آرش کمانگیر: پیشنهادی برای تعطیلات عید کودکان و نوجوانان
انتشارات میرماه در مجموعهی انتشارات خود برای کودکان و نوجوانان که به نام «کتابهای میرکا» چاپ میشود، کتابهای خواندنی و چشمنوازی منتشر کرده که جز برای کودک و نوجوان، برای بزرگسالان هم لذتبخش و خاطرهانگیز است: شعر «مادر» ایرجمیرزا، «باغ ایران» حسین گلگلاب، «عقاب» خانلری و ... همه با تصویرگریهای هنرمندانه و کتابپردازیهای باسلیقه و مقدمههایی که به سفارش ناشر به قلم نوشآفرین انصاری، محمدرضا شفیعیکدکنی، ایرج پارسینژاد و دیگران نوشته شدهاند. آخرینِ این عناوین «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی است که من بر آن مقدمهای کوتاه دربارهی خود شعر و مؤخرهای دربارهی سیاوش کسرایی نوشتهام.
کسرایی قصه را از زبان راویای میآورد که در شبی سرد و برفی در دل کوهستان نور امید میجوید و به کلبهای روشن میرسد. چون وارد میشود، عمو نوروز را میبیند که بچهها را دور آتش گرد کرده و برایشان قصهی آرش کمانگیر را تعریف میکند. قصه که به آخر میرسد عمو نوروز و بچهها به خواب میروند و حالا این راوی است که کندهای هیزم در آتش مینهد تا آن را روشن و فروزان نگاه دارد. شعر در پرتو امید به پایداری «باغ آتش»، تمثیلی از ایران، خاتمه میپذیرد.
بنمایهی قصهی آرش تعیین مرزهای سرزمین ایران و حفظ تمامیت ارضی آن است، اما گرداگرد این مغز لایهدرلایه مفاهیم نغز دیگری نیز آورده میشود که، جز ارزش هنری و ادبی، برای کودکان و نوجوانان ارزش آموزشی هم دارد.
پارهای از مقدمهام بر این کتاب را نقل میکنم، با این امید که فرزندان ایرانی با خواندن این کتاب زیبا در نوروز، همچون آرش، روح دوستاری و نگاهداری این باغ آتش را در خود بیابند و بپرورند:
«رفتار فکری و هنری کسرایی با اسطورهی آرش مدرن است: او با حذف تمام عناصر نژادگرایانه، قومپرستانه و فرازمینی، قدرت تغییر و اصلاح را فقط در عزم و عمل انسان میبیند و به آن اصالت و اهمیت میبخشد. آرش او نه از آسمان آمده، نه از جانب پادشاه و دستگاه قدرتمداران. یکی است مثل همهی ما، که در قبال نسلهای آینده احساس مسئولیت میکند و میکوشد سهم خود را بپذیرد و وظیفهی خود را درست ادا کند. مشخصات جسمانی او انسانی است: نه بال دارد، نه شاخ و نه برزوبالایی اغراقآمیز. زبان او ساده و سخنانش همهفهم است و وطن، این باغ آتش، را آنمایه شایسته و ارزنده میبیند که برایش از جان بگذرد. ارزشهایی که شخصیت آرش میآموزد همه ارزشهایی است بنیادین، که در غالب فرهنگهای جهان از دیرباز تا امروز همواره تحسین و آموخته میشود: همدلی و نوعدوستی، شجاعت، فداکاری، آزادگی، ایمان، وطندوستی و از همه مهمتر عشق به زندگی و امید.
به این ترتیب، الگویی که سیاوش کسرایی از آرش رسم میکند و پیش مینهد، از یک فرد برمیگذرد و فراگیر میشود و، بهویژه به مخاطبان جوان شعر، میآموزد که هریک از آنان میتوانند، با نیروی اراده و عمل و امید، قهرمان زندگی خود و دیگران باشند. این الگو بازگوکنندهی جوهر همان پیام جاویدان فردوسی در پایان داستان ضحاک است:
فریدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی تو داد و دهش کن، فریدون تویی»
لینک سفارش کتاب از انتشارات میرکا:
https://mirmah.com/?fbclid=PAY2xjawIoRx9leHRuA2FlbQIxMQABpn-U1UO_AhmjXWJeFQ80AVc2pd7NDHLAjrTL2fhABd0tNBP9g0kjNRPNtg_aem_dhNjm1xfxp3RGKegKQWvYg
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
انتشارات میرماه در مجموعهی انتشارات خود برای کودکان و نوجوانان که به نام «کتابهای میرکا» چاپ میشود، کتابهای خواندنی و چشمنوازی منتشر کرده که جز برای کودک و نوجوان، برای بزرگسالان هم لذتبخش و خاطرهانگیز است: شعر «مادر» ایرجمیرزا، «باغ ایران» حسین گلگلاب، «عقاب» خانلری و ... همه با تصویرگریهای هنرمندانه و کتابپردازیهای باسلیقه و مقدمههایی که به سفارش ناشر به قلم نوشآفرین انصاری، محمدرضا شفیعیکدکنی، ایرج پارسینژاد و دیگران نوشته شدهاند. آخرینِ این عناوین «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی است که من بر آن مقدمهای کوتاه دربارهی خود شعر و مؤخرهای دربارهی سیاوش کسرایی نوشتهام.
کسرایی قصه را از زبان راویای میآورد که در شبی سرد و برفی در دل کوهستان نور امید میجوید و به کلبهای روشن میرسد. چون وارد میشود، عمو نوروز را میبیند که بچهها را دور آتش گرد کرده و برایشان قصهی آرش کمانگیر را تعریف میکند. قصه که به آخر میرسد عمو نوروز و بچهها به خواب میروند و حالا این راوی است که کندهای هیزم در آتش مینهد تا آن را روشن و فروزان نگاه دارد. شعر در پرتو امید به پایداری «باغ آتش»، تمثیلی از ایران، خاتمه میپذیرد.
بنمایهی قصهی آرش تعیین مرزهای سرزمین ایران و حفظ تمامیت ارضی آن است، اما گرداگرد این مغز لایهدرلایه مفاهیم نغز دیگری نیز آورده میشود که، جز ارزش هنری و ادبی، برای کودکان و نوجوانان ارزش آموزشی هم دارد.
پارهای از مقدمهام بر این کتاب را نقل میکنم، با این امید که فرزندان ایرانی با خواندن این کتاب زیبا در نوروز، همچون آرش، روح دوستاری و نگاهداری این باغ آتش را در خود بیابند و بپرورند:
«رفتار فکری و هنری کسرایی با اسطورهی آرش مدرن است: او با حذف تمام عناصر نژادگرایانه، قومپرستانه و فرازمینی، قدرت تغییر و اصلاح را فقط در عزم و عمل انسان میبیند و به آن اصالت و اهمیت میبخشد. آرش او نه از آسمان آمده، نه از جانب پادشاه و دستگاه قدرتمداران. یکی است مثل همهی ما، که در قبال نسلهای آینده احساس مسئولیت میکند و میکوشد سهم خود را بپذیرد و وظیفهی خود را درست ادا کند. مشخصات جسمانی او انسانی است: نه بال دارد، نه شاخ و نه برزوبالایی اغراقآمیز. زبان او ساده و سخنانش همهفهم است و وطن، این باغ آتش، را آنمایه شایسته و ارزنده میبیند که برایش از جان بگذرد. ارزشهایی که شخصیت آرش میآموزد همه ارزشهایی است بنیادین، که در غالب فرهنگهای جهان از دیرباز تا امروز همواره تحسین و آموخته میشود: همدلی و نوعدوستی، شجاعت، فداکاری، آزادگی، ایمان، وطندوستی و از همه مهمتر عشق به زندگی و امید.
به این ترتیب، الگویی که سیاوش کسرایی از آرش رسم میکند و پیش مینهد، از یک فرد برمیگذرد و فراگیر میشود و، بهویژه به مخاطبان جوان شعر، میآموزد که هریک از آنان میتوانند، با نیروی اراده و عمل و امید، قهرمان زندگی خود و دیگران باشند. این الگو بازگوکنندهی جوهر همان پیام جاویدان فردوسی در پایان داستان ضحاک است:
فریدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی تو داد و دهش کن، فریدون تویی»
لینک سفارش کتاب از انتشارات میرکا:
https://mirmah.com/?fbclid=PAY2xjawIoRx9leHRuA2FlbQIxMQABpn-U1UO_AhmjXWJeFQ80AVc2pd7NDHLAjrTL2fhABd0tNBP9g0kjNRPNtg_aem_dhNjm1xfxp3RGKegKQWvYg
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
درس ایراندوستی در محضر استادی نادیده: جلال متینی
امروز، دهم فروردین ۱۴۰۴، مجلس یادبود دکتر جلال متینی در واشنگتن برگزار شد. قرائت پیامهای ایرانشناسان و شاهنامهشناسان (جلال خالقیمطلق، همایون کاتوزیان و محمود امیدسالار) با اجرا و صدای سحرانگیز فریدون فرحاندوز، سخنان همکار نزدیک او در انتشار ایراننامه و ایرانشناسی (علی سجادی)، سخنان دوستان و دوستدارانش (محمد وثوقی و رامش ابراهیمی)، و مرور خاطرات خانوادگی آن استاد فقید (وفا متینی، شانا متینی و کیمیا جاماسبی) یاد و احترام او را در دل دوستداران و آشنایانش زنده کرد. من نیز افتخار داشتم که با ارائۀ یادداشتی تحت عنوان «درس ایراندوستی در محضر استادی نادیده» نه تنها از طرف خودم بلکه از زبان بسیاری از پژوهشگران ادبی همنسلم به استاد متینی ادای احترام کنم؛ نسلی که جلال متینی را ندید ولی از میراث نوشتاری و ادبی او فراوان بهرهمند شد.
نزد نسل من، نسلی که در اخبار تیربارانها و زیر آتش جنگ بزرگ شده و در وحشت از گزینشها و حراستها راهش را به کنکور و دانشگاه گشوده بود دکتر جلال متینی نامی بود بزرگ و بسیار دور از دسترس. آنقدر دور که من هرگز خیال نمیکردم روزی در واشنگتن او را از نزدیک ببینم؛ چه رسد که حالا، در چنین روزی، در مجلسی که به یاد و احترام او برپا شده است، در رثایش، به قول ابوالفضل بیهقی، قلم را لختی بگریانم. افسوس که دیر به او رسیدم؛ وقتی که پنجۀ زمان کمکم به حافظۀ سرشارش چنگ انداخته بود و سکوت جای فارسی عزیز و نیرومندش نشسته بود.
در دهۀ هفتاد شمسی، ما برای امانت گرفتن مجلاتی که از امریکا میرسید به کتابخانۀ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی میرفتیم. کتابخانۀ پژوهشگاه، یکی از دو سه مرکز در تهران بود که ایراننامه و ایرانشناسی را داشت. درخواست میدادیم و اسم مینوشتیم. در نوبت میماندیم، گاهی ماهها. ایراننامه و ایرانشناسی را برای امانت به بیرون نمیدادند، فقط اجازه داشتیم همانجا بنشینیم و بخوانیم و، اگر مقالهای را لازم داشتیم، کپی بگیریم. برای ما حکم ورق زر داشت. هر مقاله را هزاربار میخواندیم، سعی میکردیم اسم نویسندگان را به خاطر بسپریم. از مباحث مورد توجه ایرانشناسان و از جدالهای قلمی، که گاه در ستون نامهها منعکس میشد خبردار شویم. نزد ما دکتر متینی فقط یک نام نبود، بلکه خود مساوی بود با دهها نام دیگر، نام محققانی که نمیشناختیم، چون آثارشان به فارسی ترجمه نشده بود، نام کتابهایی که نخوانده بودیم چون هرگز قرار نبود به دستمان برسد، نام استادانی که کمکم داشت از حافظۀ دانشجویان جوان پاک میشد چون یا از ایران رفته بودند، یا فوت کرده بودند، یا آثارشان تجدید چاپ نمیشد، یا بازنشسته و بازنشانده شده بودند. ایراننامه و ایرانشناسی جمع و مجموع اینهمه بود. حالا که به آرشیو کامل و مرتب ایراننامه در وبسایت بنیاد مطالعات ایران نگاه میکنم و زحمتی را به یاد میآورم که دکتر متینی در گردآوری آن مقالات بر خود هموار میکرد و ما در به دست آوردن آنها بر خود گواراتر از شهد و شربت میپنداشتیم، گویی گنجی پرگوهر را میبینم که دور و آزاد از دست تطاول زمانه و اغیار، محترم و محتشم، در کنجی گرد شده؛ گنجی که گوهریان قدرشناس آناند. پربهاترین و آبدارترین و درخشانترین گوهر این گنج البته زبان فارسی است. او زبان فارسی را رکینترین رکن هویت ملی ایرانیان میدانست و بر سر این اعتقاد، نظراً و عملاً، سنگ تمام گذاشت. مرور و مطالعۀ مقالاتی که او به قلم خود دربارۀ زبان فارسی، اهمیت حفظ و آموزش و گسترش آن و بهویژه پیوند آن با مسئلۀ تمامیت ارضی و وحدت ملی نوشته نزد نسل ما فراگیری درس ایراندوستی بود از محضر استادی نادیده. سزاوار است این مقالات خود در یک مجموعۀ جداگانه نشر شود و امیدوارم صورت کتاب به خود گیرد تا برای نسل پژوهشگران بعد از ما هم دستیابتر شود.
حق آن نبود که پیکر این مرد ایراندوست دور از ایران به خاک غربت سپرده شود. شایستۀ او وداعی باشکوه بود در دانشگاه فردوسی مشهد، جایی که پربارترین سالهای عمرش را در آن مصروف سازندگی و مدیریت و معلمی کرده بود. حق آن بود که بر دوش دانشجویانش، گرداگرد دانشگاه، با جلال و عزتی تمام تشییع شود؛ و در همراهی صافیترین سرودها و گرمترین اشعار، به فارسیای که میپرستید، در ایرانی که میپرستید، به خاکی که میپرستید سپرده شود.
خدایش بیامرزاد.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
امروز، دهم فروردین ۱۴۰۴، مجلس یادبود دکتر جلال متینی در واشنگتن برگزار شد. قرائت پیامهای ایرانشناسان و شاهنامهشناسان (جلال خالقیمطلق، همایون کاتوزیان و محمود امیدسالار) با اجرا و صدای سحرانگیز فریدون فرحاندوز، سخنان همکار نزدیک او در انتشار ایراننامه و ایرانشناسی (علی سجادی)، سخنان دوستان و دوستدارانش (محمد وثوقی و رامش ابراهیمی)، و مرور خاطرات خانوادگی آن استاد فقید (وفا متینی، شانا متینی و کیمیا جاماسبی) یاد و احترام او را در دل دوستداران و آشنایانش زنده کرد. من نیز افتخار داشتم که با ارائۀ یادداشتی تحت عنوان «درس ایراندوستی در محضر استادی نادیده» نه تنها از طرف خودم بلکه از زبان بسیاری از پژوهشگران ادبی همنسلم به استاد متینی ادای احترام کنم؛ نسلی که جلال متینی را ندید ولی از میراث نوشتاری و ادبی او فراوان بهرهمند شد.
نزد نسل من، نسلی که در اخبار تیربارانها و زیر آتش جنگ بزرگ شده و در وحشت از گزینشها و حراستها راهش را به کنکور و دانشگاه گشوده بود دکتر جلال متینی نامی بود بزرگ و بسیار دور از دسترس. آنقدر دور که من هرگز خیال نمیکردم روزی در واشنگتن او را از نزدیک ببینم؛ چه رسد که حالا، در چنین روزی، در مجلسی که به یاد و احترام او برپا شده است، در رثایش، به قول ابوالفضل بیهقی، قلم را لختی بگریانم. افسوس که دیر به او رسیدم؛ وقتی که پنجۀ زمان کمکم به حافظۀ سرشارش چنگ انداخته بود و سکوت جای فارسی عزیز و نیرومندش نشسته بود.
در دهۀ هفتاد شمسی، ما برای امانت گرفتن مجلاتی که از امریکا میرسید به کتابخانۀ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی میرفتیم. کتابخانۀ پژوهشگاه، یکی از دو سه مرکز در تهران بود که ایراننامه و ایرانشناسی را داشت. درخواست میدادیم و اسم مینوشتیم. در نوبت میماندیم، گاهی ماهها. ایراننامه و ایرانشناسی را برای امانت به بیرون نمیدادند، فقط اجازه داشتیم همانجا بنشینیم و بخوانیم و، اگر مقالهای را لازم داشتیم، کپی بگیریم. برای ما حکم ورق زر داشت. هر مقاله را هزاربار میخواندیم، سعی میکردیم اسم نویسندگان را به خاطر بسپریم. از مباحث مورد توجه ایرانشناسان و از جدالهای قلمی، که گاه در ستون نامهها منعکس میشد خبردار شویم. نزد ما دکتر متینی فقط یک نام نبود، بلکه خود مساوی بود با دهها نام دیگر، نام محققانی که نمیشناختیم، چون آثارشان به فارسی ترجمه نشده بود، نام کتابهایی که نخوانده بودیم چون هرگز قرار نبود به دستمان برسد، نام استادانی که کمکم داشت از حافظۀ دانشجویان جوان پاک میشد چون یا از ایران رفته بودند، یا فوت کرده بودند، یا آثارشان تجدید چاپ نمیشد، یا بازنشسته و بازنشانده شده بودند. ایراننامه و ایرانشناسی جمع و مجموع اینهمه بود. حالا که به آرشیو کامل و مرتب ایراننامه در وبسایت بنیاد مطالعات ایران نگاه میکنم و زحمتی را به یاد میآورم که دکتر متینی در گردآوری آن مقالات بر خود هموار میکرد و ما در به دست آوردن آنها بر خود گواراتر از شهد و شربت میپنداشتیم، گویی گنجی پرگوهر را میبینم که دور و آزاد از دست تطاول زمانه و اغیار، محترم و محتشم، در کنجی گرد شده؛ گنجی که گوهریان قدرشناس آناند. پربهاترین و آبدارترین و درخشانترین گوهر این گنج البته زبان فارسی است. او زبان فارسی را رکینترین رکن هویت ملی ایرانیان میدانست و بر سر این اعتقاد، نظراً و عملاً، سنگ تمام گذاشت. مرور و مطالعۀ مقالاتی که او به قلم خود دربارۀ زبان فارسی، اهمیت حفظ و آموزش و گسترش آن و بهویژه پیوند آن با مسئلۀ تمامیت ارضی و وحدت ملی نوشته نزد نسل ما فراگیری درس ایراندوستی بود از محضر استادی نادیده. سزاوار است این مقالات خود در یک مجموعۀ جداگانه نشر شود و امیدوارم صورت کتاب به خود گیرد تا برای نسل پژوهشگران بعد از ما هم دستیابتر شود.
حق آن نبود که پیکر این مرد ایراندوست دور از ایران به خاک غربت سپرده شود. شایستۀ او وداعی باشکوه بود در دانشگاه فردوسی مشهد، جایی که پربارترین سالهای عمرش را در آن مصروف سازندگی و مدیریت و معلمی کرده بود. حق آن بود که بر دوش دانشجویانش، گرداگرد دانشگاه، با جلال و عزتی تمام تشییع شود؛ و در همراهی صافیترین سرودها و گرمترین اشعار، به فارسیای که میپرستید، در ایرانی که میپرستید، به خاکی که میپرستید سپرده شود.
خدایش بیامرزاد.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
لولیتاخوانی در تهران
بهاصطلاح فیلم لولیتاخوانی در تهران کسانی را که پیشتر رمان آذر نفیسی را خوانده بودند یا اگر هم خود رمان را نخوانده بودند با آثار زیانبار ایدئولوژی محوری آن آشنا بودهاند، هیچ شگفتزده نمیکند. تشت رسوایی این اثر ادبی، که در خدمت سیاست استعماری آمریکا در قبال ایران و تقویت گزینۀ حملۀ نظامی به ایران در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، پیشترها از بام افتاده بود. نویسندگان و محققان بسیاری دربارۀ هدف سیاسی نفیسی از نگارش این رمان بارها نوشته و هشدار داده بودند؛ اما درک این هشدارها مستلزم آن بود که اولاً ایرانیان هم کتاب و هم نقدها را به زبان انگلیسی بخوانند، ثانیاً به رسانههای منتقد دسترسی داشته باشند، و سوم آنکه، آثار فیتزجرالد و هنری جیمز و ناباکوف و شخصیتها و روابطشان را بشناسند تا بتوانند از نشانههایی که در رمان نفیسی جاساز شده بود سردرآورند و از عهدۀ تفسیر استعارهها و تعبیر نمادها برآیند. اینهمه، در آن روزها، چندان میسر نبود؛ نتیجتاً و در عوض، تمام منتقدان رمان نفیسی جاسوس و مزدور جمهوری اسلامی خوانده شدند و خود نفیسی، بهویژه از راه رسانههایی مانند صدای امریکا (که در غیاب جایگزینی ملی قوت هرشب خانۀ ایرانیان بود و فلسفۀ وجودیاش از همین نامش پیداست) در مقام نویسندهای تبعیدی معرفی شد که پس از مهاجرت، سرانجام، بر رنجها و تبعیضها فائق آمده و توانسته روایتی ادبی از خاطرات خود به دست دهد. صدای کسانی که به نقد افکار و عملکرد ضدملی و ایرانستیزانۀ نفیسی پرداختند یا شنیده نشد، یا از تعداد کمشمار مخاطبان جدی ادبیات فراتر نرفت، یا زیر ضرب اتهامات رایج در اپوزیسیون سرکوب شد.
نظیر نفیسی در ادبیات افغانستانیها خالد حسینی بود، که با رمان بادبادکباز یکشبه ره صد ساله رفت و از راه دست گذاشتن بر ناپسندترین، شرورانهترین و مجرمانهترین اتفاقات جامعۀ افغانستان پرچمی علم کرد تا ورود آمریکا به افغانستان را به نفع آمریکا توجیه کند و حتی خوشامد بگوید: دو بادبادکی که در صحنۀ پایانی داستان به نشانۀ آزادی و رهایی شخصیت رنجدیدۀ داستان و فرزندش در آسمان واشنگتن بال میگیرند، آبی و قرمزند، رنگهای پرچم آمریکا. (در نقد رمان بادبادکباز، که آن هم بهاصطلاح فیلم شد، بیش از بیست سال پیش در مجلۀ جهان کتاب نوشته بودم: سفارش ناشر، نتایج دلخواه)
فاطمه کشاورز در نقد کتاب نفیسی از راه دست گذاشتن بر پسندیدهترین و شایستهترین میراثهای سنتی و ملی، مثلاً شعر حافظ یا کتاب زنان بدون مردان شهرنوش پارسیپور، نقیضآفرینی کرد: او در کتاب یاسمین و ستارهها، بیش از لولیتاخوانی در تهران فصل کاملی نوشت با عنوان «خوبیها، غایبین، و بیچهرهها: اشکالات لولیتاخوانی در تهران» و در آن، به قول خودش، «همۀ مواردی را که در آن او [نفیسی] همۀ خوبیها را به امریکا نسبت داده و همۀ بدیها را ناشی از ایرانیان مسلمان میداند» نشان داد.
باری، صحبت از ادبیات استعماری در هند و ایران و افغانستان و ... درازدامن است و شواهد آن بسیار، اما درک آن واقعاً ساده: به قول حمید دباشی، «امپراتوری آمريكا علاوه بر ماجراجويیِ نظامی، يك طرح ايدئولوژيك (a blueprint for ideological agenda) نيز دارد تا تسلط جهانیاش را توجيه كند. به زعم اين استاد دانشگاه كلمبيا، امپراتوری برای جلب رضايت شهروندان در توجيه جهانگستریاش، به دو استراتژی نياز دارد: يكی ايجاد فراموشی جمعی (collective amnesia) نسبت به تاريخ معاصر، و ديگری نشاندنِ حافظهی دستچين شده (strategy of selective memory) كه به منظور تحميق، فقط بخشهای معينی از تاريخ را برمیگزيند و نشان میدهد. به عنوان نمونهای از استراتژی دوم، آقای حميد دباشی، موج كتابهای «خاطرات» را نام میبرد كه نويسندگان تبعيدشده از كشورهای اسلامی برای «بازار آمريكا» به زبان انگليسی نوشتهاند.»
هدف از اینهمه، آن بود که به مخاطبانی که خیال میکنند تاریخ از همین دیروز شروع شده یادآوری کنیم فیلم لولیتاخوانی در ایران یکشبه ساخته نشده، سوابقی و تاریخچهای دارد، و چهرۀ ظاهراً معصوم و مظلوم گلشیفته فراهانی، این به قول بهمن محصص «شهید مصنوعی» که «ذرهای حقیقت در آن نیست» هرگز نمیتواند آنهمه فریب را بیاثر کند. چسباندن زورزورکی و فرمایشی آن به زن، زندگی، آزادی و سوءاستفاده از ترانۀ ناب و عزتمند شروین در تیتراژ پایانی هم آنهمه بیآزرمی را آبرومند نمیکند. با عظیمترین سرمایهها، پیشرفتهترین امکانات صنعتی، استخدام شهرهترین بازیگران این است هنر شما! دریغ از سینما، اگر بودجههای میلیون دلاری امریکا و اسرائیل چنین میوههای گندیدهای بار میآورد. و دریغ از ادبیات، اگر سرانجامِ نوشتن نیش و نشتری باشد بر تاولِ تنِ وطن.
به قول دشمن، پیمان دوست بشکستی
ببین که از که بریدی و با که پیوستی...
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
بهاصطلاح فیلم لولیتاخوانی در تهران کسانی را که پیشتر رمان آذر نفیسی را خوانده بودند یا اگر هم خود رمان را نخوانده بودند با آثار زیانبار ایدئولوژی محوری آن آشنا بودهاند، هیچ شگفتزده نمیکند. تشت رسوایی این اثر ادبی، که در خدمت سیاست استعماری آمریکا در قبال ایران و تقویت گزینۀ حملۀ نظامی به ایران در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، پیشترها از بام افتاده بود. نویسندگان و محققان بسیاری دربارۀ هدف سیاسی نفیسی از نگارش این رمان بارها نوشته و هشدار داده بودند؛ اما درک این هشدارها مستلزم آن بود که اولاً ایرانیان هم کتاب و هم نقدها را به زبان انگلیسی بخوانند، ثانیاً به رسانههای منتقد دسترسی داشته باشند، و سوم آنکه، آثار فیتزجرالد و هنری جیمز و ناباکوف و شخصیتها و روابطشان را بشناسند تا بتوانند از نشانههایی که در رمان نفیسی جاساز شده بود سردرآورند و از عهدۀ تفسیر استعارهها و تعبیر نمادها برآیند. اینهمه، در آن روزها، چندان میسر نبود؛ نتیجتاً و در عوض، تمام منتقدان رمان نفیسی جاسوس و مزدور جمهوری اسلامی خوانده شدند و خود نفیسی، بهویژه از راه رسانههایی مانند صدای امریکا (که در غیاب جایگزینی ملی قوت هرشب خانۀ ایرانیان بود و فلسفۀ وجودیاش از همین نامش پیداست) در مقام نویسندهای تبعیدی معرفی شد که پس از مهاجرت، سرانجام، بر رنجها و تبعیضها فائق آمده و توانسته روایتی ادبی از خاطرات خود به دست دهد. صدای کسانی که به نقد افکار و عملکرد ضدملی و ایرانستیزانۀ نفیسی پرداختند یا شنیده نشد، یا از تعداد کمشمار مخاطبان جدی ادبیات فراتر نرفت، یا زیر ضرب اتهامات رایج در اپوزیسیون سرکوب شد.
نظیر نفیسی در ادبیات افغانستانیها خالد حسینی بود، که با رمان بادبادکباز یکشبه ره صد ساله رفت و از راه دست گذاشتن بر ناپسندترین، شرورانهترین و مجرمانهترین اتفاقات جامعۀ افغانستان پرچمی علم کرد تا ورود آمریکا به افغانستان را به نفع آمریکا توجیه کند و حتی خوشامد بگوید: دو بادبادکی که در صحنۀ پایانی داستان به نشانۀ آزادی و رهایی شخصیت رنجدیدۀ داستان و فرزندش در آسمان واشنگتن بال میگیرند، آبی و قرمزند، رنگهای پرچم آمریکا. (در نقد رمان بادبادکباز، که آن هم بهاصطلاح فیلم شد، بیش از بیست سال پیش در مجلۀ جهان کتاب نوشته بودم: سفارش ناشر، نتایج دلخواه)
فاطمه کشاورز در نقد کتاب نفیسی از راه دست گذاشتن بر پسندیدهترین و شایستهترین میراثهای سنتی و ملی، مثلاً شعر حافظ یا کتاب زنان بدون مردان شهرنوش پارسیپور، نقیضآفرینی کرد: او در کتاب یاسمین و ستارهها، بیش از لولیتاخوانی در تهران فصل کاملی نوشت با عنوان «خوبیها، غایبین، و بیچهرهها: اشکالات لولیتاخوانی در تهران» و در آن، به قول خودش، «همۀ مواردی را که در آن او [نفیسی] همۀ خوبیها را به امریکا نسبت داده و همۀ بدیها را ناشی از ایرانیان مسلمان میداند» نشان داد.
باری، صحبت از ادبیات استعماری در هند و ایران و افغانستان و ... درازدامن است و شواهد آن بسیار، اما درک آن واقعاً ساده: به قول حمید دباشی، «امپراتوری آمريكا علاوه بر ماجراجويیِ نظامی، يك طرح ايدئولوژيك (a blueprint for ideological agenda) نيز دارد تا تسلط جهانیاش را توجيه كند. به زعم اين استاد دانشگاه كلمبيا، امپراتوری برای جلب رضايت شهروندان در توجيه جهانگستریاش، به دو استراتژی نياز دارد: يكی ايجاد فراموشی جمعی (collective amnesia) نسبت به تاريخ معاصر، و ديگری نشاندنِ حافظهی دستچين شده (strategy of selective memory) كه به منظور تحميق، فقط بخشهای معينی از تاريخ را برمیگزيند و نشان میدهد. به عنوان نمونهای از استراتژی دوم، آقای حميد دباشی، موج كتابهای «خاطرات» را نام میبرد كه نويسندگان تبعيدشده از كشورهای اسلامی برای «بازار آمريكا» به زبان انگليسی نوشتهاند.»
هدف از اینهمه، آن بود که به مخاطبانی که خیال میکنند تاریخ از همین دیروز شروع شده یادآوری کنیم فیلم لولیتاخوانی در ایران یکشبه ساخته نشده، سوابقی و تاریخچهای دارد، و چهرۀ ظاهراً معصوم و مظلوم گلشیفته فراهانی، این به قول بهمن محصص «شهید مصنوعی» که «ذرهای حقیقت در آن نیست» هرگز نمیتواند آنهمه فریب را بیاثر کند. چسباندن زورزورکی و فرمایشی آن به زن، زندگی، آزادی و سوءاستفاده از ترانۀ ناب و عزتمند شروین در تیتراژ پایانی هم آنهمه بیآزرمی را آبرومند نمیکند. با عظیمترین سرمایهها، پیشرفتهترین امکانات صنعتی، استخدام شهرهترین بازیگران این است هنر شما! دریغ از سینما، اگر بودجههای میلیون دلاری امریکا و اسرائیل چنین میوههای گندیدهای بار میآورد. و دریغ از ادبیات، اگر سرانجامِ نوشتن نیش و نشتری باشد بر تاولِ تنِ وطن.
به قول دشمن، پیمان دوست بشکستی
ببین که از که بریدی و با که پیوستی...
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
امروز باخبر شدم که دکتر عزیزی، متخصص گوش، حلق و بینی و عضو فرهنگستان علوم پزشکی هم از کشتهشدگان انفجارهای اسرائیل بودهاند. صرفا رهگذری بوده در تجریش که بیگناه کشته شده.
دلم خون بود و خونتر شد.
دکتر عزیزی پزشک فرهیختهای بود، ایرانگرا و عاشق زبان و ادببات فارسی. اولبن بار که به مطبش مراجعه کردم و اسمم را دید، گفت: من شما را میشناسم و مقالاتتان را در مجلهی بخارا میخوانم. از همانجا صحبتمان گل انداخت و هربار خودم یا دخترم به مطبش رجوع میکردیم، ضمن طبابتش، که در آن هم حاذق بود، مدتها دربارهی زبان و ادبیات گپ میزدیم. در قفسهی پشت سرش بهجای مدارک و مجلات پزشکی، نشریات ادبی روز را چیده بود و اگر تنگنای وقت مراجعان دیگر نبود، دل سیری از شعر و تاریخ و زبان صحبت میکردیم.
وقتی به آدریا، دخترم، این خبر ناگوار را دادم، با افسوس گفت: چهقدر هم مهربان بود، همیشه برای سه چهار روز به من گواهی پزشکی میداد که به مدرسه نروم!
روحش شاد، و لعنت ابدی بر باعثان این مصیبت باد.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
دلم خون بود و خونتر شد.
دکتر عزیزی پزشک فرهیختهای بود، ایرانگرا و عاشق زبان و ادببات فارسی. اولبن بار که به مطبش مراجعه کردم و اسمم را دید، گفت: من شما را میشناسم و مقالاتتان را در مجلهی بخارا میخوانم. از همانجا صحبتمان گل انداخت و هربار خودم یا دخترم به مطبش رجوع میکردیم، ضمن طبابتش، که در آن هم حاذق بود، مدتها دربارهی زبان و ادبیات گپ میزدیم. در قفسهی پشت سرش بهجای مدارک و مجلات پزشکی، نشریات ادبی روز را چیده بود و اگر تنگنای وقت مراجعان دیگر نبود، دل سیری از شعر و تاریخ و زبان صحبت میکردیم.
وقتی به آدریا، دخترم، این خبر ناگوار را دادم، با افسوس گفت: چهقدر هم مهربان بود، همیشه برای سه چهار روز به من گواهی پزشکی میداد که به مدرسه نروم!
روحش شاد، و لعنت ابدی بر باعثان این مصیبت باد.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
در مقام شاختایی برای تهران
بازگشتم، بازدیدمت و باز سلامت کردم، تهران!
السلام ای شاخۀ سرو و گل ریحان من
السلام ای جان شیرین دلبر جانان من
تو شهید نشدهای شهر! بل اَحیاتر شدهای و عند ربهم یرزقونتر شدهای و ساکنان مات و منگت را از دریاها به تور گرفتهای و تور پارهپوره را به دندان گرفتهای و دندان خشم بر جگر خسته گرفتهای و گُر گرفتهای و گُر گُر گُر گرفتهای تهران، هی....
باز طور دیگری زیبا شدهای، طور زیبایی دیگر شدهای. همین امروز، سر ظهر، از ترک دیوارهات عطر دمی گوجه میزد بیرون، و دیدم که کنکوریهات آخرین توتهای سر درخت را میچیدند و با مداد مشکی نرم برای عکسهای توی کتاب درسیشان شاخ و سبیل میکشیدند. دو ر می فا سل لا سی دوووووو... پسرک صدایش را از حیاط گرم مهدکودک فرستاد تا اذان مغرب اوین، و کافهها یکییکی حیاط و باغچه را آبپاشی میکردند برای دود ساکت سیگارهات. حاشا که مرده باشی تو، افتاده باشی تو، فقط هی زندهتر و زیباتر میشوی و شغاد را از خشم رستم و رم رخش میترسانی.
پولک گوشوارت ریخته؟ میچسبانمش. رخ سرخت زرد شده؟ با سیلی سرخترش میکنم. آبرویت رفته؟ به جویهای پرآب شمیران بازش میگردانم. کوههایت لرزیده؟ دماوند را به مشعل آناهیتا برمیافروزم. شیشههایت شکسته؟ شیشۀ عمر دیوان بدسگال را میشکنم. افغانهایت زخم خوردهاند؟ از انجیرهای شیرین درۀ پنجشیر طبق طبق هدیت بادام چشمهاشان میکنم.
همهچیز چاره دارد تهران، همه کارهای جهان را در است، مگر مرگ را... که دور باد از جان عزیزت.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
بازگشتم، بازدیدمت و باز سلامت کردم، تهران!
السلام ای شاخۀ سرو و گل ریحان من
السلام ای جان شیرین دلبر جانان من
تو شهید نشدهای شهر! بل اَحیاتر شدهای و عند ربهم یرزقونتر شدهای و ساکنان مات و منگت را از دریاها به تور گرفتهای و تور پارهپوره را به دندان گرفتهای و دندان خشم بر جگر خسته گرفتهای و گُر گرفتهای و گُر گُر گُر گرفتهای تهران، هی....
باز طور دیگری زیبا شدهای، طور زیبایی دیگر شدهای. همین امروز، سر ظهر، از ترک دیوارهات عطر دمی گوجه میزد بیرون، و دیدم که کنکوریهات آخرین توتهای سر درخت را میچیدند و با مداد مشکی نرم برای عکسهای توی کتاب درسیشان شاخ و سبیل میکشیدند. دو ر می فا سل لا سی دوووووو... پسرک صدایش را از حیاط گرم مهدکودک فرستاد تا اذان مغرب اوین، و کافهها یکییکی حیاط و باغچه را آبپاشی میکردند برای دود ساکت سیگارهات. حاشا که مرده باشی تو، افتاده باشی تو، فقط هی زندهتر و زیباتر میشوی و شغاد را از خشم رستم و رم رخش میترسانی.
پولک گوشوارت ریخته؟ میچسبانمش. رخ سرخت زرد شده؟ با سیلی سرخترش میکنم. آبرویت رفته؟ به جویهای پرآب شمیران بازش میگردانم. کوههایت لرزیده؟ دماوند را به مشعل آناهیتا برمیافروزم. شیشههایت شکسته؟ شیشۀ عمر دیوان بدسگال را میشکنم. افغانهایت زخم خوردهاند؟ از انجیرهای شیرین درۀ پنجشیر طبق طبق هدیت بادام چشمهاشان میکنم.
همهچیز چاره دارد تهران، همه کارهای جهان را در است، مگر مرگ را... که دور باد از جان عزیزت.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
چاپ سوم «هم شاعر، هم شعر» در نشر مرکز منتشر شد.
این کتاب شامل مقالاتی است دربارهی نیما یوشیج، فروغ فرخزاد، منوچهر آتشی، یدالله رویایی، قیصر امینپور، سلمان هراتی، ژاله اصفهانی، هوشنگ ایرانی، مهدی اخوانثالث، و احمد شاملو.
خرید کتاب از نشر مرکز:
https://nashremarkaz.com/book/On-poets-and-poetry/%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1
این کتاب شامل مقالاتی است دربارهی نیما یوشیج، فروغ فرخزاد، منوچهر آتشی، یدالله رویایی، قیصر امینپور، سلمان هراتی، ژاله اصفهانی، هوشنگ ایرانی، مهدی اخوانثالث، و احمد شاملو.
خرید کتاب از نشر مرکز:
https://nashremarkaz.com/book/On-poets-and-poetry/%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1
اما انه گیمی مرغانه، شما چی گیدی؟!
امروز در فهرست غذاهای کافهای در تهران نام غذای جدیدی را دیدم که از هر نظر نوآورانه، بدیع، اشتهابرانگیز، خوشآوا و شگفتآور بود: اگ سندویچ.
مدتی به این نام زل زدم و در تلاش و تقلا برای تشخیص حرکت مناسب روی الف به تتهپته افتاده بودم که خدایا آگ است، اَگ است، اُگ است... که دوستان روشنم کردند: اِگ است، یعنی تخممرغ!
از اینهمه تجدد و نوگرایی حیرت کردم. از اینکه جوانان مترقی وطن، در عین پایبندی کامل به سنتهای اصیل سفرههای ایرانی چنین نوآوریهایی، هم در فرم و هم در محتوا، ارائه میکنند به خود بالیدم. واقعاً جای شگفتی است که با اینهمه محرومیت و مشکلات اجتماعی و اقتصادی، ریشههای تمدنی ما به حدی در عرصههای جهانی پیشرفت کرده است که میتوانیم تخممرغ را آبپز کنیم، با گوجه و جعفری و کاهو و خیارشور لای نان بگذاریم، و در بشقابی سراسر خلاقیت و ابتکار پیش روی مشتریان قرار دهیم. آن لقمۀ تخممرغ سفت که درِ گاراژها و روی گاریها و در اغذیهفروشیها لای نانسفید میفروختند یا مامانها در صبحانههای سفر دست آدم میدادند، دون شأن ما، ملیت ما، و مایۀ شرم ارزشهای اصیل و ناب ملت متمدن ایران بود. «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمیتواند در کله داخل شود! ما جوانها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه میکند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه میکند، در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشتهام و با روشنی کورکنندهای ثابت نمودهام که هیچکس جرأت نمیکند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازهی پوسیبیلیتهاش باید خدمت بکند وطن را، که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والّا دکادانس ما را تهدید میکند.»[1]
حالا ما، علاوه بر انرژی هستهای، اگسندویچ هم داریم، و تا جهانی شدنمان «آبسولومان» راه درازی نمانده است.
[1] فارسی شکر است، محمدعلی جمالزاده
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
امروز در فهرست غذاهای کافهای در تهران نام غذای جدیدی را دیدم که از هر نظر نوآورانه، بدیع، اشتهابرانگیز، خوشآوا و شگفتآور بود: اگ سندویچ.
مدتی به این نام زل زدم و در تلاش و تقلا برای تشخیص حرکت مناسب روی الف به تتهپته افتاده بودم که خدایا آگ است، اَگ است، اُگ است... که دوستان روشنم کردند: اِگ است، یعنی تخممرغ!
از اینهمه تجدد و نوگرایی حیرت کردم. از اینکه جوانان مترقی وطن، در عین پایبندی کامل به سنتهای اصیل سفرههای ایرانی چنین نوآوریهایی، هم در فرم و هم در محتوا، ارائه میکنند به خود بالیدم. واقعاً جای شگفتی است که با اینهمه محرومیت و مشکلات اجتماعی و اقتصادی، ریشههای تمدنی ما به حدی در عرصههای جهانی پیشرفت کرده است که میتوانیم تخممرغ را آبپز کنیم، با گوجه و جعفری و کاهو و خیارشور لای نان بگذاریم، و در بشقابی سراسر خلاقیت و ابتکار پیش روی مشتریان قرار دهیم. آن لقمۀ تخممرغ سفت که درِ گاراژها و روی گاریها و در اغذیهفروشیها لای نانسفید میفروختند یا مامانها در صبحانههای سفر دست آدم میدادند، دون شأن ما، ملیت ما، و مایۀ شرم ارزشهای اصیل و ناب ملت متمدن ایران بود. «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمیتواند در کله داخل شود! ما جوانها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه میکند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه میکند، در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشتهام و با روشنی کورکنندهای ثابت نمودهام که هیچکس جرأت نمیکند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازهی پوسیبیلیتهاش باید خدمت بکند وطن را، که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والّا دکادانس ما را تهدید میکند.»[1]
حالا ما، علاوه بر انرژی هستهای، اگسندویچ هم داریم، و تا جهانی شدنمان «آبسولومان» راه درازی نمانده است.
[1] فارسی شکر است، محمدعلی جمالزاده
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
دربارهی ویرایش و خبر، در گفتوگو با ایسنا بهمناسبت روز خبرنگار:
http://isna.ir/xdTT7f
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
http://isna.ir/xdTT7f
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
اشکالات زبانی در سریال تاسیان
در مورد اشکالات زبانی در سریال شهرزاد پیشتر در له و علیه ویرایش فصلی نوشته بودم. در آن فصل، ضمن برشمردن کاستیهای زبانی روایت و خطاهای راه یافته به دیالوگها، نشان داده بودم که ایراد اصلی عبارت است از غیرتاریخی بودن زبان شخصیتها، یا حتی تاریخزدایی از زبان شخصیتها؛ بهطوری که قصه از دهۀ سی شمسی حکایت میکرد، ولی انباشته از مصطلحات دهۀ هشتاد و نود شمسی بود.
عیناً همین اشکال زبانی را در سریال تاسیان بازیافتم: روایتی که در سال ۱۳۵۶ رخ میدهد اما شخصیتهایش با مصطلحات متأخر امروز حرف میزنند. مشتی نمونۀ خروار میآورم:
_ در قسمت هشتم، امیر دستهگلی تقدیم شیرین میکند و میگوید: «یلدات مبارک». تبریک گفتن یلدا از ابداعات و بدایع سالهای اخیر است! پیشترها، رسم نبود شب یلدا را تبریک بگویند، چهبسا به دلیل این فهم ساده که اصلاً دلیلی برای تبریک در این مناسبت وجود ندارد.
_ در قسمت نهم، کلمۀ «راهکار» را در معنای «راه حل» از زبان یکی از بازاریان سنتی و مذهبی میشنویم که رواج آن بسیار جدید است و محدود به گفتار و حتی بیشتر نوشتار دانشگاهیان و روزنامهنویسان و سیاسیون. این کلمه در دهۀ پنجاه حتی در نوشتار روشنفکران و دانشگاهیان هم رواج نداشت چه برسد به گفتار طبقۀ بازاریان سنتی!
_ اصطلاح «براندازی» در سالهای اخیر در سپهر سیاسی ایران رخ نموده است و در مبارزات پیش از انقلاب علیه رژیم پهلوی مطلقاً رواجی نداشت. فعالان سیاسی این مفهوم را غالباً سرنگونی میگفتند. براندازی خیلی جدید است. بهعلاوه، اصلیترین تزی که مخالفان طیفهای چپ و مبارزان مسلمان را به هم پیوند میداد مبارزه با امپریالیسم بود. این کلیدواژهی اصلی شاید تنها یک بار در متن سریال آمده بود، در حالی که کلمۀ «دموکراسی» چندین بار از زبان فعالان دانشجویی شنیده شد که آن هم در زمرۀ کلیدواژههای انقلابیون نبود. کلیدواژههای اصلی انقلابیون عبارت بودند از: مبارزه با امپریالیسم، آزادی، سرنگونی و ... که از مطالعۀ متون انقلابی، دیوارنوشتهها، شنیدن سخنرانیها و مرور میتینگها بهراحتی در دسترس نویسنده قرار میگرفت.
_ در قسمت یازدهم، محسن، کارگر بیسوادی که با زبان لاتی و کوچهبازاری صحبت میکند، میگوید: «کی بها میده به شکایت شما؟» اولاً بها دادن در معنای اهمیت دادن بعد از دهۀ شصت به زبان گزارشگران و خبرنگاران رادیو تلویزیون راه یافت و از آنجا رواج عام گرفت (مدخل بها دادن در کتاب غلط ننویسیم را ببینید) و در دهۀ پنجاه به این معنی به کار نمیرفت و ثانیاً حتی اگر بپذیریم ندرتاً به این معنی هم کاربرد داشت، محال بود از زبان شخصیت لاتی مثل محسن شنیده شود! یعنی اینجا دو اشکال در کار است، هم اشکال مربوط به تاریخ زبان و هم اشکال مربوط به مرتبۀ زبانی گوینده.
_ در قسمت دوازهم، سعید به امیر که روی کاناپه لم داده میگوید: «خسته نشی، لش کردی». لش کردن به معنای بیتحرک در حال استراحت ماندن متأخر است و شاید بیش از ده سال قدمت ندارد. و باز در همان صحنه، از زبان همان شخصیت میشنویم: «دو تا شات بزنیم بیاییم بالا». این یکی را اهل بخیه حتماً تأیید میکنند که در دهۀ پنجاه «پیک» میزدند، «شات زدن» و بعد هم «بالا آمدن» از آنِ امروزیهاست!
_در قسمت هفدهم از مراسم «رونمایی» کتاب صحبت میشود. هم گرفتن اینجور مراسم جدید است و هم خود کلمۀ «رونمایی» برای اطلاق به این مراسم. این رسم و رسوم نهایتاً ده پانزده سال است باب شده، پیشتر اصلاً لغت «رونمایی» در چنین بافتی و با چنین محتوایی وجود نداشت.
از مثالهای بیشتر صرفنظر میکنم چون نشان دادن نوع اشکال مهمتر از تعدد شواهد است. بهعلاوه، در این نوشتۀ کوتاه فقط دربارۀ زبان نوشتم، و درگذشتم از اشکالات محتوایی و ضعفهای روایی، که این سریال را در حد فیلمفارسیهای قلابی، بدلی و غیراصیلی قرار میدهد که از فیلمهای هندی دوران رام و شام الهام میگرفتند.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
در مورد اشکالات زبانی در سریال شهرزاد پیشتر در له و علیه ویرایش فصلی نوشته بودم. در آن فصل، ضمن برشمردن کاستیهای زبانی روایت و خطاهای راه یافته به دیالوگها، نشان داده بودم که ایراد اصلی عبارت است از غیرتاریخی بودن زبان شخصیتها، یا حتی تاریخزدایی از زبان شخصیتها؛ بهطوری که قصه از دهۀ سی شمسی حکایت میکرد، ولی انباشته از مصطلحات دهۀ هشتاد و نود شمسی بود.
عیناً همین اشکال زبانی را در سریال تاسیان بازیافتم: روایتی که در سال ۱۳۵۶ رخ میدهد اما شخصیتهایش با مصطلحات متأخر امروز حرف میزنند. مشتی نمونۀ خروار میآورم:
_ در قسمت هشتم، امیر دستهگلی تقدیم شیرین میکند و میگوید: «یلدات مبارک». تبریک گفتن یلدا از ابداعات و بدایع سالهای اخیر است! پیشترها، رسم نبود شب یلدا را تبریک بگویند، چهبسا به دلیل این فهم ساده که اصلاً دلیلی برای تبریک در این مناسبت وجود ندارد.
_ در قسمت نهم، کلمۀ «راهکار» را در معنای «راه حل» از زبان یکی از بازاریان سنتی و مذهبی میشنویم که رواج آن بسیار جدید است و محدود به گفتار و حتی بیشتر نوشتار دانشگاهیان و روزنامهنویسان و سیاسیون. این کلمه در دهۀ پنجاه حتی در نوشتار روشنفکران و دانشگاهیان هم رواج نداشت چه برسد به گفتار طبقۀ بازاریان سنتی!
_ اصطلاح «براندازی» در سالهای اخیر در سپهر سیاسی ایران رخ نموده است و در مبارزات پیش از انقلاب علیه رژیم پهلوی مطلقاً رواجی نداشت. فعالان سیاسی این مفهوم را غالباً سرنگونی میگفتند. براندازی خیلی جدید است. بهعلاوه، اصلیترین تزی که مخالفان طیفهای چپ و مبارزان مسلمان را به هم پیوند میداد مبارزه با امپریالیسم بود. این کلیدواژهی اصلی شاید تنها یک بار در متن سریال آمده بود، در حالی که کلمۀ «دموکراسی» چندین بار از زبان فعالان دانشجویی شنیده شد که آن هم در زمرۀ کلیدواژههای انقلابیون نبود. کلیدواژههای اصلی انقلابیون عبارت بودند از: مبارزه با امپریالیسم، آزادی، سرنگونی و ... که از مطالعۀ متون انقلابی، دیوارنوشتهها، شنیدن سخنرانیها و مرور میتینگها بهراحتی در دسترس نویسنده قرار میگرفت.
_ در قسمت یازدهم، محسن، کارگر بیسوادی که با زبان لاتی و کوچهبازاری صحبت میکند، میگوید: «کی بها میده به شکایت شما؟» اولاً بها دادن در معنای اهمیت دادن بعد از دهۀ شصت به زبان گزارشگران و خبرنگاران رادیو تلویزیون راه یافت و از آنجا رواج عام گرفت (مدخل بها دادن در کتاب غلط ننویسیم را ببینید) و در دهۀ پنجاه به این معنی به کار نمیرفت و ثانیاً حتی اگر بپذیریم ندرتاً به این معنی هم کاربرد داشت، محال بود از زبان شخصیت لاتی مثل محسن شنیده شود! یعنی اینجا دو اشکال در کار است، هم اشکال مربوط به تاریخ زبان و هم اشکال مربوط به مرتبۀ زبانی گوینده.
_ در قسمت دوازهم، سعید به امیر که روی کاناپه لم داده میگوید: «خسته نشی، لش کردی». لش کردن به معنای بیتحرک در حال استراحت ماندن متأخر است و شاید بیش از ده سال قدمت ندارد. و باز در همان صحنه، از زبان همان شخصیت میشنویم: «دو تا شات بزنیم بیاییم بالا». این یکی را اهل بخیه حتماً تأیید میکنند که در دهۀ پنجاه «پیک» میزدند، «شات زدن» و بعد هم «بالا آمدن» از آنِ امروزیهاست!
_در قسمت هفدهم از مراسم «رونمایی» کتاب صحبت میشود. هم گرفتن اینجور مراسم جدید است و هم خود کلمۀ «رونمایی» برای اطلاق به این مراسم. این رسم و رسوم نهایتاً ده پانزده سال است باب شده، پیشتر اصلاً لغت «رونمایی» در چنین بافتی و با چنین محتوایی وجود نداشت.
از مثالهای بیشتر صرفنظر میکنم چون نشان دادن نوع اشکال مهمتر از تعدد شواهد است. بهعلاوه، در این نوشتۀ کوتاه فقط دربارۀ زبان نوشتم، و درگذشتم از اشکالات محتوایی و ضعفهای روایی، که این سریال را در حد فیلمفارسیهای قلابی، بدلی و غیراصیلی قرار میدهد که از فیلمهای هندی دوران رام و شام الهام میگرفتند.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
در گفتوگو با خبرگزاری ایبنا از نقد ادبی در مطبوعات، دانشگاهها و فضای فکری حال حاضر سخن گفتیم و دربارهی تعدادی از جریانهای ادبی معاصر نیز صحبت کردیم.
از آقای علی شروقی متشکرم که زحمت گفتوگو و تنظیم آن را صبورانه عهدهدار شدند.
همچنین از آقای حامد زارع، سردبیر خبرگزاری کتاب ایران، که با دعوت و پذیرایی سخاوتمندانهشان روزی خوش در گرمای تهران جنگزده برایمان فراهم کردند.
https://www.ibna.ir/news/538258/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C
از آقای علی شروقی متشکرم که زحمت گفتوگو و تنظیم آن را صبورانه عهدهدار شدند.
همچنین از آقای حامد زارع، سردبیر خبرگزاری کتاب ایران، که با دعوت و پذیرایی سخاوتمندانهشان روزی خوش در گرمای تهران جنگزده برایمان فراهم کردند.
https://www.ibna.ir/news/538258/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C
ایبنا
جدایی نقد دانشگاهی از نبض زنده جامعه، نگرانکننده است / نقد ژورنالیستی و دانشگاهی باید به هم نزدیک شوند
من جدایی نقد دانشگاهی از نبض زنده جامعه را نگرانکننده میبینم. نزدیکی نقد ادبی نظریهمحور به متون فارسی و آمیختن آن با جریان تولید ادبی و جلو بردن آن بهموازات جریان ادبی، چیزیست که من برای آینده نقد ادبی میخواهم. بهنظرم ساز و کارهای حاکم بر دانشگاههای…
یادداشت در خوشامد به مجلهی تنور: نشریهی تخصصی، فرهنگی، اجتماعی آشپزی.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
مرگ فروغ، مرگ جلال
اغلب به سرنوشت نویسندگان و شاعرانی فکر میکنم که زود از دنیا رفتند؛ بعضی جوان، بعضی خیلی جوان. و برعکس، به آنهایی که زمانه با آنها چند سالی بیشتر راه آمد و دیرترک وانهادشان، و همان را هم البته به رنج سرشت: یکی را بیپا بر صندلی چرخدار نشاند، یکی را بیسوی چشم پیش آیینه گذاشت، و یکی را با نسیان و فراموشی در کاخ غرور و تنهاییاش روز و شب گرداند. با خود میاندیشم آنها که زود رفتند، اگر تا حالا و هنوز مانده بودند، چه میگفتند؟ چه میکردند؟ چه مینوشتند؟
از میان تمام چهرهها، دو سیما در نظرم تابانتر است: یکی جلال، دیگری فروغ. هر دو جوان رفتند: جلال 46 ساله بود که الکل دل و جگرش را له کرد، و فروغ 32 ساله بود که از ماشین پرت شد بیرون. اما مرگ نام هیچکدامشان را از دور خارج نکرد؛ برعکس، گرد شمایلشان توری طلایی کشید و به نامشان گردشی و قوّتی دیگر داد. هرچند جادوی جوانمرگی در هر دو اثر کرد، ردّ این اثر یکسان نبود: شهرت و محبوبیت فروغ بلافاصله پس از مرگش در میان عام و خاص فزونی گرفت و شهرت و محبوبیت جلال، با وقوع انقلاب 1357، جهتی غریب و نامیمون یافت. حاکمیت مستقر پس از انقلاب، بر روی ماه یکی تف انداخت و نام عزیز یکی را آنِ خود کرد، و این عجب که در هر دو کار بازنده بود: هرچه فروغ را بیشتر از خود راند، فروغ عزیزتر شد؛ عزّتی که چهبسا دوام عمر هم آن را بدو عطا نمیکرد. و هرچه جلال را بیشتر به خود چسباند، جلال خفیفتر شد، خفّتی که اگر خودش زنده بود، نهتنها توی کَتش نمیرفت، بلکه خونش را چنان به جوش میآورد که با آن زبان تیغوتیزش برای مصادرهکنندگان زبل آبرو و اعتبار باقی نمیگذاشت.
زندگی ریخته و پاشیدۀ فروغ، حتی اگر مجال عمر هم بیشتر بود، چهبسا شعر و شادی را هرچه بیشتر از او دور میراند. نمیدانیم چه میشد، اما عمر دراز تیغی دو دم است: یکلب سعادت، یکلب شقاوت. اگر فروغ دیر میماند نهایتاً شاید ادبیات معاصر ما حالا دو سه دفتر شعر محشر بیشتر داشت، اما هیچ معلوم نبود که نام فروغ چنین نیک و گرم بماند که ماند. آیا مرگی چنان تلخ و ناگوار سرنوشتی سعید نبود؟
و اگر جلال زنده بود، آه... اگر جلال زنده بود، صحنه تماشایی میشد. لابد تنبان از پای آن که اتوبان به نامش کرده بود درمیآورد و ریش مزوّرانی که او را در غربزدگی و خسی در میقات خلاصه میکنند نخبهنخ میکند. چهبسا آن نثرِ بهقول براهنی «عصبی»اش را کار میانداخت و بالا و پایین مشتی سانسورچی را، که صاحب اندیشۀ پُرتردیدوتکاپوی او شدند اما مَرد چاپ کردن سنگیبرگوریاش نیستند، به هم میدوخت. میبینمش که میرفت ادارۀ کتاب و، درست در همان لحظه که بررس جوان قند را در استکان چای میزند و به لب میگذارد، میزد زیر میز و کافه را به هم میریخت. آیا غروبی چنان زود برای روحی چنان جوان سرنوشتی غمبار نبود؟
از سهم دل خود میگویم: نمیخواستم فروغ را در هیئت پیرزنی سرگردان ببینم که سرانجام شعر هم نجاتش نداد. از مرگ متشکرم که او را برای من تا ابد زنده و بهخودکِشنده نگاه داشت. اما میخواستم جلال بماند. از مرگ گلهمندم که نگذاشت جلال سرنوشت حزنانگیز فرزندان فکرش را ببیند. حتم دارم اگر میماند جرئت و شهامتش با او بود که سکهبازانی را که زیر نام شریف او جمع شدهاند سکۀ یک پول کند.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
اغلب به سرنوشت نویسندگان و شاعرانی فکر میکنم که زود از دنیا رفتند؛ بعضی جوان، بعضی خیلی جوان. و برعکس، به آنهایی که زمانه با آنها چند سالی بیشتر راه آمد و دیرترک وانهادشان، و همان را هم البته به رنج سرشت: یکی را بیپا بر صندلی چرخدار نشاند، یکی را بیسوی چشم پیش آیینه گذاشت، و یکی را با نسیان و فراموشی در کاخ غرور و تنهاییاش روز و شب گرداند. با خود میاندیشم آنها که زود رفتند، اگر تا حالا و هنوز مانده بودند، چه میگفتند؟ چه میکردند؟ چه مینوشتند؟
از میان تمام چهرهها، دو سیما در نظرم تابانتر است: یکی جلال، دیگری فروغ. هر دو جوان رفتند: جلال 46 ساله بود که الکل دل و جگرش را له کرد، و فروغ 32 ساله بود که از ماشین پرت شد بیرون. اما مرگ نام هیچکدامشان را از دور خارج نکرد؛ برعکس، گرد شمایلشان توری طلایی کشید و به نامشان گردشی و قوّتی دیگر داد. هرچند جادوی جوانمرگی در هر دو اثر کرد، ردّ این اثر یکسان نبود: شهرت و محبوبیت فروغ بلافاصله پس از مرگش در میان عام و خاص فزونی گرفت و شهرت و محبوبیت جلال، با وقوع انقلاب 1357، جهتی غریب و نامیمون یافت. حاکمیت مستقر پس از انقلاب، بر روی ماه یکی تف انداخت و نام عزیز یکی را آنِ خود کرد، و این عجب که در هر دو کار بازنده بود: هرچه فروغ را بیشتر از خود راند، فروغ عزیزتر شد؛ عزّتی که چهبسا دوام عمر هم آن را بدو عطا نمیکرد. و هرچه جلال را بیشتر به خود چسباند، جلال خفیفتر شد، خفّتی که اگر خودش زنده بود، نهتنها توی کَتش نمیرفت، بلکه خونش را چنان به جوش میآورد که با آن زبان تیغوتیزش برای مصادرهکنندگان زبل آبرو و اعتبار باقی نمیگذاشت.
زندگی ریخته و پاشیدۀ فروغ، حتی اگر مجال عمر هم بیشتر بود، چهبسا شعر و شادی را هرچه بیشتر از او دور میراند. نمیدانیم چه میشد، اما عمر دراز تیغی دو دم است: یکلب سعادت، یکلب شقاوت. اگر فروغ دیر میماند نهایتاً شاید ادبیات معاصر ما حالا دو سه دفتر شعر محشر بیشتر داشت، اما هیچ معلوم نبود که نام فروغ چنین نیک و گرم بماند که ماند. آیا مرگی چنان تلخ و ناگوار سرنوشتی سعید نبود؟
و اگر جلال زنده بود، آه... اگر جلال زنده بود، صحنه تماشایی میشد. لابد تنبان از پای آن که اتوبان به نامش کرده بود درمیآورد و ریش مزوّرانی که او را در غربزدگی و خسی در میقات خلاصه میکنند نخبهنخ میکند. چهبسا آن نثرِ بهقول براهنی «عصبی»اش را کار میانداخت و بالا و پایین مشتی سانسورچی را، که صاحب اندیشۀ پُرتردیدوتکاپوی او شدند اما مَرد چاپ کردن سنگیبرگوریاش نیستند، به هم میدوخت. میبینمش که میرفت ادارۀ کتاب و، درست در همان لحظه که بررس جوان قند را در استکان چای میزند و به لب میگذارد، میزد زیر میز و کافه را به هم میریخت. آیا غروبی چنان زود برای روحی چنان جوان سرنوشتی غمبار نبود؟
از سهم دل خود میگویم: نمیخواستم فروغ را در هیئت پیرزنی سرگردان ببینم که سرانجام شعر هم نجاتش نداد. از مرگ متشکرم که او را برای من تا ابد زنده و بهخودکِشنده نگاه داشت. اما میخواستم جلال بماند. از مرگ گلهمندم که نگذاشت جلال سرنوشت حزنانگیز فرزندان فکرش را ببیند. حتم دارم اگر میماند جرئت و شهامتش با او بود که سکهبازانی را که زیر نام شریف او جمع شدهاند سکۀ یک پول کند.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
براهنی و مسئلهی ایران
براهنی مسئلهی ایران داشت. و به طریق اولی مسئلهی زبان داشت. مسئلهی ایران داشتن غیر از با ایران مسئله داشتن است. و مسئلهی زبان داشتن غیر از با زبان مسئله داشتن. براهنی با ایران مسئله نداشت، ولی هم مسئلهی زبان داشت و هم با زبان مسئله داشت. میکوشم این گزارهها را باز کنم و توضیح دهم.
مسئلهی زبان، در ساحتی عام، مسئلهی همهی انسانهاست: لال یا گویا، یکزبانه یا چندزبانه، کودک یا بزرگسال ــ خواه فرد به آن آگاه باشد و خواه نباشد؛ که براهنی آگاه بود. او اما با زبان در ساحاتی خاص هم مسائلی داشت: یکی مسئلهی زبان مادری او بود، ترکی، که به نظر من بر اثر مواجهه با فارسی به اصل و منشأ و مولد همهی تلاشها و عرقریزانها و جانکندنهای ادبی او تبدیل شد. براهنی تلاش جانفرسا و طاقتسوزی کرد برای کشاندن مسئلهی عام زبان و هم مسئلهی خاص زبان مادریاش به آزمایشگاه شعر و حل آنها در درونِ و از طریقِ انواع تجربیات شاعرانه. هرچند توفیقهایی یافت، اما در مجموع و تا دم مرگ همکناری ترکی و فارسی نزد او، بهویژه بر اثر تجربیات دشوار دوران کودکی، مسئلهای لاینحل ماند و او، بی آنکه تقصیری داشته باشد، از عهدهی تحمل یا حلوفصل آن برنیامد. بسی تقلا کرد، هم تقلای سیاسی و هم تکاپوی ادبی. شکست نخورد، اما زورش هم نرسید، و سرانجام و ناچار فراموشش کرد. دیگری مسئلهی زبان ادبی و زبان شعر بود که او کوشید بر بستر شعر فارسی تئوریزهاش کند و نظریهای از دل آن بیرون بکشد. ثمرهی این کوششها نهایتاً سه چهار قطعه شعر از خود اوست که گواه پیروزی و شاهدی است کافی، برای آنکه هر نظریهپرداز ادبی بتواند به رشد و تکامل نظریهاش در طول زمانهای آتی امید ببندد. قیاس کنیم با نیما، در مقام نظریهپرداز ادبی، که از خود او هم نهایتاً ده دوازده قطعه شعر را میتوان گواه کامل و لاریبفیهِ نظریاتش شناخت. باقی کار را مؤمنانی دیگر کردند تا نهال نظریات او در خاک پا بگیرد و گل دهد. نیما خوشاقبال بود که پذیرندگان و پیروانی بلافصل از خودش یافت بسی مستعد و توانا و وفادار. براهنی در زمان حیاتش چنان اقبالی نیافت.
پرتابهها و تکانههای ناشی از هر دو این مسئلهها (ایران و زبان) به اشکال مختلف، گاه آشکار و گاه غامض، در تمام کارهای براهنی پیداست ــ تمام کارها اعم از شعر و قصه و نقد و درسها و گفتارها و مقالات و مصاحبهها. گاه این دو مسئله، طبعاً و آشکارا، با هم پیوند میخورند و در هیئتی یگانه متجلی میشوند (مثلاً در اشعار دوزبانهی او که ترکیبی از فارسی و ترکی است، یا در شعرهایی از جمله «اسماعیل» و «ایرانه خانم») و گاه او را به راهی مفرد و مجزا میکشانند (مثلاً در اشعار زبانی او مانند «دف» یا در فعالیتها یا اظهارنظرهای سیاسی). او در پیمودن انواع این مسیرها هم پیروزی را میچشد و هم ناکامی را تجربه میکند، و به هر حال از روندگی باز نمیایستد تا، هرچند دیگر شاعر نیمایی نیست، مصداق این گفتهی نیما باقی بماند که: «من بر آن عاشقم که رونده است.»
در راه بردن صادقانه و کنجکاوانه و بیغرض و مرض به دنیای پرمسئلهی براهنی، آنچه حتماً و قویاً به چشم میآید و باید همواره مد نظر بماند این است: مسئلهی ایران نزد براهنی از سر دوستداری ایران است و مسئلهی زبان از سر عشقی بیامان و همزمان به دو معشوق، یکی ترکی و دیگری فارسی. عشق ترکی چون شیر اندرون شده و با جان به در رود و فارسی هم، به تصریح مکرر خودش، زبان «فوقالعاده شاهکاری» است که «زیباترین زبانی است که من به عنوان یک آدمی که زبان مادریاش فارسی نیست و آذربایجانی هستم این را اذعان میکنم که آن زبان بهمراتب از زبان مادری من زیباتر است، گرچه من همهجا از زبان مادری خودم هم دفاع میکنم.» آیا او در تبوتاب این دوستداریها خبط و خطا نکرده است؟ البته و ناگزیر کرده است؛ بهویژه در تکاپوهای سیاسی. براهنی راحت نبود، آرام نمیگرفت، و همین روحیهی همزمان گزنده و آسیبپذیرش تیغی دودم بود که، همچنانکه او را در مسیر آفرینش و انتقاد ادبی پیش میراند، دست او را بر خبط و خطاها میگشود.
سرآخر و به گمان من، هرکسی، پس از مطالعهی کامل سرتاسر آثار براهنی و باریک شدن در همهی گفتههای او، مسئلهی او را جز به دوستداری تعبیر کند، یا غرضورز است یا متعصب؛ و در هر دو صورت بیانصاف و نابینا از دیدن واقعیتی چندسویه. براهنی با «زجر روانش» راهی برای تخاصم بین فارسی و ترکی باقی نگذاشته است. براهنی با نشاندن آذربایجان بر فرق سر ایرانه خانم، راهی جز دوستداری دل آذربایجان در تن و متن دوستداری ایران باقی نگذاشته است. «زنده باشی تو، که این راز را میدانستی.»
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
براهنی مسئلهی ایران داشت. و به طریق اولی مسئلهی زبان داشت. مسئلهی ایران داشتن غیر از با ایران مسئله داشتن است. و مسئلهی زبان داشتن غیر از با زبان مسئله داشتن. براهنی با ایران مسئله نداشت، ولی هم مسئلهی زبان داشت و هم با زبان مسئله داشت. میکوشم این گزارهها را باز کنم و توضیح دهم.
مسئلهی زبان، در ساحتی عام، مسئلهی همهی انسانهاست: لال یا گویا، یکزبانه یا چندزبانه، کودک یا بزرگسال ــ خواه فرد به آن آگاه باشد و خواه نباشد؛ که براهنی آگاه بود. او اما با زبان در ساحاتی خاص هم مسائلی داشت: یکی مسئلهی زبان مادری او بود، ترکی، که به نظر من بر اثر مواجهه با فارسی به اصل و منشأ و مولد همهی تلاشها و عرقریزانها و جانکندنهای ادبی او تبدیل شد. براهنی تلاش جانفرسا و طاقتسوزی کرد برای کشاندن مسئلهی عام زبان و هم مسئلهی خاص زبان مادریاش به آزمایشگاه شعر و حل آنها در درونِ و از طریقِ انواع تجربیات شاعرانه. هرچند توفیقهایی یافت، اما در مجموع و تا دم مرگ همکناری ترکی و فارسی نزد او، بهویژه بر اثر تجربیات دشوار دوران کودکی، مسئلهای لاینحل ماند و او، بی آنکه تقصیری داشته باشد، از عهدهی تحمل یا حلوفصل آن برنیامد. بسی تقلا کرد، هم تقلای سیاسی و هم تکاپوی ادبی. شکست نخورد، اما زورش هم نرسید، و سرانجام و ناچار فراموشش کرد. دیگری مسئلهی زبان ادبی و زبان شعر بود که او کوشید بر بستر شعر فارسی تئوریزهاش کند و نظریهای از دل آن بیرون بکشد. ثمرهی این کوششها نهایتاً سه چهار قطعه شعر از خود اوست که گواه پیروزی و شاهدی است کافی، برای آنکه هر نظریهپرداز ادبی بتواند به رشد و تکامل نظریهاش در طول زمانهای آتی امید ببندد. قیاس کنیم با نیما، در مقام نظریهپرداز ادبی، که از خود او هم نهایتاً ده دوازده قطعه شعر را میتوان گواه کامل و لاریبفیهِ نظریاتش شناخت. باقی کار را مؤمنانی دیگر کردند تا نهال نظریات او در خاک پا بگیرد و گل دهد. نیما خوشاقبال بود که پذیرندگان و پیروانی بلافصل از خودش یافت بسی مستعد و توانا و وفادار. براهنی در زمان حیاتش چنان اقبالی نیافت.
پرتابهها و تکانههای ناشی از هر دو این مسئلهها (ایران و زبان) به اشکال مختلف، گاه آشکار و گاه غامض، در تمام کارهای براهنی پیداست ــ تمام کارها اعم از شعر و قصه و نقد و درسها و گفتارها و مقالات و مصاحبهها. گاه این دو مسئله، طبعاً و آشکارا، با هم پیوند میخورند و در هیئتی یگانه متجلی میشوند (مثلاً در اشعار دوزبانهی او که ترکیبی از فارسی و ترکی است، یا در شعرهایی از جمله «اسماعیل» و «ایرانه خانم») و گاه او را به راهی مفرد و مجزا میکشانند (مثلاً در اشعار زبانی او مانند «دف» یا در فعالیتها یا اظهارنظرهای سیاسی). او در پیمودن انواع این مسیرها هم پیروزی را میچشد و هم ناکامی را تجربه میکند، و به هر حال از روندگی باز نمیایستد تا، هرچند دیگر شاعر نیمایی نیست، مصداق این گفتهی نیما باقی بماند که: «من بر آن عاشقم که رونده است.»
در راه بردن صادقانه و کنجکاوانه و بیغرض و مرض به دنیای پرمسئلهی براهنی، آنچه حتماً و قویاً به چشم میآید و باید همواره مد نظر بماند این است: مسئلهی ایران نزد براهنی از سر دوستداری ایران است و مسئلهی زبان از سر عشقی بیامان و همزمان به دو معشوق، یکی ترکی و دیگری فارسی. عشق ترکی چون شیر اندرون شده و با جان به در رود و فارسی هم، به تصریح مکرر خودش، زبان «فوقالعاده شاهکاری» است که «زیباترین زبانی است که من به عنوان یک آدمی که زبان مادریاش فارسی نیست و آذربایجانی هستم این را اذعان میکنم که آن زبان بهمراتب از زبان مادری من زیباتر است، گرچه من همهجا از زبان مادری خودم هم دفاع میکنم.» آیا او در تبوتاب این دوستداریها خبط و خطا نکرده است؟ البته و ناگزیر کرده است؛ بهویژه در تکاپوهای سیاسی. براهنی راحت نبود، آرام نمیگرفت، و همین روحیهی همزمان گزنده و آسیبپذیرش تیغی دودم بود که، همچنانکه او را در مسیر آفرینش و انتقاد ادبی پیش میراند، دست او را بر خبط و خطاها میگشود.
سرآخر و به گمان من، هرکسی، پس از مطالعهی کامل سرتاسر آثار براهنی و باریک شدن در همهی گفتههای او، مسئلهی او را جز به دوستداری تعبیر کند، یا غرضورز است یا متعصب؛ و در هر دو صورت بیانصاف و نابینا از دیدن واقعیتی چندسویه. براهنی با «زجر روانش» راهی برای تخاصم بین فارسی و ترکی باقی نگذاشته است. براهنی با نشاندن آذربایجان بر فرق سر ایرانه خانم، راهی جز دوستداری دل آذربایجان در تن و متن دوستداری ایران باقی نگذاشته است. «زنده باشی تو، که این راز را میدانستی.»
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
در پادکست ابدیت و یک روز، به یاد ابراهیم نبوی، دربارهی خودکشی نویسندگان و هنرمندان صحبت کردهام.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
ابدیت و یک روز - شماره دویست و شصت و یک - آداب بیقراری؛ مجموعه…
∆:@EternityAndADay
🅾️ پادکست ابدیت و یک روز
✅ شماره #دویست_و_شصت_و_یک
🎬 آداب بیقراری؛ مجموعه گفتوگوهایی برای یادبود «ابراهیم نبوی»
🆑 @EternityAndADay
🆔 Insta: AbadiatVaYekRooz
🌐 Website: ابدیت و یک روز
📻 CastBox : ابدیت و یک روز
📶 Anchor : ابدیت و یک روز
🔘 Namlik : ابدیت و یک روز
✅ شماره #دویست_و_شصت_و_یک
🎬 آداب بیقراری؛ مجموعه گفتوگوهایی برای یادبود «ابراهیم نبوی»
🆑 @EternityAndADay
🆔 Insta: AbadiatVaYekRooz
🌐 Website: ابدیت و یک روز
📻 CastBox : ابدیت و یک روز
📶 Anchor : ابدیت و یک روز
🔘 Namlik : ابدیت و یک روز
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
Forwarded from اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سایه اقتصادینیا: زبان فارسی یکی از ارکان مهم هویت ملی ایرانیان است
ویژه برنامه افتتاحیه اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
🔸سایه اقتصادینیا، مدرس زبان فارسی در دانشگاه جرجتاون واشنگتن دیسی، در پیامی ویدیویی به مناسبت تأسیس اندیشکدهی «ایراناندیشی آتوسا»، ضمن تبریک به مناسبت آغاز به کار این اندیشکده و یادآوری همکاریهای پیشین خود با مؤسسهی آتوسا، اظهار داشت:
🔸«زبان فارسی یکی از ارکان اصلی و بنیادین هویت ملی ما ایرانیان است. اندیشکدهی ایراناندیشی آتوسا شایسته است در برنامهها و فعالیتهای خود، این موضوع را بهطور جدی مورد توجه قرار دهد و بخشی از تلاشهای خود را به پاسداشت و گسترش زبان فارسی اختصاص دهد.»
🔸اقتصادینیا همچنین افزود: «ایراناندیشی و ایرانشناسی مسیری دلانگیز، اما خطیر است که نیازمند دقت و مراقبت فراوان است.»
🔻ادامهی سخنان سایه اقتصادینیا در ویدیوی بالا قابل مشاهده است.
@Atusa_thinktank
ویژه برنامه افتتاحیه اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
🔸سایه اقتصادینیا، مدرس زبان فارسی در دانشگاه جرجتاون واشنگتن دیسی، در پیامی ویدیویی به مناسبت تأسیس اندیشکدهی «ایراناندیشی آتوسا»، ضمن تبریک به مناسبت آغاز به کار این اندیشکده و یادآوری همکاریهای پیشین خود با مؤسسهی آتوسا، اظهار داشت:
🔸«زبان فارسی یکی از ارکان اصلی و بنیادین هویت ملی ما ایرانیان است. اندیشکدهی ایراناندیشی آتوسا شایسته است در برنامهها و فعالیتهای خود، این موضوع را بهطور جدی مورد توجه قرار دهد و بخشی از تلاشهای خود را به پاسداشت و گسترش زبان فارسی اختصاص دهد.»
🔸اقتصادینیا همچنین افزود: «ایراناندیشی و ایرانشناسی مسیری دلانگیز، اما خطیر است که نیازمند دقت و مراقبت فراوان است.»
🔻ادامهی سخنان سایه اقتصادینیا در ویدیوی بالا قابل مشاهده است.
@Atusa_thinktank