احساس ویل توی me before youای رو دارم که قبل از فلج چهار اندامش نتونست اون خاطراتو بسازه و الانم هیچ امیلیا کلارکی نیست که با لبخند ابرویی مسخرهش برای زنده موندنش تلاش کنه.
دلم برای ساختمون فیروزهای دانشکده، برای سرماش، برای کتابخونه، برای راهروی طباطبایی، برای آسانسور آناتومی، برای دیوارها، در شیشهای، دیوار رنگی رنگی نامتناسب در پشتی، برای کلاسهای طبقهٔ سوممون، برای تالار مزخرف موحدیان، برای بوی جسدش، برای هزارجریب، برای اتوبان کشوری، حتا برای کپکهای روی جسدها، برای همه چیز تنگ شده.
روز اول سال جدیدو با فریز شدن گوشیم، تلاش 12 ساعته برای درست کردنش، حرف زدن با تک ساپورت اپل از دو تا قاره اون طرفتر و بلاخره روشن شدن گوشیم گذروندم.
احساس میکنم قهرمانم و باید انتقام خراب شدن روز اول سالمو از جهان بگیرم.
هرکس میتونه هم یه ماچ به لپ اپل تک ساپورت بکنه. یه ماچ هم به لپ گوگل و یوتیوب.
احساس میکنم قهرمانم و باید انتقام خراب شدن روز اول سالمو از جهان بگیرم.
هرکس میتونه هم یه ماچ به لپ اپل تک ساپورت بکنه. یه ماچ هم به لپ گوگل و یوتیوب.
و ماچ به ابر تلگرام، گوگل، بکاپ زوری واتساپ، و تمام ابرهایی که داشتههای اندکمو حفظ کردن.