Forwarded from متَّکی به خود
احتمالا یکی از فرشتهها با شراب ناب بهشت سگ مست کرده و سهوا یا عمدا هفت میلیارد آدم رو گذاشته روی حالت هیچکس نمیدونه چه گوهی بخوره و اگرم کسی گوهی بخوره کس دیگه نمیفهمه هدف یا معنای پشتش چی بوده!
از این قسمت آموزش مجازی که میشه فیلما رو گذاشت روی دور تند و چرتم نگیره دارم خیلی کیف میکنم.
Pro-tip:
این که به یکی بگید دلم میخواد باهات دوست بشم، کمکی به دوست شدنتون نمیکنه.
ولی من دلم میخواد با یه سری دوست بشم که فرصتش پیش نمیاد.
(و نمیتونم پیش بیارم.)
این که به یکی بگید دلم میخواد باهات دوست بشم، کمکی به دوست شدنتون نمیکنه.
ولی من دلم میخواد با یه سری دوست بشم که فرصتش پیش نمیاد.
(و نمیتونم پیش بیارم.)
خاطرهٔ اون روزی که با مهسا از امامت رفتیم خوابگاهشون و پاستا پختیم و پادکست ضبط کردیم رو نگه داشتم و هنوز مرورش نکردم. از عزیزترین خاطرههامه؛ برای کسی هم کامل تعریفش نکردم.
اون روز خیلی بد شروع شد. تمام روزش بد بود به جز اون زمانی که انپلاگ بودم توی خوابگاه با مهسا.
صبحش امامت داشتیم، توی سرما توی ماشین هاشمی نشستیم امامت خوندیم و من گریهم گرفته بود اما میترسیدم یخ بزنه اشکام. (اونقدم سرد نبود که یخ بزنه اما من دراماتیکم و باید میترسیدم از این.)
از امامت که اومدیم بیرون، دانش داشتیم.
فرشته رو بغل کردم و گریه کردم و هاشمی عصبانی شد که من هفته پیش دو تا امتحان داشتم و چیزیم نشد، تو چرا ناراحتی. حق داشت بچهم اما من واقعا داشتم میترکیدم.
بعد زنگ زدیم به مریم که برگشتن باهاش برگردیم و بچهم اومد دنبالمون.
چقدر دلم برای مریم تنگ شده!
از امامت که اومدیم بیرون، دانش داشتیم.
فرشته رو بغل کردم و گریه کردم و هاشمی عصبانی شد که من هفته پیش دو تا امتحان داشتم و چیزیم نشد، تو چرا ناراحتی. حق داشت بچهم اما من واقعا داشتم میترکیدم.
بعد زنگ زدیم به مریم که برگشتن باهاش برگردیم و بچهم اومد دنبالمون.
چقدر دلم برای مریم تنگ شده!