هی یاد اون قسمت از گری’ز اناتومی میفتم که میخواستن اینترنی که سیم دستگاه رو قطع کرده رو پیدا و اخراج کنند، تکتک اینترنا اومدن جلو گفتن من قطع کردم.
Arts & culture
• هنرمند ناشناس @Artsandculturee
خدانور لجهای، یه روز مجسمهٔ قامت راستت رو توی میدون همهٔ شهرها میبینیم و قلبمون پر از درد میشه و برات بوسه میفرستیم، بزرگترین بیمارستان جنوب شرق ایرانمون به اسم تو میشه، روی تابلوی مدرسهها اسمت میاد، برای نسلهای بعدی ایران آزادمون تعریف میکنیم که تو کی بودی. نوید کی بود. نیکا کی بود.
کافی نیست. هیچی کافی نیست. تا آخر دنیا هم بدویم و اسمت رو فریاد بزنیم کافی نیست. ولی توی قلبمون حک شدی.
خدانور لجعی، من دلم میخواد روح وجود داشته باشه، زندگی دومی وجود داشته باشه که تو ببینی، ببینی که چقدر چقدر چقدر عزیز دل همهٔ ایرانی.
کافی نیست. هیچی کافی نیست. تا آخر دنیا هم بدویم و اسمت رو فریاد بزنیم کافی نیست. ولی توی قلبمون حک شدی.
خدانور لجعی، من دلم میخواد روح وجود داشته باشه، زندگی دومی وجود داشته باشه که تو ببینی، ببینی که چقدر چقدر چقدر عزیز دل همهٔ ایرانی.
Forwarded from عین الدوله
حواستون از موضوعات اصلی پرت نشه ولی اینم به علت اینکه اونقدر جامع و مورد استفاده روزمره نیست گوشهی ذهن داشته باشید که از علیبابا هیچوقت بلیط نخرید و یا اگر کسی اطرافتون میخواست از اینجا بلیط بخره بگید که اینکارو نکنه. دلیلش هم که دیگه خودتون میدونید.
Forwarded from | After Flashpoint |
اونجایی که کِلی جنسن داد میزد "ما یه مشت بچهایم، ما بچهایم و باید زندگی کوفتیمون رو بکنیم بهجای اینکه تمرین کنیم چجوری از دست مرگ فرار کنیم. چون میدونین چیه؟ همه میمیرن. پس لطفا بذارین زندگیمون رو بکنیم..."
آدمهای خشونتطلب من رو میترسونن. نه که بلد نباشم باهاشون دیل کنم، نه که نتونم از خودم محافظت کنم، نه که واقعا بتونن بلایی سرم بیارن، ولی من رو میترسونن، نفسم بند میاد، گریهم میگیره، دلم میخواد فرار کنم و برنگردم.
امروز توی درمانگاه، رزیدنت ارشد تصمیم گرفت از من عصبانی باشه و هرکاری هم میکردم فایدهای نداشت و فقط بیشتر داد میزد و اذیت میکرد؛ یه جا اینقدر خسته شدم که نشستم روی صندلی، سرمو گرفتم توی دستام، گفتم هرچی میخواد بشه. اصلا مگه چی میخواد بشه؟ چیکار میخواد بکنه؟ بذار بکنه. اومدم تلگرام به بچهها گفتم میترسم، گفتم سردمه، قندم افتاده، گریهم گرفته و نمیخوام جلوی “این” گریه کنم. رزیدنت که رفت بیرون، به اون یکی رزیدنت یه بهونهای آوردم که آفم کنه، گفت من جرات ندارم بهش بگم، خودت بگو. وقتی برگشت بهش گفتم. گفت نخیر نمیشه. بمون. اون یکی پادرمیونی کرد که بذارید بره مریض هم که نداریم. با کلی غر و چپ چپ نگاه کردن و “تو دیگه چه اکسترنی هستی.” گفت برو. دویدم. از بیمارستان دویدم بیرون، بارون میومد، نفس کشیدم، گریه کردم، بارون نشست روی صورتم، بعد فکر کردم که اگر این آزادی کوچیک اینقدر خوشمزه ست، پس اون آزادی موعود چیه دیگه؟
امروز توی درمانگاه، رزیدنت ارشد تصمیم گرفت از من عصبانی باشه و هرکاری هم میکردم فایدهای نداشت و فقط بیشتر داد میزد و اذیت میکرد؛ یه جا اینقدر خسته شدم که نشستم روی صندلی، سرمو گرفتم توی دستام، گفتم هرچی میخواد بشه. اصلا مگه چی میخواد بشه؟ چیکار میخواد بکنه؟ بذار بکنه. اومدم تلگرام به بچهها گفتم میترسم، گفتم سردمه، قندم افتاده، گریهم گرفته و نمیخوام جلوی “این” گریه کنم. رزیدنت که رفت بیرون، به اون یکی رزیدنت یه بهونهای آوردم که آفم کنه، گفت من جرات ندارم بهش بگم، خودت بگو. وقتی برگشت بهش گفتم. گفت نخیر نمیشه. بمون. اون یکی پادرمیونی کرد که بذارید بره مریض هم که نداریم. با کلی غر و چپ چپ نگاه کردن و “تو دیگه چه اکسترنی هستی.” گفت برو. دویدم. از بیمارستان دویدم بیرون، بارون میومد، نفس کشیدم، گریه کردم، بارون نشست روی صورتم، بعد فکر کردم که اگر این آزادی کوچیک اینقدر خوشمزه ست، پس اون آزادی موعود چیه دیگه؟
Forwarded from دوات
بذار همینو بگم بعد دیگه انقلاب کنیم و اینا. من واقعا بعد بیدارشدن از خواب بغللازمم. اون نه. نه اون نه. بغل. حالا گاهی اون هم آره به هرحال صبحه ولی در کل بغل. بغل معمولی. عین همین عادت آبخوردن بعد بیداری. یعنی هنوز چشمهام باز نشده دستهام مثل دستهای گربهای که داره از طبقهی چهارم یه ساختمون میافته پایین و توی راه حساب میکنه از هفت تا جون چندتا براش مونده، بازِ بازِ بازن.
بغل میخوام. بغل طولانی که میو میو کنی توش. بغل طولانی توی تاکسی تا ترمینال. بغل طولانی رو پل طبیعت. بغل طولانی لب سیوسه پل. بغل سه نفری دم در خونهمون، خونهتون. بغل جلوی نگهبان بیمارستان. بغلی که دستی که جلو آوردی بره توی دلم و بگی عه نمیدونستم بغلی هستی. بغل اینقدر سفت که بگی آخ خفه شدم. بغل از پشت سر که بترسم و و قلبم تند بزنه و بعد بخاطر چیزای دیگه قلبم تند بزنه. بغلی که میخوام بیام بیرون بگی نه یکم بیشتر. بغل میخوام. سگ. بغل میخوام.
"اسماعیل، یک شعر بلند"
کلام: رضا براهنی، هوشنگ ابتهاج
چه جوانانی اسماعیل ، میبینی؟
@spidhuniver
@spidhuniver
Stuff
کلام: رضا براهنی، هوشنگ ابتهاج – "اسماعیل، یک شعر بلند"
“نمیتوانی حرف بزنی، به جای حرف زدن بوسه میزنی.”
Stuff
کلام: رضا براهنی، هوشنگ ابتهاج – "اسماعیل، یک شعر بلند"
“جنگ است اسماعیل، گریه نکن…”