کلاس چهارم هم زمان هم توی تئاتر مدرسه بودم، هم شنا میرفتم؛ اینطوری که تا ظهر مدرسه بودم، بعدش دو سه ساعت تمرین تئاتر داشتیم و بعدش باید بدو بدو میرفتم شنا. سر این قضیه هم خیلی اذیت میشدم. مثلا یه وقتایی تمرین بیشتر طول میکشید و از اون طرف مربی دعوام میکرد، یه روزایی زیادی خسته بودم و فقط روی آب میخوابیدم و مثلا تمرین شناوری میکردم :))) یه روزایی هم حوصله تئاترو نداشتم و همهش منتظر بودم که تموم بشه و برم شنا.
و اینطوری شده بود که از هیچ کدوم لذت نمیبردم، یه هفته از تئاتر متنفر بودم، یه هفته از شنا. و همیشه داشتم غر میزدم و ترحم جمع میکردم. مامانم یه بار گفت یکیشو نرو دیگه! و من برای اولین بار مجبور به انتخاب بین دو تا علاقه شدم. باید یکیشونو قبل از این که از هر دو متنفر بشم انتخاب میکردم.
و اینطوری شده بود که از هیچ کدوم لذت نمیبردم، یه هفته از تئاتر متنفر بودم، یه هفته از شنا. و همیشه داشتم غر میزدم و ترحم جمع میکردم. مامانم یه بار گفت یکیشو نرو دیگه! و من برای اولین بار مجبور به انتخاب بین دو تا علاقه شدم. باید یکیشونو قبل از این که از هر دو متنفر بشم انتخاب میکردم.
حالا هم توی چنین وضعیتی گیر کردم و اون نفرت غلیظی که هر هفته از سمت یکیشون به طرفم حمله میکنه، آزاردهنده شده.
Forwarded from -گوه هایی که نباید بخوریم- (ن-)
نباید وقتی باهاتون خوبیم بی لیاقت بازی درارین.
اول دبیرستان نهال بهم گفت برو، ولی من نرفتم و از اون موقع هر چند وقت یک بار، عواقب نرفتنمو میبینم.
امروز روز خوبی بود. تقریبا تمام برنامهمو انجام دادم، ورزش کردم، پیتزا خوردم و به اندازهٔ یک گاو خوشحال خندیدم.
همه میدونن که :) فحشه. اگر هم یکی گفت نیست، بدونین که روش نشده بهتون بگه که داشته بهتون فحش میداده.