Forwarded from رابین شرباتسکی (Bon matin)
به سلامتی اون روز اگر بیاد، عجالتا نپر.
که اگر نشد بعدا همه باهم بپریم.
که اگر نشد بعدا همه باهم بپریم.
دیروز با لپهای آویزون زنگ زد که فلان پروژه کنسله. گفتم باشه. لپهاش آویزونتر شد. گفتم بپوشم بریم کتککاری؟ لپهاش کمی از آویزونی دراومد. گفت نه فعلا لازم نیست. صحبت صحبت صحبت. گفتم پس پروژه کنسل نیست؟ با لپهایی که مشخص بودن حامل یک نیش بازن گفت نه.
میخوام بگم که ناراحتی آدمهایی که لپ دارند راحتتر فهمیده میشه. حتا از هزار کیلومتر اون طرفتر.
میخوام بگم که ناراحتی آدمهایی که لپ دارند راحتتر فهمیده میشه. حتا از هزار کیلومتر اون طرفتر.
با یه چیزایی اذیت میشم، ولی اگر کاری بکنم، علاوه بر خودم، طرف مقابل هم اذیت میشه و بعد من از اذیت شدن اون هم اذیت میشم.
بذار تنهایی اذیتمو باشم.
بذار تنهایی اذیتمو باشم.
[برای نامعشوقِ جان به هیچی آغشتهٔ محترم- بقیه نخوانند]
بگذار همین جا که اول کار است و هنوز از این نوشته ناامید نشدهای تاکید کنم که تو معشوق جان به بهار آغشتهٔ من نیستی. نه که این فرد کس دیگری باشد، نه نه. باور کن اگر معنیش را میدانستم، خود خودت بودی. اما نمیدانم و در نتیجه تو نیستی. تو معشوقم هم نیستی. معشوق بار دارد. برای تو نه ها، برای خودم بار دارد. معشوق بودن، یعنی یک عاشق دلخستهٔ غمگینی نشسته یک گوشه و پاپ ایرانی گوش میدهد و دائم بیقرار بوسه و فلان است. که نه آقا، اینجا این خبرها نیست. همانطور که بارها بهت گفتم، عاشق دل خسته بودن در تایم تیبل انسان قرن ۲۱ جا نمیشود. از تایم تیبل شما که بیشتر از یک “سر کارم” و “بیرونم” و “خسته ام” خبر ندارم، اما تایم تیبل من پر از کار و قرار کاری و درس و جلسه و امتحان است. پس شما کجایید؟ شما همه جا هستید.
شما وسط امتحان سه ساعته هستید که فکرتان، ته قلبم را که دارد یخ میزند و خشک میشود گرم کند. شما ساعت سهٔ بعد از ظهر و دوازده شب هستید که وقتی غلظت زمان نفسم را میبُرد، میآیید و تنفس مصنوعی میدهید. شما وسط فشار کاری اول هفته هستید که
هیچی، آقای محترم. هیچی. بگذارید کمی از بودنتان برای خودم باقی بماند.
گاهی هم البته هیچ جا نیستید. یعنی صبح که بیدار میشوم، میگذارمتان توی جیب سوییشرتم، آویزان به صندلی پشت میز، که شب بیایم دست بکشم رویتان و ببوسمتان و برگردانمتان همان جا که بودید.
راستش را بخواهید اوایلش که آمده بود و بعد از هزار بار زنگ و در زدن، در این بیصاحاب را برایش باز کردم، همه جا بود. تا چند روز پیش هم همیشه همه جا بود، اما الان کموبیش افسارش دستم آمده. دوست داشتنتان را میگویم. لعنتی چند ماهی ازم سواری گرفت و دمار از روزگارم درآورد، ولی حالا آدم شده. میتوانم کنارش راه بروم. گاهی هم که حالش خوش باشد، اجازه میدهد دست به صورتش بکشم و پلکهایش را ببوسم. بچهٔ خوبی شده؛ گاهی بهانه میگیرد، ولی در کل دوستش دارم. بگذارید صادق باشم، گاهی بیشتر از خودتان، دوست داشتنتان را دوست دارم. آه! امیدوارم این دوست داشتنها به شما دو تا ختم شود.
متاسفانه این نوشته ته ندارد. سر هم که نداشت. بادی هم که هیچی. بهرحال امیدوارم حالتان خوب باشد و یک نفر که خیلی دوستش دارید، لپتان را ببوسد.
فعلا من میروم. سلام برسانید.
بگذار همین جا که اول کار است و هنوز از این نوشته ناامید نشدهای تاکید کنم که تو معشوق جان به بهار آغشتهٔ من نیستی. نه که این فرد کس دیگری باشد، نه نه. باور کن اگر معنیش را میدانستم، خود خودت بودی. اما نمیدانم و در نتیجه تو نیستی. تو معشوقم هم نیستی. معشوق بار دارد. برای تو نه ها، برای خودم بار دارد. معشوق بودن، یعنی یک عاشق دلخستهٔ غمگینی نشسته یک گوشه و پاپ ایرانی گوش میدهد و دائم بیقرار بوسه و فلان است. که نه آقا، اینجا این خبرها نیست. همانطور که بارها بهت گفتم، عاشق دل خسته بودن در تایم تیبل انسان قرن ۲۱ جا نمیشود. از تایم تیبل شما که بیشتر از یک “سر کارم” و “بیرونم” و “خسته ام” خبر ندارم، اما تایم تیبل من پر از کار و قرار کاری و درس و جلسه و امتحان است. پس شما کجایید؟ شما همه جا هستید.
شما وسط امتحان سه ساعته هستید که فکرتان، ته قلبم را که دارد یخ میزند و خشک میشود گرم کند. شما ساعت سهٔ بعد از ظهر و دوازده شب هستید که وقتی غلظت زمان نفسم را میبُرد، میآیید و تنفس مصنوعی میدهید. شما وسط فشار کاری اول هفته هستید که
هیچی، آقای محترم. هیچی. بگذارید کمی از بودنتان برای خودم باقی بماند.
گاهی هم البته هیچ جا نیستید. یعنی صبح که بیدار میشوم، میگذارمتان توی جیب سوییشرتم، آویزان به صندلی پشت میز، که شب بیایم دست بکشم رویتان و ببوسمتان و برگردانمتان همان جا که بودید.
راستش را بخواهید اوایلش که آمده بود و بعد از هزار بار زنگ و در زدن، در این بیصاحاب را برایش باز کردم، همه جا بود. تا چند روز پیش هم همیشه همه جا بود، اما الان کموبیش افسارش دستم آمده. دوست داشتنتان را میگویم. لعنتی چند ماهی ازم سواری گرفت و دمار از روزگارم درآورد، ولی حالا آدم شده. میتوانم کنارش راه بروم. گاهی هم که حالش خوش باشد، اجازه میدهد دست به صورتش بکشم و پلکهایش را ببوسم. بچهٔ خوبی شده؛ گاهی بهانه میگیرد، ولی در کل دوستش دارم. بگذارید صادق باشم، گاهی بیشتر از خودتان، دوست داشتنتان را دوست دارم. آه! امیدوارم این دوست داشتنها به شما دو تا ختم شود.
متاسفانه این نوشته ته ندارد. سر هم که نداشت. بادی هم که هیچی. بهرحال امیدوارم حالتان خوب باشد و یک نفر که خیلی دوستش دارید، لپتان را ببوسد.
فعلا من میروم. سلام برسانید.
خونین و مالین از هماتو. هرچند نمیدانم مالین یعنی چه. ولی هستم.
ای لعنت و تف و گه به شبهای امتحان.
ای لعنت و تف و گه به شبهای امتحان.