جعبه اسرار – Telegram
جعبه اسرار
86.7K subscribers
22K photos
10.5K videos
9 files
4.31K links

※ جعبه اسرار می‌کوشد تا بدور از هرگونه فعالیت سیاسی و غیراخلاقی، در راستای نقد اجتماعی با زبان طنز تولید محتوا کند. ※ با احترام، این کانال، مسئولیتی بابت کامنت کاربران ندارد.

ارتباط : 📢 @Secrets_ads
Download Telegram
پیر مردی با چهره‌ای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیبتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یا خیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند...
بعد از ۴ سال شیخ با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند...

اين حكايت چه شباهتى به انتخابات دوره اى در كشورها دارد... :))

@Secrets_Box
به مناسبت زادروز محمد رضا شاه پهلوی / ۴ آبان

+ محمدرضاشاه دقیقا ۱۰۰ سال قبل یعنی در ۴ آبان سال ۱۲۹۸ زاده شد.
هنگامی که او متولد شد پدرش یک افسر قزاق بود و به رضاخان میرپنج معروف بود. وقتی شش ساله بود رضاشاه تاجگذاری کرد و او نیز بعنوان ولیعهد ایران شناخته شد. مادر محمدرضا، تاج الملوک همسر دوم رضاشاه بود. پس از ولیعهدی زندگی او از مادر و خواهرانش جدا شد. او ابتدا به دبستان نظام رفت و بعد در کاخی اختصاصی به تنهایی زیر نظر یک معلم فرانسوی تعلیم داده میشد. تعلیمات مدرسه نظام؛ اگر چه دشوار بود؛ اما نیروی مقاومتش را افزود. او همچنین سوارکاری، ژیمناستیک و بوکس را فرا گرفت.
دوران کودکی محمدرضا در ساعت ۴ بعدازظهر روز ۱۵ شهریور ۱۳۱۰ و با اعزام وی به سوئیس خاتمه یافت و او عملاً زندگی نیمه مستقل دوران نوجوانی را آغاز نمود...

@Secrets_Box
این نقاشی ساده و ابتدایی به اندازه صد تا کتاب حرف داره!

آن مرد از وجود مار درون سوراخ بی‌خبر است! و زن هم از وجود سنگ روی مرد بی‌خبر است! زن با خودش فکر می کند که من در حال سقوط هستم، نمی توانم بالا بروم چون مار دست مرا نیش زده است! چرا مرد کمی بیشتر از قدرت خود استفاده نمی‌کند و مرا بالا نمی کشد!؟ مرد هم با خود فکر می‌کند که من درد زیادی را تحمل می‌کنم، با این وجود با تمام توان دست زن را گرفته ام، چرا زن کمی تلاش نمی کند و خود را بالا نمی کشد!؟

حقیقت این است که شما فشاری که بر روی دیگران است را نمی‌بینید، دیگران هم فشاری که بر روی شما هست را نمی بینند! زندگی اینگونه است! سر کار، در خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان! ما باید سعی کنیم یکدیگر را بفهمیم و درک متقابل از هم داشته باشیم! یاد بگیریم متفاوت از قبل فکر کنیم، شاید کمی عمیق تر، واضح تر و در تعامل بیشتر با دیگران باشیم! اندکی فکر کردن و صبور بودن نتایج بزرگی را در پی خواهد داشت! با یکدیگر مهربان باشیم! هر کسی را که در اطراف خود می بینید در حال جنگیدن در زمین جنگ زندگی خود است!

@Secrets_Box
شکل و اندازه عجیب اولین سشوار خانگی ...!

در گذشته به دلیل مکانیکی بودن ابزارها و کمبود امکانات بسیاری از ابزار ها در شکل های مختلف و عجیبی ساخته می شدند چرا که تصویر زیر گویای این مطلب است و قدیمی ترین سشوار خانگی را نشان می دهد.
این عکس که در سال 1920 گرفته شده یکی از نخستین نمونه سشوارهای خانگی را نشان می دهد. همان طور که در عکس مشخص است احتمالا یکی از اتاق های منزل اختصاصا به سشوار تعلق داشته است.

@Secrets_Box
گويند يكى از شاهان به علت افراط در خوردن دچار بیماری معده شد.
طبیب آوردند. و طبیب با توجه به امکانات آن زمان اماله (تنقیه) تجویز کرد.
اماله وسیله ای به شکل قیف است که انتهایی دراز دارد و نوک آن کج میباشد مایعات روان کننده به وسیله آن از پایین به روده بیمار وارد می گردد

شاه که فردی متعصب بود و اماله را باعث تحقیر و توهین به خود می پنداشت فریاد زد: چه کسی را اماله کنند حکیم ترسید و گفت: هیچ قربان گفتم بنده را اماله کنند تا شما خوب شوید.

شاه بدون تفکر و شاید از روی عصبانیت دستور به اماله حکیم داد
در همین زمان درد معده شاه نیز فرو کش کرد. شاه این را به فال نیک گرفت و از آن به بعد هر گاه شاه مریض می شد دستور می داد طبیب را دراز کنند و طبیب بیچاره مجبور بود در حضور شاه اماله شود.

حكايت ماست ...
هر گاه فسادی برملا میشود، دستور می رسد که افشاکننده را دراز کنند و اماله نمایند تا فساد از مملکت رخت بربندد ...!

@Secrets_Box
یه ضرب المثل یونانی هست که میگه:
‏یک جامعه زمانی به بلوغ می‌رسد که کهنسالانش درختانی را بکارند، درحالی که می ‌دانند زیر سایه‌ آنها نخواهند نشست!

@Secrets_Box
من موندم این خارجیا با اینهمه بحران های اقتصادی و فرهنگی و از بین رفتن انسانیت و فروپاشی بنیان خانواده ها و فسادهای عظیم مالی و از بین رفتن آزادی اجتماعی که تو اخبار میگه

چرا هیچکدومشون به فکر مهاجرت به ایران نمیوفتن؟!

عقل ندارن اینا؟!!!

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببینید تو بلاد کفر از بازیافت بطری های پلاستیکی چی درست میکنن


@Secrets_Box
چند روز پیش که رفتم وام بگیرم باجه دار گفت به ازای هر ۵ میلیون یه ضامن

با خودم حساب کردم دیدم اون آقازاده که ۶۵ هزار میلیارد وام گرفته ۱۳ میلیون ضامن نیاز داره خب این تعداد کارمند در کشور ما نیست. بنابراین برای تکمیل کادر ضامن هاش باید از کارمندهای کشورهای افغانستان، ترکمنستان، آذربایجان و تاجیکستان کمک بگیره !!

بعد حساب کردم دیدم اگه بانک بخواد برای این ضامن ها پرونده تشکیل بده هر ضامن اگه مدارک و فرم هاش ۱۰ صفحه بشه کل صفحات پرونده ش میشه ۱۳۰ میلیون صفحه کاغذ A4 که برای بایگانی این تعداد پرونده و کاغذ نیاز به یک مجتمع چندطبقس !
خداییش خیلی دلم به حال بانک سوخت!!!

تازه فهمیدم چرا بانک ها واسه رقمای بزرگ ضامن نمیگیرن!!


@Secrets_Box
شکل جالب گدازه ها که تو نگاه اول آدم حس می‌کنه تصویر چنتا آدمه
اگه این مکان تو ایران بود صد درصد اسمشو میذاشتن دروازه جهنم و کلی داستان تخیلی براش درست میکردن ...!

@Secrets_Box
حكايت خرها و پالان دوزها ...

حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغ های دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند.

زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.

از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت...

اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... نه تنها پالان راحتی بر تن خر ها نمیدوخت، بلکه از مواد اولیه پالان ها نیز کم میگذاشت و این بار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. باز هم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.

این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده , این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالان ها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود... و اینبار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند... خلاصه ... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.

تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند!!


@Secrets_Box
شيخ بهايی را گفتند خدا را كجا يافتی؟

گفت: در قلب كساني كه بي دليل مهربانند ...

@Secrets_Box
گویند در عصر سليمان نبی پرنده اى براى نوشيدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد ، اما چند كودک را بر سر بركه ديد، پس آنقدر انتظار كشيد تا كودكان از آن بركه متفرق شدند.

همين كه قصد فرود بسوى بركه را كرد، اينبار مردى را با محاسن بلند و آراسته ديد كه براى نوشيدن آب به آن بركه مراجعه نمود .
پرنده با خود انديشيد كه اين مردى باوقار و نيكوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نيست.
پس نزديک شد، ولی آن مرد سنگى به سويش پرتاب كرد و چشم پرنده معيوب و نابينا شد.
شكايت نزد سليمان برد.

پیامبر آن مرد را احضار کرد، محاكمه و به قصاص محكوم نمود و دستور به كور كردن چشم داد.

آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت:
چشم اين مرد هيچ آزارى به من نرساند،
بلكه ريش او بود كه مرا فريب داد!
و گمان بردم كه از سوى او ايمنم
پس به عدالت نزديكتر است اگر محاسنش را بتراشيد تا ديگران مثل من فريب ريش او را نخورند ...

🖊 علامه دهخدا

@Secrets_Box
عکسی از سیدحسن نصرالله در زمان اقامت و تحصیل در ایران ...!


@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یاقوت سرخ لقب زنى است كه ٣٠ سال هر روز در ميدان فردوسى تهران به انتظار معشوق مى ایستاد!
گويا اين زن در دهه ٣٠ عاشق پسرى ميشود و با او قرار ميگذارد. پسر از او ميخواهد لباسى سراسر قرمز بپوشد تا بتواند راحت او را پيدا كند!
ياقوت لباسى سراسر قرمز ميپوشد و بر سر قرار رفت ولى معشوق هيچگاه نيامد!
ياقوت عاشق تا ٣٠ سال [ بعد از انقلاب و تا حدود سال ٦٠ ] با لباس قرمز هر روز بدون غيبت بر سر ميعادگاه حاضر ميشد! اما معشوق هيچگاه نيامد!
تا اينكه يك روز ياقوت نيز نيامد و هيچكس پس از آن روز از او خبردار نشد ...

عشق واقعى

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
يک ويديو تبليغاتى از دهه پنجاه براى جذب توريست در ايران

در دوران پهلوى تلاش و سرمايه گذارى زيادى روى صنعت توريسم ميشد ...!

@Secrets_Box
زير خـط فقــر ...!

زیر خط فقر تو نان و پنیرے خورده اے؟
ڪودڪت را دست خالی سوی دڪتر برده اے؟

زیر خط فقر در سرما شبی خوابیده اے؟
دست پینه بسته یڪ ڪارگر را دیده اے؟

زیر خط فقر از درمانده گی خندیده اے؟
با شکست عزت نفست، مدام جنگیده اے؟

زیر خط فقر در سطل زباله گشته اے؟
با خجالت و ندارے سوے خانه رفته اے؟

زیر خط فقر با فقر تفڪر ساختی؟
زیر دست قلدران زندگی ات را باختی؟

چشم امید ز یارے خلایق بسته اے؟
حس نمودے از تضاد طبقاتی خسته اے؟

زیر خط فقر از پل ، خودڪشی تو ڪرده اے؟
زیر دست ڪارفرما حس نمودی بَرده اے؟

مستاجر بودے درون دخمه اے سرد و نمور؟
مادرت را دیده اے ڪه از دیابت گشته کور؟

پدر معتاد و بیڪاری ڪه با سیگار و دود
تن طفل خویش را سوزانده و ڪرده کبود

چه خبر دارے تو از احوال بچه هاے ڪار
ڪودڪی ڪه جای تحصیل می برد هر سوی بار

زیر خط فقر شخصی مال ملت را ربود
صیغه شد شغل زنی که حرفه اے بلد نبود

زیر خط فقر اینجا صف ڪشیدند مردمان
هی اضافه می شود جمعیت محتاج نان

زیر خط فقر امشب یڪنفر جان می دهد
زندگی نڪبتش را سوت پایان می دهد ...

@Secrets_Box
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم یوسف و زلیخا قبل از انقلاب


+ الان کدومو باید باور کنیم ، زلیخا اینجوری بوده با یوسف یا جوری که صداسیما نشون میده ...! 🤔

یوسف چه پایه بوده ...!

کاش بجای این یوسفی که الان نشون میدن شونصد بار تکرار اینو آی فیلم پخش میکرد ؛ بخدا اگه کسی غر میزد :)))

@Secrets_Box
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم:

شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چای خورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان، فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را برمیدارد. حالا شما هم میخواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

نتیجـه:
1) راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.
2) در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی
3) راه حل همیشه جلوی چشم نیست.

مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک لامپ از آن استفاده نمیکنیم ...!


🖊آنتونی رابینز

@Secrets_Box
راز ملاقات با خداوند :

داستانى زیبا از اشو به صورتی سمبلیک

وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!

عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!"
خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟"
یکی گفت، "به قله ی اورست برو."
خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی ،
به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود."
کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی."
خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند."
در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو.
او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت."

و خدا گفت، "این به نظر منطقی می آید." و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.
اینک من آن راز به شما گفته ام،
بستگی به خودتان دارد:
اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی،
به درون برو!
ولی شکایت نکن!
درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد،
زیرا خیلی سال است که کسی را ملاقات نکرده است،
فقط گاه گاهی!
و کسانی که به او رسیده اند،
با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن
به او دست یافته اند.
آنان اهل شکایت کردن نیستند ،
آنان اهل مزاح و خنده هستند.
و من به شما می گویم:
خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.
ولی این باید یک تجربه باشد،
وگرنه فقط یک باور است
و من مایل نیستم برای شما نظام باورداشت بسازم.
من تنها از تجربه ی خودم با شما سخن می گویم:
شما می توانید آن را
تجربه کنید.

🖊اوشو

@Secrets_Box