شخصی به دارالحکومه رفت و گفت :
از كسی پولی طلب دارم و پس نمی دهد.
گفتند : آیا شاهد داری؟
گفت : خدا !
گفتند : کسی را معرفی کن که قاضی او را بشناسد ...!!
✦ عبید زاكانی
@Secrets_Box
از كسی پولی طلب دارم و پس نمی دهد.
گفتند : آیا شاهد داری؟
گفت : خدا !
گفتند : کسی را معرفی کن که قاضی او را بشناسد ...!!
✦ عبید زاكانی
@Secrets_Box
۵٠ سال پيش از عـلامـه طباطبايی پرسیدند: چطور ما مسلمانان نماز میخوانيم ولی بارانش در غـرب و سرزمینهای اروپایی میبارد؟!
علامه طباطبایی فرمود: با توجه به آيۀ [وَلَو اَنَّ اَهل القُری] آنچه موجب نزول باران و رحمت می شود «رعايت حقوق شهروندان» است نه رعایت حقوق الهی ! ڪه این حقوق نیز در غـرب و اروپـا بهتر و بيشتر از سرزمینهای ما رعايت ميشود
@Secrets_Box
علامه طباطبایی فرمود: با توجه به آيۀ [وَلَو اَنَّ اَهل القُری] آنچه موجب نزول باران و رحمت می شود «رعايت حقوق شهروندان» است نه رعایت حقوق الهی ! ڪه این حقوق نیز در غـرب و اروپـا بهتر و بيشتر از سرزمینهای ما رعايت ميشود
@Secrets_Box
دکتر شریعتی میگوید:
از انسان بودنم شرم میکنم ؛ گاهی میخواهم انسان نباشم ......
گوسفندی باشم پا روی یونجه ها بگذارم اما دلی را دفن نکنم!
گرگی باشم گوسفندها را بدرم اما بدانم کارم از روی ذات است نه هوس!
خفاش باشم که شب ها گردش کنم با چشمهای کور اما خوابی را پرپر نکنم!
کلاغی باشم که قارقار کنم اما پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیاورم!!
چه میدانم شاید حیوانات به قصد توهین همدیگر را ”انسان” خطاب میکنند!
@Secrets_Box
از انسان بودنم شرم میکنم ؛ گاهی میخواهم انسان نباشم ......
گوسفندی باشم پا روی یونجه ها بگذارم اما دلی را دفن نکنم!
گرگی باشم گوسفندها را بدرم اما بدانم کارم از روی ذات است نه هوس!
خفاش باشم که شب ها گردش کنم با چشمهای کور اما خوابی را پرپر نکنم!
کلاغی باشم که قارقار کنم اما پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیاورم!!
چه میدانم شاید حیوانات به قصد توهین همدیگر را ”انسان” خطاب میکنند!
@Secrets_Box
یک شهروند سوئدی از یک شهروند جهان سومی پرسید:
رویاهای تو چیست؟
او پاسخ داد:
خانه ، شغل ، درآمد مناسب ، همسر ایده آل و سلامتی
شهروند سوئدی گفت:
من درباره حقوق اولیه ات سوال نکردم ، من درباره ی رویاهای تو پرسیدم ...!
@Secrets_Box
رویاهای تو چیست؟
او پاسخ داد:
خانه ، شغل ، درآمد مناسب ، همسر ایده آل و سلامتی
شهروند سوئدی گفت:
من درباره حقوق اولیه ات سوال نکردم ، من درباره ی رویاهای تو پرسیدم ...!
@Secrets_Box
اگر تخم مرغی با نیروی بیرونی
بشکند ، «پـایـان» زندگیست ؛
امـا اگـر بـا نیروی داخـلـی
بشکند ، «آغـاز» زندگیست ؛
بهترین تغییرات همیشه
از «درون» رخ میدهند !
@Secrets_Box
اگر تخم مرغی با نیروی بیرونی
بشکند ، «پـایـان» زندگیست ؛
امـا اگـر بـا نیروی داخـلـی
بشکند ، «آغـاز» زندگیست ؛
بهترین تغییرات همیشه
از «درون» رخ میدهند !
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این باغ زیباترین و شگفت انگیزترین باغ دنیاست !
این باغ جادویی در تبت، میان کوههای هیمالیا قرار دارد و هر ۴۰۰ سال یکبار اینگونه با قلم جادویی نقاش طبیعت، گل باران می شود !
اهالی تبت معتقداً که اگر عکس و فیلم گلهای این باغ را منتشر کنند، برای شخص ارسال کننده و دریافت کننده شانس می آورد !
بسیار زیباست 👌
@Secrets_Box
این باغ جادویی در تبت، میان کوههای هیمالیا قرار دارد و هر ۴۰۰ سال یکبار اینگونه با قلم جادویی نقاش طبیعت، گل باران می شود !
اهالی تبت معتقداً که اگر عکس و فیلم گلهای این باغ را منتشر کنند، برای شخص ارسال کننده و دریافت کننده شانس می آورد !
بسیار زیباست 👌
@Secrets_Box
به قبرستان گذر کردم کم و بيش
بديدم قبر دولتمند و درويش
نه درويش بيکفن در خاک رفته
نه دولتمند برده يک کفن بيش
✦ باباطاهر
@Secrets_Box
بديدم قبر دولتمند و درويش
نه درويش بيکفن در خاک رفته
نه دولتمند برده يک کفن بيش
✦ باباطاهر
@Secrets_Box
امروزت بخیر دوست من!
نداشته هایت را بیخیال
غصه هایت را بیخیال
هر چه که تو را نا آرام میکند را بیخیال
همین که امروز نفس کشیده ای
خوش بحالت!
زندگی زیباست
لبخند بزن و عمیق نفس بکش
@Secrets_Box
نداشته هایت را بیخیال
غصه هایت را بیخیال
هر چه که تو را نا آرام میکند را بیخیال
همین که امروز نفس کشیده ای
خوش بحالت!
زندگی زیباست
لبخند بزن و عمیق نفس بکش
@Secrets_Box
✦ ماجرای جا انداختن باسن دختر !!
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش ( لگنش ) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند ؛ هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوانتر میشود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم !...
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم ، شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد ؛ حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند ؛
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود...
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد ، حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند... بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند...
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند...
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود ، دختر از درد جیغ میکشد...
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند ، گاو با عطش بسیار آب مینوشد ، حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود...
جمعیت فریاد شادی سر میدهند ؛ دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
این ، افسانه یا داستان نیست ؛
آن حکیم ، ابوعلی سینا بوده است ...
@Secrets_Box
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش ( لگنش ) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند ؛ هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوانتر میشود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم !...
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم ، شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد ؛ حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند ؛
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود...
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد ، حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند... بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند...
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند...
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود ، دختر از درد جیغ میکشد...
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند ، گاو با عطش بسیار آب مینوشد ، حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود...
جمعیت فریاد شادی سر میدهند ؛ دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
این ، افسانه یا داستان نیست ؛
آن حکیم ، ابوعلی سینا بوده است ...
@Secrets_Box
من هیچ گناهی را
بزرگتر از این نمی شناسم که
بی گناهان را به نام خدا
زیر فشار قرار دهند...
✦ گاندی
@Secrets_Box
بزرگتر از این نمی شناسم که
بی گناهان را به نام خدا
زیر فشار قرار دهند...
✦ گاندی
@Secrets_Box
شاید اصلی ترین تفکر شما نسبت به یک درخت ساکن بودن آن هاست ، اما درختی بنام ساکوراتی تصور شما را از یک درخت بر هم میزند ؛ چون عملا راه میرود و سالانه ۲۰ متر برای نور خورشید جا به جا میشود ...!
درختی که راه می رود!
@Secrets_Box
درختی که راه می رود!
@Secrets_Box
زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد. او را نزد ملا برد و ملا برایش دعا درست کرد و گفت: این دعا را به کتفش ببند ؛ او دیگر هرگز دزدی نمی کند. هنگامی که به خانه برمی گشتند پسر در راه ، عقب مانده بود. مادرش از او خواست سریع تر راه برود تا به او برسد. پسر گفت: مادر کفش های ملا بزرگ است و نمی توانم راحت راه بروم...
@Secrets_Box
@Secrets_Box
نماد جهانی بهداشت !
با هجوم موش ها به شهر همدان كه موجب شيوع بيماری طاعون در اين شهر شده بود پزشک حاذق ما ابوعلی سينا به مردم شهر دستور داد برای مقابله با موش ها ، از مار استفاده كنند و بعدها نيز به پاس اين كار در سرِ راه مارها جام شرابی از انگور سياه نهادند تا از آن بنوشند زيرا زهر مار را زياد ميكند.
از آن پس مار نماد بهداشت و نماد داروخانه های سرتاسر جهان شد.
لذا برخی داشتن و نگهداری مار را نشانه سلامت ميدانستند و به افرادی كه زياد دچار امراض ميشدن ميگفتند ؛ "بی مار"
@Secrets_Box
با هجوم موش ها به شهر همدان كه موجب شيوع بيماری طاعون در اين شهر شده بود پزشک حاذق ما ابوعلی سينا به مردم شهر دستور داد برای مقابله با موش ها ، از مار استفاده كنند و بعدها نيز به پاس اين كار در سرِ راه مارها جام شرابی از انگور سياه نهادند تا از آن بنوشند زيرا زهر مار را زياد ميكند.
از آن پس مار نماد بهداشت و نماد داروخانه های سرتاسر جهان شد.
لذا برخی داشتن و نگهداری مار را نشانه سلامت ميدانستند و به افرادی كه زياد دچار امراض ميشدن ميگفتند ؛ "بی مار"
@Secrets_Box
Forwarded from تصاویر ماندگار
این تصویر مردی پنجاه ساله نیست!
این جوان بیست و هشت ساله ؛
مهدی باکری است.
فرمانده لشکر عاشورا
بی سردوشی
بی عنوان
روزها بی خوابی
خستگی
بی ادعا
بی ریا
@Tasavire_Mandegar
این جوان بیست و هشت ساله ؛
مهدی باکری است.
فرمانده لشکر عاشورا
بی سردوشی
بی عنوان
روزها بی خوابی
خستگی
بی ادعا
بی ریا
@Tasavire_Mandegar
از مخالفت نهراسید،
بادبادک تنها زمانی میتواند بالا برود
که با باد مخالف مواجه شود...
✦ وینستون چرچیل
@Secrets_Box
بادبادک تنها زمانی میتواند بالا برود
که با باد مخالف مواجه شود...
✦ وینستون چرچیل
@Secrets_Box
یک روز یه مردی که خسته شده بود از کار زیاد ؛ عصبی میشه و میگه خدایا چرا زن ها بخوابن ، ما مثل خر کار کنیم ...!!
بیا خوبی کن در حق ما و من بشم زن و زنم بشه مرد ...!️
خلاصه میگذره و یه روز مرده از خواب بیدار میشه میبینه زن شده و زنشم مرد شده !!
قند تو دلش آب میشه و به زنه میگه: تو برو سرکار ، کارهای خونه بامن ...
از اون به بعد مَرده بچه میبرده مدرسه، شبا تا صبح بچه داری و نخوابی ، ظرف میشسته، غذا می پخته، لباس اتو میکرده، دستشویی و حموم رو میشسته ، نمی تونسته هرجا که دلش میخاد بره ...... خلاصه ...
میگه: خدایا غلط کردم میخوام همون مرد باشم، زن بودن خیلی سختره...!
شب میخوابه و صبح بیدار میشه میبینه هنوز زنه ؛ میگه: خدایا من که گفتم غلط کردم چرا هنوز زن هستم ...؟؟؟
ندا آمد: حرف نزن ... باید ۹ ماه صبر کنی، حامله ای ... حامله!!
خانوما فوروارد اجباری 😉
@Secrets_Box
بیا خوبی کن در حق ما و من بشم زن و زنم بشه مرد ...!️
خلاصه میگذره و یه روز مرده از خواب بیدار میشه میبینه زن شده و زنشم مرد شده !!
قند تو دلش آب میشه و به زنه میگه: تو برو سرکار ، کارهای خونه بامن ...
از اون به بعد مَرده بچه میبرده مدرسه، شبا تا صبح بچه داری و نخوابی ، ظرف میشسته، غذا می پخته، لباس اتو میکرده، دستشویی و حموم رو میشسته ، نمی تونسته هرجا که دلش میخاد بره ...... خلاصه ...
میگه: خدایا غلط کردم میخوام همون مرد باشم، زن بودن خیلی سختره...!
شب میخوابه و صبح بیدار میشه میبینه هنوز زنه ؛ میگه: خدایا من که گفتم غلط کردم چرا هنوز زن هستم ...؟؟؟
ندا آمد: حرف نزن ... باید ۹ ماه صبر کنی، حامله ای ... حامله!!
خانوما فوروارد اجباری 😉
@Secrets_Box
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻧﺶ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﻫﺎ ﺗﺮﺷﯿﺪ !!!
ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺖ، ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﺮﺩ، ﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ، ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻓﺖ ، ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﺶ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺷﯿﮏ ﺧﺮﯾﺪ، ﺑﺪﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩ، ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﺮﺩ، ﮐﺘﮏ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪ، ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﻭ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻧﮕﺮﻓﺖ، ﭘﻮﺳﺘﺶ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ !
ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺗﻬﺶ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪ؟
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﺘﺮﻟﻢ ﻫﻤﺶ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ
@Secrets_Box
ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺖ، ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﺮﺩ، ﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ، ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻓﺖ ، ﭘﻮﻟﻬﺎﯾﺶ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺷﯿﮏ ﺧﺮﯾﺪ، ﺑﺪﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭﺍﺕ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩ، ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﺮﺩ، ﮐﺘﮏ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪ، ﮐﻬﻨﻪ ﯼ ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺍﻍ ﻭ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻧﮕﺮﻓﺖ، ﭘﻮﺳﺘﺶ ﭼﺮﻭﮎ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ !
ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺗﻬﺶ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪ؟
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﺘﺮﻟﻢ ﻫﻤﺶ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ
@Secrets_Box
✦ قاضی خداست
شخصى در كاباره ميميرد
و شخصى ديگر در مسجد
شاید اولی برای نصیحت داخل رفته بود
و دومی برای دزدیدن کفش ها !...
پس انسانها را قضاوت نکنیم
@Secrets_Box
شخصى در كاباره ميميرد
و شخصى ديگر در مسجد
شاید اولی برای نصیحت داخل رفته بود
و دومی برای دزدیدن کفش ها !...
پس انسانها را قضاوت نکنیم
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کدومو انتخاب میکنین؟!
حاضرین تمام روزا رو از امروز تا لحظه مرگ افسوس بخورین که چرا اینجا نموندین و این جمله رو نگفتین ؛
که میتونن جان ما رو بگیرن ،
ولی آزادی ما رو هرگز ...
مردن مهم نیست،
همه میمیرن...
مهم چطور مردنه.
🎥 شجاع دل
@Secrets_Box
حاضرین تمام روزا رو از امروز تا لحظه مرگ افسوس بخورین که چرا اینجا نموندین و این جمله رو نگفتین ؛
که میتونن جان ما رو بگیرن ،
ولی آزادی ما رو هرگز ...
مردن مهم نیست،
همه میمیرن...
مهم چطور مردنه.
🎥 شجاع دل
@Secrets_Box
بنامِ پدر ❣
این پیراهنی هست که من قبلا میپوشیدم، هر وقت بغلش کردی بدون من آنجا هستم ...
دوستدارت، پدر
چقدر جای سوره ای به نام پدر خالیست که این گونه آغاز شود ؛
قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میداد ، و قسم بر چشمان همیشه نگرانت ، قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند و قسم بر غربتت ، وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست .
@Secrets_Box
این پیراهنی هست که من قبلا میپوشیدم، هر وقت بغلش کردی بدون من آنجا هستم ...
دوستدارت، پدر
چقدر جای سوره ای به نام پدر خالیست که این گونه آغاز شود ؛
قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میداد ، و قسم بر چشمان همیشه نگرانت ، قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند و قسم بر غربتت ، وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست .
@Secrets_Box