چالِ او – Telegram
چالِ او
8 subscribers
294 photos
36 videos
16 files
226 links
Download Telegram
@SomeOneLikeHan
نمی‌خوام بگم ضعیفم. نه نیستم. همین که تا اینجا تونستم رو پای خودم وایستم این و تایید می‌کنه که به هیچ وجه ضعیف نیستم. ولی راستش انقد احساس اینسکیور بودن میکنم که یه موقعایی به خاطرش حالت تهوع بهم دست می‌ده. و کاش یکی باشه که اون موقع بهم یادآوری کنه منم دارم به اندازه کافی تلاش میکنم. و قرارم به اندازه کافی حاصل تلاشام و ببینم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@FudoHeart
دوست دارم یه تابلو اخطار رو خودم بزنم با این عنوان که "اگر ظرفیت رعایت حد خود را ندارید، نزدیک نشوید". نمیدونم چرا مردم توقع دارن وقتی برام عزیز میشن، دیگه خیلی عزییییز بشن. دوست عزیز! درسته که شما برای من محترم و ارزشمند هستی، اما اولویت بنده خودم هستم. از من توقع نداشته باش که خودم و وقفت کنم. من خیریه نیستم.

(بای د وی سلام! من و یادته؟)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@artmisdeluna
می‌خوام یه رازی راجب خودم و بگم. من شاید از یه جهاتی آروم یا کمی خجالتی به نظر بیام. ولی شک نکن که یه ساید خیلی شیطون و خبیث دارم که اگه رو کنم مغزت منفجر میشه! دلیلی که تا الان ندیدیش احتمالا این بوده که نخواستم بهت نشونش بدم. درسته. از رو ظاهرم قاضی نشو!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@iamnightt
قسم میخورم که ذهن من از آتشفشانای ژاپن هم فعال تره. و همه افکارم حول محور "نمیدونم" می‌چرخن. حالا چرا "نمیدونم"؟ چون هر لحظه و هر صدم ثانیه ذهنم درگیر پیدا کردن دلیلی برای زندگیه. دلیلی برای ادامه دادن. دلیلی که به خاطرش هرکاری کنم. کجایی دلیل عزیزم؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@Calminsilence
راستش، من اونقدری که به نظر می‌رسه منزوی و تودار نیستم. من فقط... من فقط از بروز اون فعل و انفعالات تو مغزم میترسم. از این میترسم که صبح از خواب بیدار شم و تو آینه به خودم بگم "چرا دیشب اون حرفارو زدی؟". پس وقتی ازم می‌پرسی چیشده و نمیتونم بهت بگم، میشه درکم کنی؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@querenciahsu
تا حالا شده تنها نباشی، یعنی میون کلی آدم باشی، ولی احساس کنی تنهاترینی؟ من همیشه این احساس و دارم. نه نمی‌خوام اغراق کنم... نه همیشه... ولی خب یه جور عادت شده و نمیتونم انجامش ندم. حس میکنم بقیه من و نمیبینن. انگار نامرئی شدم. البته... شایدم واسه اینه که من هیچوقت اون بین نیستم و ذهنم یه جای دیگه‌س؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from اتچ بات
@hermatilda
راستش یه وقتایی خسته میشم. از تلاش کردن. از دویدن رو به جلو اونم وقتی مقصدم تاریکه و نمیشه هیچی دید. خسته میشم و می‌خوام تسلیم شم. شاید گاهی وقتا حرفای بقیه باعث بشه که ادامه بدم با اینکه واقعا سختمه. اما حقیقت اینه که یه جایی تو اعماق، خودم میدونم که من، از همون اولم واسه حرف بقیه نبوده که ادامه دادم. رقیب من از اول خودم بودم. هنوزم، همینه!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 🦊𝗦𝗼𝘂𝗹 🖤 (Charmer')
خب، بالاخره بعد مدتی چالش؛
این پیام و فور کنین تو دیلی‌تون و تایپ ام‌بی‌تی‌آی و ضمیرتون رو بگید. (فقط دیلی های پابلیک + پرایوت‌هایی که خودم جوین هستم.) من براتون یه سناریو می‌نویسم و با یه آهنگ بهتون می‌دم. تا فردا ده صبح فور کنین. من چند نفر و بصورت کاملا رندوم انتخاب میکنم، و براشون می‌نویسم. (شایدم بیشتر نوشتم معلوم نیست، اگه حال و وقت داشتم.) لطفا صرفا واسه چالش اینجا جوین نشید، چون جوابارو تو این چنل می‌زارم نه اینجا. بسه مرسی🤍
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐆𝐫𝐞𝐞𝐧.
آسمون شب، در تاریک ترین حالت خودش قرار داشت. خیلی تنها به نظر می‌رسید. انگار حتی یک ستاره هم قرار نیست امشب مهمونش باشه. نوک کفشای اسپرتش و روی زمین آسفالت شده کشید و به آسمون خیره شد. هنوز اواسط پاییز بود و هوا ملایم‌تر از اون بود که بشه بهش گفت "سرد". اما دخترِ جوان وزش نسیم آروم رو بی‌رحم تر از چیزی که واقعا بود، روی گونه‌هاش حس می‌کرد. تقصیر باد نبود. صورت دختر خیس و پوستِ همیشه لطیفش خشک بود. هر طور که فکر می‌کرد نمی‌فهمید چرا وقتی چشماش بارونی هستن، گونه‌هاش بیشتر از قبل کویر می‌شه. مگه درستش این نیست که وقتی بارون میاد همه جا تر و تازه میشه و بوی زندگی می‌گیره؟ پس چرا کائنات برای بارونی که از چشماش می‌بارید استثنا قائل شده بود؟ با بیرون فرستادن بازدمش سرش و پایین انداخت. حتی نمی‌دونست ساعت چنده یا چقدر از شب گذشته. تنها با نگاه کردن به خیابون و فضای سبزی که خالی از هر زندگی‌ای بود، و درختایی که نیمی در خواب و نیمی در حال مقاومت برای خواب زمستونی بودن، می‌تونست حدس بزنه که زمان چیزی بین نیمه‌شب و طلوعه. نمی‌دونست درست چه حسی داره. شاید دلیل اشک‌هاش هم همین بودن. می‌گن وقتی احساساتت در محدوده‌ای غیر قابل درک باشن ناخودآگاه به گریه روی میاری. دختر، به قدری از خودش فاصله گرفته بود، که می‌تونست خودش و جایی خارج از این بدن، خارج از این کالبد، و در حال تماشای خودش ببینه. چشماش رو بست و به تاریکی اجازه داد وارد روحش بشه. اگه می‌گفت نترسیده، دروغ گفته بود. ترسِ انسان، تنها چیزیه که حد و اندازه نداره. و دخترک بدون شک از این قاعده مستثنی نبود. می‌ترسید. با تموم وجودش از چیزی که داشت بهش تبدیل می‌شد می‌ترسید. شاید برای آدم‌های دیگه، آدم‌های اون بیرون، چنین تغییری حتی نزدیک به سخت هم نبود‌. ولی برای اون، شبیه دیگر آدم‌ها بودن، حتی از فکر بلعیده شدنش توسط این تاریکی هم ترسناک تر بود. بار‌ها با این تغییر جنگیده بود. بارها سعی کرده بود، که مهم نیست چه اتفاقی میفته، به خودش بودن، به این متفاوت بودن، ادامه بده. حس آزادی‌ای که داشت، در قبالِ عذابی که برای این آزادی می‌کشید، خیلی بزرگ‌تر از اون بود که بتونه با ضعفش، بیخیالش بشه. همون طور که به تاریکیِ روبروش، و به تاریکی درون ذهنش، خیره مونده بود، به این فکر می‌کرد که چی میشه اگه بزاره این مهِ سیاهِ درونش، تحت سلطه بگیرتش؟ اتفاق بدی میفتاد؟ اصلا تعریف واقعی بد و خوب چیه؟ واقعا چیزی که تمام مدت عمر کوتاهش بهش پایبند بوده، تعریف درستِ خوب بوده؟ اگه اینطوری بود پس چرا نتایج عقایدش همچین چیزی و درست و حسابی تصدیق نمی‌کردن؟ پس چرا هنوز حفره‌ای خالی رو درونش حس می‌کرد که با هیچ چیزی تو چارچوبِ این عقیده، پر نمی‌شد؟ دستاش و روی بازوهای مخالفش گذاشت و خودش رو در آغوش گرفت. با اینکه هوا اونقدری سرد نبود و لباس کافی داشت، لرزش محسوسی تو تک تک اندام‌هاش افتاده بود. لرزشی بر اثر ترس از لغزش. ترس از اینکه به میل خودش مشتاقانه به سمت این سیاه‌چاله کشیده بشه. جایی که حتی نمی‌دونست در عاقبت به چه چیزی ختم می‌شه. نفسش و صدادار بیرون فرستاد و از جاش بلند شد. نمی‌دونست داره به چه مقصدی حرکت میکنه، اما نمی‌خواست اینجا بمونه. هرچه بیشتر به افکارش جولان می‌داد بدتر گیج می‌شد و راهش رو گم می‌کرد. به روبروش خیره شد. هرچقدر هم با دقت نگاه می‌کرد بازم، آخرِ راهش تاریک بود. شاید همیشه همین بود. شاید هیچ چیز، هرگز، نمی‌تونست بهش یه مسیر و مقصد درست نشون بده. پس فایده فکر کردن چی بود؟ دستاش و داخل جیب‌های سویشرتش برد، کف کفشاش و با صدای گوش خراشی روی زمین کشید و توی پیاده‌روی مملو از سکو شروع به قدم زدن کرد.
From: @SoulDistrict
To: @mygreenneverland
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐁𝐥𝐮𝐞,
Touch Me.

From: @SoulDistrict
To: Sahel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐂𝐨𝐛𝐚𝐥𝐭,
پشت ساعد دست‌هاش و روی چشم‌هاش گذاشت و سعی کرد پلک‌های دردمندش که بخاطر 14 ساعت کار سخت رو به کبودی می‌رفتن رو، لحظه‌ای روی هم بزاره. خوابیدن همچین جایی چیزی نبود که انتخاب اولش باشه. قطعا این کاناپه کهنه و زهوار در رفته به راحتی تخت خودش نبود. اما حداقل از هیچی، بهتر بود. درست شیش هفته روز می‌شد که به خونه برنگشته بود. شاید همه‌چی تو دنیای بیرون سخت تر پیش می‌رفت. زندگی تو اتاق ده متری ای که توالتش یه کنارش بود و حتی وقتی ازش استفاده نمی‌کرد همیشه بوی تعفن می‌داد، قطعا آسون نبود. نمی‌تونست انکار کنه که دلش برای خونه راحت و خوشبوش، و اتاق بزرگ و زیباش تنگ شده. حتی دلش برای تک تک پوسترهای روی دیوار اتاقش تنگ شده بود. پوسترهایی که گاهی حتی در هفته هم نگاهی بهشون نمی‌انداخت. همه چیزِ اون خونه کوفتی حالا که تو این وضع زندگی می‌کرد، زیبا و دوست داشتنی به نظر میومد. اما هربار که لحظه‌ای به یاد رفتارِ اعضای اون خونه با خودش می‌افتاد، دوباره مطمئن می‌شد که زندگی تو این سگ‌دونی رو ترجیح می‌داد. به هرحال با این مقداری که کار می‌کرد، قناعتی که تو خوراکش به خرج می‌داد، و پس انداز اندکی، که داشت کم کم زیادتر می‌شد، می‌تونست یه روز از همین روزا، یه روز نه چندان دور به یه اتاق یه درجه بهتر نقل مکان کنه. اما فعلا ترجیح می‌داد پول کمتری رو خرجِ مکان زندگیش کنه. به هرحال که فقط برای خواب ازش استفاده می‌کرد، و در حال حاضر براش واقعا فرقی نمی‌کرد که روی کاناپه خشک و آزاردهنده بخوابه یا یه تخت با روکش ابریشمی. چون وقتی از 14 ساعت کار برمی‌گشت بدون اینکه بتونه به جای خوابش فکر کنه از هوش می‌رفت و بعد از گذر هفت ساعتی که در حقیقت تنها نیم‌ ساعت به نظر میومد، باید بیدار می‌شد. امروز شیفت دوم کارش یک ساعت زودتر تموم شده بود و قصد داشت یک ساعت بیشتر بخوابه، اما انگار ساعت بدنش روی هفت ساعت خواب تنظیم شده بود. و با وجود خستگی ای که به خاطر جابجایی انواع و اقسام بارها داشت، خوابش نمی‌برد. و ذهنش ناخودآگاه به سمت فکر کردن راجب اوضاعش کشیده می‌شد. می‌دونست که هنوز هم فرصت برگشت به خونه رو داره و اگه برگرده اعضای خونواده احتمالا بر خلاف میلشون مدتی با روی خوش باهاش رفتار می‌کنن. اما به محض اینکه آب‌ها از آسیاب بیفته دوباره مجبورش می‌کنن از خودش بودن دست بکشه، آزادیش ازش گرفته می‌شه و باهاش طوری رفتار می‌کنن که انگار توقع دارن در ازای غذا و جای خوابی که بهش می‌دن برده‌شون باشه. و پسرِ جوون ترجیح می‌داد اینجا از گرسنگی و خستگی بمیره، تا اینکه افکار و رفتارش به میل بقیه غل و زنجیر شده باشن. حقیقت این بود که هنوز سن زیادی نداشت و فرصت کافی برای رسیدن به یه زندگی بهتر و داشت. مگه چه اشکالی داشت که از کمی زیر صفر شروع کنه؟ همین که می‌دونست تسلیم بشو نیست، و یا از پسش برمیاد، یا در بدترین حالت می‌میره، کافی بود. لبخند کم‌رنگی روی لب‌هاش نشست و تصویر روزهای بهتر رو در پشت چشم هاش نقاشی کرد. با صدای بلند آلارمِ ساعتِ رو میزی از جاش پرید. آشفته نگاهی به اطرافش انداخت و گمون کرد که برای شیفت اول کارش خواب مونده. اما بعد از نگاهی که به اطرافش کرد متوجه شد تو اتاقش و روی تختشه. روتختیِ نرمِ آبیش رو با تعجب لمس کرد و لب‌هاش رو از تعجب باز و بسته کرد. مکثی در حد سی ثانیه کرد و نگاهش و به روبرو دوخت. این پنجمین بار بود که این خواب رو می‌دید. لبش و گزید و روتختی رو کنار زد. تصمیمش رو گرفته بود. دیگه نمی‌تونست صبر کنه. باید همین الان از اینجا می‌رفت.
From: @SoulDistrict
To: @Whatever_IDK