نتونستم کتاب صوتی دختر همسایه رو پیدا کنم اما به جاش گوشت لطیف است رو پیدا کردم اونم کاملش 🤌
Zee
نتونستم کتاب صوتی دختر همسایه رو پیدا کنم اما به جاش گوشت لطیف است رو پیدا کردم اونم کاملش 🤌
کتاب خیلی سنگینیه تصورش داره روانم رو به هم میزنه
ولی به نظرم بانو مونیکا باید دوازده تا بچهی دیگه میاوردن
بزرگ ترین ظلم رو به بشریت کردن که اون زیبایی رو فقط به یه نفر دادن
بزرگ ترین ظلم رو به بشریت کردن که اون زیبایی رو فقط به یه نفر دادن
👍7👎1
هیچکس انتظار نداره با وسیلهی درجهی یک جابهجا بشن اما اونها رو مثل گونی آرد روی هم نذار. اگه بیهوش بشن و سرهاشون آسیب میبینه. اگه بمیرن کی مسئولیتش رو قبول میکنه؟ اگه آسیب ببینن، دباغخونهها برای چرمهاشون پول کمتری میدن.
گوشت لطیف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی میگم عن این انیمیشن در اومده اما اصرار دارن نه خیلی خوبه
👍8
طرف یه استوری گذاشته بود توی کافه و من سعی کردم با توجه به لوکیشن کافه رو پیدا کنم تا استاک کردن رو حضوری و باکیفیت ادامه بدم اما متوجه شدم این دکور رو میشه توی رندوم ترین کافهی تمام شهرهای ایران پیدا کرد
تو بگو دریغ از یه ذره خلاقیت 🤏
تو بگو دریغ از یه ذره خلاقیت 🤏
🤡3
Zee
دوستان من تجربه ای ندارم اما همهی گربه ها انقدر سگن؟
همون چیزی که پشت گوشی گفتم
بچه ها از آخرین روز جوونیتون لذت ببرین چون از فردا با فاجعه ای غیرقابل جبران (حداقل نه به این زودی و با این دولت) روبهرو میشین
برگهی استعفام چند سالیه دستمه چرا هیچ کس تایید نمیکنه من برم بین همون اروپایی های خشک و کثیف و بی احساس خودم؟
راستش من میخواستم سرمایهگذاریم روی طلا رو شروع کنم برای همین همه چیز بالا رفت تقصیر من بود دوستان عذر میخوام
🤡5
Forwarded from Empty Ocean
✷➜ for you my darling
هیچ ایدهای نداشتی که از زندگیت باید راضی باشی یا نه. البته اگر منصف باشیم، باید راضی باشی. چون توی یک کمپانی خوب استخدامی، حقوق خوبی داری، از شغلت خوشت میاد و از همه مهمتر، از خانوادهات جدا شدی! ولی تمام اینها توی یک کفهی ترازو و محیط شغلیت توی کفهی دیگه قرار میگرفت. البته بخوایم دقیقتر باشیم، آدمهای داخل محیط شغلیت!
از نگهبان دم در کمپانی گرفته تا آبدارچی هیز و عوضی و برو تا رأس هرم، یعنی مدیر اصلی کمپانی. پسر جوون و خوشتیپی که یک روز دلت میخواست جلوش زانو بزنی و روز دیگه جفت زانوهاش رو قلم کنی!
فشار و استرس بالایی که توی اون محیط وجود داشت، سلامت روان برات باقی نذاشته بود و تقریبا به هر جنبدهای میپریدی ولی مشکل اصلی اینجا بود که توی اون شرکت، دقیقاً یک نسخه از خودت، ولی به شکل مذکر وجود داشت. هان جیسونگ. پسری که طراحیهاش بینظیر بود، و اخلاقش بینظیرتر! درست به اندازهی خودت سلیطه و وحشی و گاهی حتی بدتر از تو. تقریبا تمام شرکت میدونستن شما دو نفر آبتون توی یک جوب نمیره و هیچکس جرئت نداشت موقع دعواهای شما قدم جلو بذاره. هیچکس جز لی مینهو، همون مدیرعاملی که یک اخم و ″ساکت باشین″ از طرفش کافی بود تا شما دو تا رو ساکت کنه و پشت میز کارتون بفرسته.
البته که سختگیریهای بیحد و اندازهی همین مدیرعامل، باعث شده بود شما دوتا شبیه دو تا گربه دائم درحال چنگ انداختن به هم باشید ولی خب طی استاک کردنتون با بقیه کارمندهای کمپانی متوجه شده بودین که مینهو سه تا گربه داره، پس... رام کردن دوتاشون توی شرکت براش کاری نداره. ولی جدای از اینها، رابطهی تو با هان جیسونگ صفر و صدی بود. زمانی که توی شرکت بودین، چشم دیدن هم رو نداشتین ولی بیرون از شرکت، مخصوصا توی دورهمیهای شامی که بعد از شیفت کاری انجام میشد، شبیه دو تا دوست قدیمی کنار هم مینشستید و مشروب میخوردید. شاید این برمیگشت به روزی که وقتی تو مست بودی و یکی توی بار قصد داشت اذیتت کنه، جیسونگ با مشت محکمی توی فکش حسابش رو رسیده بود و نیم ساعت بعد از این اتفاق، وقتی پسر به خاطر دو لیوان مشروب جوری مست شده بود که فرق پارچهی ابریشم و کنفی رو از هم نمیفهمید، تو دستش رو گرفتی و کمکش کردی به خونهاش برگرده. برای همین این بین شما دو نفر تبدیل به رسمی شده بود که هر بار موقع نوشیدن الکل، کنار هم بشینید و مراقب همدیگه باشید. اما این باعث نمیشد که فرداش توی شرکت باز روی اعصاب هم راه نرید! به هرحال هان جیسونگ، هان جیسونگ بود و تو، دختری که باید کل شرکت بابت وجودش روزی هزار بار خداروشکر میکردن. درست پایان شیفت کاری یکی از روزهای معمول هفتهات بود که زندگی بهت فهموند میتونه چقدر جالب باشه!
وقتی که داشتی کارت رو تموم میکردی تا یه عنوان یکی از آخرین نفرات از کمپانی بیرون بزنی، با دیدن اطلاعات اشتباه مربوط به طراحی یکی از مهمترین کالکشنهای بهارهتون، اخمی کردی و اون رو برداشتی تا به سرپرست بخش اعلام کنی ولی وقتی دیدی نیست، ناچار سمت اتاق مدیرعامل، که چراغ روشنش نشون از حضور مرد رو میداد حرکت کردی. ولی هر چی در زدی، کسی در رو باز نکرد. به اطراف نگاه کردی و وقتی یکی از کرکرههای دیوار شیشهای اتاق مدیرعامل، که تا نصفه پایین بود رو دیدی، با کنجکاوی سمتش رفتی و خم شدی تا ببینی لی مینهو داخل اتاقش هست یا نه و اونجا بود که با غیرقابل باورترین صحنهی عمرت روبهرو شدی. هان جیسونگ، همون پسر حاضرجواب و پررو درحالی که روی پاهای مدیرعامل نشسته بود، سخت مشغول بوسیدنش بود و لی مینهو، با دستهاش، بدن پسر رو طی میکرد. برای چند ثانیه، بهتزده به تصویر مقابلت خیره شدی و بعد خیلی سریع صاف ایستادی تا چهرهات دیده نشه و از اونجا فاصله گرفتی. درحالی که با هر قدم، نیشخندی خبیثانه روی لبت پدید میومد و کسی توی مغزت، شیطانی میخندید.
«کارتون تمومه... لی مینهو، هان جیسونگ، منتظر باشید که قراره بیچارهتون کنم!»
╣✯مینسونـگ–نسبت: کارمنـد
هیچ ایدهای نداشتی که از زندگیت باید راضی باشی یا نه. البته اگر منصف باشیم، باید راضی باشی. چون توی یک کمپانی خوب استخدامی، حقوق خوبی داری، از شغلت خوشت میاد و از همه مهمتر، از خانوادهات جدا شدی! ولی تمام اینها توی یک کفهی ترازو و محیط شغلیت توی کفهی دیگه قرار میگرفت. البته بخوایم دقیقتر باشیم، آدمهای داخل محیط شغلیت!
از نگهبان دم در کمپانی گرفته تا آبدارچی هیز و عوضی و برو تا رأس هرم، یعنی مدیر اصلی کمپانی. پسر جوون و خوشتیپی که یک روز دلت میخواست جلوش زانو بزنی و روز دیگه جفت زانوهاش رو قلم کنی!
فشار و استرس بالایی که توی اون محیط وجود داشت، سلامت روان برات باقی نذاشته بود و تقریبا به هر جنبدهای میپریدی ولی مشکل اصلی اینجا بود که توی اون شرکت، دقیقاً یک نسخه از خودت، ولی به شکل مذکر وجود داشت. هان جیسونگ. پسری که طراحیهاش بینظیر بود، و اخلاقش بینظیرتر! درست به اندازهی خودت سلیطه و وحشی و گاهی حتی بدتر از تو. تقریبا تمام شرکت میدونستن شما دو نفر آبتون توی یک جوب نمیره و هیچکس جرئت نداشت موقع دعواهای شما قدم جلو بذاره. هیچکس جز لی مینهو، همون مدیرعاملی که یک اخم و ″ساکت باشین″ از طرفش کافی بود تا شما دو تا رو ساکت کنه و پشت میز کارتون بفرسته.
البته که سختگیریهای بیحد و اندازهی همین مدیرعامل، باعث شده بود شما دوتا شبیه دو تا گربه دائم درحال چنگ انداختن به هم باشید ولی خب طی استاک کردنتون با بقیه کارمندهای کمپانی متوجه شده بودین که مینهو سه تا گربه داره، پس... رام کردن دوتاشون توی شرکت براش کاری نداره. ولی جدای از اینها، رابطهی تو با هان جیسونگ صفر و صدی بود. زمانی که توی شرکت بودین، چشم دیدن هم رو نداشتین ولی بیرون از شرکت، مخصوصا توی دورهمیهای شامی که بعد از شیفت کاری انجام میشد، شبیه دو تا دوست قدیمی کنار هم مینشستید و مشروب میخوردید. شاید این برمیگشت به روزی که وقتی تو مست بودی و یکی توی بار قصد داشت اذیتت کنه، جیسونگ با مشت محکمی توی فکش حسابش رو رسیده بود و نیم ساعت بعد از این اتفاق، وقتی پسر به خاطر دو لیوان مشروب جوری مست شده بود که فرق پارچهی ابریشم و کنفی رو از هم نمیفهمید، تو دستش رو گرفتی و کمکش کردی به خونهاش برگرده. برای همین این بین شما دو نفر تبدیل به رسمی شده بود که هر بار موقع نوشیدن الکل، کنار هم بشینید و مراقب همدیگه باشید. اما این باعث نمیشد که فرداش توی شرکت باز روی اعصاب هم راه نرید! به هرحال هان جیسونگ، هان جیسونگ بود و تو، دختری که باید کل شرکت بابت وجودش روزی هزار بار خداروشکر میکردن. درست پایان شیفت کاری یکی از روزهای معمول هفتهات بود که زندگی بهت فهموند میتونه چقدر جالب باشه!
وقتی که داشتی کارت رو تموم میکردی تا یه عنوان یکی از آخرین نفرات از کمپانی بیرون بزنی، با دیدن اطلاعات اشتباه مربوط به طراحی یکی از مهمترین کالکشنهای بهارهتون، اخمی کردی و اون رو برداشتی تا به سرپرست بخش اعلام کنی ولی وقتی دیدی نیست، ناچار سمت اتاق مدیرعامل، که چراغ روشنش نشون از حضور مرد رو میداد حرکت کردی. ولی هر چی در زدی، کسی در رو باز نکرد. به اطراف نگاه کردی و وقتی یکی از کرکرههای دیوار شیشهای اتاق مدیرعامل، که تا نصفه پایین بود رو دیدی، با کنجکاوی سمتش رفتی و خم شدی تا ببینی لی مینهو داخل اتاقش هست یا نه و اونجا بود که با غیرقابل باورترین صحنهی عمرت روبهرو شدی. هان جیسونگ، همون پسر حاضرجواب و پررو درحالی که روی پاهای مدیرعامل نشسته بود، سخت مشغول بوسیدنش بود و لی مینهو، با دستهاش، بدن پسر رو طی میکرد. برای چند ثانیه، بهتزده به تصویر مقابلت خیره شدی و بعد خیلی سریع صاف ایستادی تا چهرهات دیده نشه و از اونجا فاصله گرفتی. درحالی که با هر قدم، نیشخندی خبیثانه روی لبت پدید میومد و کسی توی مغزت، شیطانی میخندید.
«کارتون تمومه... لی مینهو، هان جیسونگ، منتظر باشید که قراره بیچارهتون کنم!»