سمیرا میگه ماها مدیر زندگیمونیم، همونطور که میز یک مدیر سر راه آبدارخونه نیست که هرکس خواست چایی بریزه بهش دسترسی داشته باشه، ماها هم موقع تمرکزمون نباید سر راه باشیم که هرکس گذرش بتونه بیفته بهمون. همونطور که میز مدیر توی یک اتاق در بسته ست و کسی باهاش کار داشته باشه، یا باید وقت قبلی بگیره یا صبر کنه، ما هم مجبور نیستیم جواب پیامها و تماسهای کاری و درسی همه رو همون وقت بدیم.
و عزیزانم، طبق تجربه خودم و اطرافیانم بهتون میگم که همکارها و همدرسهاتون کمکم این رو یاد میگیرند و خودشون رو با برنامه شما تنظیم میکنند و دیگه همیشه ازتون انتظار نمیره که آنلاین باشید و پاسخگو.
وقتی میخوام یه چیزی بنویسم که برام مهمه که به جز آدمای اطرافم که با طرز حرف زدنم آشنان بقیه هم متوجهش بشن، گردندرد میگیرم بسکه کلمهها رو عوض میکنم.
آفرودیته
در حد پیک عید مشق دارم واسه نوشتن قبل عید ولی دریغ از یه جو غیرت اسب در من🤦🏻♀
اگر مشقاتو میشه با خودکار رنگی نوشت بیار با هم بنویسیم.
دوستش میدارم، بسیار و “به بانگ بلند” و مبارکمان است، به اندازهٔ همین دوستی که میدارمش و به همین بلندی و بانگ که آی دوستت میدارم دیوانهٔ عزیزم.
Stuff
امروز که قرار بود خیلی سخت و تنها باشد و نبود.
باد میومد و شکوفههای درخت توی پارکینگ رو پخش و پلا میکرد و من تقرییا مطمئنم که یک شکوفه رو نفس کشیدم. اون تو، توی ریهم، هوا خوبه، اکسیژن تمیز هست، آب هست، شکوفههه اگه عرضه داشته باشه میتونه یه درخت به درختای بدنم اضافه کنه.
دنبال یک قاصدک دویدیم. دانشکده بهار پر از قاصدکه. میدونستین ما دیگه دانشکده نمیریم؟ دویدیم دنبالش و وقتی گرفتیمش، گفتم: آرزو کن! گفت: واسه تو گرفتمش. آرزو کن فوتش کن.
آرزو کردم، فوتم توی باد گم شد، قاصدکه هم.
آرزو کردم، فوتم توی باد گم شد، قاصدکه هم.
Forwarded from Vannie
عمیقا نیاز دارم خودمو برای کسی لوس کنم و بگم چه روز سختی داشتم و خستهام، چقدر دنیا نامرده، آه ابرهای تیره. از این غر بیخودیا که شبیه نازه که یعنی من خیلی لطیفمو نازک آرای تن ساقه گلی که نباید بره سر کار و ته دلمم خودم بگم بابا اه بسه دیگه، طرف هم گوش کنه یه لیوان شراب بده دستم بگه اشکال نداره عزیزم. یه روز دیگه هم تموم شد. بعد بشینیم با هم جانک فود بخوریم!