𝐏𝐮𝐫𝐩𝐥𝐞,
به قدری بدنش احساس کرختی داشت که نمیدونست باید چطوری بشینه یا دراز بکشه که درد تا مغز استخونش رو اشباع نکنه. از حالت خوابیده به حالت نشسته دراومد و به دیوار کنار تختش تکیه داد. برای چند ثانیه فکر کرد، اما باز هم هیچ حسی نداشت. نمیدونست احساساتش به مقصد کجا ناپدید شدن. شاید هم میدونست، اما واقعا نمیخواست بپذیره که دلیل تمام دردی که حس میکنه، همون چیزیه که بهش فکر میکنه. ساعت دیواریِ خاک گرفته رو از نظر گذروند. باز هم ساعت داشت به چهار صبح میرسید و هنوز خواب به چشمانش نیومده بود. اینطوری هم نبود که روز قبل زمان زیادی رو صرف خوابیدن کرده باشه. در حقیقت توی بیست و چهار ساعت گذشته فقط حدود دو ساعت و چهل دقیقه خوابیده بود. اگه ازش میپرسیدن، درست یادش نمیاومد آخرین باری که خواب کافی داشته کی بوده. از جهاتی هرگز فکر نمیکرد از دست دادن کسی تا این حد زمینگیرش کنه، و از طرف دیگه، حتی قبل از اتفاق افتادنش هم، یجورایی حدسش و میزد. دوست داشت گریه کنه. اما حسِ گریه کردن نداشت. معمولا میگن وقتی احساساتت فراتر از حد درک و بیان با کلمات باشن، اشکات سرازیر میشه. اما تمام این احساسات نامفهوم به جای مشتی آبِ شور، در غالب درد و کوفتگیِ بدن خودشون رو به نمایش گذاشته بودن. به دفتر خاطراتش که روی میزش بود نگاهی انداخت. حتی یادش نمیاومد آخرین بار کی خاطرات روزش رو نوشته. عادت داشت روزایی که مهم بودن و تو اون دفتر ثبت کنه. اما انگار وجودش به دو تکه تقسیم شده بود. دو آدم متفاوت. آدمی که قبل از اون اتفاق بود، و آدمی که بعد از اون اتفاق بهش تبدیل شد. دندونهاش و با حرصی که نمیدونست از کجا نشأت میگیره روی هم سابید. یعنی همینقدر ضعیف بود؟ مدام از خودش سوالای مسخرهای در همین باب میپرسید. اینکه آیا واقعا میخواد انقد ضعیف باشه و سینماییِ زندگیش و تو همین نقطه برای همیشه پاز کنه؟ اما خودش هم میدونست مسئله گاهی وقتها خواستن نیست. ادعای اینکه میتونی تو کمترین زمان ممکن حال خودت رو به قول بقیه «خوب» کنی و بشی همون آدمِ شاد و امیدوار قبل، خیلی آسونه. اما عمل بهش... خب... نمیشه گفت ناممکنه، اما آسون هم نیست. ذهنش به دو بخش تقسیم شده بود. بخشی بهش میگفت که باید بیخیال این مسخرهبازیا بشه و گذر کنه، بخشی که کمر بسته بود به سرزنش و مورد شماتت قرار دادنش، اونم با هر ابزار و کلمهای که در دست داشت. و بخش دیگه به سختی در جنگ با اون یکی بود. واقعا نمیدونست چرا، فقط میدونست که نمیتونه دوباره اون آدم سابق بشه. حتی اگه روزی گذر میکرد و از بیرون حالِ خوب و عادی ای پیدا میکرد، باز هم سوراخِ کوچیک اما دردناکی که شلیک اون اتفاق درون روحش ایجاد کرده بود، از بین نمیرفت. و همیشه بخشی ازش فرورفته و سوخته میموند. حس و حالِ سرخوردهای که داشت، درست مثل پوسیدگیای روی یک ماده غذایی، لایه به لایه در درونش پایینتر و پایینتر میرفت، جوری که انگار قصد کرده بود تا مرکزی ترین نقطهش رو هم فاسد کنه. با اینحال، بهش همچین اجازهای نمیداد. خیلی قبلها لایه ضخیمی از جنس فولاد روی قلبش کشیده بود. اما این لایه در تماس با اشکهای بیشماری که تا به حال ریخته بود، بارها زنگ زده بود و حالا حتی سخت تر شده بود. نفوذ به همچین پوستهای کار آسونی نبود. نفس عمیقی کشید. روحش بوی وحشتناکی میداد. به قدری که دیگه داشت براش آزاردهنده میشد. چشماش و با کف دستهاش مالید. باید از این اتاقِ دلگیر بیرون میرفت و هوایی به افکارش میرسوند. خیلی سریع از جاش بلند شد و بدون حتی ذرهای فکر بیشتر از در بیرون رفت. به مقصدی که نمیدونست کجاست.
From: @SoulDistrict
To: @My_little_utopia
به قدری بدنش احساس کرختی داشت که نمیدونست باید چطوری بشینه یا دراز بکشه که درد تا مغز استخونش رو اشباع نکنه. از حالت خوابیده به حالت نشسته دراومد و به دیوار کنار تختش تکیه داد. برای چند ثانیه فکر کرد، اما باز هم هیچ حسی نداشت. نمیدونست احساساتش به مقصد کجا ناپدید شدن. شاید هم میدونست، اما واقعا نمیخواست بپذیره که دلیل تمام دردی که حس میکنه، همون چیزیه که بهش فکر میکنه. ساعت دیواریِ خاک گرفته رو از نظر گذروند. باز هم ساعت داشت به چهار صبح میرسید و هنوز خواب به چشمانش نیومده بود. اینطوری هم نبود که روز قبل زمان زیادی رو صرف خوابیدن کرده باشه. در حقیقت توی بیست و چهار ساعت گذشته فقط حدود دو ساعت و چهل دقیقه خوابیده بود. اگه ازش میپرسیدن، درست یادش نمیاومد آخرین باری که خواب کافی داشته کی بوده. از جهاتی هرگز فکر نمیکرد از دست دادن کسی تا این حد زمینگیرش کنه، و از طرف دیگه، حتی قبل از اتفاق افتادنش هم، یجورایی حدسش و میزد. دوست داشت گریه کنه. اما حسِ گریه کردن نداشت. معمولا میگن وقتی احساساتت فراتر از حد درک و بیان با کلمات باشن، اشکات سرازیر میشه. اما تمام این احساسات نامفهوم به جای مشتی آبِ شور، در غالب درد و کوفتگیِ بدن خودشون رو به نمایش گذاشته بودن. به دفتر خاطراتش که روی میزش بود نگاهی انداخت. حتی یادش نمیاومد آخرین بار کی خاطرات روزش رو نوشته. عادت داشت روزایی که مهم بودن و تو اون دفتر ثبت کنه. اما انگار وجودش به دو تکه تقسیم شده بود. دو آدم متفاوت. آدمی که قبل از اون اتفاق بود، و آدمی که بعد از اون اتفاق بهش تبدیل شد. دندونهاش و با حرصی که نمیدونست از کجا نشأت میگیره روی هم سابید. یعنی همینقدر ضعیف بود؟ مدام از خودش سوالای مسخرهای در همین باب میپرسید. اینکه آیا واقعا میخواد انقد ضعیف باشه و سینماییِ زندگیش و تو همین نقطه برای همیشه پاز کنه؟ اما خودش هم میدونست مسئله گاهی وقتها خواستن نیست. ادعای اینکه میتونی تو کمترین زمان ممکن حال خودت رو به قول بقیه «خوب» کنی و بشی همون آدمِ شاد و امیدوار قبل، خیلی آسونه. اما عمل بهش... خب... نمیشه گفت ناممکنه، اما آسون هم نیست. ذهنش به دو بخش تقسیم شده بود. بخشی بهش میگفت که باید بیخیال این مسخرهبازیا بشه و گذر کنه، بخشی که کمر بسته بود به سرزنش و مورد شماتت قرار دادنش، اونم با هر ابزار و کلمهای که در دست داشت. و بخش دیگه به سختی در جنگ با اون یکی بود. واقعا نمیدونست چرا، فقط میدونست که نمیتونه دوباره اون آدم سابق بشه. حتی اگه روزی گذر میکرد و از بیرون حالِ خوب و عادی ای پیدا میکرد، باز هم سوراخِ کوچیک اما دردناکی که شلیک اون اتفاق درون روحش ایجاد کرده بود، از بین نمیرفت. و همیشه بخشی ازش فرورفته و سوخته میموند. حس و حالِ سرخوردهای که داشت، درست مثل پوسیدگیای روی یک ماده غذایی، لایه به لایه در درونش پایینتر و پایینتر میرفت، جوری که انگار قصد کرده بود تا مرکزی ترین نقطهش رو هم فاسد کنه. با اینحال، بهش همچین اجازهای نمیداد. خیلی قبلها لایه ضخیمی از جنس فولاد روی قلبش کشیده بود. اما این لایه در تماس با اشکهای بیشماری که تا به حال ریخته بود، بارها زنگ زده بود و حالا حتی سخت تر شده بود. نفوذ به همچین پوستهای کار آسونی نبود. نفس عمیقی کشید. روحش بوی وحشتناکی میداد. به قدری که دیگه داشت براش آزاردهنده میشد. چشماش و با کف دستهاش مالید. باید از این اتاقِ دلگیر بیرون میرفت و هوایی به افکارش میرسوند. خیلی سریع از جاش بلند شد و بدون حتی ذرهای فکر بیشتر از در بیرون رفت. به مقصدی که نمیدونست کجاست.
From: @SoulDistrict
To: @My_little_utopia
Telegram
attach 📎
@soundsofnothing
تو سینگلی چون جرئت روبرو شدن با اتفاقای تلخ و نداری. از اینکه خودت و به چالش بکشی و فقط بپری وسطش و فک نکنی حالا یه درصدی ممکنه پذیرفته نشی، خیلی میترسی. خلاصه بگم تو روابط زیادی ترسویی.داداش شل کن! همیشه تهش قرار نیست اون چیزی که فکر میکنی بشه که.
تو سینگلی چون جرئت روبرو شدن با اتفاقای تلخ و نداری. از اینکه خودت و به چالش بکشی و فقط بپری وسطش و فک نکنی حالا یه درصدی ممکنه پذیرفته نشی، خیلی میترسی. خلاصه بگم تو روابط زیادی ترسویی.داداش شل کن! همیشه تهش قرار نیست اون چیزی که فکر میکنی بشه که.
@mygreenneverland
خسته بودن و اعتماد نکردنت به کنار، تو سینگلی چون زیادی بچه نایسی هستی. و با اینکه از بقیه میشنوی که زن زندگیای و فلان (حتی از خود من) از جهاتی با خودت فکر میکنی هرکسی نمیتونه اخلاقت و تحمل کنه و خودتم فک میکنی گاهی وقتا زیادی میتونی سختگیر بشی.
خسته بودن و اعتماد نکردنت به کنار، تو سینگلی چون زیادی بچه نایسی هستی. و با اینکه از بقیه میشنوی که زن زندگیای و فلان (حتی از خود من) از جهاتی با خودت فکر میکنی هرکسی نمیتونه اخلاقت و تحمل کنه و خودتم فک میکنی گاهی وقتا زیادی میتونی سختگیر بشی.
@blueemind
تو سینگلی چون ترس از وابسته شدن داری. فکر میکنی اگه به یه نفر دل ببندی هرگز نمیتونی تحمل کنی که یه روزی نباشه و از پیشت بره. و حتی فکرشم باعث میشه ترجیح بدی وارد رابطه با کسی نشی.
تو سینگلی چون ترس از وابسته شدن داری. فکر میکنی اگه به یه نفر دل ببندی هرگز نمیتونی تحمل کنی که یه روزی نباشه و از پیشت بره. و حتی فکرشم باعث میشه ترجیح بدی وارد رابطه با کسی نشی.
@Harmony_arpeggio
تو سینگلی چون، در حینی که دوست نداری قبولش کنی یجورایی ایدهآل گرایی. هی میخوای به خودت بگی اینطوری نیست ولی این یه چیزیه که دست خودت نیست. به هرحال معتقدی آدم مناسبش که پیدا بشه این ایدهآل گراییت هم درست میشه.
تو سینگلی چون، در حینی که دوست نداری قبولش کنی یجورایی ایدهآل گرایی. هی میخوای به خودت بگی اینطوری نیست ولی این یه چیزیه که دست خودت نیست. به هرحال معتقدی آدم مناسبش که پیدا بشه این ایدهآل گراییت هم درست میشه.
@My_little_utopia
تو سینگلی چون درد داری. حس میکنی از خیلی جهات زخمیای و این زخمات ممکنه به پارتنر آیندهت هم آسیب بزنه و این میترسونتت. حتی وقتی کسی رو دوست داری و فکر میکنی ممکنه کنار هم جواب بدین هم این فکر ذهنت و درگیر میکنه. دوست داری انکارش کنی و به خودت بگی فقط آماده یه رابطه نیستی ولی حقیقت اینه که واقعا نیاز به کسی داری که زخمات و مرهم ببخشه.
تو سینگلی چون درد داری. حس میکنی از خیلی جهات زخمیای و این زخمات ممکنه به پارتنر آیندهت هم آسیب بزنه و این میترسونتت. حتی وقتی کسی رو دوست داری و فکر میکنی ممکنه کنار هم جواب بدین هم این فکر ذهنت و درگیر میکنه. دوست داری انکارش کنی و به خودت بگی فقط آماده یه رابطه نیستی ولی حقیقت اینه که واقعا نیاز به کسی داری که زخمات و مرهم ببخشه.
@KingShingiBangi
تو سینگلی چون هی به خودت و انتخابات شک میکنی. سعی میکنی منطقی و عاقلانه انتخاب کنی اما بازم گاهی وقتا یه چیزایی یهو قشنگ تر به نظر میان و با اینکه میدونی درست نیستن بازم دوست داری امتحانشون کنی. خیلی وقتا به احساسات خودت شک میکنی و با خودت میگی اگه اینا موقت باشن چی؟ و همین تورو از رابطه داشتن دور نگه میداره. با اینکه شاید واقعا بخوایش.
تو سینگلی چون هی به خودت و انتخابات شک میکنی. سعی میکنی منطقی و عاقلانه انتخاب کنی اما بازم گاهی وقتا یه چیزایی یهو قشنگ تر به نظر میان و با اینکه میدونی درست نیستن بازم دوست داری امتحانشون کنی. خیلی وقتا به احساسات خودت شک میکنی و با خودت میگی اگه اینا موقت باشن چی؟ و همین تورو از رابطه داشتن دور نگه میداره. با اینکه شاید واقعا بخوایش.
@sinloe
تو سینگلی چون ناخودآگاهت باعث میشه وقتی از یکی خوشت میاد و تو زندگیت جا براش باز میکنی، کمی و تا حدودی بخاطرش تغییر کنی. خودت اینو نمیخوای، و خوب هم میدونی که نمیخوای، ولی گاهی وقتا احساساتت از کنترل خارج میشن و ناخودآگاه تلاش میکنی خودت و تغییر بدی تا به چیزی که شخص مقابل میخواد نزدیکتر بشی. به هرحال اینکارو نکن، هیچکس ارزشش و نداره.
تو سینگلی چون ناخودآگاهت باعث میشه وقتی از یکی خوشت میاد و تو زندگیت جا براش باز میکنی، کمی و تا حدودی بخاطرش تغییر کنی. خودت اینو نمیخوای، و خوب هم میدونی که نمیخوای، ولی گاهی وقتا احساساتت از کنترل خارج میشن و ناخودآگاه تلاش میکنی خودت و تغییر بدی تا به چیزی که شخص مقابل میخواد نزدیکتر بشی. به هرحال اینکارو نکن، هیچکس ارزشش و نداره.
@dailyminebang
تو سینگلی چون خیلی راجب عشق اورثینک میکنی. ته دلت یه ترس خاصی از این وجود داره که اگه خیلی عمیق تجربهاش کنی، ممکنه با اون چیزی که تو ذهنت ساخته بودی فرق داشته باشه. برات عشق یجورایی آرمانیطوره و دوست داری از دور تحسینش کنی. نه که نخوای هیچوقت عاشق بشی یا وارد رابطه بشی ها. نه. فقط ترجیحت اینه. اما به هر حال که از آینده خبر نداری درسته؟
btw, I really liked your channels vibe.
تو سینگلی چون خیلی راجب عشق اورثینک میکنی. ته دلت یه ترس خاصی از این وجود داره که اگه خیلی عمیق تجربهاش کنی، ممکنه با اون چیزی که تو ذهنت ساخته بودی فرق داشته باشه. برات عشق یجورایی آرمانیطوره و دوست داری از دور تحسینش کنی. نه که نخوای هیچوقت عاشق بشی یا وارد رابطه بشی ها. نه. فقط ترجیحت اینه. اما به هر حال که از آینده خبر نداری درسته؟
btw, I really liked your channels vibe.
@hermatilda
تو سینگلی چون اگه با کسی باشی خودت و یادت میره. اهمیت دادن به کسی که دوستش داری خیلی مهمه، خیلی خوبه، ولی نباید در راه خواستن کسی خودت و خواستههای خودت و فراموش کنی هیلر. ذهن تو به صورت ناخودآگاه یا شایدم خودآگاه تورو از وارد رابطه شدن دور نگه میداره چون مطمئنه که تو با اینکه اکثرا در حالت عادی خواسته خودت و نسبت به دیگران اولویت قرار میدی، اگه دل به کسی بدی ممکنه اولویتت دیگه خودت نباشی و اون باشه.
تو سینگلی چون اگه با کسی باشی خودت و یادت میره. اهمیت دادن به کسی که دوستش داری خیلی مهمه، خیلی خوبه، ولی نباید در راه خواستن کسی خودت و خواستههای خودت و فراموش کنی هیلر. ذهن تو به صورت ناخودآگاه یا شایدم خودآگاه تورو از وارد رابطه شدن دور نگه میداره چون مطمئنه که تو با اینکه اکثرا در حالت عادی خواسته خودت و نسبت به دیگران اولویت قرار میدی، اگه دل به کسی بدی ممکنه اولویتت دیگه خودت نباشی و اون باشه.
@fromnowheere
به قول خودت یه مربی هیچوقت خودش بازی نمیکنه. بله شاید این درست باشه. اما میدونی چرا سینگلی؟ چون در حالیکه به عقیده خودت به همه یاد میدی در روابطشون چه کنن، خودت پا به پاش که برسه تو رابطه افتضاحی. در حقیقت خودت و میزنی به اون راه و معتقدی که نه اونقدم بد نیستی و بلاه بلاه. ولی اون ته مها خودتم میدونی که برات چقدر سخته اون چیزایی که تو ذهنته رو تو دنیای واقعی عملی کنی.
به قول خودت یه مربی هیچوقت خودش بازی نمیکنه. بله شاید این درست باشه. اما میدونی چرا سینگلی؟ چون در حالیکه به عقیده خودت به همه یاد میدی در روابطشون چه کنن، خودت پا به پاش که برسه تو رابطه افتضاحی. در حقیقت خودت و میزنی به اون راه و معتقدی که نه اونقدم بد نیستی و بلاه بلاه. ولی اون ته مها خودتم میدونی که برات چقدر سخته اون چیزایی که تو ذهنته رو تو دنیای واقعی عملی کنی.
@YEOLseven
تو سینگلی چون شخص و رابطهای که میخوای تو دنیای دور و برت وجود نداره. چیزی که میخوای با همه رابطههای عشقولانهای که بقیه دارن فرق میکنه و در حقیقت هیچکس جز خودتم نمیتونه درست بفهمه چیزی که میخوای چیه. The hell حتی خودتم برات سخته بفهمی دقیقا چیه. و از اونجایی که هنوز نتونستی آدمش و، اون کسی که بتونه تورو تو دنیایی که هستی و جوری که هستی بپذیره، پیدا کنی، سینگل موندی.
btw, I am seriously still stuck on that "monster" song you sent me for your previous challenge. It's soooo good.
تو سینگلی چون شخص و رابطهای که میخوای تو دنیای دور و برت وجود نداره. چیزی که میخوای با همه رابطههای عشقولانهای که بقیه دارن فرق میکنه و در حقیقت هیچکس جز خودتم نمیتونه درست بفهمه چیزی که میخوای چیه. The hell حتی خودتم برات سخته بفهمی دقیقا چیه. و از اونجایی که هنوز نتونستی آدمش و، اون کسی که بتونه تورو تو دنیایی که هستی و جوری که هستی بپذیره، پیدا کنی، سینگل موندی.
btw, I am seriously still stuck on that "monster" song you sent me for your previous challenge. It's soooo good.
@RPetricher
تو سینگلی چون فکر میکنی همه مثل خودتن. فکر میکنی همه مثل خودت آدمای خوبین و نیتاشون خوبه و با اینکه یجورایی میدونی واقعی نیست این طرز فکرت، دوست داری بهش بچسبی. و دوست نداری با خلافش روبرو شی. شاید واسه همینم هست که سینگلی. خب، بزار بگم عزیزم، آدما اون طوری که تو فکر میکنی نیستن. همه از یه کنار یه کثافت درون دارن. حتی خودِ من. فکر نکن همه مثل خودتن و سعی کن اگه خواستی کسی رو دوست داشته باشی با همون کثافتی که درونشه دوستش داشته باشی.
تو سینگلی چون فکر میکنی همه مثل خودتن. فکر میکنی همه مثل خودت آدمای خوبین و نیتاشون خوبه و با اینکه یجورایی میدونی واقعی نیست این طرز فکرت، دوست داری بهش بچسبی. و دوست نداری با خلافش روبرو شی. شاید واسه همینم هست که سینگلی. خب، بزار بگم عزیزم، آدما اون طوری که تو فکر میکنی نیستن. همه از یه کنار یه کثافت درون دارن. حتی خودِ من. فکر نکن همه مثل خودتن و سعی کن اگه خواستی کسی رو دوست داشته باشی با همون کثافتی که درونشه دوستش داشته باشی.
@hehehecomein
تو سینگلی چون اعتماد به نفست پایینه. بله ممکنه همش بگی نه من خیلی خفنم و بقیه خیلی هم باید قدرم و بدونن. (حتی با خودتم در این باره صادق نیستی.) ولی در حقیقت همیشه فکر میکنی برای بقیه کافی نیستی و پر از نقصی. فکر میکنی تقریبا همه از تو بهتر و کاملترن و این باعث میشه گاهی حتی وقتی کنارت و دورتن بازم احساس تنهایی کنی. انگار تو تنها انسان بینشونی که پر از نقصه. لطفا دفعه بعدی که خواستی اینطوری فکر کنی به من بگو، که بیام بزنم تو دهنت خب؟ چون باید اینو بفهمی که هیچ آدمی کامل نیست و هرکسی به نوبه خودش پر از نقصه. و همه با همین ناقص بودنشون قشنگن.
تو سینگلی چون اعتماد به نفست پایینه. بله ممکنه همش بگی نه من خیلی خفنم و بقیه خیلی هم باید قدرم و بدونن. (حتی با خودتم در این باره صادق نیستی.) ولی در حقیقت همیشه فکر میکنی برای بقیه کافی نیستی و پر از نقصی. فکر میکنی تقریبا همه از تو بهتر و کاملترن و این باعث میشه گاهی حتی وقتی کنارت و دورتن بازم احساس تنهایی کنی. انگار تو تنها انسان بینشونی که پر از نقصه. لطفا دفعه بعدی که خواستی اینطوری فکر کنی به من بگو، که بیام بزنم تو دهنت خب؟ چون باید اینو بفهمی که هیچ آدمی کامل نیست و هرکسی به نوبه خودش پر از نقصه. و همه با همین ناقص بودنشون قشنگن.
@luneeNoire
تو سینگلی چون نمیخوای بپذیری که با کسی بودن رو به تنهاییِ لذتبخشت ترجیح میدی. تنها بودن و دوست داری و از این مطمئنی اما اگه با کسی بودی و بودن با اون و از تنهاییت بیشتر دوست داشتی چی؟ این فکره که تورو میترسونه.
تو سینگلی چون نمیخوای بپذیری که با کسی بودن رو به تنهاییِ لذتبخشت ترجیح میدی. تنها بودن و دوست داری و از این مطمئنی اما اگه با کسی بودی و بودن با اون و از تنهاییت بیشتر دوست داشتی چی؟ این فکره که تورو میترسونه.
@lCherophobia
تو سینگلی چون احتمالا نمیتونی علاقهت رو فقط روی یک شخص متمرکز کنی و فکر میکنی اگه وارد رابطه بشی ممکنه پارتنرت با این قضیه که تو عزیزان دیگهای داری و میخوای به اونا هم عشق بورزی مشکل داشته باشه. ولی راستش من فکر میکنم پارتنر فوقالعادهای میشی. به نظرم تا حد زیادی خودت و میشناسی و میدونی چه جور پارتنری میخوای، حتی اگه اینطوری به نظر نرسه و بقیه خیلی واضح نبیننش.
تو سینگلی چون احتمالا نمیتونی علاقهت رو فقط روی یک شخص متمرکز کنی و فکر میکنی اگه وارد رابطه بشی ممکنه پارتنرت با این قضیه که تو عزیزان دیگهای داری و میخوای به اونا هم عشق بورزی مشکل داشته باشه. ولی راستش من فکر میکنم پارتنر فوقالعادهای میشی. به نظرم تا حد زیادی خودت و میشناسی و میدونی چه جور پارتنری میخوای، حتی اگه اینطوری به نظر نرسه و بقیه خیلی واضح نبیننش.
@Abekabod
تو سینگلی چون فکر نمیکنی کسی بتونه تورو جوری که هستی دوست داشته باشه. دقیقا نمیدونی چه چیزی یه نفر و دوست داشتنی میکنه اما فکر میکنی برای دوست داشته شدن باید چیزی غیر از خودت و غیر از این آدم توی این کالبد باشی. اما در این میون خودت رو بگی نگی دوست داری، و علاقهای نداری که تو چارچوب افکار بقیه جا بگیری، برای همین فقط صبوری میکنی تا آدم مورد نظرش تو زندگیت بیاد. ویت، شاید حتی همین الآنم اون آدم تو زندگیت باشه!
تو سینگلی چون فکر نمیکنی کسی بتونه تورو جوری که هستی دوست داشته باشه. دقیقا نمیدونی چه چیزی یه نفر و دوست داشتنی میکنه اما فکر میکنی برای دوست داشته شدن باید چیزی غیر از خودت و غیر از این آدم توی این کالبد باشی. اما در این میون خودت رو بگی نگی دوست داری، و علاقهای نداری که تو چارچوب افکار بقیه جا بگیری، برای همین فقط صبوری میکنی تا آدم مورد نظرش تو زندگیت بیاد. ویت، شاید حتی همین الآنم اون آدم تو زندگیت باشه!
Sahel
تو سینگلی چون از تغییر خوشت نمیاد. هی به خودت میگی که دوست داری بپری توی یه چیز جدید و ناآشنا و این به نظرت خیلی خفنه. اما ته دلت میدونی که دلت همون حس آشنایی و گرمای روابط از قبل شکل گرفته رو میخواد. دوست داری با آدمای جدید بپری اما اون وسطا حس میکنی بهشون تعلق نداری و خستهتر از اونی که برای عمیق شدنِ یه رابطه جدید تلاش کنی. تو به گذشته چسبیدی، حتی اگه انکارش کنی. چیزی رو میخوای که میدونی احتمالا هرگز نمیشه و با این حال ترجیح میدی با فکر و تصورش و ذرهای امید به اتفاق افتادنش زندگی کنی تا اینکه بری سراغ یه چیز جدید و ناآشنا.
تو سینگلی چون از تغییر خوشت نمیاد. هی به خودت میگی که دوست داری بپری توی یه چیز جدید و ناآشنا و این به نظرت خیلی خفنه. اما ته دلت میدونی که دلت همون حس آشنایی و گرمای روابط از قبل شکل گرفته رو میخواد. دوست داری با آدمای جدید بپری اما اون وسطا حس میکنی بهشون تعلق نداری و خستهتر از اونی که برای عمیق شدنِ یه رابطه جدید تلاش کنی. تو به گذشته چسبیدی، حتی اگه انکارش کنی. چیزی رو میخوای که میدونی احتمالا هرگز نمیشه و با این حال ترجیح میدی با فکر و تصورش و ذرهای امید به اتفاق افتادنش زندگی کنی تا اینکه بری سراغ یه چیز جدید و ناآشنا.
چالِ او
Sahel تو سینگلی چون از تغییر خوشت نمیاد. هی به خودت میگی که دوست داری بپری توی یه چیز جدید و ناآشنا و این به نظرت خیلی خفنه. اما ته دلت میدونی که دلت همون حس آشنایی و گرمای روابط از قبل شکل گرفته رو میخواد. دوست داری با آدمای جدید بپری اما اون وسطا حس میکنی…
پ.ن: بعدم اینارو ول کن. اصن تو سینگلی چون عاشق منی. من نمیذارم بری سر خونه زندگیت بچهجون. صنصمنبنزتصو.
Devil Bunny
تو سینگلی چون شکل گرفتن یه حس جدی و عمیق برات خیلی طول میکشه. از این آدما نیستی که طرف و یه ذره ببینی و زارتی عاشقش شی. باید خوب بشناسیش و بعد شااااید ازش خوشت اومد و کم کم این خوش اومدن بیشتر شد. و وقتی هم اون حسه جدی بشه خب ممکنه باز طرف آدم مناسبش نباشه. برای همین یکم سخته اینکه بتونی راحت وارد یه رابطه لانگتِرم بشی و توش بمونی.
تو سینگلی چون شکل گرفتن یه حس جدی و عمیق برات خیلی طول میکشه. از این آدما نیستی که طرف و یه ذره ببینی و زارتی عاشقش شی. باید خوب بشناسیش و بعد شااااید ازش خوشت اومد و کم کم این خوش اومدن بیشتر شد. و وقتی هم اون حسه جدی بشه خب ممکنه باز طرف آدم مناسبش نباشه. برای همین یکم سخته اینکه بتونی راحت وارد یه رابطه لانگتِرم بشی و توش بمونی.