Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
این دومین اسلایدیه که من و مهسا ساختیم، چرا دومین؟ چون مسئول آزمایشگاه اجازه نمیده از اسلایدامون عکس بگیریم، این رو هم غزال قاچاقی گرفت. اسلاید درست کردن کار سختی نیست. سخت‌ترین جاش اون جاست که باید صبر کنیم خشک بشه، اما بعد از سه ترم اسلاید آماده دیدن، دیدن اسلایدی که با دستای خودمون درستش کردیم زیر میکروسکوپ، لذت بیشتری داره. (اگر لکه‌های بنفش و قرمز روی روپوش و دست‌هام، سوختگی دست کیمیا و تاول روی انگشتم رو در نظر نگیریم.)
این رو هم باید اضافه کنم که مهسا همگروهی خیلی خوبیه و از سوتی‌های من عصبانی نمیشه و ما خیلی می‌خندیم. فقط ای کاش بقیه‌ی بچه‌ها شاهد سوتی‌هامون نبودند و خنده‌مون درون‌گروهی بود.
در نهایت این که من از آتیش می‌ترسم، ۲۰ سال فقط خودم این رو می‌دونستم؛ از امروز همه‌ی همکلاسی‌ها می‌دوننش!
اول هر هفته روپوشمو میذارم توی کمدم که روزهایی که کلاس عملی دارم خیالم راحت باشه، همیشه هم بچه‌هایی که یادشون میره روپوش بیارن روپوشمو می‌گیرن و من باید تا چند روز بهشون التماس کنم که یادشون نره بیارنش. اینطوریه که میگم از share کردن وسایلم بیزارم؛ چون آدم‌ها بی‌احتیاط، حواس‌پرت و بی‌ملاحظه اند و هیچ چیز براشون مهم‌تر از راحتی خودشون نیست.
(عصبانی ام، چون اومد دم میزمون و گفت روپوشتو در بیار کلاس دارم، نذاشت کارمو درست انجام بدم و حالا که بهش میگم روپوشمو بده، تمام عذاب وجدانمو فراخوانی می‌کنه که دو ثانیه بعد بگم نمی‌خواد بری خونه، از یکی دیگه می‌گیرم.)
هنوز متوجه نمیشن که نمیشه مانیکای درون آدما رو با قلقلک دادن آروم کرد!
اپدیت جدید ios تاریکه و I’m loving it.
امروز به دبیر یک جایی برای ابیوز کردن دانشجوها اعتراض کردم و نکته‌ی عجیبش این بود که این ابیوز از نظرش اشکال نداشت! می‌گفت شما باید سختی بکشید! حالا ما لطف کردیم و این پلتفرم رو برای سختی کشیدنتون فراهم کردیم!
دارم به این فکر می‌کنم که چقدر مسائل برایم حل شده اند که ممکن است اشتباه باشند، غیر انسانی باشند، بد باشند!
-Don’t be their bullet magnet!
-I missed you.
Forwarded from متَّکی به خود
You are not mine; But sometimes I pretend that you wish you were. I create that idea that you secretly want me and I often forget its just something i've made up! You do not want me and you are not mine anyway...

• Unknown
Forwarded from Stuff
چقدر دوشنبه‌ها سخته!
باید درس بخونم، یا کارهامو انجام بدم، اما نشستم زل زدم به ساعت که ده بشه و برم بخوابم. دوشنبه‌ها عمر آدم رو تلف می‌کنند. از ساختمان تدبیر و آداب متنفرم، از این که برای یک درس نیم واحدی باید این همه راه برم و بدوم و دیر برسم و پول آژانس بدم هم متنفرم. از دانش خانواده و تاریخ امامت و استاد فیزیولوژی که تند حرف میزنه هم متنفرم. چرا در این دانشگاه هیچکس، لیدرلی هیچکس کارش رو درست انجام نمیده؟! کامل نه ها! فقط درست! و چرا تمام استرس و خستگی و حرصش برای ماست؟ خدایا داری می‌بینی؟
و سمیرا همیشه نجات ماست از تلخی‌ها.
-آخرش یا من این ورودیو می‌کشم یا این ورودی منو.
-غلطه، این ورودی الردی، همین اولش، تو رو داره میکشه.
[اجتماع ۱۵۰ گاو در یک دانشکده]
#conversations
-سگ سیاه افسردگی رو راه دادی توی خونه‌ت؟
-من سگ سیاه افسردگی ام.
Stuff
-سگ سیاه افسردگی رو راه دادی توی خونه‌ت؟ -من سگ سیاه افسردگی ام.
(این رو یک جا خوندم که یادم نمیاد کجا، هر وقت یادم اومد میگم.)
امروز مریم پیام داد که زود بیا املت گرفتم، املت چون رسم صبح‌های کنسل شدن زبان من و مریم بود! من هم زود رفتم و تریا پر بود از آدم‌های زیبایم، به مریم گفتم یک احساس خوشبختی زیادی سراغم آمده! بعد هم بافت عملی داشتیم با استاد مورد علاقه‌ام و دو ساعت کیف دنیا را کردم. از آن به بعد، جهانِ حسود شروع کرد به انتقام گرفتن. حالا من ساعت یک صبح مانده ام، درس نخوانده، با کارهای عقب افتاده‌ی بد بو، با موهای گره خورده و چشم‌های سوزنده، نشسته ام به کپشن درسا گریه می‌کنم که از آخرین‌هایش می‌گوید.
برای بچه‌های خوابگاهی خیلی خوشحالم. بلاخره بعد از چند هفته میرن خونه‌هاشون و از این شهر نفس می‌کشن.
Stuff
Www.Sedabax.Ir – Mansour - Www.Sedabax.Ir
اگر براتون سواله بعد از چهار ساعت کلاس و پنج ساعت جلسه آدم چه جوری میشه!
(این سرشلوغی‌های خوب)
نصف انرژی‌ای که باید روی یک کار بذارم صرف این میشه که به مسئولین اون کار بفهمونم با اعضای گروهشون مثل کارمنداشون رفتار نکنند. -______-
مرداد که شد دوست خانوادگی‌مان تصادف کرد و مرد؛ خودش و نوه‌اش که نصف یک دوقلو بود. مرداد که شد کارهای ایرپ در اوجشان بودند و یکی دو هفته (همان هفته‌هایی که خاک‌سپاری و ترحیم و سوم و هفتم بود.) هر روز از اواسط روز تا اواسط عصر جلسه داشتیم؛ صبح می‌رفتم جلسه تا عصر و عصر می‌رفتم کارهای ایرپ یا اتیکت را تا شب می‌کردم. آن دو هفته چند بار هم رفتم بیرون. همان دو هفته هم رفتم پیش دکتر و گفتم چشم‌هایم را عمل کن! اینطوری چند هفته‌ی دیگر هم نباید به چشم‌ها فشار می‌آمد! بعد از عمل هم حضوری ایرپ شروع شد که وقت برای نفس کشیدن هم نبود و بعد هم اتیکت و دانشگاه و کلاس و کارهای دیگر!
حالا که چی؟ این که آدم برای فکر نکردن به رفتن عزیزانش هر کاری بتواند می‌کند، آخرش هم یک جایی وسط خواندن ادم ریوی یاد استاد میفتد که گفته بود مادرش در اثر ادم ریوی مرده و تمام تلاش‌های چند ماهه‌‌ برای فکر نکردن به از دست دادن هدر می‌رود. یکهو خودش را می‌بیند که صبح روز خاک‌سپاری چشم‌هایش را بسته وقتی مامان گفته: بیدار نمیشی؟ ما بریم؟ یکهو می‌بیند دو ماه از آن صبح گذشته و خداحافظی نکرده، نشسته توی سلف، جلوی صابره و صد نفر دیگر گریه می‌کند. می‌بیند دیگر ممکن نیست او را اتفاقی در خیابان ببیند و بغلش کند!
(خوب بود که کسی نمی‌دونست جلسات آیرپو میشه نرفت، کارهای اتیکتو میشه تقسیم کرد، حضوری ایرپو میشه نبود، و اتیکت رو میشه کم بود!)
Forwarded from آگوا
أحببتك بكل الطرق و أولها الصمت!