راهنمایی دبیرستانی که بودم، برای اثبات این که به کسی که ناراحتم کرده وابسته نیستم، به خودم میگفتم سعی کن یک بیست و چهار ساعت بهش پیام ندی. بعد میگفتم حالا سعی کن بیست و چهار ساعت نه بهش پیام بدی نه لست سینشو ببینی. بعدش باید حسم رو نسبت بهش بررسی میکردم و اگر هنوز به حذفش مصر بودم، وارد مرحلهٔ بعد میشدم. مرحلهٔ بعد این بود که این کار رو برای سه روز انجام بدم. یعنی سه روز پیام ندادن؛ سه روز لست سین ندیدن. دوباره بررسی و بعدش میشد یک هفته، ده روز، دو هفته، سه هفته، یک ماه، چهل روز، و آخرش هم برداشتن لست سینشون. دیتاکس بود. حس میکردم اینجوری رنج رفتنشون از زندگیم کمتر میشه. در واقع براش برنامهریزی میشه و مشخصه که هر تاریخی باید چقدر رنج بکشم. و این مشخص بودن بهم آرامش میداد؛ انگار مانعی بود دربرابر رنج بیانتهای رفتن.
آدما بعد از این که تصمیم میگیری بیست و چهار ساعته بهشون سرویس ندی خود واقعیشونو نشون میدن.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
بکت یه جمله داره که
"خودم را در آغوش گرفتهام، نه چندان با لطافت، نه چندان با محبت، اما وفادار وفادار."
"خودم را در آغوش گرفتهام، نه چندان با لطافت، نه چندان با محبت، اما وفادار وفادار."
گوشیمو میزنم به پریز دم در که نرم سراغش، بعد میرم میشینم زیر در باهاش کار میکنم. اگر در باز بشه گردنم قطع میشه، اگر باز نشه انقدر پای گوشیم میشینم تا علوم پایه رو بیفتم. امیدوارم در باز بشه.
در تاریخ کسی به اندازهٔ ما از سر ناچاری، در تاریکی مطلق اینقدر امیدوار به یک گشایش بوده؟
امید واهی. همه میدونیم نمیشه اما بازم امیدواریم که بشه.
امید واهی. همه میدونیم نمیشه اما بازم امیدواریم که بشه.
Stuff
در تاریخ کسی به اندازهٔ ما از سر ناچاری، در تاریکی مطلق اینقدر امیدوار به یک گشایش بوده؟ امید واهی. همه میدونیم نمیشه اما بازم امیدواریم که بشه.
حتا الان که این رو مینویسم، اون امید احمقانهٔ خرکی توی ذهنمه که چند ساعت دیگه بیام ریپلایش کنم و بگم شد. اما نمیشه. میدونم که نمیشه.