سایه‌سار – Telegram
سایه‌سار
9.74K subscribers
186 photos
16 videos
6 files
548 links
یادداشت‌های ادبی سایه اقتصادی‌نیا
@Sayeheghtesadinia
Download Telegram
امروز باخبر شدم که دکتر عزیزی، متخصص گوش، حلق و بینی و عضو فرهنگستان علوم پزشکی هم از کشته‌شدگان انفجارهای اسرائیل بوده‌اند. صرفا رهگذری بوده در تجریش که بی‌گناه کشته شده.

دلم خون بود و خون‌تر شد.

دکتر عزیزی پزشک فرهیخته‌ای بود، ایران‌گرا و عاشق زبان و ادببات فارسی. اولبن بار که به مطبش مراجعه کردم و اسمم را دید، گفت: من شما را می‌شناسم و مقالاتتان را در مجله‌ی بخارا می‌خوانم. از همانجا صحبتمان گل انداخت و هربار خودم یا دخترم به مطبش رجوع می‌کردیم، ضمن طبابتش، که در آن هم حاذق بود، مدت‌ها درباره‌ی زبان و ادبیات گپ می‌زدیم. در قفسه‌ی پشت سرش به‌جای مدارک و مجلات پزشکی، نشریات ادبی روز را چیده بود و اگر تنگنای وقت مراجعان دیگر نبود، دل سیری از شعر و تاریخ و زبان صحبت می‌کردیم.

وقتی به آدریا، دخترم، این خبر ناگوار را دادم، با افسوس گفت: چه‌قدر هم مهربان بود، همیشه برای سه چهار روز به من گواهی پزشکی می‌داد که به مدرسه نروم!

روحش شاد، و لعنت ابدی بر باعثان این مصیبت باد.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
در مقام شاختایی برای تهران

بازگشتم، بازدیدمت و باز سلامت کردم، تهران!

السلام ای شاخۀ سرو و گل ریحان من
السلام ای جان شیرین دلبر جانان من

تو شهید نشده‌ای شهر! بل اَحیا‌تر شده‌ای و عند ربهم یرزقون‌تر شده‌ای و ساکنان مات و منگت را از دریاها به تور گرفته‌ای و تور پاره‌پوره را به دندان گرفته‌ای و دندان خشم بر جگر خسته گرفته‌ای و گُر گرفته‌ای و گُر گُر گُر گرفته‌ای تهران‌، هی....

باز طور دیگری زیبا شده‌ای، طور زیبایی دیگر شده‌ای. همین امروز، سر ظهر، از ترک دیوارهات عطر دمی گوجه می‌زد بیرون، و دیدم که کنکوری‌هات آخرین توت‌های سر درخت را می‌چیدند و با مداد مشکی نرم برای عکس‌های توی کتاب درسی‌شان شاخ و سبیل می‌کشیدند. دو ر می فا سل لا سی دوووووو... پسرک صدایش را از حیاط گرم مهدکودک ‌فرستاد تا اذان مغرب اوین، و کافه‌ها یکی‌یکی حیاط و باغچه را آب‌پاشی می‌کردند برای دود ساکت سیگارهات. حاشا که مرده باشی تو، افتاده باشی تو، فقط هی زنده‌تر و زیباتر می‌شوی و شغاد را از خشم رستم و رم رخش می‌ترسانی.

پولک گوشوارت ریخته؟ می‌چسبانمش. رخ سرخت زرد شده؟ با سیلی سرخ‌ترش می‌کنم. آبرویت رفته؟ به جوی‌های پرآب شمیران بازش می‌گردانم. کوه‌هایت لرزیده؟ دماوند را به مشعل آناهیتا برمی‌افروزم. شیشه‌هایت شکسته؟ شیشۀ عمر دیوان بدسگال را می‌شکنم. افغان‌هایت زخم خورده‌اند؟ از انجیرهای شیرین درۀ پنجشیر طبق طبق هدیت بادام چشم‌هاشان می‌کنم.

همه‌چیز چاره دارد تهران، همه کارهای جهان را در است، مگر مرگ را... که دور باد از جان عزیزت.

https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
چاپ سوم «هم شاعر، هم شعر» در نشر مرکز منتشر شد.
این کتاب شامل مقالاتی است درباره‌ی نیما یوشیج، فروغ فرخزاد، منوچهر آتشی، یدالله رویایی، قیصر امین‌پور، سلمان هراتی، ژاله اصفهانی، هوشنگ ایرانی، مهدی اخوان‌ثالث، و احمد شاملو.

خرید کتاب از نشر مرکز:
https://nashremarkaz.com/book/On-poets-and-poetry/%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1
اما انه گیمی مرغانه، شما چی گیدی؟!

امروز در فهرست غذاهای کافه‌ای در تهران نام غذای جدیدی را دیدم که از هر نظر نوآورانه، بدیع، اشتهابرانگیز، خوش‌آوا و شگفت‌آور بود: اگ سندویچ.

مدتی به این نام زل زدم و در تلاش و تقلا برای تشخیص حرکت مناسب روی الف به تته‌پته افتاده بودم که خدایا آگ است، اَگ است، اُگ است... که دوستان روشنم کردند: اِگ است، یعنی تخم‌مرغ!

از اینهمه تجدد و نوگرایی حیرت کردم. از اینکه جوانان مترقی وطن، در عین پایبندی کامل به سنت‌های اصیل سفره‌های ایرانی چنین نوآوری‌هایی، هم در فرم و هم در محتوا، ارائه می‌کنند به خود بالیدم. واقعاً جای شگفتی است که با اینهمه محرومیت و مشکلات اجتماعی و اقتصادی، ریشه‌های تمدنی ما به حدی در عرصه‌های جهانی پیشرفت کرده است که می‌توانیم تخم‌مرغ را آب‌پز کنیم، با گوجه و جعفری و کاهو و خیارشور لای نان بگذاریم، و در بشقابی سراسر خلاقیت و ابتکار پیش روی مشتریان قرار دهیم. آن لقمۀ تخم‌مرغ سفت که درِ گاراژها و روی گاری‌ها و در اغذیه‌فروشی‌ها لای نان‌سفید می‌فروختند یا مامان‌ها در صبحانه‌های سفر دست آدم می‌دادند، دون شأن ما، ملیت ما، و مایۀ شرم ارزش‌های اصیل و ناب ملت متمدن ایران بود. «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمی‌تواند در کله داخل شود! ما جوان‌ها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه می‌کند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه می‌کند، در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشته‌ام و با روشنی کورکننده‌ای ثابت نموده‌ام که هیچ‌کس جرأت نمی‌کند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بکند وطن را، که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والّا دکادانس ما را تهدید می‌کند.»[1]

حالا ما، علاوه بر انرژی هسته‌ای، اگ‌سندویچ هم داریم، و تا جهانی شدن‌مان «آبسولومان» راه درازی نمانده است.


[1] فارسی شکر است، محمدعلی جمالزاده

https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
درباره‌ی ویرایش و خبر، در گفت‌وگو با ایسنا به‌مناسبت روز خبرنگار:
http://isna.ir/xdTT7f

https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
اشکالات زبانی در سریال تاسیان

در مورد اشکالات زبانی در سریال شهرزاد پیش‌تر در له و علیه ویرایش فصلی نوشته بودم. در آن فصل، ضمن برشمردن کاستی‌های زبانی روایت و خطاهای راه یافته به دیالوگ‌ها، نشان داده بودم که ایراد اصلی عبارت است از غیرتاریخی بودن زبان شخصیت‌ها، یا حتی تاریخ‌زدایی از زبان شخصیت‌ها؛ به‌طوری که قصه‌ از دهۀ سی شمسی حکایت می‌کرد، ولی انباشته از مصطلحات دهۀ هشتاد و نود شمسی بود.

عیناً همین اشکال زبانی را در سریال تاسیان بازیافتم: روایتی که در سال ۱۳۵۶ رخ می‌دهد اما شخصیت‌هایش با مصطلحات متأخر امروز حرف می‌زنند. مشتی نمونۀ خروار می‌آورم:

_ در قسمت هشتم، امیر دسته‌گلی تقدیم شیرین می‌‌کند و می‌گوید: «یلدات مبارک». تبریک گفتن یلدا از ابداعات و بدایع سال‌های اخیر است! پیش‌ترها، رسم نبود شب یلدا را تبریک بگویند، چه‌بسا به دلیل این فهم ساده که اصلاً دلیلی برای تبریک در این مناسبت وجود ندارد.

_ در قسمت نهم، کلمۀ «راهکار» را در معنای «راه حل» از زبان یکی از بازاریان سنتی و مذهبی می‌شنویم که رواج آن بسیار جدید است و محدود به گفتار و حتی بیشتر نوشتار دانشگاهیان و روزنامه‌نویسان و سیاسیون. این کلمه در دهۀ پنجاه حتی در نوشتار روشنفکران و دانشگاهیان هم رواج نداشت چه برسد به گفتار طبقۀ بازاریان سنتی!

_ اصطلاح «براندازی» در سال‌های اخیر در سپهر سیاسی ایران رخ نموده است و در مبارزات پیش از انقلاب علیه رژیم پهلوی مطلقاً رواجی نداشت. فعالان سیاسی این مفهوم را غالباً سرنگونی می‌گفتند. براندازی خیلی جدید است. به‌علاوه، اصلی‌ترین تزی که مخالفان طیف‌های چپ و مبارزان مسلمان را به هم پیوند می‌داد مبارزه با امپریالیسم بود. این کلیدواژه‌‌ی اصلی شاید تنها یک بار در متن سریال آمده بود، در حالی که کلمۀ «دموکراسی» چندین بار از زبان فعالان دانشجویی شنیده شد که آن هم در زمرۀ کلیدواژه‌های انقلابیون نبود. کلیدواژه‌های اصلی انقلابیون عبارت بودند از: مبارزه با امپریالیسم، آزادی، سرنگونی و ... که از مطالعۀ متون انقلابی، دیوارنوشته‌ها، شنیدن سخنرانی‌ها و مرور میتینگ‌ها به‌راحتی در دسترس نویسنده قرار می‌گرفت.

_ در قسمت یازدهم، محسن، کارگر بی‌سوادی که با زبان لاتی و کوچه‌بازاری صحبت می‌کند، می‌گوید: «کی بها می‌ده به شکایت شما؟» اولاً بها دادن در معنای اهمیت دادن بعد از دهۀ شصت به زبان گزارشگران و خبرنگاران رادیو تلویزیون راه یافت و از آنجا رواج عام گرفت (مدخل بها دادن در کتاب غلط ننویسیم را ببینید) و در دهۀ پنجاه به این معنی به کار نمی‌رفت و ثانیاً حتی اگر بپذیریم ندرتاً به این معنی هم کاربرد داشت، محال بود از زبان شخصیت لاتی مثل محسن شنیده شود! یعنی اینجا دو اشکال در کار است، هم اشکال مربوط به تاریخ زبان و هم اشکال مربوط به مرتبۀ زبانی گوینده.

_ در قسمت دوازهم، سعید به امیر که روی کاناپه لم داده می‌گوید: «خسته نشی، لش کردی». لش کردن به معنای بی‌تحرک در حال استراحت ماندن متأخر است و شاید بیش از ده سال قدمت ندارد. و باز در همان صحنه، از زبان همان شخصیت می‌شنویم: «دو تا شات بزنیم بیاییم بالا». این یکی را اهل بخیه حتماً تأیید می‌کنند که در دهۀ پنجاه «پیک» می‌زدند، «شات زدن» و بعد هم «بالا آمدن» از آنِ امروزی‌هاست!

_در قسمت هفدهم از مراسم «رونمایی» کتاب صحبت می‌شود. هم گرفتن اینجور مراسم جدید است و هم خود کلمۀ «رونمایی» برای اطلاق به این مراسم. این رسم و رسوم نهایتاً ده پانزده سال است باب شده، پیش‌تر اصلاً لغت «رونمایی» در چنین بافتی و با چنین محتوایی وجود نداشت.

از مثال‌های بیشتر صرف‌نظر می‌کنم چون نشان دادن نوع اشکال مهم‌تر از تعدد شواهد است. به‌علاوه، در این نوشتۀ کوتاه فقط دربارۀ زبان نوشتم، و درگذشتم از اشکالات محتوایی و ضعف‌های روایی، که این سریال را در حد فیلمفارسی‌های قلابی، بدلی و غیراصیلی قرار می‌دهد که از فیلم‌های هندی دوران رام و شام الهام می‌گرفتند.

https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
در گفت‌وگو با خبرگزاری ایبنا از نقد ادبی در مطبوعات، دانشگاه‌ها و فضای فکری حال حاضر سخن گفتیم و درباره‌ی تعدادی از جریان‌های ادبی معاصر نیز صحبت کردیم.

از آقای علی شروقی متشکرم که زحمت گفت‌وگو و تنظیم آن را صبورانه عهده‌دار شدند.

همچنین از آقای حامد زارع، سردبیر خبرگزاری کتاب ایران، که با دعوت و پذیرایی سخاوتمندانه‌شان روزی خوش در گرمای تهران جنگ‌زده برایمان فراهم کردند.


https://www.ibna.ir/news/538258/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C
Forwarded from Bukharamag
یادداشت در خوشامد به مجله‌ی تنور: نشریه‌ی تخصصی، فرهنگی، اجتماعی آشپزی.

https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Forwarded from سایه‌سار (Sayeh Eghtesadinia)
مرگ‌ فروغ، مرگ جلال
اغلب به سرنوشت نویسندگان و شاعرانی فکر می‌کنم که زود از دنیا رفتند؛ بعضی جوان، بعضی خیلی جوان. و برعکس، به آنهایی که زمانه با آنها چند سالی بیشتر راه آمد و دیرترک وانهادشان، و همان را هم البته به رنج سرشت: یکی را بی‌پا بر صندلی چرخدار نشاند، یکی را بی‌سوی چشم پیش آیینه گذاشت، و یکی را با نسیان و فراموشی در کاخ غرور و تنهایی‌اش روز و شب گرداند. با خود می‌اندیشم آنها که زود رفتند، اگر تا حالا و هنوز مانده بودند، چه می‌گفتند؟ چه‌ می‌کردند؟ چه می‌نوشتند؟
از میان تمام چهره‌ها، دو سیما در نظرم تابان‌تر است: یکی جلال، دیگری فروغ. هر دو جوان رفتند: جلال 46 ساله بود که الکل دل‌ و جگرش را له کرد، و فروغ 32 ساله بود که از ماشین پرت شد بیرون. اما مرگ نام هیچکدامشان را از دور خارج نکرد؛ برعکس، گرد شمایلشان توری طلایی کشید و به نامشان گردشی و قوّتی دیگر داد. هرچند جادوی جوانمرگی در هر دو اثر کرد، ردّ این اثر یکسان نبود: شهرت و محبوبیت فروغ بلافاصله پس از مرگش در میان عام و خاص فزونی گرفت و شهرت و محبوبیت جلال، با وقوع انقلاب 1357، جهتی غریب و نامیمون یافت. حاکمیت مستقر پس از انقلاب، بر روی ماه یکی تف انداخت و نام عزیز یکی را آنِ خود کرد، و این عجب که در هر دو کار بازنده بود: هرچه فروغ را بیشتر از خود راند، فروغ عزیزتر شد؛ عزّتی که چه‌بسا دوام عمر هم آن را بدو عطا نمی‌کرد. و هرچه جلال را بیشتر به خود چسباند، جلال خفیف‌تر شد، خفّتی که اگر خودش زنده بود، نه‌تنها توی کَتش نمی‌رفت، بلکه خونش را چنان به جوش می‌آورد که با آن زبان تیغ‌وتیزش برای مصادره‌کنندگان زبل آبرو و اعتبار باقی نمی‌گذاشت.
زندگی ریخته و پاشیدۀ فروغ، حتی اگر مجال عمر هم بیشتر بود، چه‌بسا شعر و شادی را هرچه بیشتر از او دور می‌راند. نمی‌دانیم چه می‌شد، اما عمر دراز تیغی دو دم است: یک‌لب سعادت، یک‌لب شقاوت. اگر فروغ دیر می‌ماند نهایتاً شاید ادبیات معاصر ما حالا دو سه دفتر شعر محشر بیشتر داشت، اما هیچ معلوم نبود که نام فروغ چنین نیک و گرم بماند که ماند. آیا مرگی چنان تلخ و ناگوار سرنوشتی سعید نبود؟
و اگر جلال زنده بود، آه... اگر جلال زنده بود، صحنه تماشایی می‌شد. لابد تنبان از پای آن که اتوبان به نامش کرده بود درمی‌آورد و ریش مزوّرانی که او را در غربزدگی و خسی در میقات خلاصه می‌کنند نخ‌‌به‌نخ می‌کند. چه‌بسا آن نثرِ به‌قول براهنی «عصبی»‌اش را کار می‌انداخت و بالا و پایین مشتی سانسورچی را، که صاحب اندیشۀ پُرتردیدوتکاپوی او شدند اما مَرد چاپ کردن سنگی‌برگوری‌اش نیستند، به هم می‌دوخت. می‌بینمش که می‌رفت ادارۀ کتاب و، درست در همان لحظه که بررس جوان قند را در استکان چای می‌زند و به لب می‌گذارد، می‌زد زیر میز و کافه را به هم می‌ریخت. آیا غروبی چنان زود برای روحی چنان جوان سرنوشتی غمبار نبود؟
از سهم دل خود می‌گویم: نمی‌خواستم فروغ را در هیئت پیرزنی سرگردان ببینم که سرانجام شعر هم نجاتش نداد. از مرگ متشکرم که او را برای من تا ابد زنده و به‌خودکِشنده نگاه داشت. اما می‌خواستم جلال بماند. از مرگ گله‌مندم که نگذاشت جلال سرنوشت حزن‌انگیز فرزندان فکرش را ببیند. حتم دارم اگر می‌ماند جرئت و شهامتش با او بود که سکه‌بازانی را که زیر نام شریف او جمع شده‌اند سکۀ یک پول کند.

https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Forwarded from سایه‌سار (Sayeh Eghtesadinia)
براهنی و مسئله‌ی ایران

براهنی مسئله‌ی ایران داشت. و به طریق اولی مسئله‌ی زبان داشت. مسئله‌ی ایران داشتن غیر از با ایران مسئله داشتن است. و مسئله‌ی زبان داشتن غیر از با زبان مسئله داشتن. براهنی با ایران مسئله نداشت، ولی هم مسئله‌ی زبان داشت و هم با زبان مسئله داشت. می‌کوشم این گزاره‌ها را باز کنم و توضیح دهم.

مسئله‌ی زبان، در ساحتی عام، مسئله‌ی همه‌‌ی انسان‌هاست: لال یا گویا، یک‌زبانه یا چندزبانه، کودک یا بزرگسال ــ خواه فرد به آن آگاه باشد و خواه نباشد؛ که براهنی آگاه بود. او اما با زبان در ساحاتی خاص هم مسائلی داشت: یکی مسئله‌ی زبان مادری او بود، ترکی، که به نظر من بر اثر مواجهه با فارسی به اصل و منشأ و مولد همه‌‌ی تلاش‌ها و عرق‌ریزان‌ها و جان‌کندن‌های ادبی او تبدیل شد. براهنی تلاش جانفرسا و طاقت‌سوزی کرد برای کشاندن مسئله‌‌ی عام زبان و هم مسئله‌ی خاص زبان مادری‌اش به آزمایشگاه شعر و حل آنها در درونِ و از طریقِ انواع تجربیات شاعرانه. هرچند توفیق‌هایی یافت، اما در مجموع و تا دم مرگ هم‌کناری ترکی و فارسی نزد او، به‌ویژه بر اثر تجربیات دشوار دوران کودکی، مسئله‌ای لاینحل ماند و او، بی آنکه تقصیری داشته باشد، از عهده‌ی تحمل یا حل‌وفصل آن برنیامد. بسی تقلا کرد، هم تقلای سیاسی و هم تکاپوی ادبی. شکست نخورد، اما زورش هم نرسید، و سرانجام و ناچار فراموشش کرد. دیگری مسئله‌ی زبان ادبی و زبان شعر بود که او کوشید بر بستر شعر فارسی تئوریزه‌اش کند و نظریه‌ای از دل آن بیرون بکشد. ثمره‌ی این کوشش‌ها نهایتاً سه چهار قطعه شعر از خود اوست که گواه پیروزی و شاهدی است کافی، برای آنکه هر نظریه‌پرداز ادبی بتواند به رشد و تکامل نظریه‌اش در طول زمان‌های آتی امید ببندد. قیاس کنیم با نیما، در مقام نظریه‌پرداز ادبی، که از خود او هم نهایتاً ده دوازده قطعه شعر را می‌توان گواه کامل و لاریب‌فیهِ نظریاتش شناخت. باقی کار را مؤمنانی دیگر کردند تا نهال نظریات او در خاک پا بگیرد و گل دهد. نیما خوش‌اقبال بود که پذیرندگان و پیروانی بلافصل از خودش یافت بسی مستعد و توانا و وفادار. براهنی در زمان حیاتش چنان اقبالی نیافت.

پرتابه‌ها و تکانه‌های ناشی از هر دو این مسئله‌ها (ایران و زبان) به اشکال مختلف، گاه آشکار و گاه غامض، در تمام کارهای براهنی پیداست ــ تمام کارها اعم از شعر و قصه و نقد و درس‌ها و گفتارها و مقالات و مصاحبه‌ها. گاه این دو مسئله، طبعاً و آشکارا، با هم پیوند می‌خورند و در هیئتی یگانه متجلی می‌شوند (مثلاً در اشعار دوزبانه‌ی او که ترکیبی از فارسی و ترکی است، یا در شعرهایی از جمله «اسماعیل» و «ایرانه خانم») و گاه او را به راهی مفرد و مجزا می‌کشانند (مثلاً در اشعار زبانی او مانند «دف» یا در فعالیت‌ها یا اظهارنظرهای سیاسی). او در پیمودن انواع این مسیرها هم پیروزی را می‌چشد و هم ناکامی را تجربه می‌کند، و به هر حال از روندگی باز نمی‌ایستد تا، هرچند دیگر شاعر نیمایی نیست، مصداق این گفته‌ی نیما باقی بماند که: «من بر آن عاشقم که رونده است.»

در راه بردن صادقانه و کنجکاوانه و بی‌غرض و مرض به دنیای پرمسئله‌ی براهنی، آنچه حتماً و قویاً به چشم می‌آید و باید همواره مد نظر بماند این است: مسئله‌ی ایران نزد براهنی از سر دوستداری ایران است و مسئله‌ی زبان از سر عشقی بی‌امان و همزمان به دو معشوق، یکی ترکی و دیگری فارسی. عشق ترکی چون شیر اندرون شده و با جان به در رود و فارسی هم، به تصریح مکرر خودش، زبان «فوق‌العاده شاهکاری» است که «زیباترین زبانی است که من به عنوان یک آدمی که زبان مادری‌اش فارسی نیست و آذربایجانی هستم این را اذعان می‌کنم که آن زبان به‌مراتب از زبان مادری من زیباتر است، گرچه من همه‌جا از زبان مادری خودم هم دفاع می‌کنم.» آیا او در تب‌وتاب این دوستدار‌ی‌ها خبط و خطا نکرده است؟ البته و ناگزیر کرده است؛ به‌ویژه در تکاپوهای سیاسی. براهنی راحت نبود، آرام نمی‌گرفت، و همین روحیه‌ی همزمان گزنده و آسیب‌پذیرش تیغی دودم بود که، همچنانکه او را در مسیر آفرینش و انتقاد ادبی پیش می‌راند، دست او را بر خبط و خطاها می‌گشود.

سرآخر و به گمان من، هرکسی، پس از مطالعه‌ی کامل سرتاسر آثار براهنی و باریک شدن در همه‌ی گفته‌های او، مسئله‌ی او را جز به دوستداری تعبیر‌ کند، یا غرض‌ورز است یا متعصب؛ و در هر دو صورت بی‌انصاف و نابینا از دیدن واقعیتی چندسویه. براهنی با «زجر روانش» راهی برای تخاصم بین فارسی و ترکی باقی نگذاشته است. براهنی با نشاندن آذربایجان بر فرق سر ایرانه خانم، راهی جز دوستداری دل آذربایجان در تن و متن دوستداری ایران باقی نگذاشته است. «زنده باشی تو، که این راز را می‌دانستی.»
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
در پادکست ابدیت و یک روز، به یاد ابراهیم نبوی، درباره‌ی خودکشی نویسندگان و هنرمندان صحبت کرده‌ام.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
ابدیت و یک روز - شماره دویست و شصت و یک - آداب بی‌قراری؛ مجموعه…
∆:@EternityAndADay
🅾️ پادکست ابدیت و ‌یک ‌‌روز
شماره #دویست_و_شصت_و_یک
🎬 آداب بی‌قراری؛ مجموعه گفت‌وگوهایی برای یادبود «ابراهیم نبوی»

🆑 @EternityAndADay
🆔 Insta: AbadiatVaYekRooz
🌐 Website: ابدیت و یک روز
📻 CastBox : ابدیت و یک روز
📶 Anchor : ابدیت و یک روز
🔘 Namlik : ابدیت و یک روز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سایه اقتصادی‌نیا: زبان فارسی یکی از ارکان مهم هویت ملی ایرانیان است

ویژه برنامه افتتاحیه اندیشکده ایران‌اندیشی آتوسا

🔸سایه اقتصادی‌نیا، مدرس زبان فارسی در دانشگاه جرج‌تاون واشنگتن دی‌سی، در پیامی ویدیویی به مناسبت تأسیس اندیشکده‌ی «ایران‌اندیشی آتوسا»، ضمن تبریک به مناسبت آغاز به کار این اندیشکده و یادآوری همکاری‌های پیشین خود با مؤسسه‌ی آتوسا، اظهار داشت:

🔸«زبان فارسی یکی از ارکان اصلی و بنیادین هویت ملی ما ایرانیان است. اندیشکده‌ی ایران‌اندیشی آتوسا شایسته است در برنامه‌ها و فعالیت‌های خود، این موضوع را به‌طور جدی مورد توجه قرار دهد و بخشی از تلاش‌های خود را به پاسداشت و گسترش زبان فارسی اختصاص دهد.»

🔸اقتصادی‌نیا همچنین افزود: «ایران‌اندیشی و ایران‌شناسی مسیری دل‌انگیز، اما خطیر است که نیازمند دقت و مراقبت فراوان است.»

🔻ادامه‌ی سخنان سایه اقتصادی‌نیا در ویدیوی بالا قابل مشاهده است.

@Atusa_thinktank
پنجشنبه در نشر ثالث درباره‌ی فهیمه اکبر و کتاب آهنگ سرگذشت صحبت خواهیم کرد.
مستند ترانه

مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری می‌کند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزه‌های متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعمل‌های تلویزیونی یا قاب‌های گل‌درشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنواره‌هایی که به جعفرهای پناهی‌های همۀ دوران‌ها جایزه می‌دهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.

پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبک‌ها و با مقیاس‌ها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد) و نمونه‌های دیگر.
اما این نمونه‌های دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه می‌شد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوان‌ثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیت‌الله طالقانی؟ از مصدق؟ از ده‌ها و صدها چهره‌ی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمی‌شود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر می‌افتد که از آن چهره‌ها، به‌جای چشم‌های بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمک‌های بی‌نور و جعبۀ قرص‌های کنار رختخواب.

خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش می‌بیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.

فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز می‌کند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و به‌ویژه سرخ کردن لب‌ها نشان می‌دهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش می‌آید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب می‌گیرد. کلوزآپ‌های مدام و نمای درشت از موها، دست‌ها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله‌ و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.

در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلم‌هایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او می‌کند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتج‌ها می‌خندد، می‌گرید، خود را می‌آراید، می‌هراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح می‌دهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایت‌های نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدین‌سان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفه‌ای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق می‌نمود، اتحاد و یگانگی ایجاد ‌کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.

کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیاده‌روی و از هرآنچه چه‌بسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کرده‌اند. فیلم، بدون ذوق‌زدگی، شجاعت انتخاب را می‌ستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمی‌آید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.

https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Forwarded from سایه‌سار (Sayeh Eghtesadinia)
بهرام بیضایی
«نمایش امشب ما نمایشی است فکاهی و افسانه‌ای به اسم سلطان‌مار، با بهترین لباس و موسیقی و بازیگران جوان، که در معرض تماشای سروران خواهد بود. اصل این قصه‌ی غریب از گذشته‌های دور مانده است؛ و نویسنده‌ی ما ـ که نیمه‌استعدادی‌ست غارت‌شده ـ در آن معانی تازه‌ای دیده است که هم راه مضحکه می‌برد و هم به نمایش اشک‌‌انگیز؛ هم به شور عشق جوانی و هم به تدبیر زیروبم زندگانی. این دورنما و سکو و لباس و صندوق و اسباب آسان به دست نیامده؛ و نقش‌پوش‌های ما خود را سپر زخم زبان کرده‌اند تا شما را با ذوق نمایش به وجد آورند. نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده! و حالا این هم نمایش سلطان‌مار ـ [زنگ می‌زند] با بهترین مطالب عبرت‌آموز ـ [زنگ] بهترین مناظر ـ [زنگ] بهترین موسیقی و تقلید ـ [زنگ] خواهش می‌کنم توجه؛ که هم‌اکنون شروع می‌کنیم!»
و شروع کرد. زنگ پشت زنگ پشت زنگ؛ مگر کله‌های گچی تکانی بخورند، فضلۀ مرغان سیاه را از پلک و پوست پاک کنند و رو کنند به سکو، به صحنه، به ایرانی که او از جوهر آن می‌نوشت. رو نکردند و خود او را از ایران بیرون کردند. رفت به خورشیدی دیگر، که تا هر صبح از پنجره‌اش بدمد، آفتاب بریزد بر مژه‌های نقره‌ایش. آفتاب بریزد بر یک دستش سیب سفید و دست دیگرش نارنج. آفتاب بریزد بر سر و مویی که سپید، چون روی صد هزار نگار. آفتاب بریزد، بتابد، بسوزد، و بخت سیاه ما را چون موی و روی او سیمین و زرین کند.
اما او همین خورشید خاک‌آلود را دوست داشت. او، که خود خورشید خستۀ همین خاک بود. همین ولایت که «باغی است شاخ‌ در شاخ سر به هم آورده؛ دیو در دیو پاسبانش! کرور کرور ساقه و نهال و تنه؛ از بید و کاج و سرو و صنوبر؛ طلسم طلسم راه در و ایوانش.»
حالا صحنه آماده است: بوق‌ها و دروغ‌ها در کارند و شیپورچیان تنبل تن می‌تکانند تا ما را برای نمایشی مهیج آماده کنند. «نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده.» چشم‌بند می‌آورند و دهل، تازیانه و دلقک. می‌نشینیم دورتادور صحنه‌ای که پیش از اینها بنا بود او بر آن آرش و پهلوان اکبر بیاورد. از قهرمانان خبری نیست. سیاه در گوشه‌ای تاریک می‌گرید. تنها اژدهاک است که کلید دوربین فیلمبرداری را می‌زند و اعتراف آغاز می‌شود.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
یک مطالبۀ ملی: بازگرداندن پیکر بیضایی به ایران

دریغ که استاد بهرام بیضایی دور از وطن درگذشت. او نیز چون بسیاری از ادبا و هنرمندان دیگری که شیفتۀ ایران بودند، از جور جائران به مشقت غربت رفت. اینک سوگواری ما بی‌انتهاست و اندوه ما را حدی نیست.

تا زمان نوشتن این سطرها هنوز از وصیت‌نامۀ او سخنی در بین نیست. نمی‌دانیم برای تدفین یا هرگونه خداحافظی دیگری چه سفارشی داشته و تصمیم خانواده چه خواهد بود. قطعاً عمل به وصیت او و ترجیح خانواده بر هر مطالبه‌ای اولویت دارد؛ اما در مرتبۀ بعدی، بازگرداندن پیکر او به ایران خواست و مطالبه‌ای ملی است که باید با رایزنی مسئولان و خانواده انجام گیرد.

امروز نظامی در آذربایجان است و مولوی در ترکیه. نادرپور در امریکاست، خویی در انگلستان و کسرایی در اتریش. ساعدی و هدایت و رویایی در فرانسه، و ده‌ها خاک پراکندۀ دیگر در خاک‌های جهان. هنوز جای خوشحالی است که رودکی در تاجیکستان است و ناصرخسرو در افغانستان؛ دست‌کم در اقالیم فارسی‌زبان.

بیضایی به زبان فارسی خدمت کرده است، به فرهنگ ایران خدمت کرده است. او را به ایران برگردانید. نشان خاک او باید برای آیندگان در این سرزمین بماند.


https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
آرش کسرایی و آرش بیضایی

کسرایی آرش کمانگیر را در اسفند ۱۳۳۷ سروده و در اردیبهشت ۱۳۳۸ منتشر کرده است. این منظومۀ نیمایی، از همان بدو انتشار، میدان ادبی را سراسر به تسخیر خود درمی‌آورد، بر دل‌ها و زبان‌ها می‌نشیند، ده‌ها نقد و نظر بر آن نوشته می‌شود و کامیابی کلانی را از آن شاعر و البته حزب توده می‌کند. آرش کمانگیر، تا سال‌ها پس از انتشار و تا همین امروز، نقطۀ کانونی انواع مباحث ادبی و فرهنگی بوده و این محوریت، به ویژه در مبحث تاریخ شعر نو، هرگز از آن ستانده نشده است.

اما بازتاب آرش کمانگیر در جامعۀ ادبی تنها محدود به نقدها و اظهار نظرها نبود؛ انتشار این کتاب بر خلق آثار هنری دیگر هم مستقیماً اثر گذاشت و اسباب توجه به این قصۀ باستانی شد. نه اینکه آفرینندگان بعدی، لزوماً اثرشان را بر گرتۀ روایت کسرایی و در موافقت با آن پدید آورند، ولی منکر نمی‌توان شد که این روایت کسرایی بود که آرش باستانی را در مقیاس بسیار گسترده‌ای یادآوری کرد و چون منبع الهامی همیشگی برای هنرمندان باز پیش چشم کشید. هرچند ویلیام هنوی، و به تبع او جلال متینی، معتقدند که کتاب داستان‌های ایران باستان از احسان یارشاطر مسبب توجه فراگیر به اسطورۀ آرش شده، اما به نظر نگارنده آن کتاب اولاً به‌هیچ‌وجه نمی‌توانسته وسعت تأثیرگذاری شعر کسرایی را داشته باشد، ثانیاً در کتاب یارشاطر داستان شخصیت‌های اساطیری دیگری چون جمشید، کاوۀ آهنگر و ... هم نقل شده، چرا از آن میان فقط آرش را باید الهام‌بخش فرض کرد؟

آرش‌های دیگری که همه پس از آرش کسرایی در گونه‌های ادبی مختلف منتشر شده‌اند عبارت‌اند از: آرش تیرانداز ارسلان پوریا (۱۳۳۸)، آرش در قلمرو تردید نادر ابراهیمی (۱۳۴۲)، حماسۀ آرش مهرداد اوستا (۱۳۴۴) و آرش بهرام بیضایی (۱۳۵۶). برجسته‌ترین آنها آرش بیضایی است که بیضایی، هرچند نگارش نسخۀ اولیه‌اش را بین سال‌های ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷ شروع کرده، آن را در عکس‌العمل به آرش کسرایی تمام و منتشر کرده است.

بیضایی در دو مصاحبه به ارتباط تقابلی آرش خود با آرش کسرایی می‌پردازد:
۱. در ۱۳۸۸ در گفت‌‌وگو با نوشابه امیری:
«نوشتن آرش حتی تا حدودی عکس‌العمل من در مقابل آرش سیاوش کسرایی بود که آن‌موقع تازه چاپ شده بود و با همۀ خوبی و تازگی، از نظر فکری و ساختاری ضد خودش بود، هم در مقدمه و هم در متن. یکی با دامن زدن به این نظریه که هروقت زمانه نیاز داشته باشد، قهرمان خودش را خلق می‌کند؛ که معنی عملی‌اش این است که ما وظیفه‌ای نداریم جز اینکه منتظر شویم تا زمانه هروقت دلش خواست قهرمانی برای نجات ما بزاید، و دیگر اینکه در پایان به رغم نیت و خواست شاعر که منظورش بیداری است، همه پای داستان آرش خوابشان می‌برد... من اولین پرسشم بعد از خواندن آرش کسرایی این بود که چرا داستان آرش ما را خواب می‌کند؟ این قصه که خواب‌آور نیست، و به این نتیجه رسیدم که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا می‌روند و برای همین آرش کسرایی ضد چیزی را می‌گوید که خودش می‌خواهد...
- به نظر شما چرا جامعۀ آن روز ما به آرش کسرایی جواب مثبت داد؟
- هنوز هم می‌دهد. خیلی نوشته‌های دیگر هم آن روز جواب مثبت گرفتند. جامعه کمبودهای خود را باید یا با امیدهایی پر کند یا با اسطوره‌هایی. ولی امروز چه؟ آیا شعر کسرایی از دیدگاه فکری همان اعتبار و کارکرد را دارد؟»

۲. در ۱۳۹۲ در گقت‌وگو با علیرضا اکبری:
«در سال‌های آخر دبیرستان برگردان فارسی نوشته‌های جان‌به‌دربرده از دوران پیش‌اسلامی ایران را می‌خواندم. فهم ریشه‌های فرهنگ و زبانی که زندگی می‌کنیم برایم هیجان‌انگیز بود. اژدهاک را ناگهانی نوشتم که بیش‌تر آیینۀ خودم بود تا ضحاک. هنوز یادم است که اولین واژه‌هایش چطوری و کجا بر سرم بارید. اما آرش واکنشی بود به منظومۀ سیاوش کسرایی و بازاندیشی آن... بسیار مهم بود که سیاوش کسرایی آرش کمانگیر را ساخت و از تنگنای چپ و سنتی و راست و امروزی سربلند درآمد. اما درست، شاید برای خلاصی از این تنگنا، به‌نظرم تصویرش از مردم و قهرمان، هر دو فراآرمانی بود. این‌همه تقدس بخشیدن به مردم و قهرمان برایم قابل فهم نبود. و اگر مردم به همین سادگی از خود قهرمان می‌آفرینند، بی‌هیچ اشتباهی، چرا ما به این روز افتاده‌ایم؟... در گیرودار این ستایش و نکوهش منظومۀ کسرایی بودم که دیدم آرش را نوشته‌ام.»


https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar