Zee – Telegram
113 subscribers
1.61K photos
550 videos
6 files
161 links
I'm gonna wait 'til the stars come out
And see that twinkle in your eyes
Download Telegram
نتونستم کتاب صوتی دختر همسایه رو پیدا کنم اما به جاش گوشت لطیف است رو پیدا کردم اونم کاملش 🤌
ولی به نظرم بانو مونیکا باید دوازده تا بچه‌ی دیگه میاوردن
بزرگ ترین ظلم رو به بشریت کردن که اون زیبایی رو فقط به یه نفر دادن
👍7👎1
Zee
Photo
البته خانمی هنوز هم آن تاپه
👍2👎1
اگر همه گوشت انسان می‌خوردند، شما نیز می‌خوردید؟
گوشت لطیف
هیچکس انتظار نداره با وسیله‌ی درجه‌ی یک جابه‌جا بشن اما اون‌ها رو مثل گونی آرد روی هم نذار. اگه بیهوش بشن و سرهاشون آسیب می‌بینه. اگه بمیرن کی مسئولیتش رو قبول می‌کنه؟ اگه آسیب ببینن، دباغ‌خونه‌ها برای چرم‌هاشون پول کمتری میدن.
گوشت لطیف
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گوشت لطیف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی میگم عن این انیمیشن در اومده اما اصرار دارن نه خیلی خوبه
👍8
طرف یه استوری گذاشته بود توی کافه و من سعی کردم با توجه به لوکیشن کافه رو پیدا کنم تا استاک کردن رو حضوری و باکیفیت ادامه بدم اما متوجه شدم این دکور رو میشه توی رندوم ترین کافه‌ی تمام شهرهای ایران پیدا کرد
تو بگو دریغ از یه ذره خلاقیت 🤏
🤡3
دوستان من تجربه ای ندارم اما همه‌ی گربه ها انقدر سگن؟
👍8
Zee
دوستان من تجربه ای ندارم اما همه‌ی گربه ها انقدر سگن؟
همون چیزی که پشت گوشی گفتم
بچه ها از آخرین روز جوونیتون لذت ببرین چون از فردا با فاجعه ای غیرقابل جبران (حداقل نه به این زودی و با این دولت) روبه‌رو میشین
از ایرانی بودن خسته ام
🤝4
برگه‌ی استعفام چند سالیه دستمه چرا هیچ کس تایید نمیکنه من برم بین همون اروپایی های خشک و کثیف و بی احساس خودم؟
راستش من میخواستم سرمایه‌گذاریم روی طلا رو شروع کنم برای همین همه چیز بالا رفت تقصیر من بود دوستان عذر میخوام
🤡5
Forwarded from Empty Ocean
✷‌➜⁩‌ for you my darling
⁠╣⁠✯مینسونـگ–نسبت: کارمنـد


هیچ ایده‌ای نداشتی که از زندگیت باید راضی باشی یا نه. البته اگر منصف باشیم، باید راضی باشی. چون توی یک کمپانی خوب استخدامی، حقوق خوبی داری، از شغلت خوشت میاد و از همه مهم‌تر، از خانواده‌ات جدا شدی! ولی تمام این‌ها توی یک کفه‌ی ترازو و محیط شغلیت توی کفه‌ی دیگه قرار می‌گرفت. البته بخوایم دقیق‌تر باشیم، آدم‌های داخل محیط شغلیت!
از نگهبان دم در کمپانی گرفته تا آبدارچی هیز و عوضی و برو تا رأس هرم، یعنی مدیر اصلی کمپانی. پسر جوون و خوشتیپی که یک روز دلت می‌خواست جلوش زانو بزنی و روز دیگه جفت زانوهاش رو قلم کنی!
فشار و استرس بالایی که توی اون محیط وجود داشت، سلامت روان برات باقی نذاشته بود و تقریبا به هر جنبده‌ای می‌پریدی ولی مشکل اصلی اینجا بود که توی اون شرکت، دقیقاً یک نسخه از خودت، ولی به شکل مذکر وجود داشت. هان جیسونگ. پسری که طراحی‌هاش بی‌نظیر بود، و اخلاقش بی‌نظیرتر! درست به اندازه‌ی خودت سلیطه و وحشی و گاهی حتی بدتر از تو. تقریبا تمام شرکت می‌دونستن شما دو نفر آبتون توی یک جوب نمی‌ره و هیچکس جرئت نداشت موقع دعواهای شما قدم جلو بذاره. هیچکس جز لی مینهو، همون مدیرعاملی که یک اخم و ″ساکت باشین″ از طرفش کافی بود تا شما دو تا رو ساکت کنه و پشت میز کارتون بفرسته.
البته که سخت‌گیری‌های بی‌حد و اندازه‌ی همین مدیرعامل، باعث شده بود شما دوتا شبیه دو تا گربه دائم درحال چنگ انداختن به هم باشید ولی خب طی استاک کردنتون با بقیه کارمندهای کمپانی متوجه شده بودین که مینهو سه تا گربه داره، پس... رام کردن دوتاشون توی شرکت براش کاری نداره. ولی جدای از این‌ها، رابطه‌ی تو با هان جیسونگ صفر و صدی بود. زمانی که توی شرکت بودین، چشم دیدن هم رو نداشتین ولی بیرون از شرکت، مخصوصا توی دورهمی‌های شامی که بعد از شیفت کاری انجام می‌شد، شبیه دو تا دوست قدیمی کنار هم می‌نشستید و مشروب می‌خوردید. شاید این برمی‌گشت به روزی که وقتی تو مست بودی و یکی توی بار قصد داشت اذیتت کنه، جیسونگ با مشت محکمی توی فکش حسابش رو رسیده بود و نیم ساعت بعد از این اتفاق، وقتی پسر به خاطر دو لیوان مشروب جوری مست شده بود که فرق پارچه‌ی ابریشم و کنفی رو از هم نمی‌فهمید، تو دستش رو گرفتی و کمکش کردی به خونه‌اش برگرده. برای همین این بین شما دو نفر تبدیل به رسمی شده بود که هر بار موقع نوشیدن الکل، کنار هم بشینید و مراقب همدیگه باشید. اما این باعث نمی‌شد که فرداش توی شرکت باز روی اعصاب هم راه نرید! به هرحال هان جیسونگ، هان جیسونگ بود و تو، دختری که باید کل شرکت بابت وجودش روزی هزار بار خداروشکر می‌کردن. درست پایان شیفت کاری یکی از روزهای معمول هفته‌ات بود که زندگی بهت فهموند می‌تونه چقدر جالب باشه!
وقتی که داشتی کارت رو تموم می‌کردی تا یه عنوان یکی از آخرین نفرات از کمپانی بیرون بزنی، با دیدن اطلاعات اشتباه مربوط به طراحی یکی از مهم‌ترین کالکشن‌های بهاره‌تون، اخمی کردی و اون رو برداشتی تا به سرپرست بخش اعلام کنی ولی وقتی دیدی نیست، ناچار سمت اتاق مدیرعامل، که چراغ روشنش نشون از حضور مرد رو می‌داد حرکت کردی. ولی هر چی در زدی، کسی در رو باز نکرد. به اطراف نگاه کردی و وقتی یکی از کرکره‌های دیوار شیشه‌ای اتاق مدیرعامل، که تا نصفه پایین بود رو دیدی، با کنجکاوی سمتش رفتی و خم شدی تا ببینی لی مینهو داخل اتاقش هست یا نه و اونجا بود که با غیرقابل باورترین صحنه‌ی عمرت روبه‌رو شدی. هان جیسونگ، همون پسر حاضرجواب و پررو درحالی که روی پاهای مدیرعامل نشسته بود، سخت مشغول بوسیدنش بود و لی مینهو، با دست‌هاش، بدن پسر رو طی می‌کرد. برای چند ثانیه، بهت‌زده به تصویر مقابلت خیره شدی و بعد خیلی سریع صاف ایستادی تا چهره‌ات دیده نشه و از اونجا فاصله گرفتی. درحالی که با هر قدم، نیشخندی خبیثانه روی لبت پدید میومد و کسی توی مغزت، شیطانی می‌خندید.
«کارتون تمومه... لی مینهو، هان جیسونگ، منتظر باشید که قراره بیچاره‌تون کنم!»
Empty Ocean
✷‌➜⁩‌ for you my darling ⁠╣⁠✯مینسونـگ–نسبت: کارمنـد هیچ ایده‌ای نداشتی که از زندگیت باید راضی باشی یا نه. البته اگر منصف باشیم، باید راضی باشی. چون توی یک کمپانی خوب استخدامی، حقوق خوبی داری، از شغلت خوشت میاد و از همه مهم‌تر، از خانواده‌ات جدا شدی! ولی…
عالیه یاد بی الای ژاپنی افتادم که یه کارمند دختر پسرا رو شیپ میکنه 😂
خب خب خب چه رابطه‌ی زیبایی با هان جیسونگ دارم یعنی خطر بستی شدن نزدیکه خصوصا بعد فهمیدن این حقیقت زیبا؟
وای هان جیسونگ؟ شما چقدر جنتلمنی اگه گی نبودی احتمالا خودم عاشقت میشدم باور کن 🤭
مدیرعامل سختگیری هاش برای ماست فقط بعد ساعت کاری برای دوست پسرش یه مرد سافت و عاشق میشه درسته؟
ولی عاشقش شدم اوشن
هی میرفتم پایین و مینسونگ ها رو چک میکردم تا ببینم جواب من کدومه 😂 خیلی دوسش دارم هم جایگاهم توی زندگیشون رو هم داستان رو
ما واقعا داریم بگا میریما چرا انقدر خونسرد با این موضوع برخورد میشه؟