چالِ او – Telegram
چالِ او
8 subscribers
294 photos
36 videos
16 files
226 links
Download Telegram
𝐂𝐨𝐛𝐚𝐥𝐭,
پشت ساعد دست‌هاش و روی چشم‌هاش گذاشت و سعی کرد پلک‌های دردمندش که بخاطر 14 ساعت کار سخت رو به کبودی می‌رفتن رو، لحظه‌ای روی هم بزاره. خوابیدن همچین جایی چیزی نبود که انتخاب اولش باشه. قطعا این کاناپه کهنه و زهوار در رفته به راحتی تخت خودش نبود. اما حداقل از هیچی، بهتر بود. درست شیش هفته روز می‌شد که به خونه برنگشته بود. شاید همه‌چی تو دنیای بیرون سخت تر پیش می‌رفت. زندگی تو اتاق ده متری ای که توالتش یه کنارش بود و حتی وقتی ازش استفاده نمی‌کرد همیشه بوی تعفن می‌داد، قطعا آسون نبود. نمی‌تونست انکار کنه که دلش برای خونه راحت و خوشبوش، و اتاق بزرگ و زیباش تنگ شده. حتی دلش برای تک تک پوسترهای روی دیوار اتاقش تنگ شده بود. پوسترهایی که گاهی حتی در هفته هم نگاهی بهشون نمی‌انداخت. همه چیزِ اون خونه کوفتی حالا که تو این وضع زندگی می‌کرد، زیبا و دوست داشتنی به نظر میومد. اما هربار که لحظه‌ای به یاد رفتارِ اعضای اون خونه با خودش می‌افتاد، دوباره مطمئن می‌شد که زندگی تو این سگ‌دونی رو ترجیح می‌داد. به هرحال با این مقداری که کار می‌کرد، قناعتی که تو خوراکش به خرج می‌داد، و پس انداز اندکی، که داشت کم کم زیادتر می‌شد، می‌تونست یه روز از همین روزا، یه روز نه چندان دور به یه اتاق یه درجه بهتر نقل مکان کنه. اما فعلا ترجیح می‌داد پول کمتری رو خرجِ مکان زندگیش کنه. به هرحال که فقط برای خواب ازش استفاده می‌کرد، و در حال حاضر براش واقعا فرقی نمی‌کرد که روی کاناپه خشک و آزاردهنده بخوابه یا یه تخت با روکش ابریشمی. چون وقتی از 14 ساعت کار برمی‌گشت بدون اینکه بتونه به جای خوابش فکر کنه از هوش می‌رفت و بعد از گذر هفت ساعتی که در حقیقت تنها نیم‌ ساعت به نظر میومد، باید بیدار می‌شد. امروز شیفت دوم کارش یک ساعت زودتر تموم شده بود و قصد داشت یک ساعت بیشتر بخوابه، اما انگار ساعت بدنش روی هفت ساعت خواب تنظیم شده بود. و با وجود خستگی ای که به خاطر جابجایی انواع و اقسام بارها داشت، خوابش نمی‌برد. و ذهنش ناخودآگاه به سمت فکر کردن راجب اوضاعش کشیده می‌شد. می‌دونست که هنوز هم فرصت برگشت به خونه رو داره و اگه برگرده اعضای خونواده احتمالا بر خلاف میلشون مدتی با روی خوش باهاش رفتار می‌کنن. اما به محض اینکه آب‌ها از آسیاب بیفته دوباره مجبورش می‌کنن از خودش بودن دست بکشه، آزادیش ازش گرفته می‌شه و باهاش طوری رفتار می‌کنن که انگار توقع دارن در ازای غذا و جای خوابی که بهش می‌دن برده‌شون باشه. و پسرِ جوون ترجیح می‌داد اینجا از گرسنگی و خستگی بمیره، تا اینکه افکار و رفتارش به میل بقیه غل و زنجیر شده باشن. حقیقت این بود که هنوز سن زیادی نداشت و فرصت کافی برای رسیدن به یه زندگی بهتر و داشت. مگه چه اشکالی داشت که از کمی زیر صفر شروع کنه؟ همین که می‌دونست تسلیم بشو نیست، و یا از پسش برمیاد، یا در بدترین حالت می‌میره، کافی بود. لبخند کم‌رنگی روی لب‌هاش نشست و تصویر روزهای بهتر رو در پشت چشم هاش نقاشی کرد. با صدای بلند آلارمِ ساعتِ رو میزی از جاش پرید. آشفته نگاهی به اطرافش انداخت و گمون کرد که برای شیفت اول کارش خواب مونده. اما بعد از نگاهی که به اطرافش کرد متوجه شد تو اتاقش و روی تختشه. روتختیِ نرمِ آبیش رو با تعجب لمس کرد و لب‌هاش رو از تعجب باز و بسته کرد. مکثی در حد سی ثانیه کرد و نگاهش و به روبرو دوخت. این پنجمین بار بود که این خواب رو می‌دید. لبش و گزید و روتختی رو کنار زد. تصمیمش رو گرفته بود. دیگه نمی‌تونست صبر کنه. باید همین الان از اینجا می‌رفت.
From: @SoulDistrict
To: @Whatever_IDK
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐉.𝐀,
نور خورشید قوی‌تر از هر روز دیگه خیابون هارو روشن و براق کرده بود. دامنِ کوتاهش رو که تا زانوهاش می‌رسید، مرتب کرد و قدم‌هاش و سرعت بخشید. خیلی فکر کرده بود که باید با چه ماسکی وارد اون مکان بشه، و در نهایت به نتیجه رسید نقشِ یه دخترِ کم سن و سال احمق، خیلی برای این کار مناسبه. اینطوری می‌تونه مطمئن باشه هیچ‌کس ذره‌ای هم به هویتش شک نمی‌کنه. نفسش و بیرون فرستاد و لبخند گشادی روی لباش نشوند. اگه می‌خواست نقشِ تمام و کمالی رو بازی کنه، باید از همین الان وارد اون پوسته می‌شد. و می‌زاشت ذهن و بدنش باهاش اخت بگیره. برای بار هزارم نگاهی به سر و وضعش انداخت. جوراب شلواری رنگِ پایی که پوشیده بود، کمی شل و افتاده به نظر میومد. البته که این مشکلی نبود، چون خودش برای عجیب‌تر به نظر اومدن ظاهرش، لباس‌هاش و کمی گشاد تر از چیزی که باید انتخاب کرده بود. خیلی بابت کارش اعتماد به نفس داشت. چون هیچ‌کس حتی نمی‌تونست ذره‌ای شک کنه که این دخترِ مو صورتیِ دست و پا چلفتی با لباسایی شبیه دخترای دراماتیک دبیرستانی، می‌تونه یکی از خطرناک‌ترین اعضای بزرگترین گنگِ مافیایی این کشور باشه! کسی که بدون هیچی تردیدی تو چشمای قربانیش خیره می‌شد و به راحتی گلوله‌ای وسط پیشونیش می‌کاشت! با رسیدن به در ورودی گردانِ شرکت بزرگی که توش استخدام شده بود، لحظه‌ای ایستاد و برای بار آخر از خودِ همیشگیش خداحافظی کرد. به محض رد شدن از این در، باید تبدیل به آدم دیگه‌ای می‌شد. این تنها راه برای انتقام گرفتن بود. تنها راه برای انتقام گرفتن از آدمایی که عزیزترین افرادش و کشتن و باعث شدن همون ذره احساسی که در دختر مونده بود هم بمیره. کش دور موهای خرگوشیش رو سفت کرد و با صدای تق تقی که بر اثر برخورد پاشنه کفش‌های زردش با زمینِ مرمر ایجاد می‌شد، وارد شرکت شد. اما از اونجایی که به راه رفتن با این کفش ها عادت نداشت با اولین قدمی که به داخل برداشت لیز خورد و با باسن روی زمین فرود اومد. علاوه بر اینکه درد شدیدی توی کمر و باسنش پیچیده بود دامنش هم بالا رفت و باعث شد بیشتر در برابر نگاه بقیه، خجالت زده بشه. درسته قرار بود نقش یه دختر دست و پا چلفتی رو بازی کنه اما به هرحال این توی برنامه‌ش نبود! همون‌طور که با خودش درگیر بود پسر خوش‌چهره و قد بلندی با لبخندی که واضح بود از روی تمسخر نیست به سمتش اومد و حالش رو پرسید. اما دختر بعد از نگاه کردن به چهره زیبا و روشن پسر جوون، حس کرد چیزی درونش فرو ریخت. لبخند پسر بیش از حد شیرین بود و تمام اجزای صورتش با هم به طرز وحشتناکی در تناسب بودن. همون‌طور که محو ظاهر و صدای لطیف پسر بود دستی که به سمتش دراز شده بود و گرفت و با قیافه در هم رفته از درد، از جاش بلند شد. لباس‌هاش و تکوند و بدون اینکه بدونه چرا به پسر خیره شد. پسر دوباره لبخندی زد و دستش رو این بار به نشونه خوشآمدگویی به سمت دختر دراز کرد. «فکر می‌کنم شما کارمند جدید بخش ما باشین! راجبتون شنیده بودم! من یکی از ارشدهای بخش، یون جونگهان هستم! از دیدنتون خوشبختم! امیدوارم با هم خوب کنار بیایم.»
دختر که واقعا تو شوک رفته بود و قلبش رو هزار می‌زد شوکه دست پسر رو گرفت و لبخند معذب و خجالت زده ای زد. هیچی دیگه... این دو نفر عاشق هم شدن و دختر قصه‌مون اصن از انتقام و این چیزا یادش رفت. بعدم داشتن با خوشی به پای هم پیر می‌شدن که رئیسای مافیایی دختر پیداشون کردن و جفتشون و کشتن. قصه ما به سر رسید، دختره به جونگهان نرسید.
From: @SoulDistrict
To: @KingShingiBangi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐏𝐮𝐫𝐩𝐥𝐞,
به قدری بدنش احساس کرختی داشت که نمی‌دونست باید چطوری بشینه یا دراز بکشه که درد تا مغز استخونش رو اشباع نکنه. از حالت خوابیده به حالت نشسته دراومد و به دیوار کنار تختش تکیه داد. برای چند ثانیه فکر کرد، اما باز هم هیچ حسی نداشت. نمی‌دونست احساساتش به مقصد کجا ناپدید شدن. شاید هم می‌دونست، اما واقعا نمی‌خواست بپذیره که دلیل تمام دردی که حس می‌کنه، همون چیزیه که بهش فکر می‌کنه. ساعت دیواریِ خاک گرفته رو از نظر گذروند. باز هم ساعت داشت به چهار صبح می‌رسید و هنوز خواب به چشمانش نیومده بود. اینطوری هم نبود که روز قبل زمان زیادی رو صرف خوابیدن کرده باشه. در حقیقت توی بیست و چهار ساعت گذشته فقط حدود دو ساعت و چهل دقیقه خوابیده بود. اگه ازش می‌پرسیدن، درست یادش نمی‌اومد آخرین باری که خواب کافی داشته کی بوده. از جهاتی هرگز فکر نمی‌کرد از دست‌ دادن کسی تا این حد زمین‌گیرش کنه، و از طرف دیگه، حتی قبل از اتفاق افتادنش هم، یجورایی حدسش و می‌زد. دوست داشت گریه کنه. اما حسِ گریه کردن نداشت. معمولا میگن وقتی احساساتت فراتر از حد درک و بیان با کلمات باشن، اشکات سرازیر می‌شه. اما تمام این احساسات نامفهوم به جای مشتی آبِ شور، در غالب درد و کوفتگیِ بدن خودشون رو به نمایش گذاشته بودن. به دفتر خاطراتش که روی میزش بود نگاهی انداخت. حتی یادش نمی‌اومد آخرین بار کی خاطرات روزش رو نوشته. عادت داشت روزایی که مهم بودن و تو اون دفتر ثبت کنه. اما انگار وجودش به دو تکه تقسیم شده بود. دو آدم متفاوت. آدمی که قبل از اون اتفاق بود، و آدمی که بعد از اون اتفاق بهش تبدیل شد. دندون‌هاش و با حرصی که نمی‌دونست از کجا نشأت می‌گیره روی هم سابید. یعنی همین‌قدر ضعیف بود؟ مدام از خودش سوالای مسخره‌ای در همین باب می‌پرسید. اینکه آیا واقعا می‌خواد انقد ضعیف باشه و سینماییِ زندگیش و تو همین نقطه برای همیشه پاز کنه؟ اما خودش هم می‌دونست مسئله گاهی وقت‌ها خواستن نیست. ادعای اینکه می‌تونی تو کمترین زمان ممکن حال خودت رو به قول بقیه «خوب» کنی و بشی همون آدمِ شاد و امیدوار قبل، خیلی آسونه. اما عمل بهش... خب... نمی‌شه گفت ناممکنه، اما آسون هم نیست. ذهنش به دو بخش تقسیم شده بود. بخشی بهش می‌گفت که باید بیخیال این مسخره‌بازیا بشه و گذر کنه، بخشی که کمر بسته بود به سرزنش و مورد شماتت قرار دادنش، اونم با هر ابزار و کلمه‌ای که در دست داشت. و بخش دیگه به سختی در جنگ با اون یکی بود. واقعا نمی‌دونست چرا، فقط می‌دونست که نمی‌تونه دوباره اون آدم سابق بشه. حتی اگه روزی گذر می‌کرد و از بیرون حالِ خوب و عادی ای پیدا می‌کرد، باز هم سوراخِ کوچیک اما دردناکی که شلیک اون اتفاق درون روحش ایجاد کرده بود، از بین نمی‌رفت. و همیشه بخشی ازش فرورفته و سوخته می‌موند. حس و حالِ سرخورده‌ای که داشت، درست مثل پوسیدگی‌ای روی یک ماده غذایی، لایه به لایه در درونش پایین‌تر و پایین‌تر می‌رفت، جوری که انگار قصد کرده بود تا مرکزی ترین نقطه‌ش رو هم فاسد کنه. با این‌حال، بهش همچین اجازه‌ای نمی‌داد. خیلی قبل‌ها لایه ضخیمی از جنس فولاد روی قلبش کشیده بود. اما این لایه در تماس با اشک‌های بی‌شماری که تا به حال ریخته بود، بارها زنگ زده بود و حالا حتی سخت تر شده بود. نفوذ به همچین پوسته‌ای کار آسونی نبود. نفس عمیقی کشید. روحش بوی وحشتناکی می‌داد. به قدری که دیگه داشت براش آزاردهنده می‌شد. چشماش و با کف دست‌هاش مالید. باید از این اتاقِ دلگیر بیرون می‌رفت و هوایی به افکارش می‌رسوند. خیلی سریع از جاش بلند شد و بدون حتی ذره‌ای فکر بیشتر از در بیرون رفت. به مقصدی که نمی‌دونست کجاست.
From: @SoulDistrict
To: @My_little_utopia
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@soundsofnothing
تو سینگلی چون جرئت روبرو شدن با اتفاقای تلخ و نداری. از اینکه خودت و به چالش بکشی و فقط بپری وسطش و فک نکنی حالا یه درصدی ممکنه پذیرفته نشی، خیلی می‌ترسی. خلاصه بگم تو روابط زیادی ترسویی.داداش شل کن! همیشه تهش قرار نیست اون چیزی که فکر می‌کنی بشه که.
@mygreenneverland
خسته بودن و اعتماد نکردنت به کنار، تو سینگلی چون زیادی بچه نایسی هستی. و با اینکه از بقیه می‌شنوی که زن زندگی‌ای و فلان (حتی از خود من) از جهاتی با خودت فکر میکنی هرکسی نمی‌تونه اخلاقت و تحمل کنه و خودتم فک میکنی گاهی وقتا زیادی می‌تونی سخت‌گیر بشی.
@blueemind
تو سینگلی چون ترس از وابسته شدن داری. فکر می‌کنی اگه به یه نفر دل ببندی هرگز نمی‌تونی تحمل کنی که یه روزی نباشه و از پیشت بره. و حتی فکرشم باعث می‌شه ترجیح بدی وارد رابطه با کسی نشی.
@Harmony_arpeggio
تو سینگلی چون، در حینی که دوست نداری قبولش کنی یجورایی ایده‌آل گرایی. هی می‌خوای به خودت بگی اینطوری نیست ولی این یه چیزیه که دست خودت نیست. به هرحال معتقدی آدم مناسبش که پیدا بشه این ایده‌آل گراییت هم درست می‌شه.
@My_little_utopia
تو سینگلی چون درد داری. حس می‌کنی از خیلی جهات زخمی‌ای و این زخمات ممکنه به پارتنر آینده‌ت هم آسیب بزنه و این می‌ترسونتت. حتی وقتی کسی رو دوست داری و فکر می‌کنی ممکنه کنار هم جواب بدین هم این فکر ذهنت و درگیر می‌کنه. دوست داری انکارش کنی و به خودت بگی فقط آماده یه رابطه نیستی ولی حقیقت اینه که واقعا نیاز به کسی داری که زخمات و مرهم ببخشه.
@KingShingiBangi
تو سینگلی چون هی به خودت و انتخابات شک می‌کنی. سعی می‌کنی منطقی و عاقلانه انتخاب کنی اما بازم گاهی وقتا یه چیزایی یهو قشنگ تر به نظر میان و با اینکه می‌دونی درست نیستن بازم دوست داری امتحانشون کنی. خیلی وقتا به احساسات خودت شک ‌می‌کنی و با خودت می‌گی اگه اینا موقت باشن چی؟ و همین تورو از رابطه داشتن دور نگه می‌داره. با اینکه شاید واقعا بخوایش.
@sinloe
تو سینگلی چون ناخودآگاهت باعث می‌شه وقتی از یکی خوشت میاد و تو زندگیت جا براش باز می‌کنی، کمی و تا حدودی بخاطرش تغییر کنی. خودت اینو نمی‌خوای، و خوب هم می‌دونی که نمی‌خوای، ولی گاهی وقتا احساساتت از کنترل خارج می‌شن و ناخودآگاه تلاش می‌کنی خودت و تغییر بدی تا به چیزی که شخص مقابل می‌خواد نزدیک‌تر بشی. به هرحال این‌کارو نکن، هیچ‌کس ارزشش و نداره.
@dailyminebang
تو سینگلی چون خیلی راجب عشق اورثینک می‌کنی. ته دلت یه ترس خاصی از این وجود داره که اگه خیلی عمیق تجربه‌اش کنی، ممکنه با اون چیزی که تو ذهنت ساخته بودی فرق داشته باشه. برات عشق یجورایی آرمانی‌طوره و دوست داری از دور تحسینش کنی. نه که نخوای هیچوقت عاشق بشی یا وارد رابطه بشی ها. نه. فقط ترجیحت اینه. اما به هر حال که از آینده خبر نداری درسته؟
btw, I really liked your channels vibe.
@hermatilda
تو سینگلی چون اگه با کسی باشی خودت و یادت می‌ره. اهمیت دادن به کسی که دوستش داری خیلی مهمه، خیلی خوبه، ولی نباید در راه خواستن کسی خودت و خواسته‌های خودت و فراموش کنی هیلر. ذهن تو به صورت ناخودآگاه یا شایدم خودآگاه تورو از وارد رابطه شدن دور نگه می‌داره چون مطمئنه که تو با اینکه اکثرا در حالت عادی خواسته خودت و نسبت به دیگران اولویت قرار می‌دی، اگه دل به کسی بدی ممکنه اولویتت دیگه خودت نباشی و اون باشه.
@fromnowheere
به قول خودت یه مربی هیچوقت خودش بازی نمی‌کنه. بله شاید این درست باشه. اما می‌دونی چرا سینگلی؟ چون در حالیکه به عقیده خودت به همه یاد می‌دی در روابطشون چه کنن، خودت پا به پاش که برسه تو رابطه افتضاحی. در حقیقت خودت و می‌زنی به اون راه و معتقدی که نه اونقدم بد نیستی و بلاه بلاه. ولی اون ته مها خودتم می‌دونی که برات چقدر سخته اون چیزایی که تو ذهنته رو تو دنیای واقعی عملی کنی.
@YEOLseven
تو سینگلی چون شخص و رابطه‌ای که می‌خوای تو دنیای دور و برت وجود نداره. چیزی که می‌خوای با همه رابطه‌های عشقولانه‌ای که بقیه دارن فرق می‌کنه و در حقیقت هیچ‌کس جز خودتم نمی‌تونه درست بفهمه چیزی که می‌خوای چیه. The hell حتی خودتم برات سخته بفهمی دقیقا چیه. و از اونجایی که هنوز نتونستی آدمش و، اون کسی که بتونه تورو تو دنیایی که هستی و جوری که هستی بپذیره، پیدا کنی، سینگل موندی.
btw, I am seriously still stuck on that "monster" song you sent me for your previous challenge. It's soooo good.
@RPetricher
تو سینگلی چون فکر می‌کنی همه مثل خودتن. فکر می‌کنی همه مثل خودت آدمای خوبین و نیتاشون خوبه و با اینکه یجورایی می‌دونی واقعی نیست این طرز فکرت، دوست داری بهش بچسبی. و دوست نداری با خلافش روبرو شی. شاید واسه همینم هست که سینگلی. خب، بزار بگم عزیزم، آدما اون طوری که تو فکر می‌کنی نیستن. همه از یه کنار یه کثافت درون دارن. حتی خودِ من. فکر نکن همه مثل خودتن و سعی کن اگه خواستی کسی رو دوست داشته باشی با همون کثافتی که درونشه دوستش داشته باشی.
@hehehecomein
تو سینگلی چون اعتماد به نفست پایینه. بله ممکنه همش بگی نه من خیلی خفنم و بقیه خیلی هم باید قدرم و بدونن. (حتی با خودتم در این باره صادق نیستی.) ولی در حقیقت همیشه فکر می‌کنی برای بقیه کافی نیستی و پر از نقصی. فکر می‌کنی تقریبا همه از تو بهتر و کامل‌ترن و این باعث می‌شه گاهی حتی وقتی کنارت و دورتن بازم احساس تنهایی کنی. انگار تو تنها انسان بینشونی که پر از نقصه. لطفا دفعه بعدی که خواستی اینطوری فکر کنی به من بگو، که بیام بزنم تو دهنت خب؟ چون باید اینو بفهمی که هیچ آدمی کامل نیست و هرکسی به نوبه خودش پر از نقصه. و همه با همین ناقص بودنشون قشنگن.
@luneeNoire
تو سینگلی چون نمی‌خوای بپذیری که با کسی بودن رو به تنهاییِ لذت‌بخشت ترجیح می‌دی. تنها بودن و دوست داری و از این مطمئنی اما اگه با کسی بودی و بودن با اون و از تنهاییت بیشتر دوست داشتی چی؟ این فکره که تورو می‌ترسونه.
@lCherophobia
تو سینگلی چون احتمالا نمی‌تونی علاقه‌ت رو فقط روی یک شخص متمرکز کنی و فکر می‌کنی اگه وارد رابطه بشی ممکنه پارتنرت با این قضیه که تو عزیزان دیگه‌ای داری و می‌خوای به اونا هم عشق بورزی مشکل داشته باشه. ولی راستش من فکر می‌کنم پارتنر فوق‌العاده‌ای می‌شی. به نظرم تا حد زیادی خودت و می‌شناسی و می‌دونی چه جور پارتنری می‌خوای، حتی اگه اینطوری به نظر نرسه و بقیه خیلی واضح نبیننش.