کاپل مورد علاقهم به هم زدن و توی یه ویدیوی ۷دقیقهای توی اینستا اعلام کردن که دیگه با هم نیستن. وسط خوندن سیستودها نوتیفیکیشنش برام اومد و اولین صحنهی ویدیو قیافهی داغون جفتشون بود و تمام ۷دقیقهی بعد تلاشهاشون برای جلوگیری از ترکیدن بغضشون.
یادمه که چند ماه پیش توی یوتیوب یکی از ویدیوهاشونو دیدم و گفتم چقدر راب راضی نیست انگار! چقدر انگار معذبه... اما بعد گفتم که نه! چرت نگو و اینا دارن خونهشونو تعمیر میکنن و اگه میخواستن به هم بزنن که کلی پول تعمیر خونه نمیدادن!
توی ویدیوی امروز نگاههای دون به راب و اشکای توی چشمش و مکس سی ثانیهایش قبل از این که بگه: “ so we decided to end our romantic relationship.” و راب که برعکس همیشه به نگاهای دون جواب نمیداد و چشماشو دوخته بود به زمین، قلبم رو شکست.
و در آخر، علیرغم همهی تلاشهاشون، اشک هردوشون افتاد روی گونههاشون و اعلام کردن که یکی حضانت پیج مشترکشونو به عهده میگیره و اون یکی حضانت خونه رو و برای هم آرزوی موفقیت کردن و تمام.
خلاصه که هیچ چیز در این ملک پایدار نیست.
یادمه که چند ماه پیش توی یوتیوب یکی از ویدیوهاشونو دیدم و گفتم چقدر راب راضی نیست انگار! چقدر انگار معذبه... اما بعد گفتم که نه! چرت نگو و اینا دارن خونهشونو تعمیر میکنن و اگه میخواستن به هم بزنن که کلی پول تعمیر خونه نمیدادن!
توی ویدیوی امروز نگاههای دون به راب و اشکای توی چشمش و مکس سی ثانیهایش قبل از این که بگه: “ so we decided to end our romantic relationship.” و راب که برعکس همیشه به نگاهای دون جواب نمیداد و چشماشو دوخته بود به زمین، قلبم رو شکست.
و در آخر، علیرغم همهی تلاشهاشون، اشک هردوشون افتاد روی گونههاشون و اعلام کردن که یکی حضانت پیج مشترکشونو به عهده میگیره و اون یکی حضانت خونه رو و برای هم آرزوی موفقیت کردن و تمام.
خلاصه که هیچ چیز در این ملک پایدار نیست.
تمام این سالها از لذت هممدرسهای بودن با پوریا محروم بودم و تازه الان میفهمم از چی محروم بودم. از چی محروم بودم؟ از این که وقتی ناهار ندارم بهش بگم بیا بریم بیرون غذا و بیاد. که وقتی بیکاریم با هم بشینیم توی یه جای دانشگاه و حرف بزنیم یا حتا حرف هم نزنیم! از این که وقتی حالمون بده به هم خبر بدیم و تنها نباشیم. و در نهایت، از این که گزارش آزمایشگاه نوشتنمون نوبتی باشه.
[دیگه تنها نیستم.]
[دیگه تنها نیستم.]
Dear Hogwarts, this is me. If you want to do magic on me, make me disappear or do the things you do there this is the time.
Sincerely, Paria
Sincerely, Paria
Forwarded from هذیـــــــــــــون (نــــ🌱ــــال)
گمونم که امشب همون شبیه که بیست و دو سال پیش خدا داشته آخرین بررسیهای لازم قبل از پرت کردنم توی این دنیا رو انجام میداده و چک لیستش رو خط میزده که یهو میگه میدونی چی کم داری بچه؟ دو میلیلیتر دراماتیک بودن! احتمالا هم سرش خیلی شلوغ بوده و کار اضافه کردنش رو سپرده دست یکی از فرشتههای سربه هواش. اونم جای دو میلیلیتر دو لیتر اضافه کرده!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Just keep swimming, just keep swimming, just keep swimming swimming swiming.
هر چی به منبع استرس نزدیکتر میشیم، مغزم بیشتر تلاش میکنه برای فرار از فکر کردن بهش. حالا این تلاش میتونه به صورت تعریف کردن خاطرات مهد کودک ظاهر بشه، یا خندیدن به هر چیز ممکن، یا خوردن تمام محیط اطراف.
دیشب خواب دیدم جیمی لنیستر توسط نایت کینگ لعنت الله کشته شده و در نتیجه صبح اولین کاری که کردم چک کردن وضعیت سلامتی جیمی بود. امیدوارم گوگل باهام شوخیش نگرفته باشه.
پ.ن: بله من خوابهام یکشنبهها با تِم گاته.
پ.ن: بله من خوابهام یکشنبهها با تِم گاته.
هر لحظه با اسلامی یعنی درد گرفتن کل عضلات صورت از شدت خنده.
خداوندا مرسی که اسلامیو آفریدی.
خداوندا مرسی که اسلامیو آفریدی.
-زمان امتحان ۲۲ دقیقهست.
-دیگه اون دو دقیقهش چیه؟!
-میخوان جا بیفته.
از زیباییهای ورودیمون :)))
-دیگه اون دو دقیقهش چیه؟!
-میخوان جا بیفته.
از زیباییهای ورودیمون :)))
امروز کلاس آناتومی عملی خلوت بود و خیلی خوش گذشت، همه چیزو و دیدم و فهمیدم و مثل همیشه از دیوار آویزون نشدم بهخاطرش. در مورد چهار ساعتِ بعدش هیچی نمیگم. بعدش رفتم ناهار، انقدر با ناهید خندهی عصبی کردیم که تبدیل شد به خندهی واقعی. بعد رفتیم انگل عملی که فقط حاضری زدیم و از دستمون حرص خوردن و نظر به این که سه هفتهست دارن ما رو دق میدن، خیلی چسبید. بعدش رفتیم با اسلامی کلی حرف زدیم و خندیدیم و بازیکردیم. کاغذ بازی رو تا کردم گذاشتم توی جیبم که یادم بمونه امروزو.
پ.ن: استاد آناتومی عملیمون خیلی انسان جالبیه. وقتی یه observation انجام میده و بیانش میکنه،به طرز مودبانه و دلپذیری این کارو انجام میده. برای همین وقتی از آدم تعریف میکنه، تعریفاش واقعیه. امروز بهمون گفت توی این دنیای بیرحم شما خیلی دل رحمید.
[اینو از فائزه یاد گرفتم، ریویو کردن روزهای خوب!]
پ.ن: استاد آناتومی عملیمون خیلی انسان جالبیه. وقتی یه observation انجام میده و بیانش میکنه،به طرز مودبانه و دلپذیری این کارو انجام میده. برای همین وقتی از آدم تعریف میکنه، تعریفاش واقعیه. امروز بهمون گفت توی این دنیای بیرحم شما خیلی دل رحمید.
[اینو از فائزه یاد گرفتم، ریویو کردن روزهای خوب!]
Stuff
امروز کلاس آناتومی عملی خلوت بود و خیلی خوش گذشت، همه چیزو و دیدم و فهمیدم و مثل همیشه از دیوار آویزون نشدم بهخاطرش. در مورد چهار ساعتِ بعدش هیچی نمیگم. بعدش رفتم ناهار، انقدر با ناهید خندهی عصبی کردیم که تبدیل شد به خندهی واقعی. بعد رفتیم انگل عملی که…
و در تمام امروز، تمام دیروز و تمام چند روز آینده باید به این فکر کنم که من کیشو به خاطر این از دست دادم.