جعبه اسرار – Telegram
جعبه اسرار
86.5K subscribers
22K photos
10.5K videos
6 files
4.3K links

※ جعبه اسرار می‌کوشد تا بدور از هرگونه فعالیت سیاسی و غیراخلاقی، در راستای نقد اجتماعی با زبان طنز تولید محتوا کند. ※ با احترام، این کانال، مسئولیتی بابت کامنت کاربران ندارد.

ارتباط : 📢 @Secrets_ads
Download Telegram
در دنیای من مدرسه نیست
استخر نیست
مسافرت خانوادگی نیست
در دنیای من حتی بستنی قیفی هم نیست
پس چشمهایم را به روی دنیا می بندم
شاید دنیای خواب من رنگی باشد .


@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین بار که یکی از دوستان #چارلی_چاپلین ، الکساندر کوردا به او گفت که شباهت‌های ظاهری زیادی با #هیتلر دارد این حرف را جدی نگرفت ولی بعدا که فهمید هفتهٔ تولد ، قد و وزنش هم با هیتلر یکی ست و هر روز اخبار دردناکتری از جنایت‌های هیتلر در جنگ را می‌شنید ایدۀ فیلم #دیکتاتور_بزرگ به ذهنش رسید

هنگام انتشار فیلم با اینکه هیتلر تماشایش را در آلمان نازی‌ ممنوع کرده بود ولی نهایتا کنجکاوی او باعث شد که خودش یک کپی از فیلم تهیه و آنرا نه یک بار بلکه دوبار نگاه کند . هیتلر با اینکه فیلم را خنده‌دار میدانست اما گفته بود که از یک #دلقک_یهودی بیش از این انتظاری ندارد
چاپلین هم گفته بود : حاضرم هرچه دارم را بدهم اما تا همیشه فقط یک چیز باقی بمانم و آن دلقک است چون دلقک بودن تا ابد مرا در سطحی بالاتر از سیاستمداران قرار می‌دهد !!!


@Secrets_Box
نازی ها مشروبی تولید کرده بودند که پس از تست بروی سوژه های انسانی، آنها فاصله ای به مسافت 88 کیلومتر را بدون احساس خستگی و نیاز به استراحت پیاده روی کردند.

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه جور هیئت از هیئت قمه زنی و زنجیر زنی و سینه زنی دیده بودیم جز هییت سیلی زنی و چَک افسری !!


@Secrets_Box
مرگ پدرش در چهل روزگی وی موجب شد که مادرش تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. به این خاطر پس از مدتی نوزاد شش‌ماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت. در این سفر، نوزاد در راه سختِ مازندران و تهران به شدت بیمار شد.
و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند؛ بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند...

گرمای محیط موجب شد تا کودک مجدداً جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند. مادر کودک را برداشت و راه تهران را دوباره پیش گرفت.

نام آن کودک رضا بود. رضاشاه

@Secrets_Box
دکتر علی شریعتی در خاطرات خود نوشته است ؛
به دوستی گفتم: چرا ديگر خروس‌تان نميخواند ؟!
گفت: همسايه‌ها شاكی بودند كه صبح‌ها ما را از خواب خوش بيدار می‌كند ، ما هم سرش را بُريديم !

آنجا بود كه فهميدم هر كس مردم را بيدار كند سرش را خواهند بُريد .

در دنیایی كه همه از مرغ تعريف می‌كنند نامی ازخروس نيست ، زيرا همه به‌ فكر سير شدن هستند ، نه به فكر بيدار شدن ...!

@Secrets_Box
رقص به روایت
دکتر عبدالحسین زرینکوب


می رقصیدیم !
پیش ﺍﺯ یورش اعراب ،
ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ...
ﺑﺎﺩ که میوﺯﯾﺪ ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ...
ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ...
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ...
ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ و میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ...
ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ...
میخواستیم دفع بلا کنیم ،
جشن ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ...
ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ...
ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم ...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه ،
ﺟﺸﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﺷﺎﺩﯼ ...
ﺗﯿﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
آﺫﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﻤﻦﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
ﻭ ﻓﺮﻭﺭﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺩﺍﺩﮔﺎﻥ ...
ﺳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺭﯼ ﻭ ﺳﺮﻭﺵ ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺳﻮﮒ ﺳﯿﺎﻭﺵ !...
ﻣُﺮﺩﮔﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ ...
تا اینکه ...
شمشیر وحشت عرب از راه رسید شادی رخت بربست و ماتم و کینه و بغض و دروغ .‌.‌‌.. آغاز شد !!

@Secrets_Box
در تقویم هخامنشی روز ۲۶ شهریور روز تولد کمبوجیه پسر كوروش بزرگ می باشد و این روز را در ایران روز پسر نامیدند.🎊

دیگه نبینم کسى بگه روز پسر نداریما ...!


@Secrets_Box
سلامت فکری جامعه تنها در گرو
واکسیناسیون بر ضد خرافات و
جاهلیت است که عوارضش
درست با نخستین تبِ
تعصب آشکار می شود .

احمد شاملو

@Secrets_Box
میدانید چرا داستان چوپان دروغگو از کتابها حذف شد ؟
چون دیگر فقط چوپان ها دروغ نمی گویند ، الان صدا و سیما ، نمایندگان ، دولتمردان و ... هم دروغگو شده اند .

میدانید چرا حسنک کجایی حذف شد؟
چون حسنک به حیوانات آب و غذا و نان میداد ، اما الان همه نان مردم را بریده و آجر میکنند !

میدانید چرا تصمیم کبرا حذف شد ؟
چون الان هر تصمیمی گرفته میشود به ضرر مردم است ، حتی اگر پول به جیب مردم واریز کنند بزرگترین ضرر است ، چون از آنطرف قبض های حامل های انرژی هزار برابر می شود.

میدانید چرا کودک فداکار یا داستان پترس حذف شد ؟
چون حتی مسئولان هم فداکاری نمی کنند ، تا به پستی میرسند اختلاس میکنند !

میدانید چرا قصه ریزعلی حذف شد ؟
چون الان بیمه ها , سنگ روی ریل میریزند تا قطاری از ریل خارج شده و بتوانند میلیاردها تومان از کنار آن بدزدند

میدانید چرا ... !!!


@Secrets_Box
سرزمینی که "پخمِگانش" شاغل باشند ؛
و "نخبگانش" بیکار ؛
صادراتش "متفکر" باشد ؛
و وارداتش "مخدر" ؛
"قبرهایش" خریده شوند ؛
و "مغزهایش" فروخته ؛
گورستان تاریخ است ، نه سرزمین زندگان ...!!

@Secrets_Box
حکایتی از #ایرج_میرزا

ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ ﻧﺤﻮۀ ﺭﺣﻠﺖ پیامبر و ﺭﻭﺯ وفات ﻭ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺭا دقیق ﻧﻤﯿﺪانند ﻭ حتی برای نحوۀ وفات حضرت فاطمه هم پنجاه روایت دارند ﻭﻟﯽ در کمال حیرت مکالمۀ ﺍﺳﺐ ﺷﻤﺮ با اسب حـُـر را به شکل دقیقی حفظ هستند یا گفتگوی ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ در چاه را مو به مو تعریف می‌کنند ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ به گونه‌ای میگویند ﮐﻪ اگر کسی نداند تصور میکند خودشان آنجا حضور ﺩﺍشتند ، شگفتا ﺟﻮﺭی ﺩﺭبارۀ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻭ ﺟﺰﯾﯿﺎتش ﺳﺨﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ناهار امروز را با جبرییل در بهشت میل کرده‌اند ، همین امشب ملایی در شیراز مکالمۀ بین ابراهیم واسماعیل و گوسفند را نکته به نکته برای‌ مردم تعریف میکرد ، راستش این روزها مرتب از خودم میپرسم که اینها ما ﺭا الاغ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩه‌اند ﯾﺎ اینکه ما واقعا الاغیم یا شاید هم هر دوتای آنها ...!!


@Secrets_Box
بررسى گل خشخاش جهت برداشت در عهد قاجار

سال ۱۲۸۰ خورشیدی

@Secrets_Box
تیر اندازی به عکس محمدرضا شاه
تابستان ۱۳۵۸


@Secrets_Box
روزی عربی نزد قاضی رفت و گله کرد که مردی پارس ، کفش او را در مسجد دزدیده است
قاضی سخن او را شنید و گفت پرونده بسته شود!
حاضران شگفت زده از قاضی پرسیدند چرا این گونه حکم کردی؟!

قاضی گفت : نه عرب کفش می پوشد
و نه مرد پارسی به مسجد رود!

عبید زاکانی

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو پربازدید یوتیوب :
زود قضاوت نکنید!
ویدئویی که بیش از ١۶ میلیون بار دیده شده‌ و همچنان پربازدید است.


@Secrets_Box
با پنجاه، شصت ساله های امروز مهربان باشیم .

در روزگاری نه چندان دور، پنجاه شصت سالگی سن آرام و قرار بود.
پنجاه شصت ساله ها جزو بزرگان فامیل و خانواده بودند و برای خودشان احترام و برو و بیایی داشتند. زندگیشان کاملا تثبیت شده بود و امنیتی داشت و ثباتی.
برای نوجوانان و جوانان فامیل، الگو بودند!!

امروز اما پنجاه شصت ساله های ایرانی وضع ديگرى دارند...!!!
نه مانند پنجاه شصت ساله های جوامع سنتی و سالیان قبل احترام بزرگتری و ریش سفیدی دارند و نه همچون پنجاه شصت ساله‌های جوامع پیشرفته ثبات مالی و امنیت اجتماعی!!!!

پنجاه شصت ساله‌ امروز ایرانی هنوز دارد زبان خارجی یاد می‌گیرد!!
در حالی که ذهنش دیگر ذهن بیست سالگی نیست!! اما نگرانی‌های یک آدم بیست ساله را در جسم و روح خود به دوش میکشد!!

پنجاه شصت ساله ‌امروز هم پدر و مادر است برای فرزندانش و هم گاهی برای پدر و مادرش باید پدر مادری کند!!!
باید ستون محکم بزرگترها و کوچکترها باشد. سفت و محکم بایستد و اصلاً احساس ضعف نکند!! خیلی هم احساساتی نشود!!

در روزگاری که فرزندانش، خیلی برایش تره خُرد نمی‌کنند و پدر و مادرش بمثابه زمان خود از فرزند، انتظارات زیادی ازجمله با آنها بودن رادارن!!
ولی خانواده و جامعه آن را نمیپسندد او باید حواسش به همه‌آنها باشد و باید مشکلات همه را سر و سامان بدهد و مشکلات خودش را نیز به تنهایی بدوش بکشد!!

پنجاه شصت ساله ‌امروز باید مسائل سن بلوغ فرزند، حتی نوه اش را حل کند!!. باید برای آینده‌ فرزندش ، آن هم در این اوضاع آشفته، تدبیر به خرج دهد و به فکر تامین مسکن و شغل و برآورده کردن کوهی از توقعات ریز و درشت باشد!!!!!!!

هیچکس حال و روزگار او را درک نمی کند و نمیفهمد!! اگر چه هنوز جسم و روحش هزاران طلب از دنیای پیرامونش دارد!!
باید با تنهایی کنار بیاید!! چرا که حتی اگر بتواند رابطه پیچیده‌ ای که در زندگی خود دارد او را زنده و شاداب نگه دارد باز هم تنهاست...!!!
چون وقت ندارد و امکانش نیست به این چیزها فکر کند. همه منتظر او و متوقع از اوهستند!!!!!

پنجاه شصت ساله روزگار ما همچنان باید چهار نعل کار کند!!
اگر بازنشسته شود تازه شروع کار در دو شیفت برایش آغاز میشود نباید یک روز در خانه بماند!!
ماندن درخانه همان و اوقات تلخی های سرزنش کننده همان!!

روزگارش ثبات اقتصادی ندارد و آینده‌اش نيز هنوووووز مبهم است!!
اما دیگر بدنش طاقت این جور کار کردن ها را ندارد!! گاهی فشارش بالا می‌رود و گاهی پایین. گاهی تپش قلب می‌گیرد..!! وگاهی بی حوصله !! و خلاصه ......

پنحاه و شصت ساله‌هاى این روزگار همان‌هایی هستند که در بلاتکلیف‌ترین دوران این سرزمین رشد کرده اند!!
تمامی آزمون و خطاها ، روی آنها صورت گرفته بدیهی‌ترین تفریحات دوران نوجوانی و جوانی برای آنها جرم محسوب میشد!! خندیدن ، دلهره و ترس و نگرانی جزئی از وجودشان شده و با آن ها بزرگ شده اند. به جای لذت دوران جوانی تیر و ترکش نصیبشان شده و به جای نجوای عاشقانه های یار، نفیر موحش آژیر خطر و سوت کر کننده خمپاره و بمب و موشک!!!

در بچگی مطیع بودند وپر کار، در بزرگسالی نیز مطیع هستند و آماده به کار!!!! همیشه منتظر سرابی به نام آینده‌بهتر بوده اند .

پنجاه شصت سا‌له‌ عزیز!! اگر بخت با تو یار بوده و با این همه رنج و فلاکت به هر حالتی هنوز زنده مانده ای !! قوی باش!!خیلی قوی !!

زندگی هنوز برای تو بازی ها دارد...
و خدا را چه دیدی شاید برنده بزرگترین بازی روزگار " تو " باشی!!
زندگی هنوز با تو خيلى كار دارد!!
زنده باش و به زندگی همچنان امیدوار!
روزگار به امثال تو خیلی نیازمند است!


@Secrets_Box
دوران عقب ماندگی ملت ما
زمانی آغاز شد که
جای اندیشیدن را تقلید
جای تلاش و کوشش را دعا
جای اراده برای رفتن را قسمت
و جای تصمیم عقلانی را استخاره گرفت!

امير كبير

@Secrets_Box
روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید:
فرزندم مسجد این محل کجاست؟
کودک گفت:
آخر همین خیابان، به طرف چپ بپیچید،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید.
شیخ گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی؟
کودک پرسید: درباره چه چیزی صحبت میکنی حاج آقا!؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را
به مردم نشان دهم!
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی، می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی...!!!


@Secrets_Box
میگن در یزد، خانم معلمی پس از
چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید:
چه کسی متوجه نشده است؟
سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....
معلم گفت: بیایید جلوی تخته و
چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .
تمام دانش آموزان جا خوردند و
متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .
معلم به یکی از سه دانش آموز گفت:
پسرم! این چوب را بگیر و محکم
به کف دست من بزن !
دانش آموز متعجب پرسید:
به کف دست شما بزنم؟ به چه دلیل؟
معلم گفت: پسرم مطمئنا " من در
تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید! به همین دلیل باید تنبیه شوم!
دانش آموز اول چند بار به دست معلم
زد و معلم از درد سوزش دستش،
آهی کشید و چهره اش برافروخته شد .
نوبت نفر دوم شد . دانش آموز
دوم که گریه اش گرفته بود، به معلم گفت:
خانم معلم ! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم . من دوست ندارم با چوب به دست شما بزنم .
از معلم اصرار و از دانش آموز انکار!
دیگر ، تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازی گوشی های گاه و بیگاه داخل کلاس ، هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند!
از آن روز دانش آموزان کلاس از ترس
تنبیه شدن معلمشان جرأت درس
نخواندن نداشتند .
و اما نتیجه ......
این داستان واقعی در یزد مصداقی برای
مسئولان مملکت است که در حوزه ای اگر خطایی از مخاطبان حوزه آن ها سر زد ، خود را باید تنبیه نموده تا الگویی
برای رسیدن به جامعه سالم باشیم!
اگر هر کدام از مدیران در حوزه فعالیت خود این گونه عمل کنند ....
مملکت و جامعه ای انسانی خواهیم داشت .


@Secrets_Box
Forwarded from جعبه اسرار
اسماعیل بیشکچی ، نویسنده‌ ی ترک میگوید: در یکی از مساجد ترکیه از شیخی شنیدم که در نماز جمعه با صدای بلند میگفت: " به خدا که هر کس ترکی نداند ، بهشت را به چشم نخواهد دید "

در آن جلسه مردی به شدت می گریست ، من که چنین دیدم به نزدِ او رفتم و گفتم: مگر تو ترک نیستی و ترکی نمی‌ دانی؟
مرد گفت: برای خودم گریه نمی‌ کنم!
برای پیامبر اسلام گریه می‌ کنم که ترکی نمی دانست!!!


@Secrets_Box