Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
یا آسون‌تره که بگم این سرنوشت منه، بپذیرمش و ادامه بدم؟
No matter how much it upsets me
یکی از ترسام اینه که همهٔ دوستام برن و من بمونم. نه به یک مقصد، ولی برن.
-It could get ugly.
-Oh hun, it is ugly!
Forwarded from مرگ قسطی
میخوام برم و توی خیابون فریاد بزنم که دیگه مهم نیست و بعد برگردم توی اتاقم جلوی تلویزیون، مستندمو ببینم و آروم به خودم بگم آره مطمعن باش همین طوره.
اگه یه نفر دیگه بگه “حالا مگه چی شده” انقدر میزنمش که بمیره.
Forwarded from Faeldor (Faella)
آدمایی که فکر می‌کنن صلاح همه رو می‌دونن و سعی می‌کنن برای عالم و آدم تصمیم بگیرن، واقعا برام قابل تحمل نیستن.
تایپ جزوهٔ پاتو چهل دقیقه طول کشید، اما پنج روز طول کشید تا این چهل دقیقه رو بهش اختصاص بدم.
Stuff
فضاییا حمله کردن. باور کنین!
دیدین گفتم؟ دیدین؟
شما ندیدید، ولی من آخر گات رو هم برای نهال گفته بودم و کسی ایمان نیاورد.
Forwarded from هذیـــــــــــــون (نــــ🌱ــــال)
پروردگار من شاهده که گفته بود.
نسبت به هر جملهٔ دستوری‌ای جوری گارد می‌گیرم که انگار بهم فحش دادن.
یک روزهایی آدم احتیاج دارد که تمام حق را به او بدهند، بگویند اشکالی ندارد، بگویند حرص نخور. بگویند اشکالی ندارد.
#کیم
Forwarded from Faeldor (Faella)
نتیجه می‌گیریم بعضی اوقات دو تا آدم هم خودشون جدا جدا خوبن، اما ترکیب‌شون باهم فاجعه می‌شه و تقصیر هیچکدومشونم نیست.
کل امروز به جز دو ساعت خواب بودم. آن دو ساعت را هم خواب نبودم چون استاد پشت اسکایلاین گفت: خب خانوم فلانی میخوام مایکتونو تست کنم، حرف بزنین. من خواب از کله ام پرید و گفتم سلام استاد.
دیروز ظهر به امیرحسین گفتم که در پروژه‌های جدید روی من هم حساب کند و معذرت میخواهم که چند وقت نبودم و ممنون که گنداخلاقی‌هایم را تحمل کرده.
دیشب از گریه خوابم برد و صبح مامان گفت دعا کن زودتر نوبتمان شود تسویه حساب کنیم و من خوابیدم و وقتی بیدار شدم مامان دیگر بغلم نمی‌کند، می‌گوید شاید چیزی با خودش آورده و من فکر می‌کنم که کاش همه چیزهایی را که با خودش آورده به من بدهد و تمام این ترس‌ها تمام شوند.

دیروز ترسناک‌ترین و نگران‌ترین روز زندگیم بود.
من جذاب نیستم، مثل او بداس هم نیستم، اما خیلی با رابین احساس همذاتی می‌کنم.
دلم میخواد مثل شلدن کوپر سوار یه قطار بشم و برم.
قرار بود این اسمارتیزا دیگه به آدم حس مرگ ندن!
میدونین چیه؟
من واقعا فکر می‌کنم که این بار حق با منه.
اما مشکلی که هست اینه که دفعه‌های پیش هم تقریبا مطمئن بودم که حق با منه.
حالا نمی‌دونم واقعا حق با من بوده یا نه، اما همیشه تهش مجبور به عذرخواهی شده بودم و طرف مقابل با بزرگواری تمام منو بخشیده.