مامان قشنگترین بادکنکها رو خریده، سر گروه گروهی که دیروز کلی از دستش حرص خوردم کارهاشو انقدر پرفکت تحویل داد که دلم میخواست بپرم بغلش کنم؛ تمام نیمفاصلهها، کاماها، کامانقطهها و فعلها رو درست نوشته بود. تمام فونتهاش درست بود و مطالبش انقدر قشنگ دستهبندی شده بود که باید برم برای دو روز پیاپی باواسطه و بیواسطه سرش غر زدن ازش عذر خواهی کنم. خانم دکتر بهمون زنگ زد و گفت بریم ببینیمشون. کارهای اتیکت انجام شده و life could not get better.
#NaturalHigh
#NaturalHigh
باید یه پیام همگانی به تمام آدمهای جهانم بدم با این مضمون که: فهمیدم که این چند روز چقدر بد اخلاقیهامو تحمل کردی و چیزی نگفتی که دلم نشکنه و برای این ازت ممنونم.
پارسال شب تولدم خیلی خوش گذشت. یکی از بهترین اوقات عمرم بود. روز تولدم رفتم سر کلاس آناتومی و درسمون استخوان کلاویکل (یکی از استخوانهای مورد علاقهم) بود. از لحظه لحظهش کیف کردم. بعدش هم فیزیولوژی داشتیم با یکی از مورد علاقهترین استادهام. با خودم قرار گذاشته بودم که اجازه ندم کسی خراب کنه اون روزو. واسه همین هم سعی کردم تا جایی که میشه با کسی حرف نزنم. دیر رفتم سر کلاس که مجبور نشم به (مهشاد) سلام بکنم و موفق شدم و یکی از بهترین تولدهام اتفاق افتاد. از پارسال تا امسال میتونم بگم چند درجه تغییر کردم، دایرهی ارتباطاتم گسترده شده، بعد از ۲۰ سال از کامفورت زونم اومدم بیرون و دارم نارنجیا رو، نارنگیا رو، نگاه میکنم و کیف میکنم. امسال کمتر دلتنگم، کمتر تنهام و بیشتر خودمم؛ بیشتر از سه سال گذشته. امسال با آدمهای کمتری قهرم، با انسانهای بیشتری افتخار آشنایی داشتم و احساس میکنم بهترین سال زندگیم تا به حال رو داشتم. (با تشدید روی تا به حال)
نمیدونم بعدا چی میشه، نمیدونم سال دیگه این موقع با آدمهایی که این چند روز برای تولدم بغلم کردن سلام و چطوری دارم یا نه، نمیدونم حال دلم، هیپوتالاموس و فرونتال لوبم چطوره. اما میدونم که الان خوشحالم، تکلیفم با خودم کمی مشخصه، آدمهای قشنگی دارم و دارم میرم جلو.
[اگه این بزرگ شدنه، خیلی هم ترسناک نیست!]
نمیدونم بعدا چی میشه، نمیدونم سال دیگه این موقع با آدمهایی که این چند روز برای تولدم بغلم کردن سلام و چطوری دارم یا نه، نمیدونم حال دلم، هیپوتالاموس و فرونتال لوبم چطوره. اما میدونم که الان خوشحالم، تکلیفم با خودم کمی مشخصه، آدمهای قشنگی دارم و دارم میرم جلو.
[اگه این بزرگ شدنه، خیلی هم ترسناک نیست!]
امروز روز جذابی بود. اونقدر جذاب که از تموم شدنش ناراحتم. فردا زندگی عادی از سر گرفته میشه و مطمئن نیستم که آمادگیشو دارم.
احتمالا یک روز تمام عذاب وجدانها به هم میپیوندن و به صورت سرطان خودشونو نشون میدن.
میگه: وقتی براشون دلیل ناراحتیتو توضیح میدی این حقو بهشون میدی که این حقو بهت ندن که ناراحت باشی.
این ترم سهشنبهها تعطیلیم، انتظار داشتم وقتی سهشنبهها تعطیلیم حال بدشون از بین بره، اما فقط شیفت کرده روی چهارشنبهها. این ترم چهارشنبهها سهشنبه ست.
امروز با صابره تمرین همیاری کردیم، از لطافت، شفافیت، دروغ، اهمیت نیمفاصله، رفتن و دوستی حرف زدیم؛ چندین بار چشمام اشکی شد و اغلبشون از ذوق بود یا شوق. امروز با صابره غنی شد، کیف کردم!
دقایق آخر جمعه: ارسال گزارشها و کشیدن عمیقترین نفسهای ممکن.
هر تموم شدنی خوبه!
[دو از دوازده]
هر تموم شدنی خوبه!
[دو از دوازده]
Stuff
دقایق آخر جمعه: ارسال گزارشها و کشیدن عمیقترین نفسهای ممکن. هر تموم شدنی خوبه! [دو از دوازده]
چرا هر میلیگرم هورمون رشدی که از هیپوفیز اتیکت ترشح میشه، اشک میشه میره توی چشمای من؟
داره حرص میخوره، میگه: این آدم هر کاری انجام میده برای ویترینشه! اگه بدونه یه کاری قرار نیست بره توی ویترین و براش دست بزنن یا دلشون بسوزه، ز کل انجامش نمیده.