بعد الان یادم نمیاد برای چه بخشی نیرو میخواستن فکر کنم مربوط به فوتوشاپ بود اما اون بخش نویسندگی توی رزومه خیلی نظرش رو جلب کرده بود 😐😂
اینجوری بودم
یاکوزا............ میخواست........... انتقام بگیره.......... ببخشید من خیلی هول شدم انتظار نداشتم سناریوی رمانم رو براتون تعریف کنم
وای چرا لال نمیشم و خودم رو در چنین موقعیت خجالت آوری قرار دادم؟
یاکوزا............ میخواست........... انتقام بگیره.......... ببخشید من خیلی هول شدم انتظار نداشتم سناریوی رمانم رو براتون تعریف کنم
وای چرا لال نمیشم و خودم رو در چنین موقعیت خجالت آوری قرار دادم؟
اصلا نمیفهمم من چرا باید اون لحظه بشینم جلوی یه مرد پنجاه ساله یه سناریوی اسمات رمنس بی ال تعریف کنم
ساعت چهار صبح با یادآوری این دچار فروپاشی روانی شدم
ساعت چهار صبح با یادآوری این دچار فروپاشی روانی شدم
وای بعد میدونین چیش خیلی بده؟ آخر وقت بود نیم ساعت هم دیر رسیدم به مصاحبه یارو قشنگ زد تو صورتم که اره من خیلی منتظرتون موندم واقعا دیر اومدین
و طرف نیم ساعت منتظر مونده تا یه بچه بشینه جلوش درمورد سناریوی یه فن فیکشن از استری کیدز حرف بزنه
و طرف نیم ساعت منتظر مونده تا یه بچه بشینه جلوش درمورد سناریوی یه فن فیکشن از استری کیدز حرف بزنه
🤡5
ویدیوی جدید مرجان رو دیدم که یه دختر ۱۷ ساله سر پسر دوستش رو مسموم کرد و یه ماجرایی یادم اومد
قضیه اینه دوتا دختر چهارده ساله بودن توی شهر ما گویا یکیشون خیلی خوشگل بود و خانوادهاش هم وضع مالی خوبی نداشتن و اون یکی ظاهر معمولی تری داشت اما خب خانوادهاش وضع مالی بهتری داشتن
از اونجایی که این دو دختر توی محلهی قدیمی ما زندگی میکردن یه سری چیزهاش رو از روی گفته های اطرافیان میگم بگذریم
به هرحال اونی که وضع مالی بهتری داشته با یه پسری دوست بوده و فاز عشق و عاشقی هم داشت اما اون پسر از دوست صمیمیش، یعنی مقتول، خوشش اومده بود و قاتل هم اینجوری بود که نه تو حتما یه کاری کردی که دوست پسرم عاشقت شده
به هرحال اونی که وضع مالی بهتری داشته با یه پسری دوست بوده و فاز عشق و عاشقی هم داشت اما اون پسر از دوست صمیمیش، یعنی مقتول، خوشش اومده بود و قاتل هم اینجوری بود که نه تو حتما یه کاری کردی که دوست پسرم عاشقت شده
از این قضیه یه مدت گذشت که دختر دومیه میره خونهی دختر اولی و توی خونه جز اون دو نفر داداش نه سالهی دختر اولی کس دیگه ای نبود
بعد اون دختر (هی میگم دختر چون واقعا یادم نیست اسماشون چی بود قضیه برای سه چهار سال پیشه) یه چاقو از آشپزخونهی دوستش برمیداره و با چندین ضربهی چاقو به دوستش حمله میکنه و اون رو همونجا میکشه وقتی برمیگرده میبینه اوه داداش نه سالهی مقتول با ترس بهش نگاه میکنه به اونم چند ضربه چاقو میزنه و بعد هم خیلی ریلکس برمیگرده خونهشون
بعد اون دختر (هی میگم دختر چون واقعا یادم نیست اسماشون چی بود قضیه برای سه چهار سال پیشه) یه چاقو از آشپزخونهی دوستش برمیداره و با چندین ضربهی چاقو به دوستش حمله میکنه و اون رو همونجا میکشه وقتی برمیگرده میبینه اوه داداش نه سالهی مقتول با ترس بهش نگاه میکنه به اونم چند ضربه چاقو میزنه و بعد هم خیلی ریلکس برمیگرده خونهشون
پسره هم بعد دو سه روز میمیره
اون پسری که دعوا سرش بود هم کلا از دختره جدا میشه و هیچی قبول نمیکنه و دختره بلافاصله دستگیر میشه
اون پسری که دعوا سرش بود هم کلا از دختره جدا میشه و هیچی قبول نمیکنه و دختره بلافاصله دستگیر میشه
اینکه الان کجاست و چه وضعیتی داره رو نمیدونم یا اینکه دختر اولی با پسره رابطهای داشته یا نه
آهان اینم بود که پسره انگار بیست سالش اینا بود یعنی سن کمی نداشت
آهان اینم بود که پسره انگار بیست سالش اینا بود یعنی سن کمی نداشت
آره خلاصه یه تایمی هرجا میرفتی صحبت از اینا بود
و میدونین از چی ناراحتم؟ دوتا دختر افتادن به جون هم یکی بیگناه کشته شد و داداشش هم به خاطرش مرد و اون یکی با حماقت جون دو تا بچه رو گرفت درحالی که خودش هم بچه بود اما اون پسر بالغی که باعث این اتفاق شد نه تنها مجازات نشد بلکه حتی اسمی هم ازش نیومد و هیچکس به حتم نمیدونست کیه
و میدونین از چی ناراحتم؟ دوتا دختر افتادن به جون هم یکی بیگناه کشته شد و داداشش هم به خاطرش مرد و اون یکی با حماقت جون دو تا بچه رو گرفت درحالی که خودش هم بچه بود اما اون پسر بالغی که باعث این اتفاق شد نه تنها مجازات نشد بلکه حتی اسمی هم ازش نیومد و هیچکس به حتم نمیدونست کیه
همایون رو شکمم خوابش برده و خرخر میکنه منم با اینکه گردنم داره توی این پوزیشن میشکنه جرات ندارم تکون بخورم
امروز صبح مامانم من رو بیدار کرده که بیا همایون رو بیار پایین رفتم میبینم رفته رو دیوار پایینم نمیاد مثل سگ هم میترسه
آقا من بچه که بودم دوست قاعدتا مثل هر بچهی دیگهای بزرگ که شدم دوست داشتم پلیس بشم
اتفاقا تا دبیرستان هم این رو میخواستم اما داییم که خودش پلیس بازنشسته بود گفت این کار مقاومت بدنی خیلی بالایی میخواد و تو نداری پس بشین سرجات
اتفاقا تا دبیرستان هم این رو میخواستم اما داییم که خودش پلیس بازنشسته بود گفت این کار مقاومت بدنی خیلی بالایی میخواد و تو نداری پس بشین سرجات
به هرحال کلاس چهارم بودم فکرکنم گفتن شغل آیندت رو نقاشی بکش و من یه خانم چادری که مثلا خودم بودم رو کشیدم که میخواد یه دختر بی حجاب که سیگار دستشه رو دستگیر کنم
نپرسین چرا چون حقیقتا خودمم نمیدونم
خلاصه فکر کنم تو نقاشی دقیقا مشخص نکردم منظورم چیه چون اون خانم چادری پلیس نشدم اما اون دختر بی حجابی که داشت دستگیر میشد شدم
نپرسین چرا چون حقیقتا خودمم نمیدونم
خلاصه فکر کنم تو نقاشی دقیقا مشخص نکردم منظورم چیه چون اون خانم چادری پلیس نشدم اما اون دختر بی حجابی که داشت دستگیر میشد شدم
🌭7
اصلا یه خاطرات رندومی یادم میاد که حتی نمیدونستم وجود دارن
نمیدونم چرا ذهنم تصمیم به ریواچ صحنههای رندوم از زندگیم رو گرفته
نمیدونم چرا ذهنم تصمیم به ریواچ صحنههای رندوم از زندگیم رو گرفته