Forwarded from ForElisa
من خیلی غمگینم. من تا چشمام پر از اشک میشه به خودم تشر میزنم که گریه نکنی ها. ولی داستان اینه که این موقعها که میشه انگار دیگه نمیتونم. انگار دیگه جونی برام نمونده. انگار منتظرم بهم خبر بد برسه. انگار مقصر تمام این اتفاقها منم. انگار من بی مصرفترین آدم دنیام. من خیلی دلم میخواد شجاع و قوی باشم، مثل تموم اونایی که خودشون رو در هر شرایطی جمع و جور میکنند و یه جوری درست میکنند اوضاعشون رو. ولی من فقط نفس تنگی و اضطراب و استرس دارم. فقط استیصال و ناتوانی دارم.
Forwarded from ForElisa
دلم میخواست یه زندگی عادی و نرمال داشته باشم. دلم میخواست هیچوقت لازم نبود وسط این جنگی که توشیم بیام اینجا و بگم من حس میکنم دیگه نمیتونم. نه تنها تو این شرایطی که همه داریم تجربهاش میکنیم بلکه تو زندگی خودمم دیگه نمیتونم. مگه ما چقدر توان داریم. همش پای تلویزیونم. همش گوشی دستمه. اگه خودم نتونم دنبال کنم خبرها رو با ترس و لرز از بقیه میپرسم خبر جدیدی نشده؟ غذا میخورم با عذاب وجدان غذا میخورم. صدای “منم داشتم زندگیمو میکردم..” مدام توی سرم پخش میشه.
ذره ذره وجودم استیصاله.
کاش قوی بودم. کاش میتونستم اوضاع رو مدیریت کنم. من دلم خیلی چیزا میخواست و میخواد همچنان ولی از بین همهشون تنها چیزی که الان میخوام “توان و قدرت” برای ادامه دادنه.
ذره ذره وجودم استیصاله.
کاش قوی بودم. کاش میتونستم اوضاع رو مدیریت کنم. من دلم خیلی چیزا میخواست و میخواد همچنان ولی از بین همهشون تنها چیزی که الان میخوام “توان و قدرت” برای ادامه دادنه.