حالا این که لیست تحریم رو وایرال میکنیم خوبه ولی من با این که یه سری برندها هم مجانی تبلیغ میشن (برندهای جایگزین) زیاد دلم صاف نیست.
امروز توی راه برگشت هرچی چشم انداختم ببینم کسی اندیکاسیون شکلات مُشتی داشته باشه؟ نبود که نبود. جدی چرا ما در این شهر غریبیم؟
ولی من اینجا نمیمونم؛ توی این شهر یا این کشور یا این قاره یا این سیاره، تا هرجا نفسم بیاد و زورم برسه میرم.
میدونم که ناامیدی و خستگی هم یکی از بخشهای مبارزه ست و نباید بیشتر از اون چه که باید بهشون بها بدم. خسته هستیم. چیزهایی رو میبینیم و میشنویم که مطابق میلمون نیست یا حتا انتظارش رو نداریم “بعد از ۵۰ روز”.
ولی خب این پنجاه روز در مقابل ۱۴۰۰ سال زورش بازم خیلی زیاد بوده.
سعی میکنم دائم به خودم یادآوری بکنم که اینها فقط “بخشی” از مبارزه ست.
سعی میکنم همیشه یک چشمم به بیگ پیکچر باشه.
ولی خب این پنجاه روز در مقابل ۱۴۰۰ سال زورش بازم خیلی زیاد بوده.
سعی میکنم دائم به خودم یادآوری بکنم که اینها فقط “بخشی” از مبارزه ست.
سعی میکنم همیشه یک چشمم به بیگ پیکچر باشه.
امروز توی اتاق گچ به تکنسین گفتم من زورم نمیرسه مچش رو صاف کنم. گفت طوری نیست، تو برو تا هرجا زورت رسید، بعدش من زورم میرسه.
تو برو تا هرجا زورت رسید، بعدش من زورم میرسه.
تو برو تا هرجا زورت رسید، بعدش من زورم میرسه.
تو برو تا هرجا زورت رسید، بعدش من زورم میرسه.
تو برو تا هرجا زورت رسید، بعدش من زورم میرسه.
تو برو تا هرجا زورت رسید، بعدش من زورم میرسه.
دلم میخواد خودم رو بغل کنم که اینقدر در تلاشم از همهٔ اتفاقات عادی، یک معنی منطبق با فضای ذهنم بسازم. جملهها رو جوری بشنوم که بهشون نیاز دارم و ازشون انرژی و انگیزه بگیرم.
فکر کنم امروز اولین بیمارم رو درمان کردم.
شاید هم نه. نمیدونم. مطمئن نیستم. فقط میدونم این کاریه که دلم میخواد همیشه و هر روز انجامش بدم.
شاید هم نه. نمیدونم. مطمئن نیستم. فقط میدونم این کاریه که دلم میخواد همیشه و هر روز انجامش بدم.
هرچیزی، هرچیزی که باعث میشه ما فردیت و آزادیمون رو رها کنیم ساختهٔ این رژیمه. (البته خودش اونقدر هوشمند نیست، خودش به زور به هوشمندی یک عروس دریاییه که فقط بلده بخوره و نیش بزنه، حالا بهرحال، طراحانش یا هر کوفتی که هست.)
من کاری به خالق یونیورس و اینها ندارم. اما این قدرت ماورایی که بخواد برامون کاری بکنه، بخواد سنگ ببارونه یا انوریسم ایجاد کنه توی مغز اونی که باید، یا بچههامون رو از غرق شدن در خون خودشون حفظ بکنه وجود نداره.
ما اول خودمون رو داریم و عقلمون، بعد هم همدیگه رو داریم و خرد جمعیمون. خالق یونیورس اگه وجود داشته باشه هم دستاش چربه از چیپسایی که داره میخوره. بیخیالش.
من کاری به خالق یونیورس و اینها ندارم. اما این قدرت ماورایی که بخواد برامون کاری بکنه، بخواد سنگ ببارونه یا انوریسم ایجاد کنه توی مغز اونی که باید، یا بچههامون رو از غرق شدن در خون خودشون حفظ بکنه وجود نداره.
ما اول خودمون رو داریم و عقلمون، بعد هم همدیگه رو داریم و خرد جمعیمون. خالق یونیورس اگه وجود داشته باشه هم دستاش چربه از چیپسایی که داره میخوره. بیخیالش.
حس میکنم توی صفم؛ توی صف مرگ. دیگه نمیترسم از کشته شدن. از بازداشت شدن هم وحشت ندارم. حس میکنم توی صفم و بسته به این که اینا کی برن، یا کشته میشم یا صف خراب میشه و به من نمیرسه. ولی منم توی صفم. تنها چیزی که آرومم میکنه در مقابل این گناه بازماندگی، همینه؛ که کشته شدن من هم دور نیست. که من آیلارم، حمیدرضام، ضحیم، پریسا بهمنی ام؛ فقط نوبتم نرسیده.
ولی اینا میرن. صف خراب میشه. قبل از من و ما یا بعدش، میرن اینا. چون ما بیشماریم.
که اگه یک قدم عقبتر میموندم آیلار شده بودم. که اگه چند سال زودتر به دنیا اومده بودم پریسا بهمنی بودم. که اگه دو تا تست کمتر و بیشتر میزدم ضحی میشدم. که اگه یک کشیک جابجا کرده بودم الان نبودم. به همین راحتی.
Forwarded from واقعیت این بود که من شاد نیستم. (شکوری)
اگه ازم بپرسید خوبی میگم خوبم چون توان توضیحشو ندارم،ولی اگر بغلم کنید میتونم تا صبح گریه کنم
Forwarded from هواداران آیفون ایکس
همهش سعی میکنم بگم اهمیتی نداره ولی در واقع در همون لحظه دارم گریه میکنم.
Forwarded from ForElisa
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
You’ll be free.