چالِ او – Telegram
چالِ او
8 subscribers
294 photos
36 videos
16 files
226 links
Download Telegram
@Calminsilence
راستش، من اونقدری که به نظر می‌رسه منزوی و تودار نیستم. من فقط... من فقط از بروز اون فعل و انفعالات تو مغزم میترسم. از این میترسم که صبح از خواب بیدار شم و تو آینه به خودم بگم "چرا دیشب اون حرفارو زدی؟". پس وقتی ازم می‌پرسی چیشده و نمیتونم بهت بگم، میشه درکم کنی؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@querenciahsu
تا حالا شده تنها نباشی، یعنی میون کلی آدم باشی، ولی احساس کنی تنهاترینی؟ من همیشه این احساس و دارم. نه نمی‌خوام اغراق کنم... نه همیشه... ولی خب یه جور عادت شده و نمیتونم انجامش ندم. حس میکنم بقیه من و نمیبینن. انگار نامرئی شدم. البته... شایدم واسه اینه که من هیچوقت اون بین نیستم و ذهنم یه جای دیگه‌س؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from اتچ بات
@hermatilda
راستش یه وقتایی خسته میشم. از تلاش کردن. از دویدن رو به جلو اونم وقتی مقصدم تاریکه و نمیشه هیچی دید. خسته میشم و می‌خوام تسلیم شم. شاید گاهی وقتا حرفای بقیه باعث بشه که ادامه بدم با اینکه واقعا سختمه. اما حقیقت اینه که یه جایی تو اعماق، خودم میدونم که من، از همون اولم واسه حرف بقیه نبوده که ادامه دادم. رقیب من از اول خودم بودم. هنوزم، همینه!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 🦊𝗦𝗼𝘂𝗹 🖤 (Charmer')
خب، بالاخره بعد مدتی چالش؛
این پیام و فور کنین تو دیلی‌تون و تایپ ام‌بی‌تی‌آی و ضمیرتون رو بگید. (فقط دیلی های پابلیک + پرایوت‌هایی که خودم جوین هستم.) من براتون یه سناریو می‌نویسم و با یه آهنگ بهتون می‌دم. تا فردا ده صبح فور کنین. من چند نفر و بصورت کاملا رندوم انتخاب میکنم، و براشون می‌نویسم. (شایدم بیشتر نوشتم معلوم نیست، اگه حال و وقت داشتم.) لطفا صرفا واسه چالش اینجا جوین نشید، چون جوابارو تو این چنل می‌زارم نه اینجا. بسه مرسی🤍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐆𝐫𝐞𝐞𝐧.
آسمون شب، در تاریک ترین حالت خودش قرار داشت. خیلی تنها به نظر می‌رسید. انگار حتی یک ستاره هم قرار نیست امشب مهمونش باشه. نوک کفشای اسپرتش و روی زمین آسفالت شده کشید و به آسمون خیره شد. هنوز اواسط پاییز بود و هوا ملایم‌تر از اون بود که بشه بهش گفت "سرد". اما دخترِ جوان وزش نسیم آروم رو بی‌رحم تر از چیزی که واقعا بود، روی گونه‌هاش حس می‌کرد. تقصیر باد نبود. صورت دختر خیس و پوستِ همیشه لطیفش خشک بود. هر طور که فکر می‌کرد نمی‌فهمید چرا وقتی چشماش بارونی هستن، گونه‌هاش بیشتر از قبل کویر می‌شه. مگه درستش این نیست که وقتی بارون میاد همه جا تر و تازه میشه و بوی زندگی می‌گیره؟ پس چرا کائنات برای بارونی که از چشماش می‌بارید استثنا قائل شده بود؟ با بیرون فرستادن بازدمش سرش و پایین انداخت. حتی نمی‌دونست ساعت چنده یا چقدر از شب گذشته. تنها با نگاه کردن به خیابون و فضای سبزی که خالی از هر زندگی‌ای بود، و درختایی که نیمی در خواب و نیمی در حال مقاومت برای خواب زمستونی بودن، می‌تونست حدس بزنه که زمان چیزی بین نیمه‌شب و طلوعه. نمی‌دونست درست چه حسی داره. شاید دلیل اشک‌هاش هم همین بودن. می‌گن وقتی احساساتت در محدوده‌ای غیر قابل درک باشن ناخودآگاه به گریه روی میاری. دختر، به قدری از خودش فاصله گرفته بود، که می‌تونست خودش و جایی خارج از این بدن، خارج از این کالبد، و در حال تماشای خودش ببینه. چشماش رو بست و به تاریکی اجازه داد وارد روحش بشه. اگه می‌گفت نترسیده، دروغ گفته بود. ترسِ انسان، تنها چیزیه که حد و اندازه نداره. و دخترک بدون شک از این قاعده مستثنی نبود. می‌ترسید. با تموم وجودش از چیزی که داشت بهش تبدیل می‌شد می‌ترسید. شاید برای آدم‌های دیگه، آدم‌های اون بیرون، چنین تغییری حتی نزدیک به سخت هم نبود‌. ولی برای اون، شبیه دیگر آدم‌ها بودن، حتی از فکر بلعیده شدنش توسط این تاریکی هم ترسناک تر بود. بار‌ها با این تغییر جنگیده بود. بارها سعی کرده بود، که مهم نیست چه اتفاقی میفته، به خودش بودن، به این متفاوت بودن، ادامه بده. حس آزادی‌ای که داشت، در قبالِ عذابی که برای این آزادی می‌کشید، خیلی بزرگ‌تر از اون بود که بتونه با ضعفش، بیخیالش بشه. همون طور که به تاریکیِ روبروش، و به تاریکی درون ذهنش، خیره مونده بود، به این فکر می‌کرد که چی میشه اگه بزاره این مهِ سیاهِ درونش، تحت سلطه بگیرتش؟ اتفاق بدی میفتاد؟ اصلا تعریف واقعی بد و خوب چیه؟ واقعا چیزی که تمام مدت عمر کوتاهش بهش پایبند بوده، تعریف درستِ خوب بوده؟ اگه اینطوری بود پس چرا نتایج عقایدش همچین چیزی و درست و حسابی تصدیق نمی‌کردن؟ پس چرا هنوز حفره‌ای خالی رو درونش حس می‌کرد که با هیچ چیزی تو چارچوبِ این عقیده، پر نمی‌شد؟ دستاش و روی بازوهای مخالفش گذاشت و خودش رو در آغوش گرفت. با اینکه هوا اونقدری سرد نبود و لباس کافی داشت، لرزش محسوسی تو تک تک اندام‌هاش افتاده بود. لرزشی بر اثر ترس از لغزش. ترس از اینکه به میل خودش مشتاقانه به سمت این سیاه‌چاله کشیده بشه. جایی که حتی نمی‌دونست در عاقبت به چه چیزی ختم می‌شه. نفسش و صدادار بیرون فرستاد و از جاش بلند شد. نمی‌دونست داره به چه مقصدی حرکت میکنه، اما نمی‌خواست اینجا بمونه. هرچه بیشتر به افکارش جولان می‌داد بدتر گیج می‌شد و راهش رو گم می‌کرد. به روبروش خیره شد. هرچقدر هم با دقت نگاه می‌کرد بازم، آخرِ راهش تاریک بود. شاید همیشه همین بود. شاید هیچ چیز، هرگز، نمی‌تونست بهش یه مسیر و مقصد درست نشون بده. پس فایده فکر کردن چی بود؟ دستاش و داخل جیب‌های سویشرتش برد، کف کفشاش و با صدای گوش خراشی روی زمین کشید و توی پیاده‌روی مملو از سکو شروع به قدم زدن کرد.
From: @SoulDistrict
To: @mygreenneverland
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐁𝐥𝐮𝐞,
Touch Me.

From: @SoulDistrict
To: Sahel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐂𝐨𝐛𝐚𝐥𝐭,
پشت ساعد دست‌هاش و روی چشم‌هاش گذاشت و سعی کرد پلک‌های دردمندش که بخاطر 14 ساعت کار سخت رو به کبودی می‌رفتن رو، لحظه‌ای روی هم بزاره. خوابیدن همچین جایی چیزی نبود که انتخاب اولش باشه. قطعا این کاناپه کهنه و زهوار در رفته به راحتی تخت خودش نبود. اما حداقل از هیچی، بهتر بود. درست شیش هفته روز می‌شد که به خونه برنگشته بود. شاید همه‌چی تو دنیای بیرون سخت تر پیش می‌رفت. زندگی تو اتاق ده متری ای که توالتش یه کنارش بود و حتی وقتی ازش استفاده نمی‌کرد همیشه بوی تعفن می‌داد، قطعا آسون نبود. نمی‌تونست انکار کنه که دلش برای خونه راحت و خوشبوش، و اتاق بزرگ و زیباش تنگ شده. حتی دلش برای تک تک پوسترهای روی دیوار اتاقش تنگ شده بود. پوسترهایی که گاهی حتی در هفته هم نگاهی بهشون نمی‌انداخت. همه چیزِ اون خونه کوفتی حالا که تو این وضع زندگی می‌کرد، زیبا و دوست داشتنی به نظر میومد. اما هربار که لحظه‌ای به یاد رفتارِ اعضای اون خونه با خودش می‌افتاد، دوباره مطمئن می‌شد که زندگی تو این سگ‌دونی رو ترجیح می‌داد. به هرحال با این مقداری که کار می‌کرد، قناعتی که تو خوراکش به خرج می‌داد، و پس انداز اندکی، که داشت کم کم زیادتر می‌شد، می‌تونست یه روز از همین روزا، یه روز نه چندان دور به یه اتاق یه درجه بهتر نقل مکان کنه. اما فعلا ترجیح می‌داد پول کمتری رو خرجِ مکان زندگیش کنه. به هرحال که فقط برای خواب ازش استفاده می‌کرد، و در حال حاضر براش واقعا فرقی نمی‌کرد که روی کاناپه خشک و آزاردهنده بخوابه یا یه تخت با روکش ابریشمی. چون وقتی از 14 ساعت کار برمی‌گشت بدون اینکه بتونه به جای خوابش فکر کنه از هوش می‌رفت و بعد از گذر هفت ساعتی که در حقیقت تنها نیم‌ ساعت به نظر میومد، باید بیدار می‌شد. امروز شیفت دوم کارش یک ساعت زودتر تموم شده بود و قصد داشت یک ساعت بیشتر بخوابه، اما انگار ساعت بدنش روی هفت ساعت خواب تنظیم شده بود. و با وجود خستگی ای که به خاطر جابجایی انواع و اقسام بارها داشت، خوابش نمی‌برد. و ذهنش ناخودآگاه به سمت فکر کردن راجب اوضاعش کشیده می‌شد. می‌دونست که هنوز هم فرصت برگشت به خونه رو داره و اگه برگرده اعضای خونواده احتمالا بر خلاف میلشون مدتی با روی خوش باهاش رفتار می‌کنن. اما به محض اینکه آب‌ها از آسیاب بیفته دوباره مجبورش می‌کنن از خودش بودن دست بکشه، آزادیش ازش گرفته می‌شه و باهاش طوری رفتار می‌کنن که انگار توقع دارن در ازای غذا و جای خوابی که بهش می‌دن برده‌شون باشه. و پسرِ جوون ترجیح می‌داد اینجا از گرسنگی و خستگی بمیره، تا اینکه افکار و رفتارش به میل بقیه غل و زنجیر شده باشن. حقیقت این بود که هنوز سن زیادی نداشت و فرصت کافی برای رسیدن به یه زندگی بهتر و داشت. مگه چه اشکالی داشت که از کمی زیر صفر شروع کنه؟ همین که می‌دونست تسلیم بشو نیست، و یا از پسش برمیاد، یا در بدترین حالت می‌میره، کافی بود. لبخند کم‌رنگی روی لب‌هاش نشست و تصویر روزهای بهتر رو در پشت چشم هاش نقاشی کرد. با صدای بلند آلارمِ ساعتِ رو میزی از جاش پرید. آشفته نگاهی به اطرافش انداخت و گمون کرد که برای شیفت اول کارش خواب مونده. اما بعد از نگاهی که به اطرافش کرد متوجه شد تو اتاقش و روی تختشه. روتختیِ نرمِ آبیش رو با تعجب لمس کرد و لب‌هاش رو از تعجب باز و بسته کرد. مکثی در حد سی ثانیه کرد و نگاهش و به روبرو دوخت. این پنجمین بار بود که این خواب رو می‌دید. لبش و گزید و روتختی رو کنار زد. تصمیمش رو گرفته بود. دیگه نمی‌تونست صبر کنه. باید همین الان از اینجا می‌رفت.
From: @SoulDistrict
To: @Whatever_IDK
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐉.𝐀,
نور خورشید قوی‌تر از هر روز دیگه خیابون هارو روشن و براق کرده بود. دامنِ کوتاهش رو که تا زانوهاش می‌رسید، مرتب کرد و قدم‌هاش و سرعت بخشید. خیلی فکر کرده بود که باید با چه ماسکی وارد اون مکان بشه، و در نهایت به نتیجه رسید نقشِ یه دخترِ کم سن و سال احمق، خیلی برای این کار مناسبه. اینطوری می‌تونه مطمئن باشه هیچ‌کس ذره‌ای هم به هویتش شک نمی‌کنه. نفسش و بیرون فرستاد و لبخند گشادی روی لباش نشوند. اگه می‌خواست نقشِ تمام و کمالی رو بازی کنه، باید از همین الان وارد اون پوسته می‌شد. و می‌زاشت ذهن و بدنش باهاش اخت بگیره. برای بار هزارم نگاهی به سر و وضعش انداخت. جوراب شلواری رنگِ پایی که پوشیده بود، کمی شل و افتاده به نظر میومد. البته که این مشکلی نبود، چون خودش برای عجیب‌تر به نظر اومدن ظاهرش، لباس‌هاش و کمی گشاد تر از چیزی که باید انتخاب کرده بود. خیلی بابت کارش اعتماد به نفس داشت. چون هیچ‌کس حتی نمی‌تونست ذره‌ای شک کنه که این دخترِ مو صورتیِ دست و پا چلفتی با لباسایی شبیه دخترای دراماتیک دبیرستانی، می‌تونه یکی از خطرناک‌ترین اعضای بزرگترین گنگِ مافیایی این کشور باشه! کسی که بدون هیچی تردیدی تو چشمای قربانیش خیره می‌شد و به راحتی گلوله‌ای وسط پیشونیش می‌کاشت! با رسیدن به در ورودی گردانِ شرکت بزرگی که توش استخدام شده بود، لحظه‌ای ایستاد و برای بار آخر از خودِ همیشگیش خداحافظی کرد. به محض رد شدن از این در، باید تبدیل به آدم دیگه‌ای می‌شد. این تنها راه برای انتقام گرفتن بود. تنها راه برای انتقام گرفتن از آدمایی که عزیزترین افرادش و کشتن و باعث شدن همون ذره احساسی که در دختر مونده بود هم بمیره. کش دور موهای خرگوشیش رو سفت کرد و با صدای تق تقی که بر اثر برخورد پاشنه کفش‌های زردش با زمینِ مرمر ایجاد می‌شد، وارد شرکت شد. اما از اونجایی که به راه رفتن با این کفش ها عادت نداشت با اولین قدمی که به داخل برداشت لیز خورد و با باسن روی زمین فرود اومد. علاوه بر اینکه درد شدیدی توی کمر و باسنش پیچیده بود دامنش هم بالا رفت و باعث شد بیشتر در برابر نگاه بقیه، خجالت زده بشه. درسته قرار بود نقش یه دختر دست و پا چلفتی رو بازی کنه اما به هرحال این توی برنامه‌ش نبود! همون‌طور که با خودش درگیر بود پسر خوش‌چهره و قد بلندی با لبخندی که واضح بود از روی تمسخر نیست به سمتش اومد و حالش رو پرسید. اما دختر بعد از نگاه کردن به چهره زیبا و روشن پسر جوون، حس کرد چیزی درونش فرو ریخت. لبخند پسر بیش از حد شیرین بود و تمام اجزای صورتش با هم به طرز وحشتناکی در تناسب بودن. همون‌طور که محو ظاهر و صدای لطیف پسر بود دستی که به سمتش دراز شده بود و گرفت و با قیافه در هم رفته از درد، از جاش بلند شد. لباس‌هاش و تکوند و بدون اینکه بدونه چرا به پسر خیره شد. پسر دوباره لبخندی زد و دستش رو این بار به نشونه خوشآمدگویی به سمت دختر دراز کرد. «فکر می‌کنم شما کارمند جدید بخش ما باشین! راجبتون شنیده بودم! من یکی از ارشدهای بخش، یون جونگهان هستم! از دیدنتون خوشبختم! امیدوارم با هم خوب کنار بیایم.»
دختر که واقعا تو شوک رفته بود و قلبش رو هزار می‌زد شوکه دست پسر رو گرفت و لبخند معذب و خجالت زده ای زد. هیچی دیگه... این دو نفر عاشق هم شدن و دختر قصه‌مون اصن از انتقام و این چیزا یادش رفت. بعدم داشتن با خوشی به پای هم پیر می‌شدن که رئیسای مافیایی دختر پیداشون کردن و جفتشون و کشتن. قصه ما به سر رسید، دختره به جونگهان نرسید.
From: @SoulDistrict
To: @KingShingiBangi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐏𝐮𝐫𝐩𝐥𝐞,
به قدری بدنش احساس کرختی داشت که نمی‌دونست باید چطوری بشینه یا دراز بکشه که درد تا مغز استخونش رو اشباع نکنه. از حالت خوابیده به حالت نشسته دراومد و به دیوار کنار تختش تکیه داد. برای چند ثانیه فکر کرد، اما باز هم هیچ حسی نداشت. نمی‌دونست احساساتش به مقصد کجا ناپدید شدن. شاید هم می‌دونست، اما واقعا نمی‌خواست بپذیره که دلیل تمام دردی که حس می‌کنه، همون چیزیه که بهش فکر می‌کنه. ساعت دیواریِ خاک گرفته رو از نظر گذروند. باز هم ساعت داشت به چهار صبح می‌رسید و هنوز خواب به چشمانش نیومده بود. اینطوری هم نبود که روز قبل زمان زیادی رو صرف خوابیدن کرده باشه. در حقیقت توی بیست و چهار ساعت گذشته فقط حدود دو ساعت و چهل دقیقه خوابیده بود. اگه ازش می‌پرسیدن، درست یادش نمی‌اومد آخرین باری که خواب کافی داشته کی بوده. از جهاتی هرگز فکر نمی‌کرد از دست‌ دادن کسی تا این حد زمین‌گیرش کنه، و از طرف دیگه، حتی قبل از اتفاق افتادنش هم، یجورایی حدسش و می‌زد. دوست داشت گریه کنه. اما حسِ گریه کردن نداشت. معمولا میگن وقتی احساساتت فراتر از حد درک و بیان با کلمات باشن، اشکات سرازیر می‌شه. اما تمام این احساسات نامفهوم به جای مشتی آبِ شور، در غالب درد و کوفتگیِ بدن خودشون رو به نمایش گذاشته بودن. به دفتر خاطراتش که روی میزش بود نگاهی انداخت. حتی یادش نمی‌اومد آخرین بار کی خاطرات روزش رو نوشته. عادت داشت روزایی که مهم بودن و تو اون دفتر ثبت کنه. اما انگار وجودش به دو تکه تقسیم شده بود. دو آدم متفاوت. آدمی که قبل از اون اتفاق بود، و آدمی که بعد از اون اتفاق بهش تبدیل شد. دندون‌هاش و با حرصی که نمی‌دونست از کجا نشأت می‌گیره روی هم سابید. یعنی همین‌قدر ضعیف بود؟ مدام از خودش سوالای مسخره‌ای در همین باب می‌پرسید. اینکه آیا واقعا می‌خواد انقد ضعیف باشه و سینماییِ زندگیش و تو همین نقطه برای همیشه پاز کنه؟ اما خودش هم می‌دونست مسئله گاهی وقت‌ها خواستن نیست. ادعای اینکه می‌تونی تو کمترین زمان ممکن حال خودت رو به قول بقیه «خوب» کنی و بشی همون آدمِ شاد و امیدوار قبل، خیلی آسونه. اما عمل بهش... خب... نمی‌شه گفت ناممکنه، اما آسون هم نیست. ذهنش به دو بخش تقسیم شده بود. بخشی بهش می‌گفت که باید بیخیال این مسخره‌بازیا بشه و گذر کنه، بخشی که کمر بسته بود به سرزنش و مورد شماتت قرار دادنش، اونم با هر ابزار و کلمه‌ای که در دست داشت. و بخش دیگه به سختی در جنگ با اون یکی بود. واقعا نمی‌دونست چرا، فقط می‌دونست که نمی‌تونه دوباره اون آدم سابق بشه. حتی اگه روزی گذر می‌کرد و از بیرون حالِ خوب و عادی ای پیدا می‌کرد، باز هم سوراخِ کوچیک اما دردناکی که شلیک اون اتفاق درون روحش ایجاد کرده بود، از بین نمی‌رفت. و همیشه بخشی ازش فرورفته و سوخته می‌موند. حس و حالِ سرخورده‌ای که داشت، درست مثل پوسیدگی‌ای روی یک ماده غذایی، لایه به لایه در درونش پایین‌تر و پایین‌تر می‌رفت، جوری که انگار قصد کرده بود تا مرکزی ترین نقطه‌ش رو هم فاسد کنه. با این‌حال، بهش همچین اجازه‌ای نمی‌داد. خیلی قبل‌ها لایه ضخیمی از جنس فولاد روی قلبش کشیده بود. اما این لایه در تماس با اشک‌های بی‌شماری که تا به حال ریخته بود، بارها زنگ زده بود و حالا حتی سخت تر شده بود. نفوذ به همچین پوسته‌ای کار آسونی نبود. نفس عمیقی کشید. روحش بوی وحشتناکی می‌داد. به قدری که دیگه داشت براش آزاردهنده می‌شد. چشماش و با کف دست‌هاش مالید. باید از این اتاقِ دلگیر بیرون می‌رفت و هوایی به افکارش می‌رسوند. خیلی سریع از جاش بلند شد و بدون حتی ذره‌ای فکر بیشتر از در بیرون رفت. به مقصدی که نمی‌دونست کجاست.
From: @SoulDistrict
To: @My_little_utopia
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@soundsofnothing
تو سینگلی چون جرئت روبرو شدن با اتفاقای تلخ و نداری. از اینکه خودت و به چالش بکشی و فقط بپری وسطش و فک نکنی حالا یه درصدی ممکنه پذیرفته نشی، خیلی می‌ترسی. خلاصه بگم تو روابط زیادی ترسویی.داداش شل کن! همیشه تهش قرار نیست اون چیزی که فکر می‌کنی بشه که.
@mygreenneverland
خسته بودن و اعتماد نکردنت به کنار، تو سینگلی چون زیادی بچه نایسی هستی. و با اینکه از بقیه می‌شنوی که زن زندگی‌ای و فلان (حتی از خود من) از جهاتی با خودت فکر میکنی هرکسی نمی‌تونه اخلاقت و تحمل کنه و خودتم فک میکنی گاهی وقتا زیادی می‌تونی سخت‌گیر بشی.
@blueemind
تو سینگلی چون ترس از وابسته شدن داری. فکر می‌کنی اگه به یه نفر دل ببندی هرگز نمی‌تونی تحمل کنی که یه روزی نباشه و از پیشت بره. و حتی فکرشم باعث می‌شه ترجیح بدی وارد رابطه با کسی نشی.