به کجا چنین شتابان؟
آنجا یک قهوه خانه بود
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟ ، دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟!
عجله، همیشه عجله
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه ی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
✦ محمود دولت آبادی
@Secrets_Box
آنجا یک قهوه خانه بود
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟ ، دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟!
عجله، همیشه عجله
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه ی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
✦ محمود دولت آبادی
@Secrets_Box
👍1
روزی در کلاس استاد دکتر بنی احمد دانشجوئی پرسید استاد شما چرا همیشه کراوات میزنید؟
استاد گفت از روزی که در فرانسه دانشگاه رفتم
آنروزها در ایران به کراوات میگفتند افسار اما میدانید کراوات چه تغییری در زندگی من داد؟
کسی که کراوات میزند باید یقه پیراهنش تمیز باشد پس باید پیراهن او تمیز باشد، کسی که کراوات میزند و پیراهنش تمیز است باید کت و شلوارش تمیز باشد، کسی که کراوات میزند پیراهن، کت و شلوارش تمیز است باید کفش او واکس زده باشد، کسی که کراوات میزند و لباس تمیز میپوشد و کفش او واکس زده است در خیابان درست راه میرود زیرا اگر لباس او کثیف باشد کراوات به گردن او گریه میکند.....
چقدر سخت بود اما از فردا همه در دانشگاه کراوات زدیم راست گفت، درست راه میرفتیم به یکدیگر احترام میگذاشتیم با کسی که کراوات نمیزد دخترها نگاهش هم نمیکردند در نهار خوری تنها می نشست. کم کم همه کراوات زدند عکس کارت دانشجوئی ما دیگر با کراوات بود.
من یاد ندارم بدون کراوات جائی رفته باشم در اداره در مهمانی در سخنرانی و کم کم در زندگی تا اینکه انقلاب شد. در دانشگاه کراواتی ها را اخراج کردند در ادارات کراواتی ها را راه ندادند در خیابان کراواتی ها را میگرفتند.
کم کم ترسیدم کراوات بزنم اول کت و شلوارم عوض شد بعد بدون اتو شد بعد پیراهنم کثیف شد بعد کم کم من ماندم با یک عرق گیر و یک زیر پیراهنی با یک جفت دمپائی پلاستیکی با یک عدد پیرژاما و یا یک شلوار راحتی.
دیگر از وسط خیابان رد میشوم فحشم میدهند مهم نیست من هم فحش میدهم. آشغال توی خیابان میریزم نه دیگر کسی به من سلام میکند نه من به کسی احترام میگذارم اتوبوس بی نوبت سوار میشوم نان را بی نوبت از نانوائی میگیرم چقدر تازگی ها حرف زشت میزنم.
به راستی خودم هم نمیدانم اونهمه احترام و ادب بخاطر کراوات من بود یا در جامعه ای زندگی میکردم که همه یاد گرفته بودیم. شاید برای پیشرفت در هر جامعه ای ابتدا باید کروات زد!
"حیف شد کراواتم را باز کردند"
@Secrets_Box
استاد گفت از روزی که در فرانسه دانشگاه رفتم
آنروزها در ایران به کراوات میگفتند افسار اما میدانید کراوات چه تغییری در زندگی من داد؟
کسی که کراوات میزند باید یقه پیراهنش تمیز باشد پس باید پیراهن او تمیز باشد، کسی که کراوات میزند و پیراهنش تمیز است باید کت و شلوارش تمیز باشد، کسی که کراوات میزند پیراهن، کت و شلوارش تمیز است باید کفش او واکس زده باشد، کسی که کراوات میزند و لباس تمیز میپوشد و کفش او واکس زده است در خیابان درست راه میرود زیرا اگر لباس او کثیف باشد کراوات به گردن او گریه میکند.....
چقدر سخت بود اما از فردا همه در دانشگاه کراوات زدیم راست گفت، درست راه میرفتیم به یکدیگر احترام میگذاشتیم با کسی که کراوات نمیزد دخترها نگاهش هم نمیکردند در نهار خوری تنها می نشست. کم کم همه کراوات زدند عکس کارت دانشجوئی ما دیگر با کراوات بود.
من یاد ندارم بدون کراوات جائی رفته باشم در اداره در مهمانی در سخنرانی و کم کم در زندگی تا اینکه انقلاب شد. در دانشگاه کراواتی ها را اخراج کردند در ادارات کراواتی ها را راه ندادند در خیابان کراواتی ها را میگرفتند.
کم کم ترسیدم کراوات بزنم اول کت و شلوارم عوض شد بعد بدون اتو شد بعد پیراهنم کثیف شد بعد کم کم من ماندم با یک عرق گیر و یک زیر پیراهنی با یک جفت دمپائی پلاستیکی با یک عدد پیرژاما و یا یک شلوار راحتی.
دیگر از وسط خیابان رد میشوم فحشم میدهند مهم نیست من هم فحش میدهم. آشغال توی خیابان میریزم نه دیگر کسی به من سلام میکند نه من به کسی احترام میگذارم اتوبوس بی نوبت سوار میشوم نان را بی نوبت از نانوائی میگیرم چقدر تازگی ها حرف زشت میزنم.
به راستی خودم هم نمیدانم اونهمه احترام و ادب بخاطر کراوات من بود یا در جامعه ای زندگی میکردم که همه یاد گرفته بودیم. شاید برای پیشرفت در هر جامعه ای ابتدا باید کروات زد!
"حیف شد کراواتم را باز کردند"
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا تاکنون با شجریانِ پدر ارتباط برقرار نکرده اید؟ خب یک بار این آهنگ را گوش کنید
تمام شد؟
سپس یک بار دیگر گوش کنید اما این بار توجه کنید که در این آهنگ صدای هیچ سازی وجود ندارد... تماما قدرت حنجره آهنگین استاد است
✦ محمدرضا شجریان
🎙غلام چشم آن تُرکَم
@Secrets_Box
تمام شد؟
سپس یک بار دیگر گوش کنید اما این بار توجه کنید که در این آهنگ صدای هیچ سازی وجود ندارد... تماما قدرت حنجره آهنگین استاد است
✦ محمدرضا شجریان
🎙غلام چشم آن تُرکَم
@Secrets_Box
"رت باتلر" جایی در رمان "بر باد رفته" میگوید: «در دو صورت میشود خوب پول درآورد، یکی وقتی کشور در شُرف آبادانی است، و دیگر وقتی که در حال ویرانی است!»
@Secrets_Box
@Secrets_Box
دشمن چیز مفیدی است، اگر کم آوردید خودتان درست کنید!
دشمن یعنی کسی که شما می توانید همه ضعف ها و کم کاری هایتان را بر گردن او بیندازید.
دشمن یعنی چیزی که شما می توانید مردم را با آن بترسانید تا ناگزیر به آغوش شما پناه بگیرند.
دشمن یعنی کسی که اگر کاری کردید، با وجود او مهم تر جلوه اش دهید و اگر نکردید او را مقصر جلوه کنید.
دشمن یعنی کسی که وقت و بی وقت به او فحش دهید، بی آنکه جواب فحش بشنوید.
دشمن یعنی کسی که حواس مردم را پرت او کنید تا هوس نکنند که از شما چیزی بخواهند.
دشمن یعنی مترسکی که با آن می توانید بچه های بزرگ را بترسانید.
پس دشمن، با این همه خاصیت، یک موضوع حیاتی است. ولی همه خوبی اش به این است که نباشد، که اگر باشد دَمار از روزگارتان در می آورد.
📚 دموکراسی یا دموقراضه
✦ مهدی شجاعی
@Secrets_Box
دشمن یعنی کسی که شما می توانید همه ضعف ها و کم کاری هایتان را بر گردن او بیندازید.
دشمن یعنی چیزی که شما می توانید مردم را با آن بترسانید تا ناگزیر به آغوش شما پناه بگیرند.
دشمن یعنی کسی که اگر کاری کردید، با وجود او مهم تر جلوه اش دهید و اگر نکردید او را مقصر جلوه کنید.
دشمن یعنی کسی که وقت و بی وقت به او فحش دهید، بی آنکه جواب فحش بشنوید.
دشمن یعنی کسی که حواس مردم را پرت او کنید تا هوس نکنند که از شما چیزی بخواهند.
دشمن یعنی مترسکی که با آن می توانید بچه های بزرگ را بترسانید.
پس دشمن، با این همه خاصیت، یک موضوع حیاتی است. ولی همه خوبی اش به این است که نباشد، که اگر باشد دَمار از روزگارتان در می آورد.
📚 دموکراسی یا دموقراضه
✦ مهدی شجاعی
@Secrets_Box
شیطان گفت: دشمنیِ من با بشریت، از دشمنی تو با جان خویش بیشتر نیست ای کشیش. تو به میکائیل آفرین می گویی، در حالی که او برایت هیچ فایده ای نداشته است؛ و مرا دشنام می دهی، حال آنکه من مایهٔ راحتی و آسایش ات بوده و هستم. مگر نه این که وجود من، موجب رونق بازار تو و نامم سرمایه کسب و کار توست؟
اگر شیطان بمیرد و مبارزه با او منتفی گردد، چه شغلی را بر عهدهٔ تو خواهند نهاد؟ تو که پدر روحانی هستی، چطور نمی دانی که تنها وجود شیطان می تواند سیم و زر را از جیب مؤمنان، به جیب های واعظان و سخنوران سرازیر می کند؟ تو که عالمی دانا هستی، چطور نمی دانی که با نابود شدن علت، معلول نیز از بین می رود؟ چطور راضی می شوی که من بمیرم و تو، جایگاه خود را از دست بدهی و نان زن و بچه ات را آجر کنی؟!
📚 کاروان ها و طوفان ها
✦ جبران خلیل جبران
@Secrets_Box
اگر شیطان بمیرد و مبارزه با او منتفی گردد، چه شغلی را بر عهدهٔ تو خواهند نهاد؟ تو که پدر روحانی هستی، چطور نمی دانی که تنها وجود شیطان می تواند سیم و زر را از جیب مؤمنان، به جیب های واعظان و سخنوران سرازیر می کند؟ تو که عالمی دانا هستی، چطور نمی دانی که با نابود شدن علت، معلول نیز از بین می رود؟ چطور راضی می شوی که من بمیرم و تو، جایگاه خود را از دست بدهی و نان زن و بچه ات را آجر کنی؟!
📚 کاروان ها و طوفان ها
✦ جبران خلیل جبران
@Secrets_Box
قانون ۱۵ دقیقه چیست؟
این قانون به قدرت تغییرات کوچک اشاره دارد!
ساموئل اسمایلز ، مولف کتاب اخلاق و اعتماد به نفس، بر این اعتقادست که تکرار کارهای کوچک نه تنها شخصیت انسان را میسازد بلکه شخصیت ملت ها را تعیین می کند.
۱) اگر روزی ۱۵ دقیقه را صرف خودسازی کنید در پایان یک سال، تغییر ایجاد شده در خویش را به خوبی احساس خواهید کرد.
۲) اگر روزی ۱۵ دقیقه از کارهای بی اهمیت خویش بکاهید، ظرف چند سال موفقیت نصیبتان خواهد شد.
۳) اگر روزی ۱۵ دقیقه را به فراگیری زبان اختصاص دهید از هفته ای یک بار کلاس زبان رفتن بهتر است.
۴) اگر روزی ۱۵ دقیقه را به پیاده روی سریع اختصاص دهید از هفته ای چند بار به باشگاه ورزشی رفتن، نتیجه ی بهتری خواهید گرفت.
۵) اگر روزی ۱۵ دقیقه مطالعه و سلول های خاکستری خویش را درگیر کنید؛ به پیشرفت های عظیم یادگیری دست خواهید یافت.
زیبایی روش یا قانون ۱۵ دقیقه در این است که آنقدر کوتاهست که هیچ وقت به بهانه ی این که وقت ندارید آن را به تاخیر نمی اندازید.
جالبتر اینکه، کشور ژاپن امروزه موفقیت خود را مدیون این قانون است
@Secrets_Box
این قانون به قدرت تغییرات کوچک اشاره دارد!
ساموئل اسمایلز ، مولف کتاب اخلاق و اعتماد به نفس، بر این اعتقادست که تکرار کارهای کوچک نه تنها شخصیت انسان را میسازد بلکه شخصیت ملت ها را تعیین می کند.
۱) اگر روزی ۱۵ دقیقه را صرف خودسازی کنید در پایان یک سال، تغییر ایجاد شده در خویش را به خوبی احساس خواهید کرد.
۲) اگر روزی ۱۵ دقیقه از کارهای بی اهمیت خویش بکاهید، ظرف چند سال موفقیت نصیبتان خواهد شد.
۳) اگر روزی ۱۵ دقیقه را به فراگیری زبان اختصاص دهید از هفته ای یک بار کلاس زبان رفتن بهتر است.
۴) اگر روزی ۱۵ دقیقه را به پیاده روی سریع اختصاص دهید از هفته ای چند بار به باشگاه ورزشی رفتن، نتیجه ی بهتری خواهید گرفت.
۵) اگر روزی ۱۵ دقیقه مطالعه و سلول های خاکستری خویش را درگیر کنید؛ به پیشرفت های عظیم یادگیری دست خواهید یافت.
زیبایی روش یا قانون ۱۵ دقیقه در این است که آنقدر کوتاهست که هیچ وقت به بهانه ی این که وقت ندارید آن را به تاخیر نمی اندازید.
جالبتر اینکه، کشور ژاپن امروزه موفقیت خود را مدیون این قانون است
@Secrets_Box
نصیحت حضرت مولانا :
در این عمری که میدانی
فقط چندی تو مهمانی!
به جان و دل تو عاشق باش
رفیقان را مراقب باش!
مراقب باش تو به آنی
دل موری نرنجانی …
که در آخر تو میمانی و
مشتی خاک که از آنی …!
دلا یاران سه قسمند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده از در برانش
محبت کن به یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار
به پایش جان بده تا میتوانی ...
✦ مولانا
@Secrets_Box
در این عمری که میدانی
فقط چندی تو مهمانی!
به جان و دل تو عاشق باش
رفیقان را مراقب باش!
مراقب باش تو به آنی
دل موری نرنجانی …
که در آخر تو میمانی و
مشتی خاک که از آنی …!
دلا یاران سه قسمند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده از در برانش
محبت کن به یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار
به پایش جان بده تا میتوانی ...
✦ مولانا
@Secrets_Box
آرام زندگى كن!
هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطافپذير نيست؛ با اين حال براى حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگرى ياراى مقابله با آب را ندارد!
نرمى بر سختى غلبه مىكند و لطافت بر خشونت.
همه اين را مىدانند ولى كمتر كسى به آن عمل مىكند!
انسان، نرم و لطيف زاده مىشود و به هنگام مرگ، خشک و سخت مىشود.
گياهان هنگامى كه سر از خاک بيرون مىآورند، نرم و انعطافپذيرند و به هنگام مرگ، خشک و شكننده!
هر كه سخت و خشک است، پایانش نزديک شده و هر كه نرم و انعطافپذير، سرشار از زندگى است.
آرام زندگى كن!
هرگز با طبيعت يا همنوعان خود ستيزه مكن و گزند را با مهربانى تلافى كن...
@Secrets_Box
هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطافپذير نيست؛ با اين حال براى حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگرى ياراى مقابله با آب را ندارد!
نرمى بر سختى غلبه مىكند و لطافت بر خشونت.
همه اين را مىدانند ولى كمتر كسى به آن عمل مىكند!
انسان، نرم و لطيف زاده مىشود و به هنگام مرگ، خشک و سخت مىشود.
گياهان هنگامى كه سر از خاک بيرون مىآورند، نرم و انعطافپذيرند و به هنگام مرگ، خشک و شكننده!
هر كه سخت و خشک است، پایانش نزديک شده و هر كه نرم و انعطافپذير، سرشار از زندگى است.
آرام زندگى كن!
هرگز با طبيعت يا همنوعان خود ستيزه مكن و گزند را با مهربانى تلافى كن...
@Secrets_Box
چهارشنبه بود که استاد ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺷﻔﺎﻫﯽ!
ﻫﻤﺎﻥ لحظه ﮔﻔﺖ: ﺍﺻﻼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﮐﺘﺒﯽ!
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ اما استاد ﮔﻔﺖ: همین ﮐﻪ ﻫﺴﺖ!!
ﻫﺮﮐﺲ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ!
ﺍﺯ ۵۰ ﻧﻔﺮ فقط ۳ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭ استاد ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ!
ﺑﻌﺪ از امتحان رو ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ ۱۰ ﻧﻤﺮﻩ ﮐﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ... استاد ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ۳ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ۲۰ ﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ که چرا ...
استاد ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻇﻠﻢ ﺭﻓﺘﯿﺪ ... ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭﺱ ﻇﻠﻢ ﺳﺘﯿﺰﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ؛ یاد بگیرید هیچ وقت زیر بار حرف زور نروید.
آن استاد کسی جز دکتر حسابی نبود!
@Secrets_Box
ﻫﻤﺎﻥ لحظه ﮔﻔﺖ: ﺍﺻﻼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﮐﺘﺒﯽ!
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ اما استاد ﮔﻔﺖ: همین ﮐﻪ ﻫﺴﺖ!!
ﻫﺮﮐﺲ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ!
ﺍﺯ ۵۰ ﻧﻔﺮ فقط ۳ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭ استاد ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ!
ﺑﻌﺪ از امتحان رو ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ ۱۰ ﻧﻤﺮﻩ ﮐﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ... استاد ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ۳ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ۲۰ ﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ که چرا ...
استاد ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻇﻠﻢ ﺭﻓﺘﯿﺪ ... ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭﺱ ﻇﻠﻢ ﺳﺘﯿﺰﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ؛ یاد بگیرید هیچ وقت زیر بار حرف زور نروید.
آن استاد کسی جز دکتر حسابی نبود!
@Secrets_Box
تنها ۳۱ دقیقه تا سوئد فاصله داریم!
اگر ۳ دقیقه برای خواندن این متن و ۱ دقیقه جهت انتشار آن برای دوستانتان وقت بگذارید.
یارانه ی هر فرد ۴۵ هزار تومان است.
با این مبلغ میتوان هر سه جلد کتاب بیشعوری خاویر کرمنت بعلاوه کتاب دو قرن سکوت عبدالحسین زرین کوب را خریداری کنید.
شما میتوانید با پول سه کیلو ماست
یک جلد کتاب فلسفی مثل چنین گفت زرتشت نیچه و با پول دو کیلو ماست اگزیستانسیالیسم سارتر را تهیه کنید.
شما میتوانید ۵ هزار تومن از پول لوازم آرایشی خود را برای خرید کتاب ترانه های خیام صادق هدایت کنار بگذارید و هم از ادبیات و هم از فلسفه ای که در آن موج میزند استفاده کنید.
آیا میدانید شما با پول دو تا آبمیوه میتوانید کتاب ارتجاع مترقی عبدالکریم سروش را بخرید؟
بسیار میتوان از این مثالها به کار برد پس برای عدم مطالعه مشکلات مالی را نمیتوان بهانه کرد زیرا که امروزه میتوان با هزینه ای معادل یک آدامس pdf کتاب ها را تهیه نمود.
اما مشکل وقت؛ هر فرد جوان و میانسال بین ۶ تا ۸ ساعت به استراحت و خواب نیاز دارد. اما اغلب ما ۹ ساعت میخوابیم
و یک ساعت پس از آن را در رختخواب سپری میکنیم.
آیا میدانستید اگر هر شب قبل از خواب ۱۷ دقیقه وقت بگذارید سرانه ی مطالعه ی ایران به ژاپن و اگر ۳۱ دقیقه وقت بگذارید سرانه ی مطالعه ی کشور را به سوئد می رسانید.
آیا میدانستید چه رابطه ی محکمی بین مطالعه و سطح فرهنگ جوامع برقرار است؟
اگر همین حالا خواندن مطالب کسانیکه جُک قومیتی و جنسیتی منتشر میکنند را کنار بگذاریم همزمان چند کار بزرگ را انجام داده ایم:
از نفاق جلوگیری میکنیم ، به فرهنگمان کمک میکنیم و نگاه های جنسیتی و تحقیر کننده را از بین میبریم ، به معلومات خودمان می افزاییم و به دیگران انتقال میدهیم.
@Secrets_Box
اگر ۳ دقیقه برای خواندن این متن و ۱ دقیقه جهت انتشار آن برای دوستانتان وقت بگذارید.
یارانه ی هر فرد ۴۵ هزار تومان است.
با این مبلغ میتوان هر سه جلد کتاب بیشعوری خاویر کرمنت بعلاوه کتاب دو قرن سکوت عبدالحسین زرین کوب را خریداری کنید.
شما میتوانید با پول سه کیلو ماست
یک جلد کتاب فلسفی مثل چنین گفت زرتشت نیچه و با پول دو کیلو ماست اگزیستانسیالیسم سارتر را تهیه کنید.
شما میتوانید ۵ هزار تومن از پول لوازم آرایشی خود را برای خرید کتاب ترانه های خیام صادق هدایت کنار بگذارید و هم از ادبیات و هم از فلسفه ای که در آن موج میزند استفاده کنید.
آیا میدانید شما با پول دو تا آبمیوه میتوانید کتاب ارتجاع مترقی عبدالکریم سروش را بخرید؟
بسیار میتوان از این مثالها به کار برد پس برای عدم مطالعه مشکلات مالی را نمیتوان بهانه کرد زیرا که امروزه میتوان با هزینه ای معادل یک آدامس pdf کتاب ها را تهیه نمود.
اما مشکل وقت؛ هر فرد جوان و میانسال بین ۶ تا ۸ ساعت به استراحت و خواب نیاز دارد. اما اغلب ما ۹ ساعت میخوابیم
و یک ساعت پس از آن را در رختخواب سپری میکنیم.
آیا میدانستید اگر هر شب قبل از خواب ۱۷ دقیقه وقت بگذارید سرانه ی مطالعه ی ایران به ژاپن و اگر ۳۱ دقیقه وقت بگذارید سرانه ی مطالعه ی کشور را به سوئد می رسانید.
آیا میدانستید چه رابطه ی محکمی بین مطالعه و سطح فرهنگ جوامع برقرار است؟
اگر همین حالا خواندن مطالب کسانیکه جُک قومیتی و جنسیتی منتشر میکنند را کنار بگذاریم همزمان چند کار بزرگ را انجام داده ایم:
از نفاق جلوگیری میکنیم ، به فرهنگمان کمک میکنیم و نگاه های جنسیتی و تحقیر کننده را از بین میبریم ، به معلومات خودمان می افزاییم و به دیگران انتقال میدهیم.
@Secrets_Box
لطفا آشغال نریزید!
ذهن کودکان ما زباله دان افکار کهنه و پوسیده، و آموزه های غلط ما نیست!
فرهنگ یعنی زباله هاى ذهنمان، باورهای پوسيده مان را به نسل بعد منتقل نکنیم
@Secrets_Box
ذهن کودکان ما زباله دان افکار کهنه و پوسیده، و آموزه های غلط ما نیست!
فرهنگ یعنی زباله هاى ذهنمان، باورهای پوسيده مان را به نسل بعد منتقل نکنیم
@Secrets_Box
شعور و شهوت!
حتما با دقت تا آخر بخوانید...
"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت ”میس هالیس” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ”جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا، کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا ۵۰ ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ”جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
@Secrets_Box
حتما با دقت تا آخر بخوانید...
"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت ”میس هالیس” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ”جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا، کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا ۵۰ ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ”جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه کسی گفته که پایتان را از گلیمتان
درازتر نکنید؟ بدانید بشریت مدیون کسانیست که پایشان را از گلیمشان
درازتر کردهاند!
✦ نلسون ماندلا
@Secrets_Box
درازتر نکنید؟ بدانید بشریت مدیون کسانیست که پایشان را از گلیمشان
درازتر کردهاند!
✦ نلسون ماندلا
@Secrets_Box
کسانی که مثل میمون زندگی میکنند مثل میمون میمیرند!
ﺑﻮﻣﯿﺎﻥ آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﺭﻭﯼ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ.
ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﺮﺩﻭ ، ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .
ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﭘﺮﺩ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻡ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎً ﺷﮑﺎﺭ ﺷﮑﺎﺭﭼﯿﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ!
داستان این روزهای بعضی از ما دقیقا همین است. ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻏﻠﻂ ﻣﺎ، ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺁن ها ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ ،خودمان ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ…
@Secrets_Box
ﺑﻮﻣﯿﺎﻥ آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﺭﻭﯼ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ.
ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﺮﺩﻭ ، ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .
ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﭘﺮﺩ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻡ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎً ﺷﮑﺎﺭ ﺷﮑﺎﺭﭼﯿﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ!
داستان این روزهای بعضی از ما دقیقا همین است. ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻏﻠﻂ ﻣﺎ، ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺁن ها ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ ،خودمان ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ…
@Secrets_Box
بزرگی را گفتند ؛ تو برای تربیت فرزندانت چه می کنی؟
گفت هیچ کار
گفتند: مگر می شود؟
پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟
گفت: من در تربیت خود کوشیدم تا الگوی خوبی برای آنان باشم.
تلاش برای تربیت بچه ها بی فایده است. آن ها در نهایت شبیه ما خواهند شد. خودمان را تربیت کنیم، آن ها هم تربیت خواهند شد.
@Secrets_Box
گفت هیچ کار
گفتند: مگر می شود؟
پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟
گفت: من در تربیت خود کوشیدم تا الگوی خوبی برای آنان باشم.
تلاش برای تربیت بچه ها بی فایده است. آن ها در نهایت شبیه ما خواهند شد. خودمان را تربیت کنیم، آن ها هم تربیت خواهند شد.
@Secrets_Box
میگویند منبر را از چوب درخت گردو میسازند که بسیار محکم و با کیفیت است. درخت گردو علاوه بر چوب مرغوب سایه و بار خوبی هم دارد.
اما درخت چنار میوه ندارد، سایه درست حسابی هم ندارد، از آن چوبه دار میسازند.
دعوای این دو درخت در شعر شهريار شنیدنی ست!
گفت با طعنه منبری به چنار:
سرفرازی چه میکنی؟ بی بار
نه مگر ننگ هر درختی تو؟
کز شما ساختند چوبه دار
پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار
گفت: گر منبر تو فایده داشت
کار مردم نمی کشید به دار
@Secrets_Box
اما درخت چنار میوه ندارد، سایه درست حسابی هم ندارد، از آن چوبه دار میسازند.
دعوای این دو درخت در شعر شهريار شنیدنی ست!
گفت با طعنه منبری به چنار:
سرفرازی چه میکنی؟ بی بار
نه مگر ننگ هر درختی تو؟
کز شما ساختند چوبه دار
پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار
گفت: گر منبر تو فایده داشت
کار مردم نمی کشید به دار
@Secrets_Box
میگن مغز خرچنگ تو گلوشه، سيستم عصبى اش تو شكمش، دندونهاش تو معده و معدهش هم تو سرش!
به نظرم بايد اسمشو میذاشتن "ایران" چون هيچيش سر جاش نيست 😐
@Secrets_Box
به نظرم بايد اسمشو میذاشتن "ایران" چون هيچيش سر جاش نيست 😐
@Secrets_Box
وقتی نیکی میکنم احساس شادمانی دارم، هنگامی که بدی میکنم حس شرمساری، این تمام دین من است...!
✦ آبراهام لینکن
@Secrets_Box
✦ آبراهام لینکن
@Secrets_Box
وظیفه حکومت یک کشور
به بهشت بردن مردم نیست
بلکه استفاده صحیح از منابع کشور
جهت رفع فقر و ایجاد رفاه برای شهروندانش است.
✦ محمد مصدق
@Secrets_Box
به بهشت بردن مردم نیست
بلکه استفاده صحیح از منابع کشور
جهت رفع فقر و ایجاد رفاه برای شهروندانش است.
✦ محمد مصدق
@Secrets_Box