امروز روز جذابی بود. اونقدر جذاب که از تموم شدنش ناراحتم. فردا زندگی عادی از سر گرفته میشه و مطمئن نیستم که آمادگیشو دارم.
احتمالا یک روز تمام عذاب وجدانها به هم میپیوندن و به صورت سرطان خودشونو نشون میدن.
میگه: وقتی براشون دلیل ناراحتیتو توضیح میدی این حقو بهشون میدی که این حقو بهت ندن که ناراحت باشی.
این ترم سهشنبهها تعطیلیم، انتظار داشتم وقتی سهشنبهها تعطیلیم حال بدشون از بین بره، اما فقط شیفت کرده روی چهارشنبهها. این ترم چهارشنبهها سهشنبه ست.
امروز با صابره تمرین همیاری کردیم، از لطافت، شفافیت، دروغ، اهمیت نیمفاصله، رفتن و دوستی حرف زدیم؛ چندین بار چشمام اشکی شد و اغلبشون از ذوق بود یا شوق. امروز با صابره غنی شد، کیف کردم!
دقایق آخر جمعه: ارسال گزارشها و کشیدن عمیقترین نفسهای ممکن.
هر تموم شدنی خوبه!
[دو از دوازده]
هر تموم شدنی خوبه!
[دو از دوازده]
Stuff
دقایق آخر جمعه: ارسال گزارشها و کشیدن عمیقترین نفسهای ممکن. هر تموم شدنی خوبه! [دو از دوازده]
چرا هر میلیگرم هورمون رشدی که از هیپوفیز اتیکت ترشح میشه، اشک میشه میره توی چشمای من؟
داره حرص میخوره، میگه: این آدم هر کاری انجام میده برای ویترینشه! اگه بدونه یه کاری قرار نیست بره توی ویترین و براش دست بزنن یا دلشون بسوزه، ز کل انجامش نمیده.
میگه: وقتی یکی توی مکالمهش از نیمفاصله استفاده میکنه هیجانم برای ادامه مکالمه بیشتر میشه.
چرا وسط کلاسهای جهنمی، وقتی یکی از در کلاس میاد برمیگردیم نگاهش میکنیم؟ چون منتظریم بتمن تیشرت/مانتوشو در بیاره و شنلشو باز کنه و نجاتمون بده.