حالا من اینجا -به یک پهلو- نشسته ام، با بکگراندی از گریهی یواش، منتظرم ساعت معقولی بشود تا بخوابم.
اما بیاید خدا رو شکر کنیم برای حضور آدمهامون توی این زندگی.
من شاکرم به خاطر زهرا، غزل، مهسا، شکیبا، کیمیاها، فائزه، سمیرا، نهال و ناهید.
من شاکرم به خاطر زهرا، غزل، مهسا، شکیبا، کیمیاها، فائزه، سمیرا، نهال و ناهید.
اجازه بدید بگم که با تمام دلداریها، از نمرهٔ آناتومیم خیلی غمگینم و دلم از عاملانش گرفته، اولیشم مسلما خودمم.
لینک ناشناسو گذاشتم دوباره، اما نمیخوام بگم پذیرای همهٔ حرفاتون هستم، چون در گذشته حرفهای بدی بهم زده بودین که گفتنشون، یا حداقل اونطوری گفتنشون ضروری نبوده. لذا این بار فقط پذیرای حرفهای ضروری و درددلها و غرها و آهنگهاتون هستم.
Stuff
یه لیست بلند بالای هدیه دارم که هیچکس ازم سراغشو نمیگیره.
حق دارن آخه
چی کار کردم که لایق هدیه باشم؟ حتا تازگیها به دنیا هم نیومدم!
چی کار کردم که لایق هدیه باشم؟ حتا تازگیها به دنیا هم نیومدم!
برای خودم متاسفم که تفریحاتم، به هنگ من بازی کردن توی جلسات بانی شو، زیر نگاههای پر استرس امیرحسین با مضمون “پریا کار داریم دیره ول کن” محدود شده.
نیاز به تفریح واقعی دارم :(
نیاز به تفریح واقعی دارم :(
از حوالی 7 تا آخر شبها یه غمی میاد میشینه روم و فلجم میکنه برای انجام هرکاری جز دعواهای ذهنی با آدمها.
با هاشمی توی مغزم با سناریوهای مختلف حرف زدم و تا الان هیچ سناریویی رو نتونستم پیدا کنم که توش بهش برنخوره و ناراحت نشه.
الان دارم فکر میکنم که خودم چقدر برای آدمها این دشواریو ایجاد کردم و چقدر الهی بمیرم براشون، برای همهشون :(
الان دارم فکر میکنم که خودم چقدر برای آدمها این دشواریو ایجاد کردم و چقدر الهی بمیرم براشون، برای همهشون :(