Forwarded from ForElisa
من خیلی غمگینم. من تا چشمام پر از اشک میشه به خودم تشر میزنم که گریه نکنی ها. ولی داستان اینه که این موقعها که میشه انگار دیگه نمیتونم. انگار دیگه جونی برام نمونده. انگار منتظرم بهم خبر بد برسه. انگار مقصر تمام این اتفاقها منم. انگار من بی مصرفترین آدم دنیام. من خیلی دلم میخواد شجاع و قوی باشم، مثل تموم اونایی که خودشون رو در هر شرایطی جمع و جور میکنند و یه جوری درست میکنند اوضاعشون رو. ولی من فقط نفس تنگی و اضطراب و استرس دارم. فقط استیصال و ناتوانی دارم.