Forwarded from -گوه هایی که نباید بخوریم- (ن-)
نباید فکرکنیم با خراب کردن دوستامون، آدم فان و جالبی میشیم.
عزیزم
این تیر آخر بود که زد. دیگر تمام شد. فقط فرمالیتهی آخرش میماند و لفت دادن از همه جا.
این تیر آخر بود که زد. دیگر تمام شد. فقط فرمالیتهی آخرش میماند و لفت دادن از همه جا.
Forwarded from Laurelin
اون سری در راستای قابل دسترس نبودن فارست، marsCraft رو معرفی کرده بودم (اولی از راست)، این دوتا #اپ Plantie و bakery هم تو همون مایههان، جز اینکه نمیشه مثل forest یوزرنیم ساخت و ساعتا رو به اشتراک گذاشت؛ ولی من دوسشون داشتم مخصوصا کیکه رو. از بامزگیاش اینکه اگه وسط کار بری بیرون، تو ویترینت کیک سوخته میذاره و عذاب وجدان میگیری :))
#معرفی #app
#معرفی #app
دلم میخواهد یک کاری برای خودم بکنم. که اگر خدای نکرده بیست سال دیگر زنده ماندم، به خودم بگویم که ببین، تو پای خودت ایستادی! ننشستی لهت کنند. دلم میخواهد یک دقیقه جرأتم را جمع کنم، حرفهایم را بزنم و جمع بکنم بروم. دلم میخواهد بروم. بروم. بروم. بروم.
Forwarded from Stuff
What do you need right now?
هرکدام را که نیاز دارید بردارید.
هرکدام را که نیاز دارید بردارید.
Anonymous Poll
43%
Love (عشق)
36%
Freedom (آزادی)
15%
Forgiveness (بخشش)
20%
Faith (ایمان)
35%
Peace (صلح و آرامش)
17%
Inspiration (الهام)
23%
Confidence (اعتماد)
32%
Courage (جرأت)
27%
Patience (صبوری)
41%
Hug (بغل)
بابا یک روز که توی ماشین نشسته بودیم منتظر مامان که از سر کار بیاید، یکهو بیمقدمه گفت: ما دیگه فقط باید منتظر بشینیم تا تموم بشه.
آن موقع من دوم دبستان بودم؛ حرفش را نفهمیدم. بابا همان سال رفت ایتالیا، چون آن موقع، تمام شدن همه چیز، تناقضی با ایتالیا رفتن نداشت. سال بعد هم چند ماه رفت آلمان، با این که همه چیز برایش تمام شده بود. چند بار دیگر هم به ایتالیا، دبی و یک بار هم به فرانسه رفت.
امروز من هم به این نتیجه رسیدم که همه چیز تمام شده، با این که میدانم هیچوقت، نه در این مسیری که الان درش هستم، نه در هر مسیر دیگری که پول و تواناییاش را داشته باشم، بعد از تمام شدن همه چیز برایم، نه تنها رنگ کار و زندگی کردن در ایتالیا و آلمان و فرانسه را نخواهم دید، که رویاهای سادهترم را هم باید ببوسم و کنار بگذارم.
آن موقع من دوم دبستان بودم؛ حرفش را نفهمیدم. بابا همان سال رفت ایتالیا، چون آن موقع، تمام شدن همه چیز، تناقضی با ایتالیا رفتن نداشت. سال بعد هم چند ماه رفت آلمان، با این که همه چیز برایش تمام شده بود. چند بار دیگر هم به ایتالیا، دبی و یک بار هم به فرانسه رفت.
امروز من هم به این نتیجه رسیدم که همه چیز تمام شده، با این که میدانم هیچوقت، نه در این مسیری که الان درش هستم، نه در هر مسیر دیگری که پول و تواناییاش را داشته باشم، بعد از تمام شدن همه چیز برایم، نه تنها رنگ کار و زندگی کردن در ایتالیا و آلمان و فرانسه را نخواهم دید، که رویاهای سادهترم را هم باید ببوسم و کنار بگذارم.