نشسته ام زیر آفتاب و منتظرم فرابنفش خورشید کارش را بکند و ویتامین دی هفتهٔ پیش رو فراهم شود. نور آفتاب سردردم داده و چشمم میسوزد و با تمام این اوصاف تقریبا مطمئنم که دیشب، هنوز صبح نشده.
اما همون روزا کیم هست که زنگ بزنه از هزاران کیلومتر اون طرفتر بغلم کنه و غلظت شب رو کمتر.
حالا دلیلش هرچی باشه، و با تموم دردی که داره، من بابت بعضی نبودنها خوشحالم.
درسی که این چند ماه گرفتم این بوده که ما بلد میشیم به هر سختیای عااادت بکنیم.