کانون شعر و ادبیات
Photo
🍉یلدای دانشجویی ٤٠٤🍉
✨جشنی به بلندای فرهنگ و ادب و تاریخ ایران
تصاویر ورقخورده در این گزارش، گوشهای از زحمات شبانهروزی تیم تدارکات، کادر اجرایی و تیم دکور، شور و اشتیاق ورود به سالن، بخشهای تخصصی برنامه از جملە مشاعرە، سخنرانی اساتید بزرگوار با محوریت شب یلدا، مسابقە انار دون کردن و در نهایت هنرنمایی گروه موسیقی را به تصویر میکشد. این ضیافت که به همت کانون شعر و ادبیات و مشارکت و همکاری صمیمانه سایر کانونها بە وقوع پیوست، نمادی از اتحاد و پویایی فضای دانشگاهی بود. خداقوت به تمامی عزیزانی که در پشت صحنه و روی صحنه، برای لبخند میهمانان تلاش کردند.
📚✍️ @Sher_nit
✨جشنی به بلندای فرهنگ و ادب و تاریخ ایران
تصاویر ورقخورده در این گزارش، گوشهای از زحمات شبانهروزی تیم تدارکات، کادر اجرایی و تیم دکور، شور و اشتیاق ورود به سالن، بخشهای تخصصی برنامه از جملە مشاعرە، سخنرانی اساتید بزرگوار با محوریت شب یلدا، مسابقە انار دون کردن و در نهایت هنرنمایی گروه موسیقی را به تصویر میکشد. این ضیافت که به همت کانون شعر و ادبیات و مشارکت و همکاری صمیمانه سایر کانونها بە وقوع پیوست، نمادی از اتحاد و پویایی فضای دانشگاهی بود. خداقوت به تمامی عزیزانی که در پشت صحنه و روی صحنه، برای لبخند میهمانان تلاش کردند.
📚✍️ @Sher_nit
❤21👏1
تو دوست داشتنت را به من بسپار ؛
تا با تار و پود جانم ؛ بهترین
تن پوش عشق را برایت ببافم...
#فرهاد_فرهادی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤15👏2
اگر سهم من از این همه ستاره
فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست
همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست.
#فروغ_فرخزاد
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
💔12❤2👏2🌚1
#یادگاری
این قاب، تنها برشی کوچک از یک اتفاق بزرگ است؛ تصویری از لبخندهایی کە پس از ساعتها تکاپو، در کنار سفرەی یلدا ثبت شد. اگرچە جای بسیاری از یاران و همراهانمان از سایر علاقهمندان و کانونها در این قاب خالی است اما رد پای مهر و تلاش تک تک آنها در جای جای این جشن حک شدە است.
این عکس برای ما، تنها یک تصویر نیست؛ بلکە شعلەی خاطرەای است کە با همدلی همەی رفقایمان روشن ماند. یلدای ما بە حرمت حضور همەی شما، «یلدا» شد.
یاد تمام کسانی کە در پشت صحنە درخشیدند، همیشە در خاطر کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل، سبز خواهد ماند. 🌱✨
📚✍️@Sher_nit
این قاب، تنها برشی کوچک از یک اتفاق بزرگ است؛ تصویری از لبخندهایی کە پس از ساعتها تکاپو، در کنار سفرەی یلدا ثبت شد. اگرچە جای بسیاری از یاران و همراهانمان از سایر علاقهمندان و کانونها در این قاب خالی است اما رد پای مهر و تلاش تک تک آنها در جای جای این جشن حک شدە است.
این عکس برای ما، تنها یک تصویر نیست؛ بلکە شعلەی خاطرەای است کە با همدلی همەی رفقایمان روشن ماند. یلدای ما بە حرمت حضور همەی شما، «یلدا» شد.
یاد تمام کسانی کە در پشت صحنە درخشیدند، همیشە در خاطر کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل، سبز خواهد ماند. 🌱✨
📚✍️@Sher_nit
❤24👍2👎1🏆1
دری به زمستان باز کن
تا سپیدی برف ها
به ما امید زنده ماندن بدهد
ما گرما نمی خواهیم
ما امید می خواهیم...
#احمدرضا_احمدی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
تا سپیدی برف ها
به ما امید زنده ماندن بدهد
ما گرما نمی خواهیم
ما امید می خواهیم...
#احمدرضا_احمدی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
🕊14❤4🍾2👏1
Forough Farrokhzad | عروسک کوکی
MooVan
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
📚✍️ @Sher_nit
❤14
کانون شعر و ادبیات
MooVan – Forough Farrokhzad | عروسک کوکی
عروسک کوکی
بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر دیوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسودهای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب، سخت بیگانه
«دوست میدارم»
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهٔ قهرش
دکمهٔ بیرنگ کفش کهنهای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهٔ یک روز
نقش یک محکوم، یا مصلوب یا مغلوب را آویخت
میتوان با صورتکها نقطه دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهائی پوچتر آمیخت
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید
میتوان در جعبهای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهٔ دستی
بیسبب فریاد کرد و گفت
«آه، من بسیار خوشبختم»
#فروغ_فرخزاد
#از_طرف_شما
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر دیوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسودهای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب، سخت بیگانه
«دوست میدارم»
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهٔ قهرش
دکمهٔ بیرنگ کفش کهنهای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهٔ یک روز
نقش یک محکوم، یا مصلوب یا مغلوب را آویخت
میتوان با صورتکها نقطه دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهائی پوچتر آمیخت
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید
میتوان در جعبهای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهٔ دستی
بیسبب فریاد کرد و گفت
«آه، من بسیار خوشبختم»
#فروغ_فرخزاد
#از_طرف_شما
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤16🔥1🌚1
از گردش افلاک کجا دل گله دارد؟
این خانهٔ ویران چه غم زلزله دارد؟
هر چند شکستن پر و بالی است گهر را
یوسف ز دلآزاری اخوان گله دارد
از شکوه همین موج سراپای زبان نیست
دریا ز صدف هم دل پرآبله دارد
ابلیس کند راهزنی پیشروان را
این گرگ نظر از رمه بر سر گله دارد
چون شمع به معراج رسد کوکب بختش
در بزم جهان هر که زبان گله دارد
مشتاب درین ره که نفسسوختگانند
هر لالهٔ دلسوخته کاین مرحله دارد
از زلف حذر کن که دلش چاک چو شانه است
هر کس که فزون ربط به این سلسله دارد
آن را که بود شوق به تن بار نگردد
ریگی که روان نیست غم راحله دارد
در سلسلهٔ اشک بود گوهر مقصود
گر هست ز یوسف خبر این قافله دارد
صائب به زر قلب دهد یوسف خود را
پاکیزه کلامی که نظر بر صله دارد
#صائب_تبریزی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
این خانهٔ ویران چه غم زلزله دارد؟
هر چند شکستن پر و بالی است گهر را
یوسف ز دلآزاری اخوان گله دارد
از شکوه همین موج سراپای زبان نیست
دریا ز صدف هم دل پرآبله دارد
ابلیس کند راهزنی پیشروان را
این گرگ نظر از رمه بر سر گله دارد
چون شمع به معراج رسد کوکب بختش
در بزم جهان هر که زبان گله دارد
مشتاب درین ره که نفسسوختگانند
هر لالهٔ دلسوخته کاین مرحله دارد
از زلف حذر کن که دلش چاک چو شانه است
هر کس که فزون ربط به این سلسله دارد
آن را که بود شوق به تن بار نگردد
ریگی که روان نیست غم راحله دارد
در سلسلهٔ اشک بود گوهر مقصود
گر هست ز یوسف خبر این قافله دارد
صائب به زر قلب دهد یوسف خود را
پاکیزه کلامی که نظر بر صله دارد
#صائب_تبریزی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
❤9🕊2💔2🤨2
خوشبختی از آن نوع شیرینیهاست که باید بلافاصله و گرم گرم خورده شود. نمیتوان آن را با خود به منزل برد. همین که کسی بخواهد آن را به هر قیمت شده حفظ کند، به یک جهنم مبدل خواهد شد.#رومن_گاری | خداحافظ گری کوپر
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
👌8❤2👍2
● هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
● در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
● و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
● نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند
● چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
● به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
● همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
● دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
● هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
#مولانا
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
● در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
● و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
● نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد
نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند
● چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
● به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او
نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
● همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
● دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
● هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
#مولانا
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
☃9❤6👏2
رو به آسمان میکنم،حتی یک ستاره هم در آسمان نیست.#آنا_گاوالدا | کاشکسیجاییمنتظرمباشد
گریهام بیشتر و بیشتر میشود.
کاش کسی جایی منتظرم باشد،
این آرزوی زیادی است؟
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
💔12🕊2👏1👌1😐1💅1
دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارم
اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
گر ناله برآیم نفس سوخته بالم
ور اشک کنم گل قدم آبله دارم
افسردگیم سوخت درین دیر ندامت
پروانهٔ بی بال و پر شمع مزارم
فرصت ثمر منتظر لغزش پاییست
سعی قدم اکنون به نفس بست مدارم
چون شمع درین بزم پناهی دگرم نیست
جز گردش رنگی که قضا کرد حصارم
تا ممتحن طاقتم از خود به در آرد
چون اشک خم یک مژه کافیست فشارم
زین ساز تحیر تپش نبض خیالم
با جان نفس سوختهٔ جسم نزارم
نزدیکی من میکند از دور سیاهی
چون نغمه به هر رنگ چراغ شب تارم
هرچند سرشکم همه تن لیک چه حاصل
ابری نشدم تا روم و پیش تو بارم
بخت سیهم باب حضوری نپسندد
تا در چمنت یک دو سهگل آینهکارم
دل عافیت اندیش و جهان محشر آفات
کو طاق درستی که بر آن شیشهگذارم
رحمست به حال منگمکرده حقیقت
آیینهٔ خورشیدم و با سایه دچارم
ای نشئهٔ تسکین طلبان گردش جامی
کز خویش نمیکرد چو خمیازه خمارم
نقد نفس ذره ز خورشید نگاهی است
هر چندکه هیچم تو فرامش مشمارم
گردی که به توفان رود از طرز خرامت
امید که یادت دهد از نبض قرارم
صبحی که درد سینه به گلزار خیالت
یارب که دهد عرض گریبان غبارم
در انجمن یاس چه گویم به چه شغلم
در کارگه عجز ندانم به چه کارم
بارم سر خویشست به دوش که ببندم
خارم دل ریش است ز پای که برآرم
شب چاک زدم جیب و به دردی نرسیدم
نالیدم و نشنید کسی نالهٔ زارم
دل گفت به این بیکسی آخر تو چه چیزی
گفتم گلم و دور فکندهست بهارم
مژگان تپش ایجاد نقط ریزی اشکست
زبن خامه خطی گر بنگارم چه نگارم
ای انجمن ناز، تو خوش باش و طربکن
من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم
#بیدل_دهلوی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
گر ناله برآیم نفس سوخته بالم
ور اشک کنم گل قدم آبله دارم
افسردگیم سوخت درین دیر ندامت
پروانهٔ بی بال و پر شمع مزارم
فرصت ثمر منتظر لغزش پاییست
سعی قدم اکنون به نفس بست مدارم
چون شمع درین بزم پناهی دگرم نیست
جز گردش رنگی که قضا کرد حصارم
تا ممتحن طاقتم از خود به در آرد
چون اشک خم یک مژه کافیست فشارم
زین ساز تحیر تپش نبض خیالم
با جان نفس سوختهٔ جسم نزارم
نزدیکی من میکند از دور سیاهی
چون نغمه به هر رنگ چراغ شب تارم
هرچند سرشکم همه تن لیک چه حاصل
ابری نشدم تا روم و پیش تو بارم
بخت سیهم باب حضوری نپسندد
تا در چمنت یک دو سهگل آینهکارم
دل عافیت اندیش و جهان محشر آفات
کو طاق درستی که بر آن شیشهگذارم
رحمست به حال منگمکرده حقیقت
آیینهٔ خورشیدم و با سایه دچارم
ای نشئهٔ تسکین طلبان گردش جامی
کز خویش نمیکرد چو خمیازه خمارم
نقد نفس ذره ز خورشید نگاهی است
هر چندکه هیچم تو فرامش مشمارم
گردی که به توفان رود از طرز خرامت
امید که یادت دهد از نبض قرارم
صبحی که درد سینه به گلزار خیالت
یارب که دهد عرض گریبان غبارم
در انجمن یاس چه گویم به چه شغلم
در کارگه عجز ندانم به چه کارم
بارم سر خویشست به دوش که ببندم
خارم دل ریش است ز پای که برآرم
شب چاک زدم جیب و به دردی نرسیدم
نالیدم و نشنید کسی نالهٔ زارم
دل گفت به این بیکسی آخر تو چه چیزی
گفتم گلم و دور فکندهست بهارم
مژگان تپش ایجاد نقط ریزی اشکست
زبن خامه خطی گر بنگارم چه نگارم
ای انجمن ناز، تو خوش باش و طربکن
من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم
#بیدل_دهلوی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل🖋✨
📚✍️ @Sher_nit
💔12👏2