جعبه اسرار – Telegram
جعبه اسرار
86.7K subscribers
22K photos
10.5K videos
9 files
4.31K links

※ جعبه اسرار می‌کوشد تا بدور از هرگونه فعالیت سیاسی و غیراخلاقی، در راستای نقد اجتماعی با زبان طنز تولید محتوا کند. ※ با احترام، این کانال، مسئولیتی بابت کامنت کاربران ندارد.

ارتباط : 📢 @Secrets_ads
Download Telegram
داستان کوتاهی از کتاب «شادی نامه انجیر» صادق هدایت:

«یکی از همکارام می‌گفت بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا، کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری دیدم، گند زدم یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم دیدم صدای جیغ میاد.

گفتم آقا گندش دراومد، رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت پاشو گذاشته تو سینی، اون سینی رو با همه حلواها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن.

شب بابام می‌گفت حلوا بخور بدبخت شفا بگیری جا پای حضرت است.»

@Secrets_Box
ﺁﻟﻔﺮﺩ ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ اﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺳﯿﻨﻤﺎ که در ترساندن مردم با فیلم هایش شهره عام و خاص است ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎﯼ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
اﯾﻦ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ!
ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻭ ، ﮐﺸﯿﺸﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﯽ گذاشته ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ :

ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ!
نگذار عقايدش را به تو تحميل كند ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ ، فرار کن!!!

@Secrets_Box
تصويرى از آب فروش دوره گرد در زمان قاجار! آب فروشى از شغل هاى رايج در زمان قاجار بود ...!

ايران با بحران خشكسالى روبروست و ديدن چنين تصويرى در سال هاى آينده دور از ذهن نيست ...

@Secrets_Box
آورده‌اند که شخصی به مهمانی دوست خسیس رفت. به محض این که مهمان وارد شد.
میزبان پسرش را صدا زد و گفت: پسرم امروز مهمان عزیزی داریم، برو و نیم کیلو از بهترین گوشتی که در بازار است برای او بخر.
پسر رفت و بعد از ساعتی دست خالی بازگشت. پدر از او پرسید: پس گوشت چه شد؟!
پسر گفت: به نزد قصاب رفتم و به او گفتم از بهترین گوشتی که در مغازه داری به ما بده، قصاب گفت: گوشتی به تو خواهم داد که مانند کره باشد.
با خودم گفتم اگر این طور است پس چرا به جای گوشت کره نخرم، پس به نزد بقال رفتم و به او گفتم: از بهترین کره ای که داری به ما بده.
او گفت: کره ای به تو خواهم داد که مثل شیره ی انگور باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به جای کره شیره ی انگور نخرم پس به قصد خرید آن وارد دکان شدم، و گفتم از بهترین شیره ی انگورت به ما بده، او گفت: شیره ای به تو خواهم داد که چون آب صاف و زلال باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به خانه نروم، زیرا که ما در خانه به قدر کفایت آب داریم.
این گونه بود که دست خالی برگشتم.
پدر گفت: چه پسر زرنگ و باهوشی هستی؛ اما یک چیز را از دست دادی، آنقدر از این مغازه به آن مغازه رفتی که کفشت مستهلک شد.
پسر گفت: نه پدر، کفش های مهمان را پوشیده بودم.

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به مناسبت سالروز درگذشت فریدون مشیری ، یادی کنیم از این شعر زیبا ...
انسان و گرگ ؛

امروز سـوم آبـان ماه ، سالروز درگذشت فریـدون مشـیری است؛ شاعری که مهم ترین ویژگی شعرهایش قابل فهم بودن برای تمام مردم است.
شعرهایِ او پیچیدگی ندارد ، در یاد میماند و همین باعث میشود تا شعرهای او نوزده سال پس از مرگش هم چنان جزوِ پرطرفدارترین شعرها باشند .

روحش شاد و یادش گرامی🥀


@Secrets_Box
کنـدوی عسل می تواند ساختار اجتماعی بسیار پیچیده ای داشته باشد و انواع مختلف زنبورهای کارگر را در خود جای دهد. اما تاکنون محققان موفق به یافتن زنبورهای وکیـل نشده اند.

زنبورها احتیاجی به وکیـل ندارند، چون خطر فراموش کردن یا نقض قانون اساسی کندو وجود ندارد.

ملکه غذای نظافتچیان را با دوز و کلک از چنگشان درنمی آورد و آنها هم هرگز برای حقوق بیشتر اعتصاب نمی کنند.

اما اینها کارِ همیشگی انسـان است.


📚 انسان خرمند
🖊 یووال نوح حراری

@Secrets_Box
‍ بوقلمونی، گاوی بدید و گفت:
در آرزوی پروازم، اما چگونه، ندانم.
گاو پاسخ داد: گر ز تاپاله من خوری، قدرت بر بالهایت فتد و پرواز ڪنی.
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست! تیراندازی ماهر، بوقلمون را بر درخت بدید، تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاڪش نمود...

شاید با خوردن هر گندی به بالا برسید، اما مطمئن باشید ڪه در بالا نخواهید ماند...!

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببینید رییس جمهور روحانی چی میگن😂

@Secrets_Box
عكس رنگى‌شده از عصمت‌الدوله، دختر دوم ناصرالدين‌شاه قاجار كه شوخى‌هاى زيادى با عكسش شده.
اسم كوچيكش فاطمه بوده و اولين زن پيانيست ايران هم هست!

@Secrets_Box
👍1
پیر مردی با چهره‌ای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیبتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یا خیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند...
بعد از ۴ سال شیخ با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند...

اين حكايت چه شباهتى به انتخابات دوره اى در كشورها دارد... :))

@Secrets_Box
به مناسبت زادروز محمد رضا شاه پهلوی / ۴ آبان

+ محمدرضاشاه دقیقا ۱۰۰ سال قبل یعنی در ۴ آبان سال ۱۲۹۸ زاده شد.
هنگامی که او متولد شد پدرش یک افسر قزاق بود و به رضاخان میرپنج معروف بود. وقتی شش ساله بود رضاشاه تاجگذاری کرد و او نیز بعنوان ولیعهد ایران شناخته شد. مادر محمدرضا، تاج الملوک همسر دوم رضاشاه بود. پس از ولیعهدی زندگی او از مادر و خواهرانش جدا شد. او ابتدا به دبستان نظام رفت و بعد در کاخی اختصاصی به تنهایی زیر نظر یک معلم فرانسوی تعلیم داده میشد. تعلیمات مدرسه نظام؛ اگر چه دشوار بود؛ اما نیروی مقاومتش را افزود. او همچنین سوارکاری، ژیمناستیک و بوکس را فرا گرفت.
دوران کودکی محمدرضا در ساعت ۴ بعدازظهر روز ۱۵ شهریور ۱۳۱۰ و با اعزام وی به سوئیس خاتمه یافت و او عملاً زندگی نیمه مستقل دوران نوجوانی را آغاز نمود...

@Secrets_Box
این نقاشی ساده و ابتدایی به اندازه صد تا کتاب حرف داره!

آن مرد از وجود مار درون سوراخ بی‌خبر است! و زن هم از وجود سنگ روی مرد بی‌خبر است! زن با خودش فکر می کند که من در حال سقوط هستم، نمی توانم بالا بروم چون مار دست مرا نیش زده است! چرا مرد کمی بیشتر از قدرت خود استفاده نمی‌کند و مرا بالا نمی کشد!؟ مرد هم با خود فکر می‌کند که من درد زیادی را تحمل می‌کنم، با این وجود با تمام توان دست زن را گرفته ام، چرا زن کمی تلاش نمی کند و خود را بالا نمی کشد!؟

حقیقت این است که شما فشاری که بر روی دیگران است را نمی‌بینید، دیگران هم فشاری که بر روی شما هست را نمی بینند! زندگی اینگونه است! سر کار، در خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان! ما باید سعی کنیم یکدیگر را بفهمیم و درک متقابل از هم داشته باشیم! یاد بگیریم متفاوت از قبل فکر کنیم، شاید کمی عمیق تر، واضح تر و در تعامل بیشتر با دیگران باشیم! اندکی فکر کردن و صبور بودن نتایج بزرگی را در پی خواهد داشت! با یکدیگر مهربان باشیم! هر کسی را که در اطراف خود می بینید در حال جنگیدن در زمین جنگ زندگی خود است!

@Secrets_Box
شکل و اندازه عجیب اولین سشوار خانگی ...!

در گذشته به دلیل مکانیکی بودن ابزارها و کمبود امکانات بسیاری از ابزار ها در شکل های مختلف و عجیبی ساخته می شدند چرا که تصویر زیر گویای این مطلب است و قدیمی ترین سشوار خانگی را نشان می دهد.
این عکس که در سال 1920 گرفته شده یکی از نخستین نمونه سشوارهای خانگی را نشان می دهد. همان طور که در عکس مشخص است احتمالا یکی از اتاق های منزل اختصاصا به سشوار تعلق داشته است.

@Secrets_Box
گويند يكى از شاهان به علت افراط در خوردن دچار بیماری معده شد.
طبیب آوردند. و طبیب با توجه به امکانات آن زمان اماله (تنقیه) تجویز کرد.
اماله وسیله ای به شکل قیف است که انتهایی دراز دارد و نوک آن کج میباشد مایعات روان کننده به وسیله آن از پایین به روده بیمار وارد می گردد

شاه که فردی متعصب بود و اماله را باعث تحقیر و توهین به خود می پنداشت فریاد زد: چه کسی را اماله کنند حکیم ترسید و گفت: هیچ قربان گفتم بنده را اماله کنند تا شما خوب شوید.

شاه بدون تفکر و شاید از روی عصبانیت دستور به اماله حکیم داد
در همین زمان درد معده شاه نیز فرو کش کرد. شاه این را به فال نیک گرفت و از آن به بعد هر گاه شاه مریض می شد دستور می داد طبیب را دراز کنند و طبیب بیچاره مجبور بود در حضور شاه اماله شود.

حكايت ماست ...
هر گاه فسادی برملا میشود، دستور می رسد که افشاکننده را دراز کنند و اماله نمایند تا فساد از مملکت رخت بربندد ...!

@Secrets_Box
یه ضرب المثل یونانی هست که میگه:
‏یک جامعه زمانی به بلوغ می‌رسد که کهنسالانش درختانی را بکارند، درحالی که می ‌دانند زیر سایه‌ آنها نخواهند نشست!

@Secrets_Box
من موندم این خارجیا با اینهمه بحران های اقتصادی و فرهنگی و از بین رفتن انسانیت و فروپاشی بنیان خانواده ها و فسادهای عظیم مالی و از بین رفتن آزادی اجتماعی که تو اخبار میگه

چرا هیچکدومشون به فکر مهاجرت به ایران نمیوفتن؟!

عقل ندارن اینا؟!!!

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببینید تو بلاد کفر از بازیافت بطری های پلاستیکی چی درست میکنن


@Secrets_Box
چند روز پیش که رفتم وام بگیرم باجه دار گفت به ازای هر ۵ میلیون یه ضامن

با خودم حساب کردم دیدم اون آقازاده که ۶۵ هزار میلیارد وام گرفته ۱۳ میلیون ضامن نیاز داره خب این تعداد کارمند در کشور ما نیست. بنابراین برای تکمیل کادر ضامن هاش باید از کارمندهای کشورهای افغانستان، ترکمنستان، آذربایجان و تاجیکستان کمک بگیره !!

بعد حساب کردم دیدم اگه بانک بخواد برای این ضامن ها پرونده تشکیل بده هر ضامن اگه مدارک و فرم هاش ۱۰ صفحه بشه کل صفحات پرونده ش میشه ۱۳۰ میلیون صفحه کاغذ A4 که برای بایگانی این تعداد پرونده و کاغذ نیاز به یک مجتمع چندطبقس !
خداییش خیلی دلم به حال بانک سوخت!!!

تازه فهمیدم چرا بانک ها واسه رقمای بزرگ ضامن نمیگیرن!!


@Secrets_Box
شکل جالب گدازه ها که تو نگاه اول آدم حس می‌کنه تصویر چنتا آدمه
اگه این مکان تو ایران بود صد درصد اسمشو میذاشتن دروازه جهنم و کلی داستان تخیلی براش درست میکردن ...!

@Secrets_Box
حكايت خرها و پالان دوزها ...

حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغ های دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند.

زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.

از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت...

اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... نه تنها پالان راحتی بر تن خر ها نمیدوخت، بلکه از مواد اولیه پالان ها نیز کم میگذاشت و این بار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. باز هم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.

این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده , این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالان ها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود... و اینبار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند... خلاصه ... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.

تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند!!


@Secrets_Box
شيخ بهايی را گفتند خدا را كجا يافتی؟

گفت: در قلب كساني كه بي دليل مهربانند ...

@Secrets_Box