مرگ تمدن ها زمانی فرا میرسد
که بزرگان مردم
به پرسشهای جدید آنها
پاسخهای کهنه میدهند
✦ ویل دورانت
📡 @Secrets_Box
که بزرگان مردم
به پرسشهای جدید آنها
پاسخهای کهنه میدهند
✦ ویل دورانت
📡 @Secrets_Box
ادوارد براون شرق شناس نامی که سفرهای زیادی به ایران داشته مینویسد:
در روزی که حافظ در میگذرد، برخی از مردم کوچه و بازار به فتوای مفتی شهر شیراز به خیابان میریزند و مانع دفن جسد حافظ در مصلی شهر میشوند.
به این دلیل که او شراب خوار و بی دین بوده و نباید در این محل دفن شود.
فرهیختگان و اندیشمندان شهر با اینکار به مخالفت بر میخیزند،
بعد از بگو مگوی و جر و بحث زیاد، یک نفر از آن میان پیشنهاد میدهد که کتاب او را بیاورند و از آن فال بگیرند، هر چه آمد بدان عمل کنند.
کتاب شعر را به کودکی میدهند، او آن را باز میکند و این غزل نمایان میشود:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِروَد عاقبت کار که کشت
همه از این شعر حیرت زده میشوند و سرها را بهزیر می افکنند و بالاخره دفن صورت می پذیرد و از آن زمان حافظ "لسان الغیب" نامیده میشود...
" تاریخ ادبیات ایران "
نوشته ادوارد براون - جلد سوم
📡 @Secrets_Box
در روزی که حافظ در میگذرد، برخی از مردم کوچه و بازار به فتوای مفتی شهر شیراز به خیابان میریزند و مانع دفن جسد حافظ در مصلی شهر میشوند.
به این دلیل که او شراب خوار و بی دین بوده و نباید در این محل دفن شود.
فرهیختگان و اندیشمندان شهر با اینکار به مخالفت بر میخیزند،
بعد از بگو مگوی و جر و بحث زیاد، یک نفر از آن میان پیشنهاد میدهد که کتاب او را بیاورند و از آن فال بگیرند، هر چه آمد بدان عمل کنند.
کتاب شعر را به کودکی میدهند، او آن را باز میکند و این غزل نمایان میشود:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِروَد عاقبت کار که کشت
همه از این شعر حیرت زده میشوند و سرها را بهزیر می افکنند و بالاخره دفن صورت می پذیرد و از آن زمان حافظ "لسان الغیب" نامیده میشود...
" تاریخ ادبیات ایران "
نوشته ادوارد براون - جلد سوم
📡 @Secrets_Box
مدرسه های ژاپن سرایدار ندارند!
در ژاپن دانش آموزان تا ۱۰ سالگی امتحان ندارند. آن ها تا این زمان یاد میگیرند که چگونه زندگی کنند.
یاد میگیرند از حیوانات مراقبت کنند، به دیگران احترام بگذارند و طبیعت را درک کنند. آن ها در طول این مدت ارزش هایی چون خودکنترلی، مسئولیت و عدالت را می آموزند.
در مدارس ژاپن به عنوان بخشی از آموزش به بچه ها یاد میدهند که محیط اطرافشان را تمیز نگه دارند. این ذهنیت به بچه ها احترام و مسئولیت پذیری را می آموزد.
به گفته یکی از آموزگاران ژاپنی: مدرسه فقط آموزش کتاب ها نیست، مدرسه آموزش عضو جامعه بودن و مسئولیت پذیری بهعنوان یک عضو جامعه می باشد. هدف مدارس عمومی آموزش تمام جنبههای زندگی است نه تنها آموزش کتاب ها. آنها زندگی کردن را یاد میگیرند. آنها یاد میگیرند که در آینده کسی به نظافت آنها نمی پردازد و تنها خودشان باید این کار را انجام دهند.
📡 @Secrets_Box
در ژاپن دانش آموزان تا ۱۰ سالگی امتحان ندارند. آن ها تا این زمان یاد میگیرند که چگونه زندگی کنند.
یاد میگیرند از حیوانات مراقبت کنند، به دیگران احترام بگذارند و طبیعت را درک کنند. آن ها در طول این مدت ارزش هایی چون خودکنترلی، مسئولیت و عدالت را می آموزند.
در مدارس ژاپن به عنوان بخشی از آموزش به بچه ها یاد میدهند که محیط اطرافشان را تمیز نگه دارند. این ذهنیت به بچه ها احترام و مسئولیت پذیری را می آموزد.
به گفته یکی از آموزگاران ژاپنی: مدرسه فقط آموزش کتاب ها نیست، مدرسه آموزش عضو جامعه بودن و مسئولیت پذیری بهعنوان یک عضو جامعه می باشد. هدف مدارس عمومی آموزش تمام جنبههای زندگی است نه تنها آموزش کتاب ها. آنها زندگی کردن را یاد میگیرند. آنها یاد میگیرند که در آینده کسی به نظافت آنها نمی پردازد و تنها خودشان باید این کار را انجام دهند.
📡 @Secrets_Box
ماشین های خارجی اصلا خوب نیستن چون آدم وقتی پشتش میشینه ممکنه خدا رو فراموش کنی ؛ ولی تو ماشین های ایرانی همش بهیاد خدا هستی!
مثل ؛
خدا کنه آتیش نگیره!
خدا کنه لاستیکش نترکه!
خدا کنه چپ نکنم!
خدا کنه ترمزش بگیره!
خدا کنه نزنم به یه حیوون ماشین داغون بشه!
کلا فضاش معنویه!
📡 @Secrets_Box
مثل ؛
خدا کنه آتیش نگیره!
خدا کنه لاستیکش نترکه!
خدا کنه چپ نکنم!
خدا کنه ترمزش بگیره!
خدا کنه نزنم به یه حیوون ماشین داغون بشه!
کلا فضاش معنویه!
📡 @Secrets_Box
در روزگاری كه همه از مرغ و گرانی مرغ حرف می زنند، كسی از خروس نمیگوید، زیرا همه به فكر سیر شدن هستند نه بیدارشدن!
فانوس های ده میدانند بیهوده روشنند ،
و سگان ده نیز میدانند بیهوده بیدارند ،
چرا که در روشنی روز دزدها به مهمانی کدخدا میروند...!
📡 @Secrets_Box
فانوس های ده میدانند بیهوده روشنند ،
و سگان ده نیز میدانند بیهوده بیدارند ،
چرا که در روشنی روز دزدها به مهمانی کدخدا میروند...!
📡 @Secrets_Box
قیامت نامه!
روز قیامت شد و صاحبِ صور
اومد به میدون و دمید تو شیپور
مُرده ها از تو قبراشون پا شدن
منتظر محشر کبرا شدن
صف کشیدن، وقت حساب کتاب شد
وقت مکافات و سؤال جواب شد
برزیلی، پانامایی، تونسی
امریکایی، فرانسوی، قبرسی
هر کدوم از یه قوم و ملیّتی
وایساده بودن با چه کیفیّتی!
ایرونیا هم تهِ صف وایسادن
از اون عقب هی صفُ هُل میدادن!
یهو خدا از اون بالا صدا کرد
ایرونیا رو از تو صف جدا کرد
سپرد اونا رو دستِ یه فرشته
گفت اینا رو ببر، جاشون بهشته
خارجیا که صحنه رو می دیدن
مثل فنر بالا پایین پریدن
شاکی شدن، حوصله شون سر اومد
صدای اعتراضشون در اومد
گفتن خدا مُزد اطاعت چی شد؟!
حساب کتابِ این جماعت چی شد؟!
از تو بعیده پارتی بازی کنی
فقط یه عده ای رو راضی کنی!
اینجوری که رفتن و صف خالی شد
معلومه پرونده ها ماسمالی شد..!
خدا که دید یه ذره اوضا پَسه
به مُرده های معترض گفت بسه
این ایرونیا که توی صف بودن
تموم عمرشون توی کف بودن!
یه سر سوزن دل خوش نداشتن
تو دلاشون بذر امید نکاشتن
تموم عمرشون مُعطّل بودن
تو هر چیزی از آخر اول بودن!
هر چی برای تفریح عُموم بود
برای این بیچاره ها حروم بود!
شادیاشونو قدغن می کردن
جوونا رو سوار وَن می کردن!
درسته که قانوناشون صوری بود
ولی بهشت رفتنشون زوری بود!
یکی نشسته بود و غُرغر میکرد
تموم فیلماشونو سانسور می کرد!
تقویمشون همش عزاداری بود
جمعه تا جمعه گریه و زاری بود
لذت زندگی رو کشک میدیدن
ثوابُ تنها توی اشک میدیدن
نه دیسکویی، نه کافه ای، نه باری
نه ساحل مُختلطی، نه یاری!
نفهمیدن مزه کنسرت چیه
اون که وسط وایساده با چوب کیه!
خودروی ملّیشون یه جور گاری بود!
مسبّبِ مرگ و عزاداری بود
با اینکه روی دریای نفت بودن
اما تو یه وضع هَشَل هفت بودن!
گرفتار فرار مغزا شدن
نخبه هاشون وِل توی دنیا شدن!
مثل شماها حالِ خوب نکردن
تو شهراشون بزن بکوب نکردن!
خلاصه این ملتِ بی آتیه
حساب کتابشون قر و قاطیه!
یه عمر تو اون دنیا عذاب کشیدن
طعم جهنّمو قشنگ چشیدن!
وقتشه غصه هاشونو چال کنن
برن بهشت و تا ابد حال كنن
📡 @Secrets_Box
روز قیامت شد و صاحبِ صور
اومد به میدون و دمید تو شیپور
مُرده ها از تو قبراشون پا شدن
منتظر محشر کبرا شدن
صف کشیدن، وقت حساب کتاب شد
وقت مکافات و سؤال جواب شد
برزیلی، پانامایی، تونسی
امریکایی، فرانسوی، قبرسی
هر کدوم از یه قوم و ملیّتی
وایساده بودن با چه کیفیّتی!
ایرونیا هم تهِ صف وایسادن
از اون عقب هی صفُ هُل میدادن!
یهو خدا از اون بالا صدا کرد
ایرونیا رو از تو صف جدا کرد
سپرد اونا رو دستِ یه فرشته
گفت اینا رو ببر، جاشون بهشته
خارجیا که صحنه رو می دیدن
مثل فنر بالا پایین پریدن
شاکی شدن، حوصله شون سر اومد
صدای اعتراضشون در اومد
گفتن خدا مُزد اطاعت چی شد؟!
حساب کتابِ این جماعت چی شد؟!
از تو بعیده پارتی بازی کنی
فقط یه عده ای رو راضی کنی!
اینجوری که رفتن و صف خالی شد
معلومه پرونده ها ماسمالی شد..!
خدا که دید یه ذره اوضا پَسه
به مُرده های معترض گفت بسه
این ایرونیا که توی صف بودن
تموم عمرشون توی کف بودن!
یه سر سوزن دل خوش نداشتن
تو دلاشون بذر امید نکاشتن
تموم عمرشون مُعطّل بودن
تو هر چیزی از آخر اول بودن!
هر چی برای تفریح عُموم بود
برای این بیچاره ها حروم بود!
شادیاشونو قدغن می کردن
جوونا رو سوار وَن می کردن!
درسته که قانوناشون صوری بود
ولی بهشت رفتنشون زوری بود!
یکی نشسته بود و غُرغر میکرد
تموم فیلماشونو سانسور می کرد!
تقویمشون همش عزاداری بود
جمعه تا جمعه گریه و زاری بود
لذت زندگی رو کشک میدیدن
ثوابُ تنها توی اشک میدیدن
نه دیسکویی، نه کافه ای، نه باری
نه ساحل مُختلطی، نه یاری!
نفهمیدن مزه کنسرت چیه
اون که وسط وایساده با چوب کیه!
خودروی ملّیشون یه جور گاری بود!
مسبّبِ مرگ و عزاداری بود
با اینکه روی دریای نفت بودن
اما تو یه وضع هَشَل هفت بودن!
گرفتار فرار مغزا شدن
نخبه هاشون وِل توی دنیا شدن!
مثل شماها حالِ خوب نکردن
تو شهراشون بزن بکوب نکردن!
خلاصه این ملتِ بی آتیه
حساب کتابشون قر و قاطیه!
یه عمر تو اون دنیا عذاب کشیدن
طعم جهنّمو قشنگ چشیدن!
وقتشه غصه هاشونو چال کنن
برن بهشت و تا ابد حال كنن
📡 @Secrets_Box
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی…؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تیشرت های تنگ به تن می کند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود چسب مو می زند، موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خود را اتو میکند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت
تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم
داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس آشنا شده بود، پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمیدانست که سد تا چند لحظهی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد .
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصلهی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند، دیگر تخم مرغ و پنیر ندارد چون همه چیز با تحریم ها گران شده است او گوشت ندارد او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد چون کشور ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!
📡 @Secrets_Box
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی…؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تیشرت های تنگ به تن می کند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود چسب مو می زند، موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خود را اتو میکند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت
تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم
داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس آشنا شده بود، پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمیدانست که سد تا چند لحظهی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد .
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصلهی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند، دیگر تخم مرغ و پنیر ندارد چون همه چیز با تحریم ها گران شده است او گوشت ندارد او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد چون کشور ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!
📡 @Secrets_Box
از آیتالله سیستانی استفتا شده که حکم عاشق شدن چیه؟ جواب داده :
« امر غیراختیاری، حکم ندارد. »
شاعرانه ترین فتوا از صدر اسلام تا حالا ♥️
📡 @Secrets_Box
« امر غیراختیاری، حکم ندارد. »
شاعرانه ترین فتوا از صدر اسلام تا حالا ♥️
📡 @Secrets_Box
در دبی درختانی مصنوعی شبیه نخل خرما وجود دارند ، که خدمات وایفای و شارژ گوشی ارائه میدهند.
اونوقت ما هنوز دنبال بسته ارزون ایرانسلیم!!
📡 @Secrets_Box
اونوقت ما هنوز دنبال بسته ارزون ایرانسلیم!!
📡 @Secrets_Box
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیشبینی پنج سال پیش مهران مدیری از وضعیت مردم و کشور.
چقدر این حرفا آشناست...
گوشت چیه!؟ خنده و شادی چیه....؟!
📡 @Secrets_Box
چقدر این حرفا آشناست...
گوشت چیه!؟ خنده و شادی چیه....؟!
📡 @Secrets_Box
فلسفه واژه الو در آغاز مکالمات تلفنی
تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد، اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش " آلساندرا لولیتا اوسوالدو " وصل کرد.
در هر تماس او را با نام کاملش میخواند. گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد " آله لول اس "!
و دفعات دیگر نیز کوتاهتر : الو .
از آن پس بل با گفتن " الو " تلفن جواب میداد .
بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسانها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن "الو" میگفتند.
امروزه از هر نقطه دنیا صدای " الو " شنیده میشود اما بیشتر افراد ماجرای الو را یا نمیدانند و یا اصلاً کنجکاوی هم نمیکنند.
📡 @Secrets_Box
تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد، اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش " آلساندرا لولیتا اوسوالدو " وصل کرد.
در هر تماس او را با نام کاملش میخواند. گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد " آله لول اس "!
و دفعات دیگر نیز کوتاهتر : الو .
از آن پس بل با گفتن " الو " تلفن جواب میداد .
بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسانها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن "الو" میگفتند.
امروزه از هر نقطه دنیا صدای " الو " شنیده میشود اما بیشتر افراد ماجرای الو را یا نمیدانند و یا اصلاً کنجکاوی هم نمیکنند.
📡 @Secrets_Box
میدونستین کیوی اسم این پرنده در نیوزلند بوده که فقط به خاطر شباهتش اسمش رو روی میوه گذاشتن؟
📡 @Secrets_Box
📡 @Secrets_Box
سازندگان کشتی تایتانیک بر این باور بودند که حتی خدا هم قادر به غرق کردن آن نخواهد بود اما برای غرق کردن تایتانیک نیازی به خدا نبود زیرا یک کوه یخی برای غرق کردن آن کافی شد .
به تصویر توجه کنید
این یکی از بزرگترین تجمع های حزب نازیست که در اوج قدرت هیتلر برگزار شد گفته شده که مردم آلمان و اروپا بعد از برگزاری این تجمع مدام این جمله را تکرار می کردند "حتی خدا هم قادر به نابودی هیتلر نخواهد بود ".
اما برای نابودی هیتلر هم نیاز به خدا نبود بلکه خود او بود که خود را نابود ساخت!
گاهی بزرگترین سازهها و بزرگترین قدرتها هم نمی توانند تصور کنند ، مسلماً روزی چیزی و یا اشتباهی باعث نابودی آنها خواهد شد .
📡 @Secrets_Box
به تصویر توجه کنید
این یکی از بزرگترین تجمع های حزب نازیست که در اوج قدرت هیتلر برگزار شد گفته شده که مردم آلمان و اروپا بعد از برگزاری این تجمع مدام این جمله را تکرار می کردند "حتی خدا هم قادر به نابودی هیتلر نخواهد بود ".
اما برای نابودی هیتلر هم نیاز به خدا نبود بلکه خود او بود که خود را نابود ساخت!
گاهی بزرگترین سازهها و بزرگترین قدرتها هم نمی توانند تصور کنند ، مسلماً روزی چیزی و یا اشتباهی باعث نابودی آنها خواهد شد .
📡 @Secrets_Box
روزی مردی به دربار کریمخان زند میرود و ناله و فریاد سر میدهد. کریمخان علت را جویا میشود، مرد با درشتی میگوید: دزد همه اموالم را برده است!
کریم خان میپرسد:
وقتی اموالت به سرقت رفت کجا بودی؟!
مرد میگوید خواب بودم! کریمخان میگوید خب چرا خوابیدی که اموالت را ببرند؟ مرد میگوید: من خواب بودم چون فکر میکردم تو بیداری! کریم خان سکوت میکند و سپس دستور میدهد خسارتش را از خزانه جبران کنند و در پایان میگوید:
این مرد راست میگوید، ما باید بیدار باشیم ...
📚 نامآوران دادگر
✦ غلامرضا جمالی
📡 @Secrets_Box
کریم خان میپرسد:
وقتی اموالت به سرقت رفت کجا بودی؟!
مرد میگوید خواب بودم! کریمخان میگوید خب چرا خوابیدی که اموالت را ببرند؟ مرد میگوید: من خواب بودم چون فکر میکردم تو بیداری! کریم خان سکوت میکند و سپس دستور میدهد خسارتش را از خزانه جبران کنند و در پایان میگوید:
این مرد راست میگوید، ما باید بیدار باشیم ...
📚 نامآوران دادگر
✦ غلامرضا جمالی
📡 @Secrets_Box
بستنِ دکمه زیر گلو زمانی خوب است
که جلوی رد شدن لقمه حرام را بگیرد!
📡 @Secrets_Box
که جلوی رد شدن لقمه حرام را بگیرد!
📡 @Secrets_Box
ابليس را در حال فرار از ایران دیدند .
از او پرسيدند: چرا از ايران فرار کردی؟
در پاسخ گفت:
مهارت های دزدی، رباخواری، رياکاری، کلاهبرداری، حيله گری، دروغ، اختلاس و رشوه خواری را به آنها آموختم و بوسيله اينها ، کاخ و ماشين و ویلا و مزرعه و... خريدند و ساختند و بر روی آنها نوشتند:
« هذا من فضل ربی »
نمک نشناس ها از بیخ و بن منکر من شدند!!
📡 @Secrets_Box
از او پرسيدند: چرا از ايران فرار کردی؟
در پاسخ گفت:
مهارت های دزدی، رباخواری، رياکاری، کلاهبرداری، حيله گری، دروغ، اختلاس و رشوه خواری را به آنها آموختم و بوسيله اينها ، کاخ و ماشين و ویلا و مزرعه و... خريدند و ساختند و بر روی آنها نوشتند:
« هذا من فضل ربی »
نمک نشناس ها از بیخ و بن منکر من شدند!!
📡 @Secrets_Box
روزی پادشاهی خزانه را خالی دید ، پس به وزیر زیرک خود دستور داد طرحی برای بودجه سال بعد ارائه کند.
وزیر پس از مشورت با اصحاب اقتصاد، برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:
مالیات دو برابر شود.
نیمی از گاو و گوسفندها به نفع دولت مصادره شود.
کسی حق ندارد آروغ بزند!
پادشاه طرح را که دید، با پوزخندی به وزیر گفت بند اول و دوم قبول، اما سومی یعنی چی؟ چرا مردم نباید آروغ بزنند؟
وزیر زیرک گفت قسمت سوم ضمانت اجرای دو قسمت قبل است. او ادامه داد بند سومی برای تخلیه انرژی اعتراضی مردم است و ما با استفاده از جارچیها آروغ نزدن را به مهمترین مسئله مردم تبدیل میکنیم ، مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم، به قسمت سوم خواهند پرداخت.
در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم، با دستور ملوکانه شما بند سوم را لغو میکنیم و مردم هم خوشحال به خانه میروند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل میکنند!
📡 @Secrets_Box
وزیر پس از مشورت با اصحاب اقتصاد، برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:
مالیات دو برابر شود.
نیمی از گاو و گوسفندها به نفع دولت مصادره شود.
کسی حق ندارد آروغ بزند!
پادشاه طرح را که دید، با پوزخندی به وزیر گفت بند اول و دوم قبول، اما سومی یعنی چی؟ چرا مردم نباید آروغ بزنند؟
وزیر زیرک گفت قسمت سوم ضمانت اجرای دو قسمت قبل است. او ادامه داد بند سومی برای تخلیه انرژی اعتراضی مردم است و ما با استفاده از جارچیها آروغ نزدن را به مهمترین مسئله مردم تبدیل میکنیم ، مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم، به قسمت سوم خواهند پرداخت.
در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم، با دستور ملوکانه شما بند سوم را لغو میکنیم و مردم هم خوشحال به خانه میروند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل میکنند!
📡 @Secrets_Box