Stuff
Lillian Hepler – Nightmare
If I told you you broke my heart, would you say sorry?
If I told you I don’t sleep at night, would you care?
If I told you I don’t sleep at night, would you care?
سختترین و بدترین هفتهٔ عمرم بود. تمامش درد بود و ناامیدی. انتهای یأس رو دیدم و باهاش زندگی کردم.
من روز کنکورم دو تا کنکور (تجربی و زبان) دادم، ولی این هفته هر روزش از اون روز سختتر بود.
پ.ن: روز قبلشم کنکور هنر دادم! خدایا توی دو روز چقدر کنکور دادم!
پ.ن: روز قبلشم کنکور هنر دادم! خدایا توی دو روز چقدر کنکور دادم!
این هفته از تمام عمرم سختتر بود. و از همهٔ کسانی که کنارم بودن و کمکم کردن ممنونم بابت بودنشون.
Goodbye (Theme from Dark, A Netflix Original Series)
Apparat
And fall asleep
Find out
I was just a bad dream
Find out
I was just a bad dream
چند روزه دارم به رفتنهای بیشتر فکر میکنم. به این که اگر برم چی میشه. تا الان هرچی رفتم آب از آب تکون نخورده. دارم فکر میکنم که نبودنم چند جای دیگه فرقی با بودنم نداشته.
یادته توی remember me میگفت: ما زندگیهای زیادی رو لمس میکنیم؟
دارم به این نتیجه میرسم که لمس کافی نیست. ما همیشه فراموش میشیم و آدمهای بهتری جای ما رو میگیرن.
یادته توی remember me میگفت: ما زندگیهای زیادی رو لمس میکنیم؟
دارم به این نتیجه میرسم که لمس کافی نیست. ما همیشه فراموش میشیم و آدمهای بهتری جای ما رو میگیرن.
Forwarded from |ریدتودریم|
توضیح مختصر درباره مسابقه آماتور نویسندگی ریدتودریم
دنیا دارد شباهت ناراحت کنندهای به یک زمین مسابقه بیسروته پیدا میکند و تنها چیزی که به آن حتی فکر نمیکردم این بود که یک مسابقه به آن اضافه کنم. در واقع چیزی خلق کنم که بخشی از آن یک مسابقه باشد. و کردم. ریدتودریم اینجا جلوی من نشسته و چون نمیتواند لبخند بزند، به طور غیر قابل تعریفی نگاهم میکند. برای همین است که فکر کنم هرچیزی هست به جز مسابقه. و ناراحت کننده است که اسمش را گذاشتم مسابقه نویسندگیِ آماتور. بگذریم.
آدمها همینطور خالیخالی دستشان به خودشان نمیرسد. درون ما متاسفانه دَرَش از سمتِ ما دستگیره ندارد و هروقت خودش بخواهد در را از تو باز میکند و میآید بیرون. و خب باور کنید اعمال روزانه ما چیزی نیست که حتی خودآگاهمان هم بخواهد در را باز کند، چه برسد به ناخودآگاه.
قبلا فکر میکردم ما تماشاچیهای پرسروصدایی هستیم که جریانِ بازی هیچ تبعیتی از ما ندارد. بازیِ ناخودآگاه لیگش کاملا متفاوت از ما بود. تماشاچی بودن وقتی اتفاق، چیزی شبیه به 90 دقیقه فوتبال نیست وقتی اتفاق فقط در عرض چند ثانیه میافتد و بقیهاش فقط انتظار است کار طاقت فرساییست. معمولا وسط اینجور انتظارها خوابم میبرد و آدم به جاهایی که در آن خوابیده عادت میکند و هربار بیدار ماندن، از دفعه قبل سختتر میشود. من خودم تا الان که الان است یک امضا هم، از ناخوداگاهم ندارم. چندباری وصفش را از بقیه شنیدهام که خب استنباط دیگران در کمال احترام فکر میکنم که ارزش فنیای در این حوزه نداشته باشد. مخصوصا در سده فعلی که ما تماما تبدیل به بازیگرهای قابلی شدهایم. بعدترها که کمی واحد زمانی از رویم رد شد یک گوشه بیربطی از جهان فهمیدم که فکرهایم در زمانِ حال بخشی از ناخوداگاهم در آیندهای که دقیقا نمیدانم کِی است را تشکیل میدهد. خوشحال شدم و خواستم افکارم را منظم کنم که نگاه کردم دیدم دستم به افکارم هم نمیرسد، احساس تیرازارانوسی – سعی کردم اسم دایناسور دست کوتاه را بگویم که این اصوات بیرون آمد - را داشتم که بواسطه دستهای کوتاهش از بغل کردن همنوعش منع شده. دستم خیلی خیلی کوتاه بود. انگار که من و ناخوداگاهم هرکداممان تنها در یک اتاق شیشه ای جدا نشسته بودیم و یک نخ باریک طناب تنها چیزی بود که دودنیا را به هم وصل میکرد. تنها میتوانستم نخ را تکان بدهم و امیدوار باشم موج نخ همان چیزی را بسازد که قصدش را داشتم و روزمرهام اصلا همچین پالسهایی درست نمیکرد. این بود که نوشتم. چون نوشتن پالسِ قابلی فهمی حداقل برای ناخوداگاهِ من بود. زیاد نوشتم، فارغ از اهمیت طرزِ نوشته. فکر میکردم بین من و من یک دیکشنری داخلی وجود دارد که حتی اگر کلمات درستی استفاده نکنم ترجمه ی درستی از آن میشود، اینجور نبود. فرم که قبلا اهمیتی نداشت مهم شد و فهمیدم اگر درونیاتم را سرسری بنویسم، سرسری تلقیشان میکنم و وضع همان است که بود. باید درست مینوشتم. باید عمق را دقیقا به همان اندازهای که بود نشان میدادم. انگار که ناخوداگاهم کور بود و توصیفات من تنها چیزی بود که برای درک اعماق از آن استفاده میکرد. و یواش یواش نخهای دیگری هم اضافه شد. آدمهایی هرکدام در اتاق شیشهای خودشان و نخهایی که مارا به هم وصل میکرد. ریدتودریم قبل از اینکه خودش بداند و حتی ما بدانیم خلق شد. نوشتن، درست نوشتن لزوما چیزی برای نویسنده ها نبود. ما آدمهای معمولی فارغ از کار و پیشهمان لازم داشتیم که بنویسیم. ریدتودریم دقیقا همین است با کمی چارچوب و زلمزیمبوی دیگر. ریدتودریم و مسابقهاش، بسترِ مجازی دارد و این وسط یکوقتایی هم واقعا دور هم جمع میشویم. اگر شما هم دوست دارید با ما بشینید دور آتیش منتظر فراخوان بعدی ما باشید.
با احترام؛
سدجاد جوانمردی | موسسِ ریدتودریم
#مسابقهآماتورنویسندگی
دنیا دارد شباهت ناراحت کنندهای به یک زمین مسابقه بیسروته پیدا میکند و تنها چیزی که به آن حتی فکر نمیکردم این بود که یک مسابقه به آن اضافه کنم. در واقع چیزی خلق کنم که بخشی از آن یک مسابقه باشد. و کردم. ریدتودریم اینجا جلوی من نشسته و چون نمیتواند لبخند بزند، به طور غیر قابل تعریفی نگاهم میکند. برای همین است که فکر کنم هرچیزی هست به جز مسابقه. و ناراحت کننده است که اسمش را گذاشتم مسابقه نویسندگیِ آماتور. بگذریم.
آدمها همینطور خالیخالی دستشان به خودشان نمیرسد. درون ما متاسفانه دَرَش از سمتِ ما دستگیره ندارد و هروقت خودش بخواهد در را از تو باز میکند و میآید بیرون. و خب باور کنید اعمال روزانه ما چیزی نیست که حتی خودآگاهمان هم بخواهد در را باز کند، چه برسد به ناخودآگاه.
قبلا فکر میکردم ما تماشاچیهای پرسروصدایی هستیم که جریانِ بازی هیچ تبعیتی از ما ندارد. بازیِ ناخودآگاه لیگش کاملا متفاوت از ما بود. تماشاچی بودن وقتی اتفاق، چیزی شبیه به 90 دقیقه فوتبال نیست وقتی اتفاق فقط در عرض چند ثانیه میافتد و بقیهاش فقط انتظار است کار طاقت فرساییست. معمولا وسط اینجور انتظارها خوابم میبرد و آدم به جاهایی که در آن خوابیده عادت میکند و هربار بیدار ماندن، از دفعه قبل سختتر میشود. من خودم تا الان که الان است یک امضا هم، از ناخوداگاهم ندارم. چندباری وصفش را از بقیه شنیدهام که خب استنباط دیگران در کمال احترام فکر میکنم که ارزش فنیای در این حوزه نداشته باشد. مخصوصا در سده فعلی که ما تماما تبدیل به بازیگرهای قابلی شدهایم. بعدترها که کمی واحد زمانی از رویم رد شد یک گوشه بیربطی از جهان فهمیدم که فکرهایم در زمانِ حال بخشی از ناخوداگاهم در آیندهای که دقیقا نمیدانم کِی است را تشکیل میدهد. خوشحال شدم و خواستم افکارم را منظم کنم که نگاه کردم دیدم دستم به افکارم هم نمیرسد، احساس تیرازارانوسی – سعی کردم اسم دایناسور دست کوتاه را بگویم که این اصوات بیرون آمد - را داشتم که بواسطه دستهای کوتاهش از بغل کردن همنوعش منع شده. دستم خیلی خیلی کوتاه بود. انگار که من و ناخوداگاهم هرکداممان تنها در یک اتاق شیشه ای جدا نشسته بودیم و یک نخ باریک طناب تنها چیزی بود که دودنیا را به هم وصل میکرد. تنها میتوانستم نخ را تکان بدهم و امیدوار باشم موج نخ همان چیزی را بسازد که قصدش را داشتم و روزمرهام اصلا همچین پالسهایی درست نمیکرد. این بود که نوشتم. چون نوشتن پالسِ قابلی فهمی حداقل برای ناخوداگاهِ من بود. زیاد نوشتم، فارغ از اهمیت طرزِ نوشته. فکر میکردم بین من و من یک دیکشنری داخلی وجود دارد که حتی اگر کلمات درستی استفاده نکنم ترجمه ی درستی از آن میشود، اینجور نبود. فرم که قبلا اهمیتی نداشت مهم شد و فهمیدم اگر درونیاتم را سرسری بنویسم، سرسری تلقیشان میکنم و وضع همان است که بود. باید درست مینوشتم. باید عمق را دقیقا به همان اندازهای که بود نشان میدادم. انگار که ناخوداگاهم کور بود و توصیفات من تنها چیزی بود که برای درک اعماق از آن استفاده میکرد. و یواش یواش نخهای دیگری هم اضافه شد. آدمهایی هرکدام در اتاق شیشهای خودشان و نخهایی که مارا به هم وصل میکرد. ریدتودریم قبل از اینکه خودش بداند و حتی ما بدانیم خلق شد. نوشتن، درست نوشتن لزوما چیزی برای نویسنده ها نبود. ما آدمهای معمولی فارغ از کار و پیشهمان لازم داشتیم که بنویسیم. ریدتودریم دقیقا همین است با کمی چارچوب و زلمزیمبوی دیگر. ریدتودریم و مسابقهاش، بسترِ مجازی دارد و این وسط یکوقتایی هم واقعا دور هم جمع میشویم. اگر شما هم دوست دارید با ما بشینید دور آتیش منتظر فراخوان بعدی ما باشید.
با احترام؛
سدجاد جوانمردی | موسسِ ریدتودریم
#مسابقهآماتورنویسندگی
Forwarded from Nefelibata 🍃🐳🦦
هر یک پی امی که در گروه دانشگاه میخونم این پست توی ذهنم میدرخشه :))))))))
چیزی که هیچ وقت متوجه نشدم، طاقچهبالا گذاشتن توی دوستیه. اساسا هیچ بازیای توی دوستیو متوجه نمیشم. چی قراره توی این رفتارها رسونده بشه جز این که شما لیاقت اون توجهی که بهتون میشه رو ندارید و باید ازتون گرفته بشه؟