Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
مهم نیست چی میشه، چون قبل از این که مشخص بشه چی میشه من از استرس سکته کردم.
بله، این مسئله اندازهٔ بال یک زنبور در مقابل مسائل دیگه اهمیت نداره.
ولم کنین.
یه بار سر کلاس بهداشت استاد داشت در مورد مرگ در اثر بارداری حرف می‌زد، و می‌گفت آمار جدایی حساب میشه و اهمیت داره و فلان فلان.
یکی پرسید که اگه یه خانومی توی راه بیمارستان برای وضع حمل تصادف بکنه و بمیره، این مرگ در اثر بارداری محسوب میشه؟
If you ignore it long enough, it goes away.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر کی بعد از این تعطیلات هنوز بگه فرندز ندیده دیگه مشکلی داره که قابل حل نیست.
هر کی آقا هر کی!
We’ll Meet Again
Ramin Djawadi
واقعا دوباره هم را ملاقات خواهيم كرد؟
امروز انقدر همه چیز شدید بود که الان دیگه خالی خالی شدم.
Forwarded from متَّکی به خود
احتمالا یکی از فرشته‌ها با شراب ناب بهشت سگ مست کرده و سهوا یا عمدا هفت میلیارد آدم رو گذاشته روی حالت هیچ‌کس نمی‌دونه چه گوهی بخوره و اگرم کسی گوهی بخوره کس دیگه نمی‌فهمه هدف یا معنای پشتش چی بوده!
استاد ادراری-تناسلی بگه: "دلم برای همه‌تون خیلی تنگ شده." و بزنین زیر گریه.
استاد ویروسمون خیلی محکمه. از همه نظر محکمه! دلم میخواد وقتی بزرگ شدم مثل اون بشم.
از این قسمت آموزش مجازی که میشه فیلما رو گذاشت روی دور تند و چرتم نگیره دارم خیلی کیف می‌کنم.
Pro-tip:
این که به یکی بگید دلم میخواد باهات دوست بشم، کمکی به دوست شدنتون نمی‌کنه.
ولی من دلم میخواد با یه سری دوست بشم که فرصتش پیش نمیاد.
(و نمیتونم پیش بیارم.)
دلم برای کتابخونه هم تنگ شده.
خاطرهٔ اون روزی که با مهسا از امامت رفتیم خوابگاهشون و پاستا پختیم و پادکست ضبط کردیم رو نگه داشتم و هنوز مرورش نکردم. از عزیزترین خاطره‌هامه؛ برای کسی هم کامل تعریفش نکردم.
اون روز خیلی بد شروع شد. تمام روزش بد بود به جز اون زمانی که انپلاگ بودم توی خوابگاه با مهسا.
صبحش امامت داشتیم، توی سرما توی ماشین هاشمی نشستیم امامت خوندیم و من گریه‌م گرفته بود اما میترسیدم یخ بزنه اشکام. (اونقدم سرد نبود که یخ بزنه اما من دراماتیکم و باید میترسیدم از این.)
از امامت که اومدیم بیرون، دانش داشتیم.
فرشته رو بغل کردم و گریه کردم و هاشمی عصبانی شد که من هفته پیش دو تا امتحان داشتم و چیزیم نشد، تو چرا ناراحتی. حق داشت بچه‌م اما من واقعا داشتم می‌ترکیدم.
بعد زنگ زدیم به مریم که برگشتن باهاش برگردیم و بچه‌م اومد دنبالمون.
چقدر دلم برای مریم تنگ شده!
بعد از دانش مریم رسوندمون خوابگاه، خوابگاه همه چیزش عجیب بود.