عباسمیرزا سالور
دی ماه امسال، هشتمین زمستانِ درگذشت مرحوم عباسمیرزا سالور است.
درک و دیدار و مصاحبت این مرد بزرگ در دهۀ پایانی حیاتش برایم سعادت و غنمیت بود. فرزانهای دلآگاه و روشنفکری راستین بود، متعلق به نسلی از مدیران لایق، تحصیلکرده، اخلاقمدار و ایراندوست که امروز با ذرهبین باید پیشان گشت.
برجستهترین خدمات او را باید در سالهایی جست که بر کرسیِ استانداری خوزستان تکیه زده بود. از 1345 تا 1353. خوزستانی که او در دههٔ چهل شمسی ساخت، نه تنها از حافظۀ ایرانیان پاک نمیشود؛ بازیابیِ آن، تصویری ماندنی و روشن از رونق و آبادانی و شادمانی و امیدواری مردم استانی به دست میدهد که همواره به سبب موقعیت مرزی و جغرافیایی خاص آن در معرض انواع بیمها و لطمات بودهاند. افسوس که خوزستانِ ساختۀ دست و درایت او در جنگ خاک شد و ویران شد و امروز مردمش ناچارند با آب آشامیدنی بویناک و هوای آغشته به ریزگرد و دستگیری شاعران و حبس کارگران و بیکفایتی مدیران روزگار بگذرانند.
آنچه پس از انقلاب 1357 بر او رفت، البته منحصر به او نبود: با حکم دادگاه انقلاب به زندان رفت و پس از تبرئه و آزادیاش هم از ایران نگریخت. با بیمی مستدام در خانهاش ماند و دل به باغچه و گلدانهایش خوش داشت، و همواره، تا آخرین دقیقۀ عمرش، با اعتقادی راسخ و آرامشی قلبی تکرار کرد که چرا و به کجا بگریزم؟ من جز خدمت به کشورم کاری نکردهام.
عباسمیرزا سالور برایم ماجرای دستگیریاش در سال ۱۳۵۹ را شرح داده بود. میگفت کسانی از اعضای دولت وقت به او از پیش خبر داده بودند که عنقریب به سراغش خواهند آمد. از او خواسته بودند پنهان شود یا بگریزد. اما او به زندگی خانوادگیاش مشغول بود و تکرار میکرد که مرتکب هیچ جرمی نشده است، نه پنهان میشود و نه میگریزد. روزی که پاسداران برای جلب او از در و دیوار باغ به داخل خانه میریزند، مشغول دیکته گفتن به فرزندش بوده است. چند نفری او را میبرند، چند نفری هم میمانند تا خانه را تفتیش کنند.
حین تفتیش به فرزندش میگویند: «بابات اعدامیه». آخر کار هم لخت میشوند و در استخر خانه آبتنی مفصلی میکنند تا خستگی اعمال انقلابی از تنشان به در رود.
چهار پنج سالی پیش از فوت عباسمیرزا سالور، روزی زنگ خانه را میزنند. مردی که به دیدار عباسمیرزا آمده، دست و روی او را میبوسد و میگوید: «شما مرا به یاد ندارید، اما من شما و این خانه را خوب به یاد دارم. من یکی از کسانی هستم که در آن ظهر تابستان مأمور دستگیری شما بودیم. میدانم دادگاه شما را تبرئه کرده و عمری گذشته، اما آمدهام معذرت بخواهم و حلالیت بطلبم.»
عباسمیرزا سالور خاطراتش را در قالب چهار جلد مفصل با نام "گذشتههای من" نزد خانواده به یادگار گذاشته است. ویرایش، بازخوانی، تنظیم و چاپ آن را وظیفۀ خود میدانم و امیدوارم در میان این همه باید و شاید و انبوهِ کارِِ نیمه تمام، هر چه زودتر بدان بپردازم. چاپ این سرگذشتنامه، بی شک، در پرتوافکنی بر بسیاری از مسائل تاریخی و اجتماعی معاصر و آگاهی از برخی نقاط تاریک ماندۀ سرزمینمان تاثیری درخور خواهد داشت.
یادش نزد من گرامی است و چه خرسندم که این ایرانیِ عزیز را دیدم و دریافتم.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
دی ماه امسال، هشتمین زمستانِ درگذشت مرحوم عباسمیرزا سالور است.
درک و دیدار و مصاحبت این مرد بزرگ در دهۀ پایانی حیاتش برایم سعادت و غنمیت بود. فرزانهای دلآگاه و روشنفکری راستین بود، متعلق به نسلی از مدیران لایق، تحصیلکرده، اخلاقمدار و ایراندوست که امروز با ذرهبین باید پیشان گشت.
برجستهترین خدمات او را باید در سالهایی جست که بر کرسیِ استانداری خوزستان تکیه زده بود. از 1345 تا 1353. خوزستانی که او در دههٔ چهل شمسی ساخت، نه تنها از حافظۀ ایرانیان پاک نمیشود؛ بازیابیِ آن، تصویری ماندنی و روشن از رونق و آبادانی و شادمانی و امیدواری مردم استانی به دست میدهد که همواره به سبب موقعیت مرزی و جغرافیایی خاص آن در معرض انواع بیمها و لطمات بودهاند. افسوس که خوزستانِ ساختۀ دست و درایت او در جنگ خاک شد و ویران شد و امروز مردمش ناچارند با آب آشامیدنی بویناک و هوای آغشته به ریزگرد و دستگیری شاعران و حبس کارگران و بیکفایتی مدیران روزگار بگذرانند.
آنچه پس از انقلاب 1357 بر او رفت، البته منحصر به او نبود: با حکم دادگاه انقلاب به زندان رفت و پس از تبرئه و آزادیاش هم از ایران نگریخت. با بیمی مستدام در خانهاش ماند و دل به باغچه و گلدانهایش خوش داشت، و همواره، تا آخرین دقیقۀ عمرش، با اعتقادی راسخ و آرامشی قلبی تکرار کرد که چرا و به کجا بگریزم؟ من جز خدمت به کشورم کاری نکردهام.
عباسمیرزا سالور برایم ماجرای دستگیریاش در سال ۱۳۵۹ را شرح داده بود. میگفت کسانی از اعضای دولت وقت به او از پیش خبر داده بودند که عنقریب به سراغش خواهند آمد. از او خواسته بودند پنهان شود یا بگریزد. اما او به زندگی خانوادگیاش مشغول بود و تکرار میکرد که مرتکب هیچ جرمی نشده است، نه پنهان میشود و نه میگریزد. روزی که پاسداران برای جلب او از در و دیوار باغ به داخل خانه میریزند، مشغول دیکته گفتن به فرزندش بوده است. چند نفری او را میبرند، چند نفری هم میمانند تا خانه را تفتیش کنند.
حین تفتیش به فرزندش میگویند: «بابات اعدامیه». آخر کار هم لخت میشوند و در استخر خانه آبتنی مفصلی میکنند تا خستگی اعمال انقلابی از تنشان به در رود.
چهار پنج سالی پیش از فوت عباسمیرزا سالور، روزی زنگ خانه را میزنند. مردی که به دیدار عباسمیرزا آمده، دست و روی او را میبوسد و میگوید: «شما مرا به یاد ندارید، اما من شما و این خانه را خوب به یاد دارم. من یکی از کسانی هستم که در آن ظهر تابستان مأمور دستگیری شما بودیم. میدانم دادگاه شما را تبرئه کرده و عمری گذشته، اما آمدهام معذرت بخواهم و حلالیت بطلبم.»
عباسمیرزا سالور خاطراتش را در قالب چهار جلد مفصل با نام "گذشتههای من" نزد خانواده به یادگار گذاشته است. ویرایش، بازخوانی، تنظیم و چاپ آن را وظیفۀ خود میدانم و امیدوارم در میان این همه باید و شاید و انبوهِ کارِِ نیمه تمام، هر چه زودتر بدان بپردازم. چاپ این سرگذشتنامه، بی شک، در پرتوافکنی بر بسیاری از مسائل تاریخی و اجتماعی معاصر و آگاهی از برخی نقاط تاریک ماندۀ سرزمینمان تاثیری درخور خواهد داشت.
یادش نزد من گرامی است و چه خرسندم که این ایرانیِ عزیز را دیدم و دریافتم.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
شبانهترین شعر شاملو
(این یادداشت به شرکتکنندگان دورۀ دوم کارگاه ادبی سایهسار تقدیم میشود، به یاد و احترام دقایقی که با هم به شعر پیچیدیم؛ به احسن او و اکذب او.)
شاملو شبانهای دارد که هم از شهرهترین اشعار خود اوست و هم یکی از دلپذیرترین عاشقانههای ادب فارسی. گرهخوردگی ژرفترین احساسات فردی با عاطفۀ تند اجتماعی در این شعر قلهای بیمانند آفریده است. آهنگ و وزن، قوافی و موسیقی، شکوه آرکاییسم برغم سهولت بیان، کاربرد مدرن فنون بلاغی، همهچیز و همهچیز در سطحی عالی از تکامل و توازن نشسته است. چه پرّوپایی میکشند پرندگان کلمات، و بعد، چه نشیب نرمی میگیرند در شیب درۀ خیال. میریزند مثل آب، میتابند مثل قطرۀ طلا در آفتاب:
مرا
تو
بیسببی نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیدهای
ای غزل؟
شعر با یک جملۀ خبری آغاز میشود، تا حکم صریح شاعر را، بی حاجت رد و قبول، صادر کند. اما شاعر بلافاصله از حوزۀ خبر به حوزۀ انشا میرود که پهنۀ بیان بهتر محسوسات است. پرش شاعر از حوزۀ خبر به حوزۀ انشا با یک جملۀ پرسشی حادث میشود که در زمرۀ پرسشهای بلاغی است؛ یعنی نه مخاطب در پی پاسخ آن است و نه اساساً پاسخی منطقی برای آن میتوان جست. چگونه میشود کسی، خود غزلی باشد، صلۀ قصیدهای؟ پیچش معنوی کلام در این سطر پرسش را بینیاز از پاسخ میسازد و آن را چون عصارۀ خالص زیبایی بر شیشۀ جان مخاطب میافشاند.
باقی شعر هم در تحرک و تردد شاعر بین دو حوزۀ خبر و انشا میگذرد. همۀ پرسشها از سنخ پرسشهای بلاغی است: ستارهباران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچۀ تاریک؟ و دوباره بازگشت به قلمرو خبر: کلام از نگاه تو شکل میبندد. رفتوآمد مدام شاعر بین دو حوزۀ انشا و خبر شعر را پویا و زنده و شورآفرین کرده است. یکی میپرسد، یکی را جواب میگوید، از یکی حیرت میکند، به یکی مرحبا میگوید؛ گویی در شبی دراز فراز تپهای سبز و عطرآگین ایستاده و ماه و خورشید را دست به دست میکند.
اما انگار برای انسان معاصر تنها شور عشق کافی نیست. شب او بی تب اجتماع مهتاب نمیشود و شعف وقتی به اوج میرسد که عشق و انقلاب با هم بیامیزند. انسان معاصر معشوق را نه فقط در خلوت میخانه، که در جلوت خیابان هم میخواهد. پس وجد وقتی کامل میشود که محبوب از عمق دیدگانش آزادی محبوس را فریاد میزند و نگاه را به کلام بکشاند:
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب میکند؟
شاعر، با کنار هم نشاندن گل وسرخ، نام قهرمانی آرمانخواه را فرا یاد میآورد. گل سرخی، گلسرخی نیست اما باهمنشینی این دو کلمه یاد او را هم فروزان میکند وعشق و انقلاب را چون دو با بافۀ پرپیچ به هم میتاباند.
بند آخر شعر واجد ایهامی غریب است:
و دلت
کبوتر آشتیست
در خون تپیده
به بام تلخ.
با اینهمه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی.
کلمۀ بام ایهام دارد: معنای نزدیک آن پشتبام است، که با کبوتر و پرواز تناسب دارد. معنای دور آن بامداد است که با صبحگاه خونین اعدام زندانیان تناسب دارد و از این روست که شاعر آن را «تلخ» خوانده است. پس در بند آخر، شاعر محبوب و محبوس را یکی کرده، و پیوند عشق فردی و عشق اجتماعی را تجسد بخشیده است.
آنچه دربارۀ این شعر عالی عجیب است آن که، علیرغم شهرت و محبوبیت آن، کمتر دربارهاش نوشتهاند. آنچه نوشتهاند، البته همه در تایید قوّت فرمی و محتوایی آن بوده، ولی گویی همگان مسحور زیبایی تابوتمام آن شدهاند و زبانها در کامها خشکیده است. و زیبایی چنین است. در مقابل سطحی عالی، سطحی متعالی از زیبایی ساکت و خاضع باید بود. شاید تکامل و تعالی این شعر، هم در فرم و هم در محتوا، چنان است که حرفی بیش از آن، از آن نتوان گفت. این شعر هردو جنبه از وجود شاملو را در خود جمعومجموع دارد: عشق و آرمان اجتماعی. از همین روست که چون دایرهای طلایی در ازمنۀ دور میگردد، عطر میوههای پخته میپراکند، نجم و نقره میپاشد و شبهای عاشقی ما را تابان و چراغان میکند.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
(این یادداشت به شرکتکنندگان دورۀ دوم کارگاه ادبی سایهسار تقدیم میشود، به یاد و احترام دقایقی که با هم به شعر پیچیدیم؛ به احسن او و اکذب او.)
شاملو شبانهای دارد که هم از شهرهترین اشعار خود اوست و هم یکی از دلپذیرترین عاشقانههای ادب فارسی. گرهخوردگی ژرفترین احساسات فردی با عاطفۀ تند اجتماعی در این شعر قلهای بیمانند آفریده است. آهنگ و وزن، قوافی و موسیقی، شکوه آرکاییسم برغم سهولت بیان، کاربرد مدرن فنون بلاغی، همهچیز و همهچیز در سطحی عالی از تکامل و توازن نشسته است. چه پرّوپایی میکشند پرندگان کلمات، و بعد، چه نشیب نرمی میگیرند در شیب درۀ خیال. میریزند مثل آب، میتابند مثل قطرۀ طلا در آفتاب:
مرا
تو
بیسببی نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیدهای
ای غزل؟
شعر با یک جملۀ خبری آغاز میشود، تا حکم صریح شاعر را، بی حاجت رد و قبول، صادر کند. اما شاعر بلافاصله از حوزۀ خبر به حوزۀ انشا میرود که پهنۀ بیان بهتر محسوسات است. پرش شاعر از حوزۀ خبر به حوزۀ انشا با یک جملۀ پرسشی حادث میشود که در زمرۀ پرسشهای بلاغی است؛ یعنی نه مخاطب در پی پاسخ آن است و نه اساساً پاسخی منطقی برای آن میتوان جست. چگونه میشود کسی، خود غزلی باشد، صلۀ قصیدهای؟ پیچش معنوی کلام در این سطر پرسش را بینیاز از پاسخ میسازد و آن را چون عصارۀ خالص زیبایی بر شیشۀ جان مخاطب میافشاند.
باقی شعر هم در تحرک و تردد شاعر بین دو حوزۀ خبر و انشا میگذرد. همۀ پرسشها از سنخ پرسشهای بلاغی است: ستارهباران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچۀ تاریک؟ و دوباره بازگشت به قلمرو خبر: کلام از نگاه تو شکل میبندد. رفتوآمد مدام شاعر بین دو حوزۀ انشا و خبر شعر را پویا و زنده و شورآفرین کرده است. یکی میپرسد، یکی را جواب میگوید، از یکی حیرت میکند، به یکی مرحبا میگوید؛ گویی در شبی دراز فراز تپهای سبز و عطرآگین ایستاده و ماه و خورشید را دست به دست میکند.
اما انگار برای انسان معاصر تنها شور عشق کافی نیست. شب او بی تب اجتماع مهتاب نمیشود و شعف وقتی به اوج میرسد که عشق و انقلاب با هم بیامیزند. انسان معاصر معشوق را نه فقط در خلوت میخانه، که در جلوت خیابان هم میخواهد. پس وجد وقتی کامل میشود که محبوب از عمق دیدگانش آزادی محبوس را فریاد میزند و نگاه را به کلام بکشاند:
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب میکند؟
شاعر، با کنار هم نشاندن گل وسرخ، نام قهرمانی آرمانخواه را فرا یاد میآورد. گل سرخی، گلسرخی نیست اما باهمنشینی این دو کلمه یاد او را هم فروزان میکند وعشق و انقلاب را چون دو با بافۀ پرپیچ به هم میتاباند.
بند آخر شعر واجد ایهامی غریب است:
و دلت
کبوتر آشتیست
در خون تپیده
به بام تلخ.
با اینهمه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی.
کلمۀ بام ایهام دارد: معنای نزدیک آن پشتبام است، که با کبوتر و پرواز تناسب دارد. معنای دور آن بامداد است که با صبحگاه خونین اعدام زندانیان تناسب دارد و از این روست که شاعر آن را «تلخ» خوانده است. پس در بند آخر، شاعر محبوب و محبوس را یکی کرده، و پیوند عشق فردی و عشق اجتماعی را تجسد بخشیده است.
آنچه دربارۀ این شعر عالی عجیب است آن که، علیرغم شهرت و محبوبیت آن، کمتر دربارهاش نوشتهاند. آنچه نوشتهاند، البته همه در تایید قوّت فرمی و محتوایی آن بوده، ولی گویی همگان مسحور زیبایی تابوتمام آن شدهاند و زبانها در کامها خشکیده است. و زیبایی چنین است. در مقابل سطحی عالی، سطحی متعالی از زیبایی ساکت و خاضع باید بود. شاید تکامل و تعالی این شعر، هم در فرم و هم در محتوا، چنان است که حرفی بیش از آن، از آن نتوان گفت. این شعر هردو جنبه از وجود شاملو را در خود جمعومجموع دارد: عشق و آرمان اجتماعی. از همین روست که چون دایرهای طلایی در ازمنۀ دور میگردد، عطر میوههای پخته میپراکند، نجم و نقره میپاشد و شبهای عاشقی ما را تابان و چراغان میکند.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
از عالم ویرایش
امروز ناشری برایم تعریف میکرد که، در مراسم رونمایی کتابی تازه منتشر شده، جوان ویراستاری پیش آمده و، پس از تعارفات معمول و با لپ پر از شیرینی و شربت، چند نکته در کار کرده است ـ نکاتی از قبیل اینکه فلان نام را درست ضبط نکردهاید یا فلان عنوان مناسب فلان شخصیت نبوده و از این قسم.
پیش خودم گفتم آن ویراستار، هرچند لابد میخواسته دقت و ریزبینی خود را به رخ بکشد، بداخلاقی کرده است. آخر مراسم رونمایی کتاب محل ایراد ویراستاری است؟ جای عیب گرفتن و بخیه بر روی کار انداختن است؟ ویراستاری که در عالم نشر کار میکند و با ظرایف و مسائل نشر آشناست، چطور نباید ﺷﺄن مجلس رونمایی را از جلسۀ نقد کتاب تمیز دهد؟ منتقد و استاد همهٔ عالم هم که باشیم، باید بدانیم که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. رونمایی مجلس شادی انتشار کتاب است، نه گرفتن حال ناشر و نویسنده و مترجمی که عرقشان هنوز خشک نشده. نشر هم، مانند هر عالمی، آدابی دارد. ویراستاران، در جایگاه عضوی از جامعۀ نشر، باید با این آداب آشنا باشند و با رعایتِ اخلاق حسنۀ ویراستاری جایگاه و مرتبۀ سخن را به دیگران بیاموزند. همانطور که جلسۀ نقد جای بهبه و چهچه صِرف نیست، مجلس رونمایی هم جای انتقاد، آن هم از نوع ویرایشی، نیست. به قول ناصرخسرو:
ترتیب عناصر را بشناس که دانی
اندازۀ هر چیز مکین را و مکان را
این طرز سخننشناسیها را در مراسم و محافل دیگری هم که در عالم نشر برپا میشود میتوان دید، و از جمله در مجلس یادبود بزرگی درگذشته که علیالقاعده محل «اذکروا محاسن موتاکم» است، نه بحث علمی تخصصی و نه نمودن کاستیها یا نقائص کار و زندگی او. چندی از این جمله کجسلیقگیها در سخن سخنوران، هنگام درگذشت استاد فرزانه، ابوالحسن نجفی، به چشم آمد: چند روزی پیش از درگذشتش بود که عکسش را در روزنامه با لباس بیمارستان چاپ کردند. نجفی بسیار آراسته و پاکیزهپوش بود. همیشه مراقب نزاکت و سرووضعش بود. انتشار عکس او در لباس بیمارستان بیحرمتی بود به تصویری که او از خود میپسندید. روز تدفینش هم، سخنران جلسه، که خود از دوستداران و یاران قدیم آن مرحوم بود، برای برانگیختن ﺗﺄلم حاضران یا اثبات ﺗﺄلم خود چیزی در این معنی گفت که: «وقتی روزهای آخر مرحوم نجفی را در بیمارستان دیدم خیلی ﻣﺘﺄثر شدم. دندان به دهان نداشت و نمیتوانست حرف بزند.» به دست دادن چنین تصویری از ضعف و بیماری نجفی، که آنقدر مراقب ظاهر و آداب نشستن و برخاستن و سخن گفتن بود، نهایت بیمعرفتی بود. باز در مراسم یادبودش، استاد دیگری که او هم خود از همراهان علمی و ادبی نجفی بود، مجلس را به جلسۀ نقد غلط ننویسیم تبدیل کرد و، به جای اشاره به اهمیت حضور ادبی نجفی، کاستیها و خطاهای او را برشمرد.
آنچه امروز از آن ناشر شنیدم، خاطرۀ سالهای قدیمتری را هم به یادم آورد: در فرهنگستان، همکاری داشتیم که به دقت خود بسیار میبالید. رسم ما این بود که، به محض اینکه نامۀ فرهنگستان از چاپخانه درمیآمد، یک جلد داغ داغ روی میز همکاران میگذاشتیم. این همکار دقیق ما با کیف و حظی نگفتنی مجله را از روی میزش برمیداشت، به پشتی صندلیاش تکیه میزد و شروع میکرد: «ویرگول در سطر پنجم صفحۀ دهم زائد است. تنوین درست روی الف ننشسته. چرا اسم شما را نوشتهاند سایۀ اقتصادینیا و نه سایه اقتصادینیا؟ تورفتگی سر پاراگراف زائد است.» خلاصه... مجال نمیداد و مسلسل ایراد مییافت. پیش خودم میگفتم سه چهار ماه از عمر نازنین سردبیر مجله، که میتوانست صرف انجام بهترین ترجمهها و عالیترین تحقیقات ادبی شود، صرف راستوریس کردن دویست صفحه مجله شده. آخر انصاف هم خوش چیزی است! بگذار دو روز بگذرد و عرق پیرمرد خشک شود، بعد نکتهسنجی کن. اینهمه حسن را به یک ویرگول و تنوین نشاید برابر کرد.
ویراستاران سخنسنجاند. باید بیش از دیگران جای سخن را بشناسند و پیش از دیگران ﺷﺄن هر مجلسی را به شم و فراست دریابند. باید بدانند کجا چه بگویند و، از آن مهمتر، کجا چه نگویند. اینهاست که ویراستار را از یک نقنقوی عیبجو متمایز میکند. ویراستاری نکتهیابی بجاست، نه اندکبینی و خردهگیری.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
امروز ناشری برایم تعریف میکرد که، در مراسم رونمایی کتابی تازه منتشر شده، جوان ویراستاری پیش آمده و، پس از تعارفات معمول و با لپ پر از شیرینی و شربت، چند نکته در کار کرده است ـ نکاتی از قبیل اینکه فلان نام را درست ضبط نکردهاید یا فلان عنوان مناسب فلان شخصیت نبوده و از این قسم.
پیش خودم گفتم آن ویراستار، هرچند لابد میخواسته دقت و ریزبینی خود را به رخ بکشد، بداخلاقی کرده است. آخر مراسم رونمایی کتاب محل ایراد ویراستاری است؟ جای عیب گرفتن و بخیه بر روی کار انداختن است؟ ویراستاری که در عالم نشر کار میکند و با ظرایف و مسائل نشر آشناست، چطور نباید ﺷﺄن مجلس رونمایی را از جلسۀ نقد کتاب تمیز دهد؟ منتقد و استاد همهٔ عالم هم که باشیم، باید بدانیم که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. رونمایی مجلس شادی انتشار کتاب است، نه گرفتن حال ناشر و نویسنده و مترجمی که عرقشان هنوز خشک نشده. نشر هم، مانند هر عالمی، آدابی دارد. ویراستاران، در جایگاه عضوی از جامعۀ نشر، باید با این آداب آشنا باشند و با رعایتِ اخلاق حسنۀ ویراستاری جایگاه و مرتبۀ سخن را به دیگران بیاموزند. همانطور که جلسۀ نقد جای بهبه و چهچه صِرف نیست، مجلس رونمایی هم جای انتقاد، آن هم از نوع ویرایشی، نیست. به قول ناصرخسرو:
ترتیب عناصر را بشناس که دانی
اندازۀ هر چیز مکین را و مکان را
این طرز سخننشناسیها را در مراسم و محافل دیگری هم که در عالم نشر برپا میشود میتوان دید، و از جمله در مجلس یادبود بزرگی درگذشته که علیالقاعده محل «اذکروا محاسن موتاکم» است، نه بحث علمی تخصصی و نه نمودن کاستیها یا نقائص کار و زندگی او. چندی از این جمله کجسلیقگیها در سخن سخنوران، هنگام درگذشت استاد فرزانه، ابوالحسن نجفی، به چشم آمد: چند روزی پیش از درگذشتش بود که عکسش را در روزنامه با لباس بیمارستان چاپ کردند. نجفی بسیار آراسته و پاکیزهپوش بود. همیشه مراقب نزاکت و سرووضعش بود. انتشار عکس او در لباس بیمارستان بیحرمتی بود به تصویری که او از خود میپسندید. روز تدفینش هم، سخنران جلسه، که خود از دوستداران و یاران قدیم آن مرحوم بود، برای برانگیختن ﺗﺄلم حاضران یا اثبات ﺗﺄلم خود چیزی در این معنی گفت که: «وقتی روزهای آخر مرحوم نجفی را در بیمارستان دیدم خیلی ﻣﺘﺄثر شدم. دندان به دهان نداشت و نمیتوانست حرف بزند.» به دست دادن چنین تصویری از ضعف و بیماری نجفی، که آنقدر مراقب ظاهر و آداب نشستن و برخاستن و سخن گفتن بود، نهایت بیمعرفتی بود. باز در مراسم یادبودش، استاد دیگری که او هم خود از همراهان علمی و ادبی نجفی بود، مجلس را به جلسۀ نقد غلط ننویسیم تبدیل کرد و، به جای اشاره به اهمیت حضور ادبی نجفی، کاستیها و خطاهای او را برشمرد.
آنچه امروز از آن ناشر شنیدم، خاطرۀ سالهای قدیمتری را هم به یادم آورد: در فرهنگستان، همکاری داشتیم که به دقت خود بسیار میبالید. رسم ما این بود که، به محض اینکه نامۀ فرهنگستان از چاپخانه درمیآمد، یک جلد داغ داغ روی میز همکاران میگذاشتیم. این همکار دقیق ما با کیف و حظی نگفتنی مجله را از روی میزش برمیداشت، به پشتی صندلیاش تکیه میزد و شروع میکرد: «ویرگول در سطر پنجم صفحۀ دهم زائد است. تنوین درست روی الف ننشسته. چرا اسم شما را نوشتهاند سایۀ اقتصادینیا و نه سایه اقتصادینیا؟ تورفتگی سر پاراگراف زائد است.» خلاصه... مجال نمیداد و مسلسل ایراد مییافت. پیش خودم میگفتم سه چهار ماه از عمر نازنین سردبیر مجله، که میتوانست صرف انجام بهترین ترجمهها و عالیترین تحقیقات ادبی شود، صرف راستوریس کردن دویست صفحه مجله شده. آخر انصاف هم خوش چیزی است! بگذار دو روز بگذرد و عرق پیرمرد خشک شود، بعد نکتهسنجی کن. اینهمه حسن را به یک ویرگول و تنوین نشاید برابر کرد.
ویراستاران سخنسنجاند. باید بیش از دیگران جای سخن را بشناسند و پیش از دیگران ﺷﺄن هر مجلسی را به شم و فراست دریابند. باید بدانند کجا چه بگویند و، از آن مهمتر، کجا چه نگویند. اینهاست که ویراستار را از یک نقنقوی عیبجو متمایز میکند. ویراستاری نکتهیابی بجاست، نه اندکبینی و خردهگیری.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
بهرام بیضایی
«نمایش امشب ما نمایشی است فکاهی و افسانهای به اسم سلطانمار، با بهترین لباس و موسیقی و بازیگران جوان، که در معرض تماشای سروران خواهد بود. اصل این قصهی غریب از گذشتههای دور مانده است؛ و نویسندهی ما ـ که نیمهاستعدادیست غارتشده ـ در آن معانی تازهای دیده است که هم راه مضحکه میبرد و هم به نمایش اشکانگیز؛ هم به شور عشق جوانی و هم به تدبیر زیروبم زندگانی. این دورنما و سکو و لباس و صندوق و اسباب آسان به دست نیامده؛ و نقشپوشهای ما خود را سپر زخم زبان کردهاند تا شما را با ذوق نمایش به وجد آورند. نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده! و حالا این هم نمایش سلطانمار ـ [زنگ میزند] با بهترین مطالب عبرتآموز ـ [زنگ] بهترین مناظر ـ [زنگ] بهترین موسیقی و تقلید ـ [زنگ] خواهش میکنم توجه؛ که هماکنون شروع میکنیم!»
و شروع کرد. زنگ پشت زنگ پشت زنگ؛ مگر کلههای گچی تکانی بخورند، فضلۀ مرغان سیاه را از پلک و پوست پاک کنند و رو کنند به سکو، به صحنه، به ایرانی که او از جوهر آن مینوشت. رو نکردند و خود او را از ایران بیرون کردند. رفت به خورشیدی دیگر، که تا هر صبح از پنجرهاش بدمد، آفتاب بریزد بر مژههای نقرهایش. آفتاب بریزد بر یک دستش سیب سفید و دست دیگرش نارنج. آفتاب بریزد بر سر و مویی که سپید، چون روی صد هزار نگار. آفتاب بریزد، بتابد، بسوزد، و بخت سیاه ما را چون موی و روی او سیمین و زرین کند.
اما او همین خورشید خاکآلود را دوست داشت. او، که خود خورشید خستۀ همین خاک بود. همین ولایت که «باغی است شاخ در شاخ سر به هم آورده؛ دیو در دیو پاسبانش! کرور کرور ساقه و نهال و تنه؛ از بید و کاج و سرو و صنوبر؛ طلسم طلسم راه در و ایوانش.»
حالا صحنه آماده است: بوقها و دروغها در کارند و شیپورچیان تنبل تن میتکانند تا ما را برای نمایشی مهیج آماده کنند. «نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده.» چشمبند میآورند و دهل، تازیانه و دلقک. مینشینیم دورتادور صحنهای که پیش از اینها بنا بود او بر آن آرش و پهلوان اکبر بیاورد. از قهرمانان خبری نیست. سیاه در گوشهای تاریک میگرید. تنها اژدهاک است که کلید دوربین فیلمبرداری را میزند و اعتراف آغاز میشود.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
«نمایش امشب ما نمایشی است فکاهی و افسانهای به اسم سلطانمار، با بهترین لباس و موسیقی و بازیگران جوان، که در معرض تماشای سروران خواهد بود. اصل این قصهی غریب از گذشتههای دور مانده است؛ و نویسندهی ما ـ که نیمهاستعدادیست غارتشده ـ در آن معانی تازهای دیده است که هم راه مضحکه میبرد و هم به نمایش اشکانگیز؛ هم به شور عشق جوانی و هم به تدبیر زیروبم زندگانی. این دورنما و سکو و لباس و صندوق و اسباب آسان به دست نیامده؛ و نقشپوشهای ما خود را سپر زخم زبان کردهاند تا شما را با ذوق نمایش به وجد آورند. نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده! و حالا این هم نمایش سلطانمار ـ [زنگ میزند] با بهترین مطالب عبرتآموز ـ [زنگ] بهترین مناظر ـ [زنگ] بهترین موسیقی و تقلید ـ [زنگ] خواهش میکنم توجه؛ که هماکنون شروع میکنیم!»
و شروع کرد. زنگ پشت زنگ پشت زنگ؛ مگر کلههای گچی تکانی بخورند، فضلۀ مرغان سیاه را از پلک و پوست پاک کنند و رو کنند به سکو، به صحنه، به ایرانی که او از جوهر آن مینوشت. رو نکردند و خود او را از ایران بیرون کردند. رفت به خورشیدی دیگر، که تا هر صبح از پنجرهاش بدمد، آفتاب بریزد بر مژههای نقرهایش. آفتاب بریزد بر یک دستش سیب سفید و دست دیگرش نارنج. آفتاب بریزد بر سر و مویی که سپید، چون روی صد هزار نگار. آفتاب بریزد، بتابد، بسوزد، و بخت سیاه ما را چون موی و روی او سیمین و زرین کند.
اما او همین خورشید خاکآلود را دوست داشت. او، که خود خورشید خستۀ همین خاک بود. همین ولایت که «باغی است شاخ در شاخ سر به هم آورده؛ دیو در دیو پاسبانش! کرور کرور ساقه و نهال و تنه؛ از بید و کاج و سرو و صنوبر؛ طلسم طلسم راه در و ایوانش.»
حالا صحنه آماده است: بوقها و دروغها در کارند و شیپورچیان تنبل تن میتکانند تا ما را برای نمایشی مهیج آماده کنند. «نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده.» چشمبند میآورند و دهل، تازیانه و دلقک. مینشینیم دورتادور صحنهای که پیش از اینها بنا بود او بر آن آرش و پهلوان اکبر بیاورد. از قهرمانان خبری نیست. سیاه در گوشهای تاریک میگرید. تنها اژدهاک است که کلید دوربین فیلمبرداری را میزند و اعتراف آغاز میشود.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
مغالطهای به نام «نقد ذوقی»
نشر آثار حوزۀ نقد ادبی در ایران سالهاست به بیماری مزمنی مبتلاست. در حوزۀ ترجمه، این بیماری غالباً به صورت انتشار ترجمههای گنگ و نامفهومی رخ نموده که جز کسب تشخصی قلابی برای تعدادی از مترجمان و بهخطا نشاندن آنها در جایگاه منتقد (و نه مترجم اثری در حوزۀ نقد) ثمری نداشته است. در حوزۀ ﺗﺄلیف، این بیماری به صورت تولید انبوه مقالات دانشگاهی و روزنامهای رخ نموده، که غالباً تلاشهایی عبث بودهاند، رسواکنندۀ زشتیِ خودکمبینی و هول زدن ﻣﺆلفانشان در برابر «جنس خارجی». باقی آنچه هست، بارقههای خرد خلاقیتهای فردی است در حوزۀ نقد، که گاهی، گوشهای، آتشی افروخته و دستی را به فهم شعری یا لذت متنی گرم کرده است.
یکی از مغالطههایی که در این بازار آشفتۀ دانشگاهی و ژورنالیستی، هردو، آنقدر تکرار شده که نادرستی آن از پیش چشم پنهان گشته، و اسفبارتر اینکه گاه حتی بدیهی هم پنداشته شده، مقابل قرار دادن نقد ذوقی با نقد علمی است. برچسب «نقد ذوقی»، که معنای منعندی بودن از آن مستفاد میشود، چون اتهامی که گویندهاش خیال میکند میتواند با آن در هر دهانی را ببندد، اغلب، از زبان و قلم منتقدان دانشگاهی صادر، و بر پیشانی منتقدان مستقل خارج از حوزۀ آکادمی چسبانده میشود تا از وجاهت و اعتبار آنان بکاهد و در ضمن، پاسخی دلخوشکنک و پستانکی پلاستیکی باشد برای این پرسشهای ناگزیر منتقدان که: پس چرا «نقد علمی» ما مخاطب ندارد و ﺗﺄثیری عملی و مشهود در عرصۀ زنده و پویای نقد ادبی نمیگذارد؟ چرا آنچه ما مینویسیم، جز به کار تدریس در کلاس خودمان در دانشگاه نمیآید و جز به سبب اجبار دانشجو خریدار نمییابد و جز ارتقای پروندۀ اداری ما نتیجهای ندارد؟ برعکس، آنچه میکوشیم با برچسب «نقد ذوقی» از صحنه بیرونش کنیم و حتی محاجه علیه آن را دون ﺷﺄن آکادمیک خود میدانیم توانسته آشتی عموم مخاطبان ادبیات را با متون ادبی حفظ کند، بر فهم و ادراک و علاقۀ آنان بیفزاید و پیوند آنان را با ادبیات مستحکمتر سازد؟ این منتقدان عالِم، که بر دریافتهای منتقدان متذوق خط بطلان میکشند، غافلاند از اینکه آنچه در میانۀ این مدام علمی علمی کردن از یاد مجهزان به سلاح نظریۀ ادبی در ایران رفته، همان ذوق است.
چه کسی گفته که نقد عملیست خارج از حوزۀ ذوق؟ نقد ادبی، اگر بهواقع نقد باشد، حتماً از ذوق منتقد نشانها دارد. نقد ادبی حتماً عملی خلاقانه و مبتکرانه است. نقد ادبی عملی نیست که صرفاً از کنار همچیدن گزارههای منطقی و دادههای علمی حاصل شود. نقد محصول «سواد» نیست؛ هرچند از قلم بیسوادان هم نمیتواند صادر بشود. نقد سواد میخواهد، دانش تاریخی و نظری میخواهد، پرورش طرز مواجهه با متن ادبی میخواهد که حتماً از راه مطالعه و پژوهش محقق میشود؛ اما اینها شروط لازماند، نه کافی. نقد دید تحلیلی هم میخواهد، نگاه پرسنده و آنالیزگر میخواهد که از هر لغت شعر، از هر بند داستان، از هر علامت سجاوندی و از هر فاصلۀ سفید ﺳﺆال کند. شمّ قوی و ذائقۀ پرورده میخواهد، شناخت و ابتکار عمل و خلاقیت میخواهد. به این اعتبار، نقد حتماً ذوقی است و این نه ذم آن، که مدح منتقد دارای ذوق سلیم است. همین است که خواندن متون منتقدانهای که به ضرب جدول و خطکش و طبقهبندیهای الی ماشاءالله میخواهند «علمی» جلوه کنند ذوقی نمیانگیزد، اما خواندن تنها یک یادداشت کوتاه که منتقد آن را به آب ذوق و فراست خویش زراندود کرده، ابریست در بیابان.
مقابل قرار دادن «نقد ذوقی» با «نقد علمی» مغالطهای باطل است. از سر بیچارگیست ـ اگر از سر مکر نباشد. نقد محصول ترکیب علم و ذوق است. ثمرۀ ترکیب شم و دانش است. میوۀ ترکیب هنر و فن است. حذف یا انکار عامل ذوق، شم، فراست، ابتکار و خلاقیت از عمل نقد محصولی جز خاربوته در کویر سترون ندارد. برای پرورش گل، برای کسب تفکر انتقادی، باید ذوق ادبی را از راه همنشینی با بهترین متون ادبی جهان، و با هوشمندانهترین پرسشهای برآمده از ژرفای آن متون پروراند. باید در متن ادبی زندگی کرد، از آن پرسید و به آن جواب داد. باید در اقیانوس متن غرق شد، غوطه خورد، غلت زد تا گوهر نقد به چنگ آورد. نقد ادبی گوهر است، کالای وارداتی نیست، صنایع مونتاژ نیست. نقد ادبی باید باید باید میوۀ محتوم باغستان ذوق و هوش و بلوغ و بلاغت ملتی باشد که قرنهاست آسمان جهان را از عطر شعر خویش مست و سرمست کرده است.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
نشر آثار حوزۀ نقد ادبی در ایران سالهاست به بیماری مزمنی مبتلاست. در حوزۀ ترجمه، این بیماری غالباً به صورت انتشار ترجمههای گنگ و نامفهومی رخ نموده که جز کسب تشخصی قلابی برای تعدادی از مترجمان و بهخطا نشاندن آنها در جایگاه منتقد (و نه مترجم اثری در حوزۀ نقد) ثمری نداشته است. در حوزۀ ﺗﺄلیف، این بیماری به صورت تولید انبوه مقالات دانشگاهی و روزنامهای رخ نموده، که غالباً تلاشهایی عبث بودهاند، رسواکنندۀ زشتیِ خودکمبینی و هول زدن ﻣﺆلفانشان در برابر «جنس خارجی». باقی آنچه هست، بارقههای خرد خلاقیتهای فردی است در حوزۀ نقد، که گاهی، گوشهای، آتشی افروخته و دستی را به فهم شعری یا لذت متنی گرم کرده است.
یکی از مغالطههایی که در این بازار آشفتۀ دانشگاهی و ژورنالیستی، هردو، آنقدر تکرار شده که نادرستی آن از پیش چشم پنهان گشته، و اسفبارتر اینکه گاه حتی بدیهی هم پنداشته شده، مقابل قرار دادن نقد ذوقی با نقد علمی است. برچسب «نقد ذوقی»، که معنای منعندی بودن از آن مستفاد میشود، چون اتهامی که گویندهاش خیال میکند میتواند با آن در هر دهانی را ببندد، اغلب، از زبان و قلم منتقدان دانشگاهی صادر، و بر پیشانی منتقدان مستقل خارج از حوزۀ آکادمی چسبانده میشود تا از وجاهت و اعتبار آنان بکاهد و در ضمن، پاسخی دلخوشکنک و پستانکی پلاستیکی باشد برای این پرسشهای ناگزیر منتقدان که: پس چرا «نقد علمی» ما مخاطب ندارد و ﺗﺄثیری عملی و مشهود در عرصۀ زنده و پویای نقد ادبی نمیگذارد؟ چرا آنچه ما مینویسیم، جز به کار تدریس در کلاس خودمان در دانشگاه نمیآید و جز به سبب اجبار دانشجو خریدار نمییابد و جز ارتقای پروندۀ اداری ما نتیجهای ندارد؟ برعکس، آنچه میکوشیم با برچسب «نقد ذوقی» از صحنه بیرونش کنیم و حتی محاجه علیه آن را دون ﺷﺄن آکادمیک خود میدانیم توانسته آشتی عموم مخاطبان ادبیات را با متون ادبی حفظ کند، بر فهم و ادراک و علاقۀ آنان بیفزاید و پیوند آنان را با ادبیات مستحکمتر سازد؟ این منتقدان عالِم، که بر دریافتهای منتقدان متذوق خط بطلان میکشند، غافلاند از اینکه آنچه در میانۀ این مدام علمی علمی کردن از یاد مجهزان به سلاح نظریۀ ادبی در ایران رفته، همان ذوق است.
چه کسی گفته که نقد عملیست خارج از حوزۀ ذوق؟ نقد ادبی، اگر بهواقع نقد باشد، حتماً از ذوق منتقد نشانها دارد. نقد ادبی حتماً عملی خلاقانه و مبتکرانه است. نقد ادبی عملی نیست که صرفاً از کنار همچیدن گزارههای منطقی و دادههای علمی حاصل شود. نقد محصول «سواد» نیست؛ هرچند از قلم بیسوادان هم نمیتواند صادر بشود. نقد سواد میخواهد، دانش تاریخی و نظری میخواهد، پرورش طرز مواجهه با متن ادبی میخواهد که حتماً از راه مطالعه و پژوهش محقق میشود؛ اما اینها شروط لازماند، نه کافی. نقد دید تحلیلی هم میخواهد، نگاه پرسنده و آنالیزگر میخواهد که از هر لغت شعر، از هر بند داستان، از هر علامت سجاوندی و از هر فاصلۀ سفید ﺳﺆال کند. شمّ قوی و ذائقۀ پرورده میخواهد، شناخت و ابتکار عمل و خلاقیت میخواهد. به این اعتبار، نقد حتماً ذوقی است و این نه ذم آن، که مدح منتقد دارای ذوق سلیم است. همین است که خواندن متون منتقدانهای که به ضرب جدول و خطکش و طبقهبندیهای الی ماشاءالله میخواهند «علمی» جلوه کنند ذوقی نمیانگیزد، اما خواندن تنها یک یادداشت کوتاه که منتقد آن را به آب ذوق و فراست خویش زراندود کرده، ابریست در بیابان.
مقابل قرار دادن «نقد ذوقی» با «نقد علمی» مغالطهای باطل است. از سر بیچارگیست ـ اگر از سر مکر نباشد. نقد محصول ترکیب علم و ذوق است. ثمرۀ ترکیب شم و دانش است. میوۀ ترکیب هنر و فن است. حذف یا انکار عامل ذوق، شم، فراست، ابتکار و خلاقیت از عمل نقد محصولی جز خاربوته در کویر سترون ندارد. برای پرورش گل، برای کسب تفکر انتقادی، باید ذوق ادبی را از راه همنشینی با بهترین متون ادبی جهان، و با هوشمندانهترین پرسشهای برآمده از ژرفای آن متون پروراند. باید در متن ادبی زندگی کرد، از آن پرسید و به آن جواب داد. باید در اقیانوس متن غرق شد، غوطه خورد، غلت زد تا گوهر نقد به چنگ آورد. نقد ادبی گوهر است، کالای وارداتی نیست، صنایع مونتاژ نیست. نقد ادبی باید باید باید میوۀ محتوم باغستان ذوق و هوش و بلوغ و بلاغت ملتی باشد که قرنهاست آسمان جهان را از عطر شعر خویش مست و سرمست کرده است.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
م. آزاد
چگونه میتوان پیدایَش کرد میان دورها و دودها، میان سوز سرمای امامزاده طاهر که صبحِ در خاک گذاشتنش همان چند رفیق وفادار را ذله کرده بود، و آن شمایلِ فرق تا کفش پوست و استخوانش را تکاند و به گوشش گفت که هی، تو ماندهای، ببین که ماندهای با یک دو سه شعر، که هیچ سهم کمی نیست در هزار سال تاریخ شاعرانۀ این عمارت. با آنهمه تلخی و تنهایی که از تو تراوید این دم آخر، با آنهمه سخت که گرفتی به خودت و روزگار، با آنهمه آرزوی کار و گرفتاری کوکنار، حالا ببین که ماندهای با چند شعر که از آن میان یکیاش انگار خود خودت است: بیمناک و لرزان و نومید، ازدستشونده و ریزنده و شکننده. و عجیب غریب است کار زمانه، که شعری از شاعری به یاد بسپارد معاینۀ او. «مثل پرندهای که در او شور مردن است»، بهترین یادگاری م. آزاد است؛ هدیۀ جانی شیفته و محزون:
مثل پرندهای که در او شور مردن است
مثل شکوفهای که در او شور ریختن
مثل همین پرندۀ خاموش کاغذی
آنجا نشسته بود
نگاهش پرندهوار
و پشت او به باران:
باران پشت پنجره بارید و ایستاد
من بیم داشتم که بگویم:
- شکوفهها از کاغذند.
من بیم داشتم که بگویم:
- پرنده را
نه سال پیشتر
توی بساط دستفروشی خریدهام
و چشمهای او را
از شیشههای سبز، تهی کردهام.
من بیم داشتم که بگویم:
- اتاق من
- خاموش و کاغذی ست
- باران پشت پنجره باران نیست.
باران پشت پنجره
بارید
ایستاد
من بیم داشتم
مثل همین شکوفۀ خاموش
مثل همین پرندۀ خاموش
آنجا نشسته بود
و پشت او به پنجرۀ سبز.
من بیم داشتم که شبی موریانهها
بیداد کرده باشند!
م.آزاد، سالها پس از سرایش این شعر، در مقدمهای که بر مجموعۀ اشعارش نگاشته و در آن از تلاشها و سبک و سیاق کارش سخن به میان آورده بود، دربارۀ این شعر گفت: «شعر مثل پرندهای که در او شور مردن است اشارهای مبهم به فاجعۀ 28 مرداد دارد؛ اما شعر به چیز دیگری هم اشاره دارد. حس زوال، پوسیدگی از درون، مرگ چیزهای زنده...» من نهتنها هیچ اشارهای، حتی مبهم، به 28 مرداد در این شعر نمیبینم، بلکه به نظرم حصر و انجماد آن در چارچوب یک واقعۀ تاریخی جفایی است به جوهر غمی بهغایت شاعرانه، که شعر را به ابعادی بسی فراتر از زمان و مکان مورد اشارۀ شاعر میبرد. نارواست شاید، و چهبسا غیرقابلاثبات، اما به نظرم میرسد این گفتۀ شاعر برچسبی است لایتچسبک که او تحت ﺗﺄثیر و حتی فشار جوّ غالب ادبی و اجتماعی بر شعر خود چسبانده است ـ فشاری که از همان آغاز کار شاعری و با انتشار نخستین مجموعۀ شعرش از سوی رفقایی چون شاملو بر دوش او و هنرمندان دیگر گذاشته میشد و باری بود صعب که بههرحال هنرمندان آن روزگار میباید میکشیدند: تعهد اجتماعی.
شاملو، در مقدمۀ عصبی و پرخاشگرانهای که بر اولین مجموعه شعر م. آزاد، دیار شب، نوشته، با حقبهجانبی غریبی این بار صدمنی را بر شانههای نحیف شاعری گذاشته که، شاید بهسبب برخی خصال روحی، هرگز نتوانست از زیر آن شانه خالی کند و ناچار شد، برای پاسخ دادن به این ضرورت هنرمندانه، هنرمندانهترین شعرش را قربانی ﺷﺄن نزولی ساختگی کند تا پیش رفقا روسفید از آب درآید. شاملو، چون استادی که شاگرد کوچکش را با لطفی به انواع عتاب آلوده خطاب میکند، دربارۀ اشعار دیار شب نوشته است: «در این اشعار تلاش هست اما مسئولیت در برابر مخاطب فراموش شده است. آزاد این مسئولیت را بهزودی درخواهدیافت. من این را یقین دارم.» این جملهها، در پایانبندی یادداشتی نشستهاند که سراسر شعار و هوار و مشت و رجز و روکمکنی است و اساساً ارتباطی به اشعار آزاد ندارد: «بگذارید سگان سیرک عوعو کنند و بگویند «ما برای دلمان مینویسیم» اما جواب این حرفها برای ما روشن است: مسئولیت و آن هم سنگینترین مسئولیتها! برای انسانیت مینویسیم و برای آنها که زندگی را درخشان میخواهند و خواستشان را با تلاشی جدیتر میجویند! بگذارید آنها که پُر میخورند و بهخاطر پُرتر خوردن پُر میگویند و بهخاطر گشادهتر زیستن مرگ را به دیگران تبلیغ میکنند، هرچه دلشان میخواهد بگویند... به آنها بگویید خفه! مرده سخن نمیگوید... من خیال میکنم بهتر است شما خفقان بگیرید!»
ولی من هرچه بیشتر این شعر زیبا و ژرف و ساختارمند را میخوانم، کمتر ارتباط آن با 28 مرداد را درمییابم ـ سهل است، ارتباطش را با روان بیمناک همۀ انسانهایی درمییابم که چارهای، هیچ چارهای، در برابر زوال و از دست شدن هرآنچه در زندگانی عزیز و نگهداشتنی است در کف ندارند. این شعر سرِپاست، منضبط و دقیق و دردمند، و لازم نیست آن را به هیچ تاریخ و جغرافیایی چسباند تا بدان هویت داد. این شعر خود پرندهایست که در او شور مردن است و شاعرش، خود شکوفهای که در او شور ریختن.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
چگونه میتوان پیدایَش کرد میان دورها و دودها، میان سوز سرمای امامزاده طاهر که صبحِ در خاک گذاشتنش همان چند رفیق وفادار را ذله کرده بود، و آن شمایلِ فرق تا کفش پوست و استخوانش را تکاند و به گوشش گفت که هی، تو ماندهای، ببین که ماندهای با یک دو سه شعر، که هیچ سهم کمی نیست در هزار سال تاریخ شاعرانۀ این عمارت. با آنهمه تلخی و تنهایی که از تو تراوید این دم آخر، با آنهمه سخت که گرفتی به خودت و روزگار، با آنهمه آرزوی کار و گرفتاری کوکنار، حالا ببین که ماندهای با چند شعر که از آن میان یکیاش انگار خود خودت است: بیمناک و لرزان و نومید، ازدستشونده و ریزنده و شکننده. و عجیب غریب است کار زمانه، که شعری از شاعری به یاد بسپارد معاینۀ او. «مثل پرندهای که در او شور مردن است»، بهترین یادگاری م. آزاد است؛ هدیۀ جانی شیفته و محزون:
مثل پرندهای که در او شور مردن است
مثل شکوفهای که در او شور ریختن
مثل همین پرندۀ خاموش کاغذی
آنجا نشسته بود
نگاهش پرندهوار
و پشت او به باران:
باران پشت پنجره بارید و ایستاد
من بیم داشتم که بگویم:
- شکوفهها از کاغذند.
من بیم داشتم که بگویم:
- پرنده را
نه سال پیشتر
توی بساط دستفروشی خریدهام
و چشمهای او را
از شیشههای سبز، تهی کردهام.
من بیم داشتم که بگویم:
- اتاق من
- خاموش و کاغذی ست
- باران پشت پنجره باران نیست.
باران پشت پنجره
بارید
ایستاد
من بیم داشتم
مثل همین شکوفۀ خاموش
مثل همین پرندۀ خاموش
آنجا نشسته بود
و پشت او به پنجرۀ سبز.
من بیم داشتم که شبی موریانهها
بیداد کرده باشند!
م.آزاد، سالها پس از سرایش این شعر، در مقدمهای که بر مجموعۀ اشعارش نگاشته و در آن از تلاشها و سبک و سیاق کارش سخن به میان آورده بود، دربارۀ این شعر گفت: «شعر مثل پرندهای که در او شور مردن است اشارهای مبهم به فاجعۀ 28 مرداد دارد؛ اما شعر به چیز دیگری هم اشاره دارد. حس زوال، پوسیدگی از درون، مرگ چیزهای زنده...» من نهتنها هیچ اشارهای، حتی مبهم، به 28 مرداد در این شعر نمیبینم، بلکه به نظرم حصر و انجماد آن در چارچوب یک واقعۀ تاریخی جفایی است به جوهر غمی بهغایت شاعرانه، که شعر را به ابعادی بسی فراتر از زمان و مکان مورد اشارۀ شاعر میبرد. نارواست شاید، و چهبسا غیرقابلاثبات، اما به نظرم میرسد این گفتۀ شاعر برچسبی است لایتچسبک که او تحت ﺗﺄثیر و حتی فشار جوّ غالب ادبی و اجتماعی بر شعر خود چسبانده است ـ فشاری که از همان آغاز کار شاعری و با انتشار نخستین مجموعۀ شعرش از سوی رفقایی چون شاملو بر دوش او و هنرمندان دیگر گذاشته میشد و باری بود صعب که بههرحال هنرمندان آن روزگار میباید میکشیدند: تعهد اجتماعی.
شاملو، در مقدمۀ عصبی و پرخاشگرانهای که بر اولین مجموعه شعر م. آزاد، دیار شب، نوشته، با حقبهجانبی غریبی این بار صدمنی را بر شانههای نحیف شاعری گذاشته که، شاید بهسبب برخی خصال روحی، هرگز نتوانست از زیر آن شانه خالی کند و ناچار شد، برای پاسخ دادن به این ضرورت هنرمندانه، هنرمندانهترین شعرش را قربانی ﺷﺄن نزولی ساختگی کند تا پیش رفقا روسفید از آب درآید. شاملو، چون استادی که شاگرد کوچکش را با لطفی به انواع عتاب آلوده خطاب میکند، دربارۀ اشعار دیار شب نوشته است: «در این اشعار تلاش هست اما مسئولیت در برابر مخاطب فراموش شده است. آزاد این مسئولیت را بهزودی درخواهدیافت. من این را یقین دارم.» این جملهها، در پایانبندی یادداشتی نشستهاند که سراسر شعار و هوار و مشت و رجز و روکمکنی است و اساساً ارتباطی به اشعار آزاد ندارد: «بگذارید سگان سیرک عوعو کنند و بگویند «ما برای دلمان مینویسیم» اما جواب این حرفها برای ما روشن است: مسئولیت و آن هم سنگینترین مسئولیتها! برای انسانیت مینویسیم و برای آنها که زندگی را درخشان میخواهند و خواستشان را با تلاشی جدیتر میجویند! بگذارید آنها که پُر میخورند و بهخاطر پُرتر خوردن پُر میگویند و بهخاطر گشادهتر زیستن مرگ را به دیگران تبلیغ میکنند، هرچه دلشان میخواهد بگویند... به آنها بگویید خفه! مرده سخن نمیگوید... من خیال میکنم بهتر است شما خفقان بگیرید!»
ولی من هرچه بیشتر این شعر زیبا و ژرف و ساختارمند را میخوانم، کمتر ارتباط آن با 28 مرداد را درمییابم ـ سهل است، ارتباطش را با روان بیمناک همۀ انسانهایی درمییابم که چارهای، هیچ چارهای، در برابر زوال و از دست شدن هرآنچه در زندگانی عزیز و نگهداشتنی است در کف ندارند. این شعر سرِپاست، منضبط و دقیق و دردمند، و لازم نیست آن را به هیچ تاریخ و جغرافیایی چسباند تا بدان هویت داد. این شعر خود پرندهایست که در او شور مردن است و شاعرش، خود شکوفهای که در او شور ریختن.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
جزم و لذت
به «کلمینی یا حمیرا» که میرسم زانوانم سست میشود. در پی آن نیستم و نبودم هرگز که راوی آن ثقه است یا نه. فقط خودش را میبینم، نه در هیئت هاله و نور و شبح، در هیئت مردی واقعی که از تف آفتاب به سایهسار زن محبوبش پناه گرفته؛ چون شاطری که عرق از چهره و گره از جبین برگرفته تا دمی دور از تنور بنشیند. مینشیند و میگوید با من حرف بزن. حرف بزن و به دنیا مشغولم دار. طنین این حمیرا گفتنش چنان عاشقانه است گویی دو قمری سر به هم آوردهاند و میانشان هالههای طلایی «عزیزم گفتن و جانم شنفتن» حلقه در حلقه میگردد.
«الفقر فخری» اما حکایتی دیگر است. از آن کلامهاست که پیشش کوچک میشوم و میهراسم از کوچکی خودم در کران تا کران تا کران این دشت. انگار به گورستان رفته باشم و در گوری که میدانم از آنِ خودم خواهد بود خفته باشم و از مجال مستطیلیاش غروب خورشید را دیده باشم و دیده باشم که «هیچیم و چیزی کم». هیچ کار نداشتهام و ندارم که وقت گفتن «الفقر فخری» کدامیک از صحابه آن را با کدام گوش شنیده یا نشنیده. متواتر است یا مجعول است یا اصیل؟ نمیدانم، کار عالمانِ علوم دینی است و کار من نیست. آنچه را دلمشغولی دینپژوهان و متدینان است درک میکنم اما فرسنگها میان ماست و سنگها. سنگهایی که تعلیمات دینی فاشیستی، با چیدن آنها میان ما و این کلام جواهرنشان دیوار کشیده بود.
ادبیات این دیوار را برداشت. ادبیات این دیوار را فرو ریخت. ادبیات این دیوار را سوراخ کرد و من توانستم چشم به خشتهای خشکش بچسبانم و آن طرفش را ببینم. ببینم که «ماهتاب آنجا میکند روشن پهنای کلام». ادبیات دوستاری کلمات را آورد و تنها معجز کلمات بود که توانست دیوار بلند تعلیمات مذهبی جزمانگارانهای را بشکند که مدارس زمان ما و محیط اجتماعی دهۀ شصت شمسی ما را در میانشان محبوس کرده بود. صورتهای یخکردۀ کوچکی که هر روز در مقنعههای سیاه قاب گرفته میشدند و از این کلاس قرآن به آن نمازخانۀ اجباری فرستاده میشدند تا از نمرۀ انضباطشان کم نشود، چطور چطور چطور میتوانستند عاشقانگی دعای کمیل را درک کنند و آن را به مثابۀ متنی با تکانههای ادبی ببینند؟ در آن اجبار و ادبار، چطور میتوانستیم درک کنیم که در این متنِ عاشقانه همۀ اجزا و اسباب و آرایههای عشق به کمالی یگانه رسیده است:
فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ وَ هَبْنِي (يَا إِلَهِي) صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِكَ.
آیا ممکن است سری که از عطر غزل سعدی به دوران میافتد از درک عطر این عبارات سودا نگیرد؟ میگوید ای خدای من، بر عذابت صبر میکنم، اما فراق تو را چطور تاب بیاورم؟ و بر آتش تو میسوزم، اما چطور فکر کنم نگاه لطفت را از من برگرفتهای؟ ای آه از عشق، بیداد از عشق...
مناجاتنامهها متونی عاشقانهاند که در آنها کلام چون گلی از میان درد میشکفد. شعر و شطح و شورند و این را تنها آنکسی میداند که، بیجزم و فراتر از هر گونه ایدئولوژی، مستغرق دریای کلام است. جزمها و دگمها مانع اکتساب لذت متوناند و اول برهنگیست که شرط شناوریست. تعلیمات دینی و مذهبی اجباری در محیط و مدارسی که نسل من در آنها درس خواند و بزرگ شد، چون چشمبندی روی صورت ما کشیده شده بود و تنها سمجترین و خستگیناپذیرترینها بودند که در جهادی اکبر توانستند از دل تربیتی فاشیستی آزاده بیرون بیایند. آزاده و رها و روان، چون گلی بر آب.
با ادبیات، فقط با ادبیات است که میتوان بلندای «الفقر فخری» را درک کرد و لرزش دست و دل آنکه میگفت «کلمینی». ادبیات رها میکند، نجات میبخشد، فارغ میکند از هرچه بند و بلند میخوانَدت که «هی! چون به درم درآمدی، تا ابد بندۀ سربلند کلماتی.» که من مات من العشق فقد مات شهیدا.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
به «کلمینی یا حمیرا» که میرسم زانوانم سست میشود. در پی آن نیستم و نبودم هرگز که راوی آن ثقه است یا نه. فقط خودش را میبینم، نه در هیئت هاله و نور و شبح، در هیئت مردی واقعی که از تف آفتاب به سایهسار زن محبوبش پناه گرفته؛ چون شاطری که عرق از چهره و گره از جبین برگرفته تا دمی دور از تنور بنشیند. مینشیند و میگوید با من حرف بزن. حرف بزن و به دنیا مشغولم دار. طنین این حمیرا گفتنش چنان عاشقانه است گویی دو قمری سر به هم آوردهاند و میانشان هالههای طلایی «عزیزم گفتن و جانم شنفتن» حلقه در حلقه میگردد.
«الفقر فخری» اما حکایتی دیگر است. از آن کلامهاست که پیشش کوچک میشوم و میهراسم از کوچکی خودم در کران تا کران تا کران این دشت. انگار به گورستان رفته باشم و در گوری که میدانم از آنِ خودم خواهد بود خفته باشم و از مجال مستطیلیاش غروب خورشید را دیده باشم و دیده باشم که «هیچیم و چیزی کم». هیچ کار نداشتهام و ندارم که وقت گفتن «الفقر فخری» کدامیک از صحابه آن را با کدام گوش شنیده یا نشنیده. متواتر است یا مجعول است یا اصیل؟ نمیدانم، کار عالمانِ علوم دینی است و کار من نیست. آنچه را دلمشغولی دینپژوهان و متدینان است درک میکنم اما فرسنگها میان ماست و سنگها. سنگهایی که تعلیمات دینی فاشیستی، با چیدن آنها میان ما و این کلام جواهرنشان دیوار کشیده بود.
ادبیات این دیوار را برداشت. ادبیات این دیوار را فرو ریخت. ادبیات این دیوار را سوراخ کرد و من توانستم چشم به خشتهای خشکش بچسبانم و آن طرفش را ببینم. ببینم که «ماهتاب آنجا میکند روشن پهنای کلام». ادبیات دوستاری کلمات را آورد و تنها معجز کلمات بود که توانست دیوار بلند تعلیمات مذهبی جزمانگارانهای را بشکند که مدارس زمان ما و محیط اجتماعی دهۀ شصت شمسی ما را در میانشان محبوس کرده بود. صورتهای یخکردۀ کوچکی که هر روز در مقنعههای سیاه قاب گرفته میشدند و از این کلاس قرآن به آن نمازخانۀ اجباری فرستاده میشدند تا از نمرۀ انضباطشان کم نشود، چطور چطور چطور میتوانستند عاشقانگی دعای کمیل را درک کنند و آن را به مثابۀ متنی با تکانههای ادبی ببینند؟ در آن اجبار و ادبار، چطور میتوانستیم درک کنیم که در این متنِ عاشقانه همۀ اجزا و اسباب و آرایههای عشق به کمالی یگانه رسیده است:
فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ وَ هَبْنِي (يَا إِلَهِي) صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِكَ.
آیا ممکن است سری که از عطر غزل سعدی به دوران میافتد از درک عطر این عبارات سودا نگیرد؟ میگوید ای خدای من، بر عذابت صبر میکنم، اما فراق تو را چطور تاب بیاورم؟ و بر آتش تو میسوزم، اما چطور فکر کنم نگاه لطفت را از من برگرفتهای؟ ای آه از عشق، بیداد از عشق...
مناجاتنامهها متونی عاشقانهاند که در آنها کلام چون گلی از میان درد میشکفد. شعر و شطح و شورند و این را تنها آنکسی میداند که، بیجزم و فراتر از هر گونه ایدئولوژی، مستغرق دریای کلام است. جزمها و دگمها مانع اکتساب لذت متوناند و اول برهنگیست که شرط شناوریست. تعلیمات دینی و مذهبی اجباری در محیط و مدارسی که نسل من در آنها درس خواند و بزرگ شد، چون چشمبندی روی صورت ما کشیده شده بود و تنها سمجترین و خستگیناپذیرترینها بودند که در جهادی اکبر توانستند از دل تربیتی فاشیستی آزاده بیرون بیایند. آزاده و رها و روان، چون گلی بر آب.
با ادبیات، فقط با ادبیات است که میتوان بلندای «الفقر فخری» را درک کرد و لرزش دست و دل آنکه میگفت «کلمینی». ادبیات رها میکند، نجات میبخشد، فارغ میکند از هرچه بند و بلند میخوانَدت که «هی! چون به درم درآمدی، تا ابد بندۀ سربلند کلماتی.» که من مات من العشق فقد مات شهیدا.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
«دهۀ فجر»
ساعت یازده نشده بود که بابا به خانه برگشت. معمولاً تا ظهر مریض میدید و تا از مطب برسد به خانه کمی از ظهر گذشته بود. مامان از شنیدن صدای چرخیدن کلید توی در تعجب کرد و گفت: «وا، آمدی؟!»
بابا با سر و صورت سرخ و برافروخته و پیراهن جرخورده وارد شد و سریع رفت توی اتاق. مامان دوید دنبالش: «چی شده؟!»
کتک خورده بود. کراواتش را قیچی کرده بودند، ماشینش را هم ازش گرفته و برده بودند.
اما این تنها خاطرۀ ما از دهۀ فجر اوایل دهۀ شصت نبود. کاغذرنگی و جشن مدرسه هم بود، و شادی برنده شدن در مسابقۀ تزئینات کلاس قند توی دلمان آب میکرد. کاغذرنگی گران بود و بچههای مرفهتر معمولاً چند رشته از آنها را که از جشن تولدهایشان به جا میماند مثل بقیهالسیف از خانه میآوردند. آنها را به جاهای مهمتر میآویختیم: فراز آستانۀ در یا بالای تخته سیاه. بقیۀ کلاس را با زنجیرهایی که خودمان با کاغذرنگی میساختیم تزئین میکردیم. حلقه حلقه درست میکردیم و از توالی حلقهها زنجیر میساختیم و تمام کلاس را، از جلو پنجرهها بگیر تا وسط سقف، زنجیر میبستیم. زنجیر، که عجب نماد معناداری بود برای شادی و کودکی ما در قفسهایی به اسم مدرسه.
از دهۀ فجر دل خوشی ندارم. نه به خاطر اینکه کراوات بابا را قیچی کردند و نه به خاطر فلاکت و حقارتمان در میان زنجیرهای کاغذی. به خاطر آن حجم ترسناک و مهیب خشم و عقده و جهلی که در بهمن 1357 از خیابانهای تهران قشنگم سرریز شده بود. کتاب عکسهای کاوه کاظمی از انقلاب و جنگ به نام «انقلابیون»، بهار 1396، به همّت نشر نظر منتشر شد. مجموعۀ مستند بینظیری است از اتفاقات انقلاب. کتاب را که ورق میزنم، از تماشای آن افسارگسیختگی، آن اتلاف اموال عمومی، آن ریختن کاغذها و اسناد اداری از پنجرهها به پایین، آن مجسمۀ حیرتزدۀ فردوسی وسط میدان با قاب عکس امام در آغوش، آن رقص چرک لاتولوتها زیر چنارهای خیابان پهلوی عقم مینشیند. تنها یک عکس، یک عکس، یک عکس جگرم را آتش میزند: مردی با موی جوگندمی و سبیل باریک و کراوات پهن، پشت میزی نشسته، دستانش را زیر چانه گذاشته و به دوربین چشم دوخته است. شرح کوتاه زیر عکس فقط میگوید: "دفتر یک شرکت تجاری، تهران". پشت سر مرد، مطابق آنچه پیش از انقلاب در دفاتر کاری و اداری مرسوم بود، نقشۀ ایران به دیوار نصب شده است. شاید این عکس در میان آنهمه عکسهای خیابانی که نمایانگر آن شور کورِ حاجیلنگشکن هستند، بیرمق و بیمزه به نظر برسد و اصلاً جلب توجه نکند. اما نزد من، این بهترین عکس کتاب است. آن نگاه بلاتکلیف، آن اعتماد به نفس فروریخته، آن عقلانیت معطلمانده در عکس است که دل مرا به درد میآورد. انگار مرد زل زده به دوربین و زیرلبی رو به عارف و عامی و روشنفکر زمزمه میکند: نادری پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود.
دلم میخواهد دست بیندازم پشت کمر داریوش شایگان و همانطور که روی تخت بیمارستان بیهوشوحواس افتاده نیمخیزش کنم، آبی به گلوی پاکش بریزم و با هرچه مهر در نگاهم هست چشم به عسلی چشمش بدوزم و بگویم: استاد، یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر حالتان خوب شود و بگویید «نسل ما گند زد.»*
(عکس در فرستهٔ بعدی. کاوه کاظمی، «انقلابیون»، موسسهٔ چاپ و نشر نظر، بهار ۱۳۹۶، ص ۶۱)
(*از مصاحبهٔ داریوش شایگان با مجلهٔ اندیشهٔ پویا)
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
ساعت یازده نشده بود که بابا به خانه برگشت. معمولاً تا ظهر مریض میدید و تا از مطب برسد به خانه کمی از ظهر گذشته بود. مامان از شنیدن صدای چرخیدن کلید توی در تعجب کرد و گفت: «وا، آمدی؟!»
بابا با سر و صورت سرخ و برافروخته و پیراهن جرخورده وارد شد و سریع رفت توی اتاق. مامان دوید دنبالش: «چی شده؟!»
کتک خورده بود. کراواتش را قیچی کرده بودند، ماشینش را هم ازش گرفته و برده بودند.
اما این تنها خاطرۀ ما از دهۀ فجر اوایل دهۀ شصت نبود. کاغذرنگی و جشن مدرسه هم بود، و شادی برنده شدن در مسابقۀ تزئینات کلاس قند توی دلمان آب میکرد. کاغذرنگی گران بود و بچههای مرفهتر معمولاً چند رشته از آنها را که از جشن تولدهایشان به جا میماند مثل بقیهالسیف از خانه میآوردند. آنها را به جاهای مهمتر میآویختیم: فراز آستانۀ در یا بالای تخته سیاه. بقیۀ کلاس را با زنجیرهایی که خودمان با کاغذرنگی میساختیم تزئین میکردیم. حلقه حلقه درست میکردیم و از توالی حلقهها زنجیر میساختیم و تمام کلاس را، از جلو پنجرهها بگیر تا وسط سقف، زنجیر میبستیم. زنجیر، که عجب نماد معناداری بود برای شادی و کودکی ما در قفسهایی به اسم مدرسه.
از دهۀ فجر دل خوشی ندارم. نه به خاطر اینکه کراوات بابا را قیچی کردند و نه به خاطر فلاکت و حقارتمان در میان زنجیرهای کاغذی. به خاطر آن حجم ترسناک و مهیب خشم و عقده و جهلی که در بهمن 1357 از خیابانهای تهران قشنگم سرریز شده بود. کتاب عکسهای کاوه کاظمی از انقلاب و جنگ به نام «انقلابیون»، بهار 1396، به همّت نشر نظر منتشر شد. مجموعۀ مستند بینظیری است از اتفاقات انقلاب. کتاب را که ورق میزنم، از تماشای آن افسارگسیختگی، آن اتلاف اموال عمومی، آن ریختن کاغذها و اسناد اداری از پنجرهها به پایین، آن مجسمۀ حیرتزدۀ فردوسی وسط میدان با قاب عکس امام در آغوش، آن رقص چرک لاتولوتها زیر چنارهای خیابان پهلوی عقم مینشیند. تنها یک عکس، یک عکس، یک عکس جگرم را آتش میزند: مردی با موی جوگندمی و سبیل باریک و کراوات پهن، پشت میزی نشسته، دستانش را زیر چانه گذاشته و به دوربین چشم دوخته است. شرح کوتاه زیر عکس فقط میگوید: "دفتر یک شرکت تجاری، تهران". پشت سر مرد، مطابق آنچه پیش از انقلاب در دفاتر کاری و اداری مرسوم بود، نقشۀ ایران به دیوار نصب شده است. شاید این عکس در میان آنهمه عکسهای خیابانی که نمایانگر آن شور کورِ حاجیلنگشکن هستند، بیرمق و بیمزه به نظر برسد و اصلاً جلب توجه نکند. اما نزد من، این بهترین عکس کتاب است. آن نگاه بلاتکلیف، آن اعتماد به نفس فروریخته، آن عقلانیت معطلمانده در عکس است که دل مرا به درد میآورد. انگار مرد زل زده به دوربین و زیرلبی رو به عارف و عامی و روشنفکر زمزمه میکند: نادری پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود.
دلم میخواهد دست بیندازم پشت کمر داریوش شایگان و همانطور که روی تخت بیمارستان بیهوشوحواس افتاده نیمخیزش کنم، آبی به گلوی پاکش بریزم و با هرچه مهر در نگاهم هست چشم به عسلی چشمش بدوزم و بگویم: استاد، یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر حالتان خوب شود و بگویید «نسل ما گند زد.»*
(عکس در فرستهٔ بعدی. کاوه کاظمی، «انقلابیون»، موسسهٔ چاپ و نشر نظر، بهار ۱۳۹۶، ص ۶۱)
(*از مصاحبهٔ داریوش شایگان با مجلهٔ اندیشهٔ پویا)
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
سیاوش کسرایی
تودهای و ایراندوستی؟ اغلب محال مینماید، اما کسرایی اجتماع نقیضین بود: تودهایِ وطنپرستی که صدای شیپور انترناسیونالیسم چندان دورش نبرده بود که بانگ آرش و نالۀ سیاوش را نشنود. گوش و چشم به فرمان برادر بزرگ داشت و دل در خرّمهوای ری و نیشابور. جمع ضدین در او ممکن شده بود و این را از راه مقایسۀ اشعار او با اشعار رفقایش میتوان دریافت: در اشعار و نوشتههای شعرایی که دل در گرو حزب توده و بهطورعام آرمانهای چپ داشتند، وطن اغلب غایب است و آنچه پیداست آرمان آزادی است و عدالت اجتماعی؛ اما اشعار کسرایی، حتی پیش از تبعید هم، سراسر از اساطیر و مایهها و عناصر ایرانی رنگ پذیرفته است: آرش و تهمتن و سیاوش و تختی و خورشید سرخ دماوند. پس از تبعید هم که با فریب حزب چشمدرچشم شد، سرآخر آن مایه راستی در وجودش بود که همان وطنش، نه هیچکس و هیچچیز دیگر را، خطاب کند و بسراید:
وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنودهام،
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام...
و بعد که شرح این هجران و این خون جگر را به سر میبرد، گویی اشک از چشم ترش میگیرد و دل صاف میکند تا شعر را با «امید» تمام کند:
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ باصفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشودهام
گویی خویشکاریاش همین بود؛ همین که «شبان بزرگ امید» باشد و به جای مرثیهخوانی برای این وطن مرده، از نور و شور و غرور شعر بگوید.
کسرایی را از نمایندههای راستین شعر نیمایی میدانند و حق هم همین است. او در شعر نیمایی گل کرد و در توسع مضامین مناسب این قالب و پدید آوردن نمونههایی موفق و مانا در قالب نیمایی نقش معتنابهی داشت: «غزل برای درخت» و «شکفتن» از آن جملهاند. اما کسرایی در امر ادبی دیگری هم نقش داشت که شاید بدواً کمتر به دید میآید و آن جانبخشی به قالب رباعی و دوبیتی در اوج تاختوتازِ شعر نوست. دفتر سنگ و شبنم، با اینکه طبعآزماییهای شاعر در غزل را هم درمیگیرد، بزنگاه درخشش او در رباعی و دوبیتی است. گویی کسرایی، با زبان امروزی و سادهاش، آب خنک و تمیزی بر این ایوان قدیمی میزند و زمین آن را تروتازه میکند، بعد گلیمی شسته در آن پهن میکند و آن بالا مینشیند به انتظار مهمان. رباعیها و دوبیتیهای کسرایی صفای روح او را خوب نشان میدهند:
میان چشمهای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن آب گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
و:
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمنها بیاید
به دیدارم بیا چشمانتظارم
با آنکه تفکیک زندگی سیاسی کسرایی از زندگی شاعرانهاش تقریباً ممکن نیست، اما چهرۀ او از میان گردوغبار تاریخ ادبیات با دو جلوه نمایان میشود و ما را به دو ساحت متفاوت فرامیخواند: یکی صورت جدّی شاعری حزبی که بر وفا به آرمانهایش پای فشرد و چهبسا دیرتر از رفقای دیگرش از حزب کناره گرفت، یکی شمایل انسانی رقیقالقلب و نازکاحوال، که «مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکند» و بر جان ازکفرفتۀ تکتک جوانان وطن و تلف شدن شور و استعداد و قابلیتهای آنان در مبارزههای سیاسی مویههای جانگداز سر میدهد:
بسیار گل، که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمیکنم،
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمیکنم.
کسرایی، خود نیز یکی از هزاران هزار گلی بود که باد از کف ما برد. گلهایی که باید بر خاک این زمین میماندند و باغ ما را بهاران میکردند، سرمایۀ عمر عزیز را توشۀ انتظاری ابدی برای آزادی کردند. آزادی، این طلعت ناپیدا، که هرچه بیشتر بدان دست یازیدیم، دورتر رفت و هرچه بیشتر به چنگ فشردیمش پوچتر شد. بُوَد آیا که آزادی صدای شاعری را که تا آخرین روزهای حیات غربتآلودش در تبعید دست از فراخواندنش نکشید بشنود، شال و کلاه کند، بالهای سفیدش را بگشاید و برایمان دانههای آسمانی و مائدههای بهشتی بیاورد؟
آزادی
ای آرزوی گمشده، گل کن
تا بلبلِ تو را
در باغِ درشکسته نفس هست
آخر تو نیستی و در اینجا
بس بیم خو گرفتنِ به قفس هست
بشنو! فغان و نالۀ شبگیر است
بشنو! صدای جانِ به زنجیر است
اینک بیا به یاری آزادی
فردا برای آمدنت دیر است.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
تودهای و ایراندوستی؟ اغلب محال مینماید، اما کسرایی اجتماع نقیضین بود: تودهایِ وطنپرستی که صدای شیپور انترناسیونالیسم چندان دورش نبرده بود که بانگ آرش و نالۀ سیاوش را نشنود. گوش و چشم به فرمان برادر بزرگ داشت و دل در خرّمهوای ری و نیشابور. جمع ضدین در او ممکن شده بود و این را از راه مقایسۀ اشعار او با اشعار رفقایش میتوان دریافت: در اشعار و نوشتههای شعرایی که دل در گرو حزب توده و بهطورعام آرمانهای چپ داشتند، وطن اغلب غایب است و آنچه پیداست آرمان آزادی است و عدالت اجتماعی؛ اما اشعار کسرایی، حتی پیش از تبعید هم، سراسر از اساطیر و مایهها و عناصر ایرانی رنگ پذیرفته است: آرش و تهمتن و سیاوش و تختی و خورشید سرخ دماوند. پس از تبعید هم که با فریب حزب چشمدرچشم شد، سرآخر آن مایه راستی در وجودش بود که همان وطنش، نه هیچکس و هیچچیز دیگر را، خطاب کند و بسراید:
وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنودهام،
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام...
و بعد که شرح این هجران و این خون جگر را به سر میبرد، گویی اشک از چشم ترش میگیرد و دل صاف میکند تا شعر را با «امید» تمام کند:
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ باصفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشودهام
گویی خویشکاریاش همین بود؛ همین که «شبان بزرگ امید» باشد و به جای مرثیهخوانی برای این وطن مرده، از نور و شور و غرور شعر بگوید.
کسرایی را از نمایندههای راستین شعر نیمایی میدانند و حق هم همین است. او در شعر نیمایی گل کرد و در توسع مضامین مناسب این قالب و پدید آوردن نمونههایی موفق و مانا در قالب نیمایی نقش معتنابهی داشت: «غزل برای درخت» و «شکفتن» از آن جملهاند. اما کسرایی در امر ادبی دیگری هم نقش داشت که شاید بدواً کمتر به دید میآید و آن جانبخشی به قالب رباعی و دوبیتی در اوج تاختوتازِ شعر نوست. دفتر سنگ و شبنم، با اینکه طبعآزماییهای شاعر در غزل را هم درمیگیرد، بزنگاه درخشش او در رباعی و دوبیتی است. گویی کسرایی، با زبان امروزی و سادهاش، آب خنک و تمیزی بر این ایوان قدیمی میزند و زمین آن را تروتازه میکند، بعد گلیمی شسته در آن پهن میکند و آن بالا مینشیند به انتظار مهمان. رباعیها و دوبیتیهای کسرایی صفای روح او را خوب نشان میدهند:
میان چشمهای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن آب گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
و:
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمنها بیاید
به دیدارم بیا چشمانتظارم
با آنکه تفکیک زندگی سیاسی کسرایی از زندگی شاعرانهاش تقریباً ممکن نیست، اما چهرۀ او از میان گردوغبار تاریخ ادبیات با دو جلوه نمایان میشود و ما را به دو ساحت متفاوت فرامیخواند: یکی صورت جدّی شاعری حزبی که بر وفا به آرمانهایش پای فشرد و چهبسا دیرتر از رفقای دیگرش از حزب کناره گرفت، یکی شمایل انسانی رقیقالقلب و نازکاحوال، که «مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکند» و بر جان ازکفرفتۀ تکتک جوانان وطن و تلف شدن شور و استعداد و قابلیتهای آنان در مبارزههای سیاسی مویههای جانگداز سر میدهد:
بسیار گل، که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمیکنم،
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمیکنم.
کسرایی، خود نیز یکی از هزاران هزار گلی بود که باد از کف ما برد. گلهایی که باید بر خاک این زمین میماندند و باغ ما را بهاران میکردند، سرمایۀ عمر عزیز را توشۀ انتظاری ابدی برای آزادی کردند. آزادی، این طلعت ناپیدا، که هرچه بیشتر بدان دست یازیدیم، دورتر رفت و هرچه بیشتر به چنگ فشردیمش پوچتر شد. بُوَد آیا که آزادی صدای شاعری را که تا آخرین روزهای حیات غربتآلودش در تبعید دست از فراخواندنش نکشید بشنود، شال و کلاه کند، بالهای سفیدش را بگشاید و برایمان دانههای آسمانی و مائدههای بهشتی بیاورد؟
آزادی
ای آرزوی گمشده، گل کن
تا بلبلِ تو را
در باغِ درشکسته نفس هست
آخر تو نیستی و در اینجا
بس بیم خو گرفتنِ به قفس هست
بشنو! فغان و نالۀ شبگیر است
بشنو! صدای جانِ به زنجیر است
اینک بیا به یاری آزادی
فردا برای آمدنت دیر است.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
عشقبازی
اسمش را گذاشته بودم بشقاب عشقبازی. شش هفت سالم بود. و هربار که میرفتیم خانۀ مامانبزرگ، من دادوهوار راه میانداختم که باید حتماً حتماً در بشقاب عشقبازی غذا بخورم. یک بشقاب ملامین دیگر هم بود با طرح خانه و حیاط و باغچه، مثل خانههای لگو، که قاعدتاً باید با ذوق دختربچهایِ من بیشتر جور میآمد، اما من همان را میخواستم و همان را: بشقاب عشقبازی را.
نمیدانم در شش هفت سالگی این کلمه را از کجا یاد گرفته بودم، اما مطمئنم که معنی آن را معادل تنآمیزی نمیگرفتم. همین را خیال میکردم که عشقبازی یعنی عشق و عاشقی. بزرگتر که شدم، در ایام نوجوانی، از به کار بردن این کلمه پرهیز داشتم. به نظرم زیاده سنتی و قدیمی و کهنه بود، به روابط جوان و نوجویانه و پرشور نمیآمد و برای تصویر همان بشقاب مامانبزرگی مناسب بود. زن و مردی که زیر شکوفههای بهاری دست در گردناند و از جام می الست مینوشند با تصویری که من از عشق در سر پرشورم داشتم هماهنگ نبود. من هویمتال گوش میدادم و آرزویم رانندگی با سرعت بالای صد بود، عاشق پسرانی بودم با موهای تیغتیغی که زبانۀ کفششان تا زانویشان میرسید و بهخاطر رقابت بر سر عشق من همدیگر را توی کوچه لهولورده میکردند. تصویرعشق زن و مرد بشقاب عشقبازی دیگرهیچجور به عوالم عاشقانۀ من شبیه نبود. واقعاً ضایع بود دیگر! در جوانی هم از پیوند با چنین تصویری برائت میجستم و به روی خودم نمیآوردم چقدر جواد بودهام که برای غذا خوردن در آن بشقاب یک ساعت عَر میزدهامـ ـ بالاخص که عشاقم را از دستۀ پانکها به دستۀ روشنفکران تغییر جایگاه داده بودم و خیلی ناجور بود وقتی همهمان در پکهای غلیظ سیگار در کافه شوکا مینشستیم و از بارت و دریدا حرف میزدیم، چنین آبرویریزیای را رو کنم!
در بزرگسالی، این مطالعات ادبی بود که رنگ و روح کلمۀ عشقبازی را برای من عوض کرد. فهمیدم در عشقبازی خبری از بازی و سرگرمی و لهو و لعب نیست و بازی در این کلمه اسممصدر باختن است. عشقبازی یعنی عشق باختن، و باختن در اینجا یعنی ورزیدن. و همان سالها بود که فهمیدم که در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست. فهمیدم عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است. فهمیدم عشقبازی چیست: سر در پای جانان باختن. فهمیدم عشقبازی کار هر حلاج دعویدار نیست. فهمیدم عشقبازی پلهای از دار بالاتر نداشت. فهمیدم عشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دار. فهمیدم و هزار بار سوختم و هر بار بیشتر و گرمتر خودم را به آن آتش سپردم و حالا هم پشیمان نیستم. هرکه این آتش ندارد نیست باد.
در گذر از چهل سالگی بود که کلمۀ عشقبازی دوباره با همان تصویر بشقاب کودکی در من پیدا شد. دیگر نه ضایع بود، نه جواد، نه مثل درسهای ادبیات پر از رنج و محنت و ناکامی. عشقبازی همان بود که در آن بشقاب دیده بودم: مردی و زنی در امن و آسایش، مست و حیران، خیره در نگاههای پرکشش بیانتها. گاهی زن به مرد جرعهای مینوشاند و گاهی مرد از او بوسهای میستاند. زمان ایستاده است، شکوفههای صورتی ابدیاند و همهچیز در تکامل مطلق و زیبایی محض تا حشر پایدار است. تصویر عشق برای من همان است که از بشقاب کودکیام در ضمیرم نشسته. عوض نشد و عوض نخواهد شد. همین و همین: عشق سنتی ایرانی.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
اسمش را گذاشته بودم بشقاب عشقبازی. شش هفت سالم بود. و هربار که میرفتیم خانۀ مامانبزرگ، من دادوهوار راه میانداختم که باید حتماً حتماً در بشقاب عشقبازی غذا بخورم. یک بشقاب ملامین دیگر هم بود با طرح خانه و حیاط و باغچه، مثل خانههای لگو، که قاعدتاً باید با ذوق دختربچهایِ من بیشتر جور میآمد، اما من همان را میخواستم و همان را: بشقاب عشقبازی را.
نمیدانم در شش هفت سالگی این کلمه را از کجا یاد گرفته بودم، اما مطمئنم که معنی آن را معادل تنآمیزی نمیگرفتم. همین را خیال میکردم که عشقبازی یعنی عشق و عاشقی. بزرگتر که شدم، در ایام نوجوانی، از به کار بردن این کلمه پرهیز داشتم. به نظرم زیاده سنتی و قدیمی و کهنه بود، به روابط جوان و نوجویانه و پرشور نمیآمد و برای تصویر همان بشقاب مامانبزرگی مناسب بود. زن و مردی که زیر شکوفههای بهاری دست در گردناند و از جام می الست مینوشند با تصویری که من از عشق در سر پرشورم داشتم هماهنگ نبود. من هویمتال گوش میدادم و آرزویم رانندگی با سرعت بالای صد بود، عاشق پسرانی بودم با موهای تیغتیغی که زبانۀ کفششان تا زانویشان میرسید و بهخاطر رقابت بر سر عشق من همدیگر را توی کوچه لهولورده میکردند. تصویرعشق زن و مرد بشقاب عشقبازی دیگرهیچجور به عوالم عاشقانۀ من شبیه نبود. واقعاً ضایع بود دیگر! در جوانی هم از پیوند با چنین تصویری برائت میجستم و به روی خودم نمیآوردم چقدر جواد بودهام که برای غذا خوردن در آن بشقاب یک ساعت عَر میزدهامـ ـ بالاخص که عشاقم را از دستۀ پانکها به دستۀ روشنفکران تغییر جایگاه داده بودم و خیلی ناجور بود وقتی همهمان در پکهای غلیظ سیگار در کافه شوکا مینشستیم و از بارت و دریدا حرف میزدیم، چنین آبرویریزیای را رو کنم!
در بزرگسالی، این مطالعات ادبی بود که رنگ و روح کلمۀ عشقبازی را برای من عوض کرد. فهمیدم در عشقبازی خبری از بازی و سرگرمی و لهو و لعب نیست و بازی در این کلمه اسممصدر باختن است. عشقبازی یعنی عشق باختن، و باختن در اینجا یعنی ورزیدن. و همان سالها بود که فهمیدم که در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست. فهمیدم عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است. فهمیدم عشقبازی چیست: سر در پای جانان باختن. فهمیدم عشقبازی کار هر حلاج دعویدار نیست. فهمیدم عشقبازی پلهای از دار بالاتر نداشت. فهمیدم عشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دار. فهمیدم و هزار بار سوختم و هر بار بیشتر و گرمتر خودم را به آن آتش سپردم و حالا هم پشیمان نیستم. هرکه این آتش ندارد نیست باد.
در گذر از چهل سالگی بود که کلمۀ عشقبازی دوباره با همان تصویر بشقاب کودکی در من پیدا شد. دیگر نه ضایع بود، نه جواد، نه مثل درسهای ادبیات پر از رنج و محنت و ناکامی. عشقبازی همان بود که در آن بشقاب دیده بودم: مردی و زنی در امن و آسایش، مست و حیران، خیره در نگاههای پرکشش بیانتها. گاهی زن به مرد جرعهای مینوشاند و گاهی مرد از او بوسهای میستاند. زمان ایستاده است، شکوفههای صورتی ابدیاند و همهچیز در تکامل مطلق و زیبایی محض تا حشر پایدار است. تصویر عشق برای من همان است که از بشقاب کودکیام در ضمیرم نشسته. عوض نشد و عوض نخواهد شد. همین و همین: عشق سنتی ایرانی.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
منصور اوجی
نشسته چشمدرچشم مرگ، با برادههای طلایی صبح شیراز در چشمانش. برای مرگ برگ میچیند، برای مرگ میوه پوست میکند، برای مرگ بالش میگذارد، برای مرگ صبحانه میآورد. خونسرد، بیعجله، بیتشویش، با آدابی هرروزه؛ گویی طفلکش را به مدرسه میفرستد. چنان با مرگ دستدرگردن است که سعدی با یار و خُم با خیام. پیش او غربت مرگ نیستـ که مرگ مسافر غریبیست نشسته در خانۀ او تا آشنای تنهایی ما شود.
گفته بود از رفتن مادر است که مرگآشنا شده: «مواجهۀ من با مرگ و تم مرگ به كودكي من برميگردد و به پنج، شش سالگي من، و آن هم با مرگ مادرم و در حضور من، در غروبي سرد و تاريك زمستاني: آن هم در خانهاي درندشت و پردرخت و پراشباح و اساطيري. كسي جز من و او در خانه نبود و او در حضور من و پيش چشمان من در موقع وضوگرفتن سر شير آب حوض سكته كرد و به زمين افتاد و مرد. و تا ديگران بيايند كه آمدند، ولي دير: به جاي مادر، من مرده بودم.»
اما همه هم این نیست، شور حیات هم هست و جادوی باستانی نارنج. کناره گرفتن از هایوهوی فضای ادبی پایتخت او را دور نبرد؛ برعکس به او خلوتی هبه کرد شایستۀ حلول الهۀ شعر. اوجی خیلی زود زبان شعرش را پیدا کرد، فرم و فضای دلخواه شعرش را پیدا کرد، آیهها و سایههایش را پیدا کرد، و دیگر نه خودش سرگردان شد، نه مخاطب را سرسام داد. در شعر خانهای ساخت و شعر در او خانهای ساخت. در شعر خیمه زد و شعر در او خیمه زد. شیر شعر را به طبع خودش رام و آرام کرد و یکی از پیروزترین سرایندههای شعر کوتاه نیمایی شد. به قول کامیار عابدی: «موفقترین و مهمترین شاعر در شعر کوتاه نیمایی.» مخاطب اوجی نیک میداند به چه خانهای وارد میشود و کدام میزبان در انتظار اوست. و اینهمه کم نیست، قرار و نهادینگی در شعر کم نیست، رسیدن به سبک و سیاق و امضای مشخص در شعر کم نیست، و بقول محمدرحیم اخوت: «اوجی، اگر هم همیشه و همهجا در اوج نبوده، دستکم به سبک و شیوۀ خاص خود و جهان شخصی شعرش همچنان وفادار مانده است. این یعنی بیاعتنایی به پسند روز و تقاضای بازار؛ که چیز کمی نیست.»
شعری هم از اوجی در فردوسی چاپ شد که، برخلاف مشی آرام اوجی، جنجالبرانگیز شد: «این سوسن است که میخواند». این سطر از شعر اوجی تیتر شد و نشست کنار عکس سوسن، خوانندۀ مردمی، روی جلد فردوسی؛ حالآنکه روی جلد این هفتهنامه اغلب به بازنمایی وقایع سیاسی و اجتماعی روز اختصاص داشت. عباس پهلوان در توضیح جلد و شعر منصور اوجی چنین نوشت: «آوایی گرم از میان مردم برخاست و با شعر و ترانههایی که از دل توده و نمایی از آرزوها، دریغها و تمایلات سرکوفتۀ آنان داشت و بدون اینکه نیرویی از «سفارشنامههای» عساکر مطبوعاتی و غیرمطبوعاتی حمایتش کند، در جامعۀ ما مانند بمب ترکید، گل کرد.» و شعر اوجی چنین بود:
اتراقگاه ما را جارو کنید
آبی بر آن بپاشید
این سوسن است!
جارو کنید!
جارو کنید!
این سوسن است که میخواند.
شبهای اضطراب را
بر درههای برف
زیر هزار خنجر
این سوسن است که میخواند....
اوجی، با تکرار «جارو کنید»، صدای خشخش کشیدن جارو بر زمین را به ذهن مخاطب میآورد و هنرمندانه این صدا را به صدای خشدار و خنجری سوسن پیوند میزند. اما، باران نقدهای روشنفکرانه باریدن گرفت و طوفان تمسخرهای تنزهطلبانه وزیدن. شعر مدرن برای سوسن؟! برای خوانندۀ کوچهبازاریِ آخ به دلم واخ به دلم، یه کارد سلاخ به دلم؟! واکنشها چنان گزنده بود که اوجی را به ﻣﺄمن همیشگیاش، شیراز، بازگرداند: «واقعاً خسته شدم... این مدتی که در تهران بودم، آرام آمدم و آرام هم رفتم، و هیچجا هم آفتابی نشدم... از وقتی این شعر چاپ شد، از چپ و راست دست از سر من برنمیدارند و مرتب ﺳﺆالپیچم میکنند چرا این شعر را گفتی؟ چرا این شعر را برای سوسن گفتی؟... آیا معنی روشنفکر این است که آدم روشنفکر از مردم جدا باشد و همیشه دماغش را بگیرد و دامنش را برچیند تا بوی مردم به دماغش نرود و گردوغبار مردم بر دامنش ننشیند؟»
اوجی، در عین اینکه همواره ارتباط روحی و حقیقی خود را با مخاطبان عمومی شعر فارسی حفظ کرد، خودش را از بدنۀ جامعۀ روشنفکری نیز بهکلی منتزع نکرد و با اغلب روشنفکران همروزگارش ﻣﺆانست داشت. به قالب نیمایی، که پس از سیطرۀ شعر سپید خیلی زود قوّت و تازگیاش را از دست داد، وفادار ماند و امید جانبخشی به قالبی را زنده نگه داشت که اندکی پس از تولد پیر شد. همچنان میتوان نشانههای همان روحیۀ مردمی را، که در شعر او برای سوسن متجلی شد، یافت. بسیاری از اشعار او خاصیت ترانگی دارند و میتوانند با موسیقی پیوند بیابند و زمزمۀ لبان عاشقان دلکوک و محبوبان شیرینی شوند که جهان شعر فارسی همواره از عطر حضور آنان عنبرین و نافهگشاست.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
نشسته چشمدرچشم مرگ، با برادههای طلایی صبح شیراز در چشمانش. برای مرگ برگ میچیند، برای مرگ میوه پوست میکند، برای مرگ بالش میگذارد، برای مرگ صبحانه میآورد. خونسرد، بیعجله، بیتشویش، با آدابی هرروزه؛ گویی طفلکش را به مدرسه میفرستد. چنان با مرگ دستدرگردن است که سعدی با یار و خُم با خیام. پیش او غربت مرگ نیستـ که مرگ مسافر غریبیست نشسته در خانۀ او تا آشنای تنهایی ما شود.
گفته بود از رفتن مادر است که مرگآشنا شده: «مواجهۀ من با مرگ و تم مرگ به كودكي من برميگردد و به پنج، شش سالگي من، و آن هم با مرگ مادرم و در حضور من، در غروبي سرد و تاريك زمستاني: آن هم در خانهاي درندشت و پردرخت و پراشباح و اساطيري. كسي جز من و او در خانه نبود و او در حضور من و پيش چشمان من در موقع وضوگرفتن سر شير آب حوض سكته كرد و به زمين افتاد و مرد. و تا ديگران بيايند كه آمدند، ولي دير: به جاي مادر، من مرده بودم.»
اما همه هم این نیست، شور حیات هم هست و جادوی باستانی نارنج. کناره گرفتن از هایوهوی فضای ادبی پایتخت او را دور نبرد؛ برعکس به او خلوتی هبه کرد شایستۀ حلول الهۀ شعر. اوجی خیلی زود زبان شعرش را پیدا کرد، فرم و فضای دلخواه شعرش را پیدا کرد، آیهها و سایههایش را پیدا کرد، و دیگر نه خودش سرگردان شد، نه مخاطب را سرسام داد. در شعر خانهای ساخت و شعر در او خانهای ساخت. در شعر خیمه زد و شعر در او خیمه زد. شیر شعر را به طبع خودش رام و آرام کرد و یکی از پیروزترین سرایندههای شعر کوتاه نیمایی شد. به قول کامیار عابدی: «موفقترین و مهمترین شاعر در شعر کوتاه نیمایی.» مخاطب اوجی نیک میداند به چه خانهای وارد میشود و کدام میزبان در انتظار اوست. و اینهمه کم نیست، قرار و نهادینگی در شعر کم نیست، رسیدن به سبک و سیاق و امضای مشخص در شعر کم نیست، و بقول محمدرحیم اخوت: «اوجی، اگر هم همیشه و همهجا در اوج نبوده، دستکم به سبک و شیوۀ خاص خود و جهان شخصی شعرش همچنان وفادار مانده است. این یعنی بیاعتنایی به پسند روز و تقاضای بازار؛ که چیز کمی نیست.»
شعری هم از اوجی در فردوسی چاپ شد که، برخلاف مشی آرام اوجی، جنجالبرانگیز شد: «این سوسن است که میخواند». این سطر از شعر اوجی تیتر شد و نشست کنار عکس سوسن، خوانندۀ مردمی، روی جلد فردوسی؛ حالآنکه روی جلد این هفتهنامه اغلب به بازنمایی وقایع سیاسی و اجتماعی روز اختصاص داشت. عباس پهلوان در توضیح جلد و شعر منصور اوجی چنین نوشت: «آوایی گرم از میان مردم برخاست و با شعر و ترانههایی که از دل توده و نمایی از آرزوها، دریغها و تمایلات سرکوفتۀ آنان داشت و بدون اینکه نیرویی از «سفارشنامههای» عساکر مطبوعاتی و غیرمطبوعاتی حمایتش کند، در جامعۀ ما مانند بمب ترکید، گل کرد.» و شعر اوجی چنین بود:
اتراقگاه ما را جارو کنید
آبی بر آن بپاشید
این سوسن است!
جارو کنید!
جارو کنید!
این سوسن است که میخواند.
شبهای اضطراب را
بر درههای برف
زیر هزار خنجر
این سوسن است که میخواند....
اوجی، با تکرار «جارو کنید»، صدای خشخش کشیدن جارو بر زمین را به ذهن مخاطب میآورد و هنرمندانه این صدا را به صدای خشدار و خنجری سوسن پیوند میزند. اما، باران نقدهای روشنفکرانه باریدن گرفت و طوفان تمسخرهای تنزهطلبانه وزیدن. شعر مدرن برای سوسن؟! برای خوانندۀ کوچهبازاریِ آخ به دلم واخ به دلم، یه کارد سلاخ به دلم؟! واکنشها چنان گزنده بود که اوجی را به ﻣﺄمن همیشگیاش، شیراز، بازگرداند: «واقعاً خسته شدم... این مدتی که در تهران بودم، آرام آمدم و آرام هم رفتم، و هیچجا هم آفتابی نشدم... از وقتی این شعر چاپ شد، از چپ و راست دست از سر من برنمیدارند و مرتب ﺳﺆالپیچم میکنند چرا این شعر را گفتی؟ چرا این شعر را برای سوسن گفتی؟... آیا معنی روشنفکر این است که آدم روشنفکر از مردم جدا باشد و همیشه دماغش را بگیرد و دامنش را برچیند تا بوی مردم به دماغش نرود و گردوغبار مردم بر دامنش ننشیند؟»
اوجی، در عین اینکه همواره ارتباط روحی و حقیقی خود را با مخاطبان عمومی شعر فارسی حفظ کرد، خودش را از بدنۀ جامعۀ روشنفکری نیز بهکلی منتزع نکرد و با اغلب روشنفکران همروزگارش ﻣﺆانست داشت. به قالب نیمایی، که پس از سیطرۀ شعر سپید خیلی زود قوّت و تازگیاش را از دست داد، وفادار ماند و امید جانبخشی به قالبی را زنده نگه داشت که اندکی پس از تولد پیر شد. همچنان میتوان نشانههای همان روحیۀ مردمی را، که در شعر او برای سوسن متجلی شد، یافت. بسیاری از اشعار او خاصیت ترانگی دارند و میتوانند با موسیقی پیوند بیابند و زمزمۀ لبان عاشقان دلکوک و محبوبان شیرینی شوند که جهان شعر فارسی همواره از عطر حضور آنان عنبرین و نافهگشاست.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
کلکهای ویرایشی
نوع جمله هرچه باشد، محققاً میان نهاد و گزاره نباید ویرگول گذاشت. با این همه، اغلب رایجترین خطا در تشخیص محل ویرگول، باﻷخص در جملات بلند، همین است: بعد از نهاد. ویرگول نادرست را در انواع جملات زیر ببینید:
جملۀ اسنادی: هوای خوب و معتدل تهران، سرد شد.
جملۀ دوجزئی (ناگذر) گل، شکفت.
جملۀ سهجزئی (گذرا): دانشآموز، درس را آموخت. / علی، به مدرسه رفت.
جملۀ چهارجزئی (گذرا): من، ریاضی را به او یاد دادم.
اگر پس از نهاد ویرگول نشسته باشد، در صورتی صحیح است که بتوانیم جفت آن را در ادامۀ جمله پیدا کنیم. جفت ویرگول صحیح را در جملات گسترشیافتۀ بالا ببینید:
هوای خوب و معتدل تهران، ناگهان با وزش بادهای پاییزی، سرد شد.
گل، که آمدنش را نوروز خبر داده بود، شکفت.
دانشآموز، باهوش و فرز، درس را آموخت./ علی، با ماشین قراضۀ ما، به مدرسه رفت.
من، با زحمت فراوان و پس از صرف وقت بسیار، ریاضی را به او یاد دادم.
اما گاهی آخرین کلمۀ نهاد با اولین کلمۀ گزاره یکی است و چنین به نظر میآید که میتوان، برای راهنمایی مخاطب، بین نهاد و گزاره ویرگول گذاشت. گاهی هم ترتیب ارکان نحوی طوری است که دو کلمهٔ مشابه پشت هم میافتند. مثلاً:
آموختههای ما، ما را از مسیر عشق دور کرده است.
پس از این مسئله، مسئلۀ کاهش سوخت، اهمیت بیشتری دارد.
آن دیدار، دیدار آخر ما بود.
برای اینکه از گذاشتن ویرگول در غیر ماوضعله اجتناب کنیم، بهترین راه تغییر ساخت جمله با چرخشی قهرمانانه است! مثلاً جملات بالا را میتوان چنین تغییر داد تا صورت مسئله به کلی پاک شود و از شر ویرگول نابجا خلاص شویم:
آموختههای ما از مسیر عشق دورمان کرده است.
پس از این مسئله، کاهش سوخت اهمیت بیشتری دارد.
آن دیدار آخر ما بود/ آن آخرین دیدار ما بود.
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند و ویراستاری همه آن نیست که به محل قرارگیری ویرگول بند باشد! گاه باید تقلب کرد و خود و متن را رهانید! تازه، کلک همینجا تمام نمیشود: اگر میخواهید نویسنده به خاطر تغییر ساخت جمله به شما اعتراض نکند، البته در صورتی که لحن و مرتبۀ زبانی متنش راه میدهد، کمی جمله را وزین و ادیبانه کنید تا خوشش بیاید و رضا به داده دهد وز جبین گره بگشاید؛ مثلاً در جملات بالا میتوانید از اینجور کلکها سوار کنید:
آموزههای ما از مسیر عشق دورمان برده است.
آن واپسین دیدار ما بود.
از آنجا که ویراستارها همیشه برای همۀ مشکلات راه حل ندارند، و اگر داشته باشند هم گاهی حوصله ندارند، کمی کلک هم ایراد ندارد. آری که فراوان زده سر این هنر از من! 😅😜😝
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
نوع جمله هرچه باشد، محققاً میان نهاد و گزاره نباید ویرگول گذاشت. با این همه، اغلب رایجترین خطا در تشخیص محل ویرگول، باﻷخص در جملات بلند، همین است: بعد از نهاد. ویرگول نادرست را در انواع جملات زیر ببینید:
جملۀ اسنادی: هوای خوب و معتدل تهران، سرد شد.
جملۀ دوجزئی (ناگذر) گل، شکفت.
جملۀ سهجزئی (گذرا): دانشآموز، درس را آموخت. / علی، به مدرسه رفت.
جملۀ چهارجزئی (گذرا): من، ریاضی را به او یاد دادم.
اگر پس از نهاد ویرگول نشسته باشد، در صورتی صحیح است که بتوانیم جفت آن را در ادامۀ جمله پیدا کنیم. جفت ویرگول صحیح را در جملات گسترشیافتۀ بالا ببینید:
هوای خوب و معتدل تهران، ناگهان با وزش بادهای پاییزی، سرد شد.
گل، که آمدنش را نوروز خبر داده بود، شکفت.
دانشآموز، باهوش و فرز، درس را آموخت./ علی، با ماشین قراضۀ ما، به مدرسه رفت.
من، با زحمت فراوان و پس از صرف وقت بسیار، ریاضی را به او یاد دادم.
اما گاهی آخرین کلمۀ نهاد با اولین کلمۀ گزاره یکی است و چنین به نظر میآید که میتوان، برای راهنمایی مخاطب، بین نهاد و گزاره ویرگول گذاشت. گاهی هم ترتیب ارکان نحوی طوری است که دو کلمهٔ مشابه پشت هم میافتند. مثلاً:
آموختههای ما، ما را از مسیر عشق دور کرده است.
پس از این مسئله، مسئلۀ کاهش سوخت، اهمیت بیشتری دارد.
آن دیدار، دیدار آخر ما بود.
برای اینکه از گذاشتن ویرگول در غیر ماوضعله اجتناب کنیم، بهترین راه تغییر ساخت جمله با چرخشی قهرمانانه است! مثلاً جملات بالا را میتوان چنین تغییر داد تا صورت مسئله به کلی پاک شود و از شر ویرگول نابجا خلاص شویم:
آموختههای ما از مسیر عشق دورمان کرده است.
پس از این مسئله، کاهش سوخت اهمیت بیشتری دارد.
آن دیدار آخر ما بود/ آن آخرین دیدار ما بود.
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند و ویراستاری همه آن نیست که به محل قرارگیری ویرگول بند باشد! گاه باید تقلب کرد و خود و متن را رهانید! تازه، کلک همینجا تمام نمیشود: اگر میخواهید نویسنده به خاطر تغییر ساخت جمله به شما اعتراض نکند، البته در صورتی که لحن و مرتبۀ زبانی متنش راه میدهد، کمی جمله را وزین و ادیبانه کنید تا خوشش بیاید و رضا به داده دهد وز جبین گره بگشاید؛ مثلاً در جملات بالا میتوانید از اینجور کلکها سوار کنید:
آموزههای ما از مسیر عشق دورمان برده است.
آن واپسین دیدار ما بود.
از آنجا که ویراستارها همیشه برای همۀ مشکلات راه حل ندارند، و اگر داشته باشند هم گاهی حوصله ندارند، کمی کلک هم ایراد ندارد. آری که فراوان زده سر این هنر از من! 😅😜😝
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
سایهها و یادها
شمارۀ صدوبیستم «نگاه نو» منتشر شد. این مجله، هر سال، در آخرین شمارهاش فصلی دارد با عنوان «یک سال، یک کتاب». نویسندگان این صفحه کتابهایی را که در طول سالِ گذشته منتشر شده و مورد پسند و علاقهشان بوده، به خوانندگان معرفی میکنند. من دربارۀ کتاب «سایهها و یادها» نوشتهام: عکسهای محشر کاوه کاظمی از مشاهیر ایران، و مصائبی که بر سر راه عکاسی از زنان موجود است:
«سایهها و یادها، کاوه کاظمی، ﻣﺆسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر، تهران، 1397، 136 ص مصور.»
تصویر سیمین دانشور بر جلد نشسته است. رک و بیغمزه به دوربین نگاه میکند؛ راست، آنچنان که بود. چه قدرتی، چه اطمینانی، چه شایستگی برحقی در آن گیسوی سفید است و در لبخندی که هست و نیست. گویی، بی تعارف و تکلف، میداند جای تصویرش همانجاست که هست: چشمدرچشم مخاطب، روی جلد مجموعه عکسی از مشاهیر ادبی و هنری ایرانی.
کاوه کاظمی، عکاس سایهها و یادها، عکاس انقلاب 57 و جنگ ایران و عراق است. بعد از پایان یافتن جنگ، در تابستان سال 1368، وزارت ارشاد مجوز عکاسی او را باطل میکند؛ اما او بیکار نمینشیند: دوربینش را برمیدارد میبرد این خانه و آن حیاط، تا از چهرههای ادبی و هنری ایران عکس بگیرد. تا آن سال هم، خیلیها رفتهاند و درگذشتهاند اما کاظمی آنها را که هنوز هستند مییابد و جلو دوربین مینشاند. بعضی پیرند و خسته، بعضی گریزان و بعضی رام. آنچه دوربین کاظمی در این 60 عکس نشان میدهد، فقط خطوط چهرۀ این شخصیتها نیست؛ خطوط زندگی ما ایرانیان است در اواخر دهۀ شصت و اوایل دهۀ هفتاد شمسی: مرزهایی که از آنها عبور کردهایم، شادیهایی کوچک که با آنها خندیدهایم، شکیبی که پیرمان کرده است، شیارهایی که در آنها ماندهایم و هنوز هم ماندهایم.
کاظمی قصۀ بعضی عکسها را نوشته است. مثلاً میگوید در روزی از شاملو عکاسی کرده که او مشغول اسبابکشی از خانهاش در خیابان مقصودبیگ به محلی دیگر بوده است. شاملو، خسته و ذله، بر بستهای کتاب نشسته و به دوربین زل زده است. پشت سرش کتابهای بستهبندی شده پیداست. انگار میگوید: «بگیر آقا جان! کار دارم!» فریدون مشیری با لبخندی حقیقی و صمیمی در کادر پرترهای درشت نشسته است و صفا و صبر و یکرنگی از حالات و اجزای صورتش پیداست. چهرهاش آنقدر «خودش» است که تا میبینیاش، طنین شعرش هم در گوشت میپیچد که: «بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.» م.آزاد در دود سیگار و با ژستی روشنفکرانه در تصویر نشسته است؛ شبیه به همانچیزی که اغلب دوست داشت از او نمایانده شود. احمد تفضلی، که داغش تا حالا تازه است، آراسته و با کراوات، در اتاقخوابی ایستاده که دورتادورش کتاب است ـ چه تصویر ملموسی برای کسانی که با سبک زندگی طبقۀ متوسط فرهنگی در دهۀ شصت آشنایند و جزئیاتش را میشناسند: دیوارهای پوشیده از کتابخانه، چراغ مطالعه بر میز و بوی طاقت و کار. هوشنگ گلشیری کنج کادری نشسته که بازی نور در آن چهرهاش را، هرچه عزیزتر و صبورتر، روشن کرده است. سر براهنی از میان شلوغی و بینظمی کاغذها و کتابها بیرون آمده؛ درست همانطور که در فضای ادبی آن سالها میجویید و میپویید. هر عکس آیینهای، هر عکس حکایتی است؛ حکایتی که نه فقط بر موضوع عکس، که بر همۀ ما رفته است.
اما زنان. باید از کاظمی سپاسگزار بود که سهمشان را دیده و به جای شناخته است: یکی را روی جلد نشانده و یکی را پشت جلد؛ اجر صبری که در این کلبۀ احزان کردند. کاظمی نوشته: «عکاسی از زنان چالش بیشتری داشت. برخی تمایل نداشتند با حجاب رسمی عکس بگیرند؛ برای نمونه عکس نازی عطری با ترفند خود او با ماسک گرفته شد. پروانه اعتمادی نحوۀ عکاسی از خود را از پیش تعیین کرده بود.» در بعضی عکسهای دیگر هم مسئلۀ حجاب، به لطائفالحیل، حل و فصل شده است: موهای غزاله تاریکی در تاریکی پنهان شده، صورت فریده لاشایی طوری در قاب پنجره جا گرفته که دو نوار سفید موها را میپوشانند، سیما بینا لباس محلی پوشیده که خودش شال و دستار دارد، و چه بسا خانمهایی هم بودهاند که نخواستهاند به چارهاندیشیهای عکاس، که گاه باید به شعبده مانند باشد، تن دهند و ناچار از مجموعه حذف شدهاند. با اینهمه، حقگزاری مبتکرانۀ عکاس را باید به چشم تحسین دید و دریافت: سیمین دانشور، با سربرهنه، صلابت و تسلط، روی جلد است و نازی عطری، با نقابی بر صورت، پشت جلد ـ نشانۀ زندگانی آشکار و پنهانی که ما در این سالها داشتهایم.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
شمارۀ صدوبیستم «نگاه نو» منتشر شد. این مجله، هر سال، در آخرین شمارهاش فصلی دارد با عنوان «یک سال، یک کتاب». نویسندگان این صفحه کتابهایی را که در طول سالِ گذشته منتشر شده و مورد پسند و علاقهشان بوده، به خوانندگان معرفی میکنند. من دربارۀ کتاب «سایهها و یادها» نوشتهام: عکسهای محشر کاوه کاظمی از مشاهیر ایران، و مصائبی که بر سر راه عکاسی از زنان موجود است:
«سایهها و یادها، کاوه کاظمی، ﻣﺆسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر، تهران، 1397، 136 ص مصور.»
تصویر سیمین دانشور بر جلد نشسته است. رک و بیغمزه به دوربین نگاه میکند؛ راست، آنچنان که بود. چه قدرتی، چه اطمینانی، چه شایستگی برحقی در آن گیسوی سفید است و در لبخندی که هست و نیست. گویی، بی تعارف و تکلف، میداند جای تصویرش همانجاست که هست: چشمدرچشم مخاطب، روی جلد مجموعه عکسی از مشاهیر ادبی و هنری ایرانی.
کاوه کاظمی، عکاس سایهها و یادها، عکاس انقلاب 57 و جنگ ایران و عراق است. بعد از پایان یافتن جنگ، در تابستان سال 1368، وزارت ارشاد مجوز عکاسی او را باطل میکند؛ اما او بیکار نمینشیند: دوربینش را برمیدارد میبرد این خانه و آن حیاط، تا از چهرههای ادبی و هنری ایران عکس بگیرد. تا آن سال هم، خیلیها رفتهاند و درگذشتهاند اما کاظمی آنها را که هنوز هستند مییابد و جلو دوربین مینشاند. بعضی پیرند و خسته، بعضی گریزان و بعضی رام. آنچه دوربین کاظمی در این 60 عکس نشان میدهد، فقط خطوط چهرۀ این شخصیتها نیست؛ خطوط زندگی ما ایرانیان است در اواخر دهۀ شصت و اوایل دهۀ هفتاد شمسی: مرزهایی که از آنها عبور کردهایم، شادیهایی کوچک که با آنها خندیدهایم، شکیبی که پیرمان کرده است، شیارهایی که در آنها ماندهایم و هنوز هم ماندهایم.
کاظمی قصۀ بعضی عکسها را نوشته است. مثلاً میگوید در روزی از شاملو عکاسی کرده که او مشغول اسبابکشی از خانهاش در خیابان مقصودبیگ به محلی دیگر بوده است. شاملو، خسته و ذله، بر بستهای کتاب نشسته و به دوربین زل زده است. پشت سرش کتابهای بستهبندی شده پیداست. انگار میگوید: «بگیر آقا جان! کار دارم!» فریدون مشیری با لبخندی حقیقی و صمیمی در کادر پرترهای درشت نشسته است و صفا و صبر و یکرنگی از حالات و اجزای صورتش پیداست. چهرهاش آنقدر «خودش» است که تا میبینیاش، طنین شعرش هم در گوشت میپیچد که: «بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.» م.آزاد در دود سیگار و با ژستی روشنفکرانه در تصویر نشسته است؛ شبیه به همانچیزی که اغلب دوست داشت از او نمایانده شود. احمد تفضلی، که داغش تا حالا تازه است، آراسته و با کراوات، در اتاقخوابی ایستاده که دورتادورش کتاب است ـ چه تصویر ملموسی برای کسانی که با سبک زندگی طبقۀ متوسط فرهنگی در دهۀ شصت آشنایند و جزئیاتش را میشناسند: دیوارهای پوشیده از کتابخانه، چراغ مطالعه بر میز و بوی طاقت و کار. هوشنگ گلشیری کنج کادری نشسته که بازی نور در آن چهرهاش را، هرچه عزیزتر و صبورتر، روشن کرده است. سر براهنی از میان شلوغی و بینظمی کاغذها و کتابها بیرون آمده؛ درست همانطور که در فضای ادبی آن سالها میجویید و میپویید. هر عکس آیینهای، هر عکس حکایتی است؛ حکایتی که نه فقط بر موضوع عکس، که بر همۀ ما رفته است.
اما زنان. باید از کاظمی سپاسگزار بود که سهمشان را دیده و به جای شناخته است: یکی را روی جلد نشانده و یکی را پشت جلد؛ اجر صبری که در این کلبۀ احزان کردند. کاظمی نوشته: «عکاسی از زنان چالش بیشتری داشت. برخی تمایل نداشتند با حجاب رسمی عکس بگیرند؛ برای نمونه عکس نازی عطری با ترفند خود او با ماسک گرفته شد. پروانه اعتمادی نحوۀ عکاسی از خود را از پیش تعیین کرده بود.» در بعضی عکسهای دیگر هم مسئلۀ حجاب، به لطائفالحیل، حل و فصل شده است: موهای غزاله تاریکی در تاریکی پنهان شده، صورت فریده لاشایی طوری در قاب پنجره جا گرفته که دو نوار سفید موها را میپوشانند، سیما بینا لباس محلی پوشیده که خودش شال و دستار دارد، و چه بسا خانمهایی هم بودهاند که نخواستهاند به چارهاندیشیهای عکاس، که گاه باید به شعبده مانند باشد، تن دهند و ناچار از مجموعه حذف شدهاند. با اینهمه، حقگزاری مبتکرانۀ عکاس را باید به چشم تحسین دید و دریافت: سیمین دانشور، با سربرهنه، صلابت و تسلط، روی جلد است و نازی عطری، با نقابی بر صورت، پشت جلد ـ نشانۀ زندگانی آشکار و پنهانی که ما در این سالها داشتهایم.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
attach📎
شجریان و حلقهای آلوده
در شمارۀ پیشین ( 119) نگاه نو مطلبی چاپ شده بود از آقای بهروز غریبپور دربارۀ شجریان. نزد من، موضع نویسنده در تحسین شجریان پذیرفتنی، اما موضع ایشان نسبت به دیگر انواع موسیقی ایرانی (پاپ و مردمی) برانگیزاننده بود. سکوت را روا ندیدم و اعتراضم را در قالب نامهای کوتاه به نگاه نو فرستادم که عیناً در شمارۀ 120 چاپ شد. با احترام به آقای غریبپور، متن نامه را بازنشر میکنم:
شمارۀ 119 نگاه نو را میخواندم و از یکیک مقالات و نوشتهها حظ میبردم. از آن جمله بود نوشتۀ آقای بهروز غریبپور با عنوان «مقرنسهای ناپیدای آسمان و آوای شجریان». رسیدم به بخشی که آقای غریبپور در تمجید و تحسین بحق از استاد شجریان، شاید ناخواسته، زبان به تخفیف و تحقیر نوعی دیگر از موسیقی، و به طریق اولیٰ، تولیدکنندگان و دوستداران آن نوع دیگر، گشودهاند. از خواندن این سطور خشکم زد:
«او [شجریان] حنجرهاش را آلودۀ اشعاری همچون:
شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد
گمانش میرسد من گنج قارون زیر سر دارم
یا اشعار سبک و سانتیمانتال آنهم مورد پسند داشمشتیها و امثال آنها نمیکند:
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخۀ غم
گل هستیام را بچین و برو...
گفتم رها کن این دل دیوانهام را
بشکن به سنگ نیستی پیمانهام را
و مضحکتر از آنها:
دستههای گل نهادن بر مزارم چه سود
از زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده!
محمدرضا شجریان هرگز حنجرهاش را بیاعتبار نمیکند....»
بیت اول، ترانهای است مردمی که در افواه عام رواج دارد و زندهیاد مرتضی احمدی هم، با اجرای محشر خود، به آن جانی دوباره بخشیده و جاودانش کرده است. نه حنجرۀ افرادی که این شعر را میخواندهاند، به تعبیر آقای غریبپور، آلوده بوده و نه حنجرۀ عزیز مرتضی احمدی که سهمی سترگ در ضبط و حفظ ترانههای مردمی داشته است. هر هنری را مقامی است و چنین به تخفیف دربارۀ سلیقۀ جمعی سخن گفتن روا نیست.
مثال آقای غریبپور برای اشعار سبک و سانتیمانتال مورد پسند داشمشتیها هم ترانهای است از گلپا. بنده نمایندۀ صنف داشمشتیها نیستم، اما هیچ کسر شأن خود نمیدانم اگر گاه، چنان که افتد و دانی، سری هم با ترانههای گلپا تکان دهم!
مضحک خواندن و اهانت به سلیقۀ هنری جمعیت کثیری از ایرانیان نه نشانۀ روشنفکری است و نه اعتباربخشی به استاد شجریان. تقسیمبندی هنر به فرادست و فرودست، به فاخر و عامی، به پایینشهری و بالاشهری، مصداق و نمود تفکری طبقاتی است که بوی نخوت آن بهراستی گزنده است __ تفکری که عمدتاً از طریق دستگاه فکری چپ به فضای اجتماعی ما تزریق شده و هنرمندان پاپ و مردمی را در مرتبهای نازلتر از دیگران مینشاند.
حنجرۀ گلپا و مرتضی احمدی و تکتک افرادی که ترانههای مردمی را در عالم خود زمزمه میکنند آلوده نیست. هیچ طبع و سلیقه و انتخابی آلوده نیست، بهویژه در هنر که عرصۀ آزادی و آزادگی است.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
در شمارۀ پیشین ( 119) نگاه نو مطلبی چاپ شده بود از آقای بهروز غریبپور دربارۀ شجریان. نزد من، موضع نویسنده در تحسین شجریان پذیرفتنی، اما موضع ایشان نسبت به دیگر انواع موسیقی ایرانی (پاپ و مردمی) برانگیزاننده بود. سکوت را روا ندیدم و اعتراضم را در قالب نامهای کوتاه به نگاه نو فرستادم که عیناً در شمارۀ 120 چاپ شد. با احترام به آقای غریبپور، متن نامه را بازنشر میکنم:
شمارۀ 119 نگاه نو را میخواندم و از یکیک مقالات و نوشتهها حظ میبردم. از آن جمله بود نوشتۀ آقای بهروز غریبپور با عنوان «مقرنسهای ناپیدای آسمان و آوای شجریان». رسیدم به بخشی که آقای غریبپور در تمجید و تحسین بحق از استاد شجریان، شاید ناخواسته، زبان به تخفیف و تحقیر نوعی دیگر از موسیقی، و به طریق اولیٰ، تولیدکنندگان و دوستداران آن نوع دیگر، گشودهاند. از خواندن این سطور خشکم زد:
«او [شجریان] حنجرهاش را آلودۀ اشعاری همچون:
شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد
گمانش میرسد من گنج قارون زیر سر دارم
یا اشعار سبک و سانتیمانتال آنهم مورد پسند داشمشتیها و امثال آنها نمیکند:
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخۀ غم
گل هستیام را بچین و برو...
گفتم رها کن این دل دیوانهام را
بشکن به سنگ نیستی پیمانهام را
و مضحکتر از آنها:
دستههای گل نهادن بر مزارم چه سود
از زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده!
محمدرضا شجریان هرگز حنجرهاش را بیاعتبار نمیکند....»
بیت اول، ترانهای است مردمی که در افواه عام رواج دارد و زندهیاد مرتضی احمدی هم، با اجرای محشر خود، به آن جانی دوباره بخشیده و جاودانش کرده است. نه حنجرۀ افرادی که این شعر را میخواندهاند، به تعبیر آقای غریبپور، آلوده بوده و نه حنجرۀ عزیز مرتضی احمدی که سهمی سترگ در ضبط و حفظ ترانههای مردمی داشته است. هر هنری را مقامی است و چنین به تخفیف دربارۀ سلیقۀ جمعی سخن گفتن روا نیست.
مثال آقای غریبپور برای اشعار سبک و سانتیمانتال مورد پسند داشمشتیها هم ترانهای است از گلپا. بنده نمایندۀ صنف داشمشتیها نیستم، اما هیچ کسر شأن خود نمیدانم اگر گاه، چنان که افتد و دانی، سری هم با ترانههای گلپا تکان دهم!
مضحک خواندن و اهانت به سلیقۀ هنری جمعیت کثیری از ایرانیان نه نشانۀ روشنفکری است و نه اعتباربخشی به استاد شجریان. تقسیمبندی هنر به فرادست و فرودست، به فاخر و عامی، به پایینشهری و بالاشهری، مصداق و نمود تفکری طبقاتی است که بوی نخوت آن بهراستی گزنده است __ تفکری که عمدتاً از طریق دستگاه فکری چپ به فضای اجتماعی ما تزریق شده و هنرمندان پاپ و مردمی را در مرتبهای نازلتر از دیگران مینشاند.
حنجرۀ گلپا و مرتضی احمدی و تکتک افرادی که ترانههای مردمی را در عالم خود زمزمه میکنند آلوده نیست. هیچ طبع و سلیقه و انتخابی آلوده نیست، بهویژه در هنر که عرصۀ آزادی و آزادگی است.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
برای هشتم مارس، که زیباتر از آرزوهای عالمتاج قائممقامی در این روز آرزویی نیست:
«پیام به نامدگان»
روزگار شما نیامدگان
به امید خدای خوشتر باد
خانۀ عیش ما سیهدل بود
کاخ عمر شما منور باد
شاخ آمالتان همیشه بهار
نخل امیدتان برآور باد
بر شما دختران آینده
زندگی جمله نور و شکر باد
از سرشک غم و نشاط شراب
چشمتان خشک و کامتان تر باد
اختران را اگر اثر باشد
روزتان خوش ز سیر اختر باد
آسمان را دگر شود رفتار
زندگی را نظام دیگر باد
زن برون آید از اسارت مرد
ور فراتر نشد برابر باد
من نگویم که همچو ما آن مرد
خار در پای و خاک بر سر باد
قرنها بوده جنس زن مقهور
قرنها جنس زن مظفر باد.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
«پیام به نامدگان»
روزگار شما نیامدگان
به امید خدای خوشتر باد
خانۀ عیش ما سیهدل بود
کاخ عمر شما منور باد
شاخ آمالتان همیشه بهار
نخل امیدتان برآور باد
بر شما دختران آینده
زندگی جمله نور و شکر باد
از سرشک غم و نشاط شراب
چشمتان خشک و کامتان تر باد
اختران را اگر اثر باشد
روزتان خوش ز سیر اختر باد
آسمان را دگر شود رفتار
زندگی را نظام دیگر باد
زن برون آید از اسارت مرد
ور فراتر نشد برابر باد
من نگویم که همچو ما آن مرد
خار در پای و خاک بر سر باد
قرنها بوده جنس زن مقهور
قرنها جنس زن مظفر باد.
https://news.1rj.ru/str/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia