستی، توماس پیکتی، نویسنده کتاب «سرمایه در قرن بیست و یکم» باید از این لقب خوشحال باشد یا ناراحت؟ نمیدانم پیکتی چه میاندیشد اما من این لقب را برای او نمیپسندم. من برای پیکتی لقب «کینز دوم» را میپسندم.
به گمانم کاری که پیکتی کرد کاری از نوع کار کینز است نه از نوع کار مارکس. کینز، عدم تعادلهای ساختاری در بازارهای آزاد سرمایهداری را در حوزه تخصیص نشان داد و پیکتی عدم تعادلهای ساختاری آن را در حوزه توزیع. والبته هر دو، بر خلاف مارکس، به جای دستورالعمل براندازی، نسخههای درمانی نوشتند.
بزرگترین تفاوت مارکس و پیکتی این است که مارکس «تئوری را به خدمت عشق درآورد» و آنگاه مستبدینی چون استالین، «تئوریهای معطوف به عشق» او را به ایدئولوژی تبدیل کردند و برای تسلط بر دنیای واقع و تغییر جبارانه زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه خود، به خدمت گرفتند.
اما پیکتی «عشق را به خدمت تئوری درآورد» و به همین علت تئوری او نه تنها به سادگی قابلیت تبدیل شدن به ایدئولوژی را ندارد بلکه از همان روز اول تولد، بدون هیچ خونریزی و با مسالمت دارد اثر خود را بر نگرش همه جهان و بر تغییر تدریجی جامعه بشری میگذارد.....»
«اگر مادر کارل مارکس میدانست که فرزندش با افکار و نظریاتی که تولید خواهد کرد موجب شورشها و انقلابها، کودتاها، استبدادها، زندانها، اعدامها، ترورها و اردوگاههای کار اجباری خواهد شد که دستکم یکصد میلیون کشته بر روی دست بشریت خواهد گذاشت شاید پس از تولد او، هرگز بند نافش را گره نمیزد و اجازه میداد فرزندش برای نجات جان یکصد میلیون انسان قربانی شود.
مارکس، این پیامبر زمینی کمونیزم، افکارش با سرعتی بیش از هر پیامبر دیگری منتشر شد و به عمل درآمد، بهگونهای که تنها ظرف یکصد سال پس از انتشار کتاب «سرمایه»اش گستره کشورهایی که افکار او در آنها حاکمیت سیاسی پیدا کرده بود یک سوم جمعیت جهان را در خود جای میدادند و این بیش از تعداد کل پیروان پر شمارترین دین جهان یعنی مسیحیت با سابقهای دو هزار ساله بود.
با توجه به سلامت نفس و عشقی که به انسان در دل او موج میزد، به گمانم اگر خود مارکس هم میدانست که نظریاتش چه بلایی بر سر بشریت خواهد آورد، اصولا به مدرسه نمیرفت و به کارگری مشغول میشد و تن به استثمار سرمایهداران میداد اما کتاب «سرمایه»اش را بر علیه سرمایهداری نمینوشت.
و اکنون نزدیک به یک و نیم قرن پس از انتشار جلد اول کتاب «سرمایه» ی مارکس، کتاب دیگری به همین نام منتشر شده است که برای نویسنده لقب «مارکس مدرن» یا «مارکس دوم» را به ارمغان آورده است.
به راستی، توماس پیکتی، نویسنده کتاب «سرمایه در قرن بیست و یکم» باید از این لقب خوشحال باشد یا ناراحت؟ نمیدانم پیکتی چه میاندیشد اما من این لقب را برای او نمیپسندم. من برای پیکتی لقب «کینز دوم» را میپسندم.
به گمانم کاری که پیکتی کرد کاری از نوع کار کینز است نه از نوع کار مارکس. کینز، عدم تعادلهای ساختاری در بازارهای آزاد سرمایهداری را در حوزه تخصیص نشان داد و پیکتی عدم تعادلهای ساختاری آن را در حوزه توزیع. والبته هر دو، بر خلاف مارکس، به جای دستورالعمل براندازی، نسخههای درمانی نوشتند.
بزرگترین تفاوت مارکس و پیکتی این است که مارکس «تئوری را به خدمت عشق درآورد» و آنگاه مستبدینی چون استالین، «تئوریهای معطوف به عشق» او را به ایدئولوژی تبدیل کردند و برای تسلط بر دنیای واقع و تغییر جبارانه زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه خود، به خدمت گرفتند.
اما پیکتی «عشق را به خدمت تئوری درآورد» و به همین علت تئوری او نه تنها به سادگی قابلیت تبدیل شدن به ایدئولوژی را ندارد بلکه از همان روز اول تولد، بدون هیچ خونریزی و با مسالمت دارد اثر خود را بر نگرش همه جهان و بر تغییر تدریجی جامعه بشری میگذارد.....»
Forwarded from Deleted Account
فایل pdf متن لاتین کتاب سرمایه در قرن 21: 👇👇👇
Forwarded from Deleted Account
تأملاتی دربارهی کتاب پیکتی از دیوید هاروی با ترجمه احمد سیف: 👇👇👇
Forwarded from Deleted Account
توماس پیکتی کتابی تحت عنوان «سرمایه» نوشته که خیلی سروصدا کرده است. او برای مقابله با روندی که دارد به شکل سرمایهداری «موروثی» درمیآید و مشخصهاش آن طور که او میگوید نابرابری «وحشتناک» ثروت و درآمد است، از مالیاتستانی تصاعدی و یک مالیات بر ثروت جهانی دفاع میکند. او همچنین با جزئیاتی انکارناشدنی نشان میدهد که نابرابری اجتماعی ثروت و درآمد در دو قرن گذشته چهگونه شکل گرفته و تأکید اصلیاش بر نابرابری ثروت است. او این دیدگاه فراگیر را که سرمایهداری بازارگرا ثروت را پخش میکند و نیروی مهمی در دفاع از آزادیهای فردی است بهواقع مضمحل میکند. پیکتی نشان میدهد که سرمایهداری بازار آزاد در نبود مداخلات بازتوزیعی از سوی دولت، الیگارشیهای ضددموکراتیک ایجاد میکند. این بحث بهخوبی نشان میدهد که عصبانیت لیبرالها که موجب رفتار خصمانهی وال استریت ژورنال میشود از کجا آب میخورد.
دراغلب موارد کتاب را به صورت جایگزین قرن بیستویکمی «سرمایه» مارکس در قرن نوزدهم معرفی کردهاند. پیکتی خودش انکار میکند که قصدش این بوده است و درستش هم همین است چون این کتاب اصلاً دربارهی سرمایه نیست. این کتاب به ما نمیگوید چرا سقوط سال 2008 اتفاق افتاد و چرا این همه طول کشیده تا بسیاری بتوانند از زیر بار سنگینی دوگانهی بیکاری و میلیونها خانهای که طلبکاران ضبط کردهاند خلاص شوند. این کتاب به ما نمیگوید چرا رشد اقتصادی در امریکا درمقایسه با چین این همه کند است و چرا اروپا با سیاست ریاضتکشانه، اقتصادی در حال رکود دارد. آن چه پیکتی با آمار نشان میدهد (و ما به این خاطر مدیون او و دوستانش هستیم) این است که سرمایه در همهی تاریخاش همیشه گرایش داشته که میزان نابرابری را بیشتر کند. البته برای خیلی از ما این مطلب تازه و بدیعی نیست. درواقع نتیجهگیری مارکس در جلد اول سرمایه دقیقا همین بود. پیکتی از این نکته غافل میماند که تعجبآور نیست چون دربرابر تهمتهای نشریات راستگرا که او یک مارکسیست پنهانی است او گفته که کتاب سرمایه مارکس را نخوانده است.
پیکتی دردفاع از نظریات خویش آمارهای زیادی گردآورده است. بحثهای او دربارهی تفاوت بین درآمد و ثروت قانعکننده و مددکارند. او از ثروت بر ارث، مالیات تصاعدی و درصورت امکان یک مالیات جهانی بر ثروت (که بهیقین ضمانت سیاسی ندارد) دفاع میکند تا از تمرکز بیشتر ثروت و قدرت جلوگیری کند.
اما چرا این روند افزایشی نابرابری درطول زمان اتفاق می افتد؟ از آمارهایی که فراهم آورده است با یاری عبارات ادبی از جین آستین و بالزاک او یک قانون ریاضی استخراج میکند که آنچه را که اتفاق افتاده است توضیح دهد. یعنی به گمان او انباشت روزافزون ثروت از سوی آن یک درصد معروف (واژهای که عمومی شدنش را مدیون جنبش تسخیر هستیم) به این خاطر است که نرخ بازده سرمایه همیشه از نرخ رشد درآمد بیشتر بوده است. پیکتی میگوید که این «تناقض مرکزی» سرمایه است و همیشه هم همین بوده است.
دراغلب موارد کتاب را به صورت جایگزین قرن بیستویکمی «سرمایه» مارکس در قرن نوزدهم معرفی کردهاند. پیکتی خودش انکار میکند که قصدش این بوده است و درستش هم همین است چون این کتاب اصلاً دربارهی سرمایه نیست. این کتاب به ما نمیگوید چرا سقوط سال 2008 اتفاق افتاد و چرا این همه طول کشیده تا بسیاری بتوانند از زیر بار سنگینی دوگانهی بیکاری و میلیونها خانهای که طلبکاران ضبط کردهاند خلاص شوند. این کتاب به ما نمیگوید چرا رشد اقتصادی در امریکا درمقایسه با چین این همه کند است و چرا اروپا با سیاست ریاضتکشانه، اقتصادی در حال رکود دارد. آن چه پیکتی با آمار نشان میدهد (و ما به این خاطر مدیون او و دوستانش هستیم) این است که سرمایه در همهی تاریخاش همیشه گرایش داشته که میزان نابرابری را بیشتر کند. البته برای خیلی از ما این مطلب تازه و بدیعی نیست. درواقع نتیجهگیری مارکس در جلد اول سرمایه دقیقا همین بود. پیکتی از این نکته غافل میماند که تعجبآور نیست چون دربرابر تهمتهای نشریات راستگرا که او یک مارکسیست پنهانی است او گفته که کتاب سرمایه مارکس را نخوانده است.
پیکتی دردفاع از نظریات خویش آمارهای زیادی گردآورده است. بحثهای او دربارهی تفاوت بین درآمد و ثروت قانعکننده و مددکارند. او از ثروت بر ارث، مالیات تصاعدی و درصورت امکان یک مالیات جهانی بر ثروت (که بهیقین ضمانت سیاسی ندارد) دفاع میکند تا از تمرکز بیشتر ثروت و قدرت جلوگیری کند.
اما چرا این روند افزایشی نابرابری درطول زمان اتفاق می افتد؟ از آمارهایی که فراهم آورده است با یاری عبارات ادبی از جین آستین و بالزاک او یک قانون ریاضی استخراج میکند که آنچه را که اتفاق افتاده است توضیح دهد. یعنی به گمان او انباشت روزافزون ثروت از سوی آن یک درصد معروف (واژهای که عمومی شدنش را مدیون جنبش تسخیر هستیم) به این خاطر است که نرخ بازده سرمایه همیشه از نرخ رشد درآمد بیشتر بوده است. پیکتی میگوید که این «تناقض مرکزی» سرمایه است و همیشه هم همین بوده است.
Forwarded from Deleted Account
ادامه تأملاتی دربارهی کتاب پیکتی از دیوید هاروی با ترجمه احمد سیف:
ولی یک تکرار آماری از این نوع را بهسختی میتواندتوضیح قانع کنندهای دانست چه رسد به این به صورت یک «قانون» درآید. بااینحال، پرسش این است که چه نیروهایی این تضاد را ایجاد و حفظ کردهاند؟ پیکتی به این پرسشها پاسخی نمیدهد. قانون قانون است و همین است که هست. مارکس ولی بهوضوح وجود این قانون را به عدمتوازن قدرت بین سرمایه و کار نسبت میداد، و این توضیح کماکان درست است. کاهش مستمر سهم مزد از درآمد ملی از دههی 1970 نتیجهی کاهش قدرت سیاسی و اقتصادی کار بود که پیآمد بسیج فناوری، بیکاری، انتقال تولید، و سیاستهای ضدکارگری بود که سرمایه بهکار گرفته بود (همانند سیاستهایی که مارگارت تاچر و رونالد ریگان در پیش گرفتند.). آلن باد که مشاور اقتصادی تاچر بود اخیراً با اندکی کمدقتی اعتراف کرد که که سیاستهای ضدتورمی سالهای دههی 1980 در عمل «به صورت وسیلهی مؤثری برای افزایش بیکاری درآمد و افزایش بیکاری هم شیوهی بسیار مقبولی بود برای کاستن از توان طبقهی کارگر… آنچه که مهندسی شد به زبان مارکسیستی بحران سرمایهداری بود که باعث ایجاد ارتش ذخیرهی بیکاران شد و به سرمایهداران امکان داد که از آن تاریخ به بعد سودهای بالا به دست بیاورند». نسبت درآمد متوسط کارگر به درآمد یک مدیر عامل که در 1970 یک به 30 بود اکنون به یک به 300 رسیده است و این شاخص در مورد مک دونالد یک به 1200 است.
ولی در جلد دوم سرمایه (که پیکتی این را هم نخوانده است اگرچه با سرخوشی آن را رد میکند) مارکس متذکر شد که کوشش سرمایه برای پایین نگاه داشتن مزد در نقطهای باعث میشود که ظرفیت بازار برای جذب همهی کالاهای تولید سرمایه کاهش یابد. درسالهایی پیشتر وقتی که هنری فورد برای کارگران خود به ازای هشت ساعت کار روزانه مزد پنج دلاری درنظر گرفت و دربارهاش گفت این کار را برای بیشتر کردن تقاضای مصرفکنندگان کرده است این معضل را دریافته بود. خیلیها فکر میکنند که بحران بزرگ دههی 1930 به خاطر کمبود تقاضای مؤثر پیش آمد و همین نگاه بود که به صورت سیاستهای گسترشطلبانهی کینزی پس از جنگ جهانی دوم در آمد که باعث کاهش نابرابری در توزیع درآمد (و اما نه ثروت) شد در شرایطی که تقاضای پرقدرت به رشد اقتصادی منجر شد. ولی این راهحل به قدرت گرفتن بیشتر کار و آن چه پیکتی «دولت اجتماعی» مینامد بستگی داشت که با مالیاتستانی تصاعدی تأمین مالی می شد. او مینویسد «بااینحال، که طی 1932 تا 1980 در حدود نیم قرن بالاترین نرخ مالیات بردرآمد دولت فدرال بهطور متوسط 81 درصد بود و این نرخ به هیچ رو باعث کاهش نرخ اقتصادی نشد.» (یکی دیگر از شواهد پیکتی که برای باورهای راستگرایانه خطرناک است).
وقتی به اواخر دههی 1960 میرسیم برای خیلی از سرمایهداران تردیدی باقی نمیماند که باید دربرابر قدرت روزافزون کار به اقدامی دست بزنند. برای این کار اقتصاددانان مورداحترام دیدگاههای کینز را کنار گذاشتند و به اقتصاد سمت عرضهی میلتون فریدمن پیوستند، اگر برای کاهش مالیات اقدامی نمیشود حداقل برای ثباتش باید کوشید. انهدام دولت اجتماعی و دیسیپلین کارگری. پس از 1980 بالاترین نرخ مالیات و مالیات بر درآمدهای سرمایهای (عمدهترین منبع درآمد برای ثروتمندان) درامریکا کاهش یافت و موجب شد جریان ثروت به نفع یکدرصدیها بهشدت افزایش یابد. ولی همانطور که پیکتی نشان میدهد پیآمدش بر میزان رشد بهشدت ناچیز بود. در نتیجه «ریزش به سوی پایین» منافع از ثروتمندان به سوی دیگران (یکی دیگر از باورهای راستگراها) درعمل مؤثر نیست. هیچ کدام از این امور ربطی به قانون ریاضی ندارد. این همه ناشی از سیاست است.
بعد چرخ یک دور کامل خورد و پرسشهای اساسی مطرح شدند: تقاضا از کجا خواهد آمد؟ پیکتی بهطور نظاممند این پرسش را نادیده میگیرد. در دههی 1990 با گسترش چشمگیر اعتبارات، از جمله گسترش وامهای مسکن و بهخصوص وام به کماعتبارها به این پرسش پاسخ فریبندهای داده شد. ولی حباب مالی ناشی از این سیاست میباید میترکید کما این که در 2007 و 2008 حباب مالی ترکید که با خود لهمن برادرز و کل نظام اعتباری را به زیر کشید. ولی پس از 2009 نرخ سود و تمرکز بیشتر ثروت خصوصی بهسرعت احیا شد اگرچه دیگران روز و روزگار خوشی ندارند، نرخ سود شرکتها الان درامریکا به بیشترین نرخ ممکن رسیده است. شرکتها بر روی حجم عظیمی از نقدینگی نشستهاند ولی چون وضع بازار رضایتبخش نیست آن را سرمایهگذاری نمیکنند.
ولی یک تکرار آماری از این نوع را بهسختی میتواندتوضیح قانع کنندهای دانست چه رسد به این به صورت یک «قانون» درآید. بااینحال، پرسش این است که چه نیروهایی این تضاد را ایجاد و حفظ کردهاند؟ پیکتی به این پرسشها پاسخی نمیدهد. قانون قانون است و همین است که هست. مارکس ولی بهوضوح وجود این قانون را به عدمتوازن قدرت بین سرمایه و کار نسبت میداد، و این توضیح کماکان درست است. کاهش مستمر سهم مزد از درآمد ملی از دههی 1970 نتیجهی کاهش قدرت سیاسی و اقتصادی کار بود که پیآمد بسیج فناوری، بیکاری، انتقال تولید، و سیاستهای ضدکارگری بود که سرمایه بهکار گرفته بود (همانند سیاستهایی که مارگارت تاچر و رونالد ریگان در پیش گرفتند.). آلن باد که مشاور اقتصادی تاچر بود اخیراً با اندکی کمدقتی اعتراف کرد که که سیاستهای ضدتورمی سالهای دههی 1980 در عمل «به صورت وسیلهی مؤثری برای افزایش بیکاری درآمد و افزایش بیکاری هم شیوهی بسیار مقبولی بود برای کاستن از توان طبقهی کارگر… آنچه که مهندسی شد به زبان مارکسیستی بحران سرمایهداری بود که باعث ایجاد ارتش ذخیرهی بیکاران شد و به سرمایهداران امکان داد که از آن تاریخ به بعد سودهای بالا به دست بیاورند». نسبت درآمد متوسط کارگر به درآمد یک مدیر عامل که در 1970 یک به 30 بود اکنون به یک به 300 رسیده است و این شاخص در مورد مک دونالد یک به 1200 است.
ولی در جلد دوم سرمایه (که پیکتی این را هم نخوانده است اگرچه با سرخوشی آن را رد میکند) مارکس متذکر شد که کوشش سرمایه برای پایین نگاه داشتن مزد در نقطهای باعث میشود که ظرفیت بازار برای جذب همهی کالاهای تولید سرمایه کاهش یابد. درسالهایی پیشتر وقتی که هنری فورد برای کارگران خود به ازای هشت ساعت کار روزانه مزد پنج دلاری درنظر گرفت و دربارهاش گفت این کار را برای بیشتر کردن تقاضای مصرفکنندگان کرده است این معضل را دریافته بود. خیلیها فکر میکنند که بحران بزرگ دههی 1930 به خاطر کمبود تقاضای مؤثر پیش آمد و همین نگاه بود که به صورت سیاستهای گسترشطلبانهی کینزی پس از جنگ جهانی دوم در آمد که باعث کاهش نابرابری در توزیع درآمد (و اما نه ثروت) شد در شرایطی که تقاضای پرقدرت به رشد اقتصادی منجر شد. ولی این راهحل به قدرت گرفتن بیشتر کار و آن چه پیکتی «دولت اجتماعی» مینامد بستگی داشت که با مالیاتستانی تصاعدی تأمین مالی می شد. او مینویسد «بااینحال، که طی 1932 تا 1980 در حدود نیم قرن بالاترین نرخ مالیات بردرآمد دولت فدرال بهطور متوسط 81 درصد بود و این نرخ به هیچ رو باعث کاهش نرخ اقتصادی نشد.» (یکی دیگر از شواهد پیکتی که برای باورهای راستگرایانه خطرناک است).
وقتی به اواخر دههی 1960 میرسیم برای خیلی از سرمایهداران تردیدی باقی نمیماند که باید دربرابر قدرت روزافزون کار به اقدامی دست بزنند. برای این کار اقتصاددانان مورداحترام دیدگاههای کینز را کنار گذاشتند و به اقتصاد سمت عرضهی میلتون فریدمن پیوستند، اگر برای کاهش مالیات اقدامی نمیشود حداقل برای ثباتش باید کوشید. انهدام دولت اجتماعی و دیسیپلین کارگری. پس از 1980 بالاترین نرخ مالیات و مالیات بر درآمدهای سرمایهای (عمدهترین منبع درآمد برای ثروتمندان) درامریکا کاهش یافت و موجب شد جریان ثروت به نفع یکدرصدیها بهشدت افزایش یابد. ولی همانطور که پیکتی نشان میدهد پیآمدش بر میزان رشد بهشدت ناچیز بود. در نتیجه «ریزش به سوی پایین» منافع از ثروتمندان به سوی دیگران (یکی دیگر از باورهای راستگراها) درعمل مؤثر نیست. هیچ کدام از این امور ربطی به قانون ریاضی ندارد. این همه ناشی از سیاست است.
بعد چرخ یک دور کامل خورد و پرسشهای اساسی مطرح شدند: تقاضا از کجا خواهد آمد؟ پیکتی بهطور نظاممند این پرسش را نادیده میگیرد. در دههی 1990 با گسترش چشمگیر اعتبارات، از جمله گسترش وامهای مسکن و بهخصوص وام به کماعتبارها به این پرسش پاسخ فریبندهای داده شد. ولی حباب مالی ناشی از این سیاست میباید میترکید کما این که در 2007 و 2008 حباب مالی ترکید که با خود لهمن برادرز و کل نظام اعتباری را به زیر کشید. ولی پس از 2009 نرخ سود و تمرکز بیشتر ثروت خصوصی بهسرعت احیا شد اگرچه دیگران روز و روزگار خوشی ندارند، نرخ سود شرکتها الان درامریکا به بیشترین نرخ ممکن رسیده است. شرکتها بر روی حجم عظیمی از نقدینگی نشستهاند ولی چون وضع بازار رضایتبخش نیست آن را سرمایهگذاری نمیکنند.
Forwarded from Deleted Account
فرمول ریاضی پیکتی بسیار بیش از آنچه را که بیان میکند دربارهی سیاست طبقاتی کتمان میکند. همانطور که وارن بافت میگوید «بهیقین درگیر یک جنگ طبقاتی هستیم و طبقهی من، ثروتمندان این جنگ را شروع کردهاند و ما در حال پیروزی هستیم». یک حلقهی کلیدی این پیروزی هم رشد نابرابری ثروت و درآمد آن یکدرصدیها در مقایسه با دیگران است.