Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
من روز کنکورم دو تا کنکور (تجربی و زبان) دادم، ولی این هفته هر روزش از اون روز سخت‌تر بود.

پ.ن: روز قبلشم کنکور هنر دادم! خدایا توی دو روز چقدر کنکور دادم!
هر روزش از روزی که یکی از عزیزامو از دست دادم سخت‌تر بود.
این هفته از تمام عمرم سخت‌تر بود. و از همهٔ کسانی که کنارم بودن و کمکم کردن ممنونم بابت بودنشون.
کاش دردای این هفته با تموم شدنش، تموم بشن.
Every decision for something, is a decision against something else.
[Dark]
کانال‌های خلوتی که عضوشون هستم جزو مهم‌ترین دارایی‌های مجازیمن.
سوکورو تازاکی- هاروکی موراکامی
Goodbye (Theme from Dark, A Netflix Original Series)
Apparat
And fall asleep
Find out
I was just a bad dream
امروز روز دیگری ست. کاش روز بهتری هم باشد.
هم‌زمان دارم ۶ تا سریال می‌بینم و واقعا راضی ام.
Forwarded from Stuff
-sagen mir alles ist ok.
-es ist alles ok.
[Dark]
این کتاب عزیز
سوکورو تازاکی- هاروکی موراکامی
چند روزه دارم به رفتن‌های بیشتر فکر می‌کنم. به این که اگر برم چی میشه. تا الان هرچی رفتم آب از آب تکون نخورده. دارم فکر می‌کنم که نبودنم چند جای دیگه فرقی با بودنم نداشته.
یادته توی remember me می‌گفت: ما زندگی‌های زیادی رو لمس می‌کنیم؟
دارم به این نتیجه می‌رسم که لمس کافی نیست. ما همیشه فراموش میشیم و آدم‌های بهتری جای ما رو می‌گیرن.
امسال همه‌ش اینطوریه که: کی فکرشو می‌کرد؟ من که فکرشو نمی‌کردم.
Forwarded from |ریدتودریم|
توضیح مختصر درباره مسابقه ‌آماتور نویسندگی ریدتودریم


دنیا دارد شباهت ناراحت کننده‌ای به یک زمین مسابقه بی‌سروته پیدا می‌کند و تنها چیزی که به آن حتی فکر نمی‌کردم این بود که یک مسابقه به آن اضافه کنم. در واقع چیزی خلق کنم که بخشی از آن یک مسابقه باشد. و کردم. ریدتودریم اینجا جلوی من نشسته و چون نمی‌تواند لبخند بزند، به طور غیر قابل تعریفی نگاهم می‌کند. برای همین است که فکر کنم هرچیزی هست به جز مسابقه. و ناراحت کننده است که اسمش را گذاشتم مسابقه نویسندگیِ آماتور. بگذریم.
آدم‌ها همینطور خالی‌خالی دستشان به خودشان نمی‌رسد. درون ما متاسفانه دَرَش از سمتِ ما دستگیره ندارد و هروقت خودش بخواهد در را از تو باز می‌کند و می‌آید بیرون. و خب باور کنید اعمال روزانه ما چیزی نیست که حتی خودآگاهمان هم بخواهد در را باز کند، چه برسد به ناخودآگاه.
قبلا فکر می‌کردم ما تماشاچی‌های پرسروصدایی هستیم که جریانِ بازی هیچ تبعیتی از ما ندارد. بازیِ ناخودآگاه لیگش کاملا متفاوت از ما بود. تماشاچی بودن وقتی اتفاق، چیزی شبیه به 90 دقیقه فوتبال نیست وقتی اتفاق فقط در عرض چند ثانیه می‌افتد و بقیه‌اش فقط انتظار است کار طاقت فرسایی‌ست. معمولا وسط اینجور انتظارها خوابم می‌برد و آدم به جاهایی که در آن خوابیده عادت می‌کند و هربار بیدار ماندن، از دفعه قبل سخت‌تر می‌شود. من خودم تا الان که الان است یک امضا هم، از ناخوداگاهم ندارم. چندباری وصفش را از بقیه شنیده‌ام که خب استنباط دیگران در کمال احترام فکر می‌کنم که ارزش فنی‌ای در این حوزه نداشته باشد. مخصوصا در سده فعلی که ما تماما تبدیل به بازیگرهای قابلی شده‌ایم. بعدترها که کمی واحد زمانی از رویم رد شد یک گوشه بی‌ربطی از جهان فهمیدم که فکرهایم در زمانِ حال بخشی از ناخوداگاهم در آینده‌ای که دقیقا نمی‌دانم کِی است را تشکیل میدهد. خوشحال شدم و خواستم افکارم را منظم کنم که نگاه کردم دیدم دستم به افکارم هم نمی‌رسد، احساس تیرازارانوسی – سعی کردم اسم دایناسور دست کوتاه را بگویم که این اصوات بیرون آمد - را داشتم که بواسطه دست‌های کوتاهش از بغل کردن هم‌نوعش منع شده. دستم خیلی خیلی کوتاه بود. انگار که من و ناخوداگاهم هرکداممان تنها در یک اتاق شیشه ای جدا نشسته بودیم و یک نخ باریک طناب تنها چیزی بود که دودنیا را به هم وصل می‌کرد. تنها می‌توانستم نخ را تکان بدهم و امیدوار باشم موج نخ همان چیزی را بسازد که قصدش را داشتم و روزمره‌ام اصلا همچین پالس‌هایی درست نمی‌کرد. این بود که نوشتم. چون نوشتن پالسِ قابلی فهمی حداقل برای ناخوداگاهِ من بود. زیاد نوشتم، فارغ از اهمیت طرزِ نوشته. فکر میکردم بین من و من یک دیکشنری داخلی وجود دارد که حتی اگر کلمات درستی استفاده نکنم ترجمه ی درستی از آن می‌شود، اینجور نبود. فرم که قبلا اهمیتی نداشت مهم شد و فهمیدم اگر درونیاتم را سرسری بنویسم، سرسری تلقیشان می‌کنم و وضع همان است که بود. باید درست می‌نوشتم. باید عمق را دقیقا به همان اندازه‌ای که بود نشان می‌دادم. انگار که ناخوداگاهم کور بود و توصیفات من تنها چیزی بود که برای درک اعماق از آن استفاده می‌کرد. و یواش یواش نخ‌های دیگری هم اضافه شد. آدمهایی هرکدام در اتاق شیشه‌ای خودشان و نخ‌هایی که مارا به هم وصل میکرد. ریدتودریم قبل از اینکه خودش بداند و حتی ما بدانیم خلق شد. نوشتن، درست نوشتن لزوما چیزی برای نویسنده ها نبود. ما آدم‌های معمولی فارغ از کار و پیشه‌مان لازم داشتیم که بنویسیم. ریدتودریم دقیقا همین است با کمی چارچوب و زلم‌زیمبوی دیگر. ریدتودریم و مسابقه‌اش، بسترِ مجازی دارد و این وسط یک‌وقتایی هم واقعا دور هم جمع می‌شویم. اگر شما هم دوست دارید با ما بشینید دور آتیش منتظر فراخوان بعدی ما باشید.

با احترام؛
سدجاد جوانمردی | موسسِ ریدتودریم

#مسابقه‌آماتور‌نویسندگی
Forwarded from Nefelibata 🍃🐳🦦
هر یک پی امی که در گروه دانشگاه میخونم این پست توی ذهنم میدرخشه :))))))))
چیزی که هیچ‌ وقت متوجه نشدم، طاقچه‌بالا گذاشتن توی دوستیه. اساسا هیچ بازی‌ای توی دوستیو متوجه نمیشم. چی قراره توی این رفتارها رسونده بشه جز این که شما لیاقت اون توجهی که بهتون میشه رو ندارید و باید ازتون گرفته بشه؟
دیدید بعضی روزها در مورد خودتون یا ظاهرتون احساس خیلی خوبی دارید و یهو یکی میاد یه کامنت درمورد ظاهرتون میده و کل روز و حستونو خراب می‌کنه؟ امروز این طوری بود، اما نه واسه ظاهر.
عزیزم
گاهی خیلی می‌ترسم.
وقتی رفتاری می‌کنید که طرف مقابلتون رو ناراحت یا عصبانی می‌کنه، ثابت کردنِ این که اون روانیه و داره اشتباه احساس می‌کنه باعث کم شدن غم یا خشمش نمیشه.
هرسال این موقع دلم می‌خواد روزی که رتبهٔ خودم اومد رو تعریف بکنم و هرسال میگم که اون موقع روزی که رتبهٔ هیچکس اومد برام مهم نبود و فقط نیاز داشتم آدما ساکت باشن. هیچ نظری ندن، نه مثبت نه منفی، نه سرکوفت نه تشویق. لذا امسالم هیچ حرفی نمی‌زنم و فقط امیدوارم هرچی شده یکی باشه که بغلتون بکنه و هیچی نگه؛ این چیزی بود که خودم نیاز داشتم اون موقع.