جعبه اسرار – Telegram
جعبه اسرار
88K subscribers
21.9K photos
10.4K videos
2 files
4.29K links

※ جعبه اسرار می‌کوشد تا بدور از هرگونه فعالیت سیاسی و غیراخلاقی، در راستای نقد اجتماعی با زبان طنز تولید محتوا کند. ※ با احترام، این کانال، مسئولیتی بابت کامنت کاربران ندارد.

ارتباط : 📢 @Secrets_ads
Download Telegram
قانون ۱۵ دقیقه چیست؟

این قانون به قدرت تغییرات کوچک اشاره دارد!

ساموئل اسمایلز ، مولف کتاب اخلاق و اعتماد به نفس، بر این اعتقادست که تکرار کارهای کوچک نه تنها شخصیت انسان را میسازد بلکه شخصیت ملت ها را تعیین می کند.

۱) اگر روزی ۱۵ دقیقه را صرف خودسازی کنید در پایان یک سال، تغییر ایجاد شده در خویش را به خوبی احساس خواهید کرد.

۲) اگر روزی ۱۵ دقیقه از کارهای بی اهمیت خویش بکاهید، ظرف چند سال موفقیت نصیبتان خواهد شد.

۳) اگر روزی ۱۵ دقیقه را به فراگیری زبان اختصاص دهید از هفته ای یک بار کلاس زبان رفتن بهتر است.

۴) اگر روزی ۱۵ دقیقه را به پیاده روی سریع اختصاص دهید از هفته ای چند بار به باشگاه ورزشی رفتن، نتیجه ی بهتری خواهید گرفت.

۵) اگر روزی ۱۵ دقیقه مطالعه و سلول های خاکستری خویش را درگیر کنید؛ به پیشرفت های عظیم یادگیری دست خواهید یافت.

زیبایی روش یا قانون ۱۵ دقیقه در این است که آنقدر کوتاهست که هیچ وقت به بهانه ی این که وقت ندارید آن را به تاخیر نمی اندازید.
جالبتر اینکه، کشور ژاپن امروزه موفقیت خود را مدیون این قانون است

@Secrets_Box
نصیحت حضرت مولانا :

در این عمری که میدانی
فقط چندی تو مهمانی!
به جان و دل تو عاشق باش
رفیقان را مراقب باش!
مراقب باش تو به آنی
دل موری نرنجانی …
که در آخر تو میمانی و
مشتی خاک که از آنی …!
دلا یاران سه قسمند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده از در برانش
محبت کن به یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار
به پایش جان بده تا میتوانی ...

✦ مولانا

@Secrets_Box
آرام زندگى كن!
هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف‌پذير نيست؛ با اين حال براى حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگرى ياراى مقابله با آب را ندارد!
نرمى بر سختى غلبه مى‌كند و لطافت بر خشونت.
همه اين را مى‌دانند ولى كمتر كسى به آن عمل مى‌كند!

انسان، نرم و لطيف زاده مى‌شود و به هنگام مرگ، خشک و سخت مى‌شود.
گياهان هنگامى كه سر از خاک بيرون مى‌آورند، نرم و انعطاف‌پذيرند و به هنگام مرگ، خشک و شكننده!

هر كه سخت و خشک است، پایانش نزديک شده و هر كه نرم و انعطاف‌پذير، سرشار از زندگى است.

آرام زندگى كن!
هرگز با طبيعت يا همنوعان خود ستيزه مكن و گزند را با مهربانى تلافى كن...

@Secrets_Box
چهارشنبه بود که استاد ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺷﻔﺎﻫﯽ!
ﻫﻤﺎﻥ لحظه ﮔﻔﺖ: ﺍﺻﻼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﮐﺘﺒﯽ!
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ اما استاد ﮔﻔﺖ: همین ﮐﻪ ﻫﺴﺖ!!
ﻫﺮﮐﺲ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ!
ﺍﺯ ۵۰ ﻧﻔﺮ فقط ۳ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭ استاد ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ!
ﺑﻌﺪ از امتحان رو ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ ۱۰ ﻧﻤﺮﻩ ﮐﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ... استاد ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ۳ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ۲۰ ﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ!
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ که چرا ...
استاد ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻇﻠﻢ ﺭﻓﺘﯿﺪ ... ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭﺱ ﻇﻠﻢ ﺳﺘﯿﺰﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ؛ یاد بگیرید هیچ وقت زیر بار حرف زور نروید.

آن استاد کسی جز دکتر حسابی نبود!

@Secrets_Box
تنها ۳۱ دقیقه تا سوئد فاصله داریم!

اگر ۳ دقیقه برای خواندن این متن و ۱ دقیقه جهت انتشار آن برای دوستانتان وقت بگذارید.

یارانه ی هر فرد ۴۵ هزار تومان است.
با این مبلغ میتوان هر سه جلد کتاب بیشعوری خاویر کرمنت بعلاوه کتاب دو قرن سکوت عبدالحسین زرین کوب را خریداری کنید.

شما میتوانید با پول سه کیلو ماست
یک جلد کتاب فلسفی مثل چنین گفت زرتشت نیچه و با پول دو کیلو ماست اگزیستانسیالیسم سارتر را تهیه کنید.

شما میتوانید ۵ هزار تومن از پول لوازم آرایشی خود را برای خرید کتاب ترانه های خیام صادق هدایت کنار بگذارید و هم از ادبیات و هم از فلسفه ای که در آن موج میزند استفاده کنید.
آیا میدانید شما با پول دو تا آبمیوه میتوانید کتاب ارتجاع مترقی عبدالکریم سروش را بخرید؟

بسیار میتوان از این مثالها به کار برد پس برای عدم مطالعه مشکلات مالی را نمیتوان بهانه کرد زیرا که امروزه میتوان با هزینه ای معادل یک آدامس pdf کتاب ها را تهیه نمود.

اما مشکل وقت؛ هر فرد جوان و میانسال بین ۶ تا ۸ ساعت به استراحت و خواب نیاز دارد. اما اغلب ما ۹ ساعت میخوابیم
و یک ساعت پس از آن را در رختخواب سپری میکنیم.

آیا میدانستید اگر هر شب قبل از خواب ۱۷ دقیقه وقت بگذارید سرانه ی مطالعه ی ایران به ژاپن و اگر ۳۱ دقیقه وقت بگذارید سرانه ی مطالعه ی کشور را به سوئد می رسانید.
آیا میدانستید چه رابطه ی محکمی بین مطالعه و سطح فرهنگ جوامع برقرار است؟

اگر همین حالا خواندن مطالب کسانیکه جُک قومیتی و جنسیتی منتشر میکنند را کنار بگذاریم همزمان چند کار بزرگ را انجام داده ایم:
از نفاق جلوگیری میکنیم ، به فرهنگمان کمک میکنیم و نگاه های جنسیتی و تحقیر کننده را از بین میبریم ، به معلومات خودمان می افزاییم و به دیگران انتقال میدهیم.

@Secrets_Box
لطفا آشغال نریزید!

ذهن کودکان ما زباله دان افکار کهنه و پوسیده، و آموزه های غلط ما نیست!

فرهنگ یعنی زباله هاى ذهنمان، باورهای پوسيده مان را به نسل بعد منتقل نکنیم

@Secrets_Box
شعور و شهوت!

حتما با دقت تا آخر بخوانید...

"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت ”میس هالیس” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ”جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا، کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا ۵۰ ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ”جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه کسی گفته که پایتان را از گلیم‌تان
درازتر نکنید؟ بدانید بشریت مدیون کسانی‌ست که پای‌شان را از گلیم‌شان
درازتر کرده‌اند!

✦ نلسون ماندلا

@Secrets_Box
کسانی که مثل میمون زندگی میکنند مثل میمون میمیرند!

ﺑﻮﻣﯿﺎﻥ آﻓﺮﯾﻘﺎ، ﺭﻭﯼ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ.
ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﺮﺩﻭ ، ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .
ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﭘﺮﺩ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻡ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎً ﺷﮑﺎﺭ ﺷﮑﺎﺭﭼﯿﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ!

داستان این روزهای بعضی از ما دقیقا همین است. ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻏﻠﻂ ﻣﺎ، ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺁن ها ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ ،خودمان ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ…

@Secrets_Box
بزرگی را گفتند ؛ تو برای تربیت فرزندانت چه می کنی؟
گفت هیچ کار
گفتند: مگر می شود؟
پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟
گفت: من در تربیت خود کوشیدم تا الگوی خوبی برای آنان باشم.

تلاش برای تربیت بچه ها بی فایده است. آن ها در نهایت شبیه ما خواهند شد. خودمان را تربیت کنیم، آن ها هم تربیت خواهند شد.

@Secrets_Box
میگویند منبر را از چوب درخت گردو میسازند که بسیار محکم و با کیفیت است. درخت گردو علاوه بر چوب مرغوب سایه و بار خوبی هم دارد.
اما درخت چنار میوه ندارد، سایه درست حسابی هم ندارد، از آن چوبه دار میسازند.
دعوای این دو درخت در شعر شهريار شنیدنی ست!
گفت با طعنه منبری به چنار:
سرفرازی چه میکنی؟ بی بار
نه مگر ننگ هر درختی تو؟
کز شما ساختند چوبه دار
پس بر آشفت آن درخت دلیر
رو به منبر چنین نمود اخطار
گفت: گر منبر تو فایده داشت
کار مردم نمی کشید به دار

@Secrets_Box
میگن مغز خرچنگ تو گلوشه، سيستم عصبى اش تو شكمش، دندون‌هاش تو معده و معده‌ش هم تو سرش!

به نظرم بايد اسمشو میذاشتن "ایران" چون هيچيش سر جاش نيست 😐

@Secrets_Box
وقتی نیکی میکنم احساس شادمانی دارم، هنگامی که بدی میکنم حس شرمساری، این تمام دین من است...!

✦ آبراهام لینکن

@Secrets_Box
وظیفه حکومت یک کشور
به بهشت بردن مردم نیست
بلکه استفاده صحیح از منابع کشور
جهت رفع فقر و ایجاد رفاه برای شهروندانش است.

✦ محمد مصدق

@Secrets_Box
✦ ماجرای جا انداختن باسن دختر !!

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش ( لگنش ) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند ؛ هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میشود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم !...
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم ، شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد ؛ حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند ؛
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود...
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد ، حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند... بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند...
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند...
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود ، دختر از درد جیغ میکشد...
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند ، گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد ، حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود...
جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند ؛ دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.

این ، افسانه یا داستان نیست ؛
آن حکیم ، ابوعلی سینا بوده است ...

@Secrets_Box
سازندگان کشتی تایتانیک بر این باور بودند که حتی خدا هم قادر به غرق کردن آن نخواهد بود اما برای غرق کردن تایتانیک نیازی به خدا نبود زیرا یک کوه یخی برای غرق کردن آن کافی شد .

به تصویر توجه کنید

این یکی از بزرگترین تجمع های حزب نازیست که در اوج قدرت هیتلر برگزار شد گفته شده که مردم آلمان و اروپا بعد از برگزاری این تجمع مدام این جمله را تکرار می کردند "حتی خدا هم قادر به نابودی هیتلر نخواهد بود ".

اما برای نابودی هیتلر هم نیاز به خدا نبود بلکه خود او بود که خود را نابود ساخت !

گاهی بزرگترین سازه ها و بزرگترین قدرت ها هم نمی توانند تصور کنند ، مسلماً روزی چیزی و یا اشتباهی باعث نابودی آن ها خواهد شد .

@Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه روز کاملا معمولی در روسیه ...!
سرد شدن ملالت بار هوا در سیبری و کم شدن غذا خرسهای قهوه ای را ناگزیر میکند که به محدوده انسانها وارد شوند .


@Secrets_Box
انسانها اگر ارزش زمان را میدانستند
هیچ گاه کفش بندی نمیخریدند
عمر کوتاه ، ولی بسیار ارزشمند است

✦ آلبرت انیشتین

@Secrets_Box
روزی فیل با سرعت از جنگل میگریخت!
دلیلش را پرسیدند
گفت: شیر دستور داده تا گردن همه زرافه ها را بزنند!

گفتند: تو را چه به زرافه؟!
تو که فیل هستی پس چرا نگرانی؟!

گفت: بله من میدانم که فیل هستم؛ اما جناب شیر، الاغ را به پیگیری این دستور مأموریت داده!!

وقتی مسئوليت هاى مهم
را بر دوش افراد ناكارآمد میگذارند،
نتیجه فاجعه بار خواهد بود!


@Secrets_Box
زمامدار نیک
باید نه ضد کشورهای دیگر
بلکه بر ضد دشمن مشترک همگان یعنی #فقر بجنگد ...!

✦ ویل_دورانت

@Secrets_Box
یک خبر شوکه کننده و بد برای سلبریتی‌های ایران!

آمریکا مسافرت برای زایمان را ممنوع می کند!

سایت خبری هیل گزارش داد که دولت دونالد ترامپ رییس جمهوری آمریکا مقررات جدیدی را ابلاغ کرد که به ماموران مرزی اجازه می‌دهد از ورود کسانی که صرفا برای زایمان وارد این کشور می‌شوند، جلوگیری کنند./ایران

به سلبریتی‌هامون تسلیت میگم واقعا سخته...😫

@Secrets_Box