فضای سیاست و سیاستِ فضا
Photo
اکولوژیِ سیاسیِ هوا: تکنیکیشدنِ زندگی و تولیدِ هوا/اقلیم
به گفتهی متفکر بزرگ آلمانی، پیتر اسلوتردیک، «هوا بازآرایی شده است؛ حالا دیگر هوا بخشی از یک سیستم تهویهی هوا است که زندگی ما را ممکن میسازد». با این اوصاف باید پرسید چرا «هوا» همچنان در حاشیهی نظریهپردازی اجتماعی قرار دارد؟ امروز بیش از هر زمانی نیاز داریم تا این بدیهیبودن و پیشادادگیِ هوا را به چالش بکشیم که آن را همچون خیری عمومی درونِ طبیعتی که نسبت به جهان اجتماعیـتکنیکی و فرایندهای زندگیِ شهری، بیرونی است تلقی و بازنمایی میکند.
با تمامن تکنیکیشدنِ زندگیِ روزمره، که برای مثال در استفادهاز انواع سیستمهای تهویهی هوا در سطح شهرها مشهود است، زندگیهای ما بیش از پیش به شکلی اساسی به تکنولوژی وابسته شده است. این وابستگی، زندگیهای ما را شکننده کرده است. هر وسیلهی تکنولوژیکی در معرض خرابی و شکستن است. حالا زندگیهای ما نیز چنین شده است. زندگی ما در حال فروپاشی است. و البته پیوسته تعمیر میشود. و البته که ما هیچ وقت به آنهایی که زندگی ما را تعمیر میکنند اعتمادی نداریم. این سیستمهای خدمات پس از فروش و پشتیبانی پیوسته مخل زندگی ما هستند اما در عین حال به بخشی لاینفک از آن تبدیل شدهاند.
به یاد بیاوریم که نابرابریهای سیستماتیک، سیاستهای مسکن، طراحی شهری فاجعهبار و ... همگی میتوانند در ترکیب با یکدیگر باعث شوند امواج گرمای شهری به قاتلان دستهجمعی فقرا، بیکسها و دورافتادگان، سالمندان، ضعیفان و آسیبپذیران تبدیل شوند. فجایع ناشی از موج گرما در شیکاگو (۱۹۹۵) و اروپا (۲۰۰۳) را نباید از یاد برد. و البته اینها فقط برخی از مواردی هستند که ثبت و اعلان میشوند. تصور کنید در یک دههی گذشته در شهرهای مختلف ایران چه تعداد انسانها به خاطر آلودگی هوا از دنیا رفته یا دچار صدمات جبرانناپذیری مانند سرطان ریه و ... شدهاند. پژوهشهای اجتماعی ما تا چه حد نسبت به این موضوع حساس هستند؟
آژانس حمایت محیطی امریکا تخمین میزند که فقط بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۳ تعداد مرگها و تلفات ناشی از قرارگرفتن در معرض هوای گرم بیشتر از سرجمعِ مرگومیر ناشی از توفانهای شدید، صاعقه، گردبادها، سیل و زلزله بوده است. سازمان بهداشت جهانی در سال ۲۰۱۴ اعلام کرده که وقتی به مرگومیرهای ثانویهی ناشی از بیماریهای قلبیعروقی و ریوی توجه کنیم متوجه میشویم که از هر ۸ مرگ یک مورد ناشی از هوای بد داخل خانه یا محیط شهری بوده است. در چین برای مثال آلودگی هوای ناشی از صنایع و خودروها باعث مرگ زودرس چیزی حدود ۱.۲ میلیون نفر در سال میشود. در هند نیز تخمین زده شده که سالانه ۶۲۰ هزار نفر به خاطر تاثیرات آلودگی هوا کشته میشوند.
دیگر بدیهی است که تعابیری مثل مرگ زودرس و تلفات و ... نمیتوانند این وضعیت را بازنمایی کنند. تعبیر دقیق برای آنها کشتن است. تولید فضای شهری در شکل کنونیاش عملن انسانها را میکشد؛ گاهی با تولید گرسنگی گاهی با تولید هوای آلوده گاهی با ترکیبی از اینها و چیزهای دیگر. هوا حالا تمامن تولید میشود؛ از سیستمهای تهویهی هوا گرفته تا صنایع آلودهکننده و خودروها تا استفادهی روزافزون از گاز اشکآور و ... . این آمارها به روشنی نشان میدهند که ما سالها و شاید دست کم دو دهه است در شهرها در وضعیت جنگی زندگی میکنیم.
این وضعیت به بروز اپیزودهای طنزآمیز/تراژیکی انجامیده است: در سال ۲۰۰۰ مقامات شهر هنگکنگ به دنبال جلب توجه شرکت والت دیزنی بودند تا یک پارک یکمنظوره در هنگکنک برپا کنند. این تلاش اما شکست خورد زیرا والتدیزنی احساس کرد که هوای آلودهی هنگکنگ در زمستانها با تصور خانوادهها از دیزنی متفاوت است. طنز ماجرا این است که لسآنجلس که محل استقرار مرکزی دیزنی است در همان زمان برای دههها بود که درگیر مهدودِ فاجعهبار بوده است. مدیران گردشگری هنگکنگ حالا با تقلید از تظاهرهای شهرسازی عاری از آلودگی در نقطهای ۲۰۰۰ مایل دورتر به سمت شمال یعنی در پکن، دیگر همیشه تصویری از آسمان آبی را در پشت گردشگران برپا میکنند تا تصویرسازیشان از شهر عاری از آلودگی همچنان خدشهناپذیر باقی بماند. هوای دائمن آلودهی شهر آن را عملن به یک سونای بخار آکنده از هوای مسمومکننده تبدیل کرده است. (بنگرید به تصاویر)
حالا که به گفتهی اسلوتردیک هوا به سلاح تبدیل شده است باید پرسید آیا حقوق هستیشناختی پایهای همچون حق نفسکشیدن میتواند هژمونی اقتصادیسیاسی کنونی را به چالش بکشد و نابود سازد؟
...
این متن تا حد زیادی برگرفته از مقالهی استیون گراهام است که مشخصاتش را اینجا میتوان پیدا کرد.
به گفتهی متفکر بزرگ آلمانی، پیتر اسلوتردیک، «هوا بازآرایی شده است؛ حالا دیگر هوا بخشی از یک سیستم تهویهی هوا است که زندگی ما را ممکن میسازد». با این اوصاف باید پرسید چرا «هوا» همچنان در حاشیهی نظریهپردازی اجتماعی قرار دارد؟ امروز بیش از هر زمانی نیاز داریم تا این بدیهیبودن و پیشادادگیِ هوا را به چالش بکشیم که آن را همچون خیری عمومی درونِ طبیعتی که نسبت به جهان اجتماعیـتکنیکی و فرایندهای زندگیِ شهری، بیرونی است تلقی و بازنمایی میکند.
با تمامن تکنیکیشدنِ زندگیِ روزمره، که برای مثال در استفادهاز انواع سیستمهای تهویهی هوا در سطح شهرها مشهود است، زندگیهای ما بیش از پیش به شکلی اساسی به تکنولوژی وابسته شده است. این وابستگی، زندگیهای ما را شکننده کرده است. هر وسیلهی تکنولوژیکی در معرض خرابی و شکستن است. حالا زندگیهای ما نیز چنین شده است. زندگی ما در حال فروپاشی است. و البته پیوسته تعمیر میشود. و البته که ما هیچ وقت به آنهایی که زندگی ما را تعمیر میکنند اعتمادی نداریم. این سیستمهای خدمات پس از فروش و پشتیبانی پیوسته مخل زندگی ما هستند اما در عین حال به بخشی لاینفک از آن تبدیل شدهاند.
به یاد بیاوریم که نابرابریهای سیستماتیک، سیاستهای مسکن، طراحی شهری فاجعهبار و ... همگی میتوانند در ترکیب با یکدیگر باعث شوند امواج گرمای شهری به قاتلان دستهجمعی فقرا، بیکسها و دورافتادگان، سالمندان، ضعیفان و آسیبپذیران تبدیل شوند. فجایع ناشی از موج گرما در شیکاگو (۱۹۹۵) و اروپا (۲۰۰۳) را نباید از یاد برد. و البته اینها فقط برخی از مواردی هستند که ثبت و اعلان میشوند. تصور کنید در یک دههی گذشته در شهرهای مختلف ایران چه تعداد انسانها به خاطر آلودگی هوا از دنیا رفته یا دچار صدمات جبرانناپذیری مانند سرطان ریه و ... شدهاند. پژوهشهای اجتماعی ما تا چه حد نسبت به این موضوع حساس هستند؟
آژانس حمایت محیطی امریکا تخمین میزند که فقط بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۳ تعداد مرگها و تلفات ناشی از قرارگرفتن در معرض هوای گرم بیشتر از سرجمعِ مرگومیر ناشی از توفانهای شدید، صاعقه، گردبادها، سیل و زلزله بوده است. سازمان بهداشت جهانی در سال ۲۰۱۴ اعلام کرده که وقتی به مرگومیرهای ثانویهی ناشی از بیماریهای قلبیعروقی و ریوی توجه کنیم متوجه میشویم که از هر ۸ مرگ یک مورد ناشی از هوای بد داخل خانه یا محیط شهری بوده است. در چین برای مثال آلودگی هوای ناشی از صنایع و خودروها باعث مرگ زودرس چیزی حدود ۱.۲ میلیون نفر در سال میشود. در هند نیز تخمین زده شده که سالانه ۶۲۰ هزار نفر به خاطر تاثیرات آلودگی هوا کشته میشوند.
دیگر بدیهی است که تعابیری مثل مرگ زودرس و تلفات و ... نمیتوانند این وضعیت را بازنمایی کنند. تعبیر دقیق برای آنها کشتن است. تولید فضای شهری در شکل کنونیاش عملن انسانها را میکشد؛ گاهی با تولید گرسنگی گاهی با تولید هوای آلوده گاهی با ترکیبی از اینها و چیزهای دیگر. هوا حالا تمامن تولید میشود؛ از سیستمهای تهویهی هوا گرفته تا صنایع آلودهکننده و خودروها تا استفادهی روزافزون از گاز اشکآور و ... . این آمارها به روشنی نشان میدهند که ما سالها و شاید دست کم دو دهه است در شهرها در وضعیت جنگی زندگی میکنیم.
این وضعیت به بروز اپیزودهای طنزآمیز/تراژیکی انجامیده است: در سال ۲۰۰۰ مقامات شهر هنگکنگ به دنبال جلب توجه شرکت والت دیزنی بودند تا یک پارک یکمنظوره در هنگکنک برپا کنند. این تلاش اما شکست خورد زیرا والتدیزنی احساس کرد که هوای آلودهی هنگکنگ در زمستانها با تصور خانوادهها از دیزنی متفاوت است. طنز ماجرا این است که لسآنجلس که محل استقرار مرکزی دیزنی است در همان زمان برای دههها بود که درگیر مهدودِ فاجعهبار بوده است. مدیران گردشگری هنگکنگ حالا با تقلید از تظاهرهای شهرسازی عاری از آلودگی در نقطهای ۲۰۰۰ مایل دورتر به سمت شمال یعنی در پکن، دیگر همیشه تصویری از آسمان آبی را در پشت گردشگران برپا میکنند تا تصویرسازیشان از شهر عاری از آلودگی همچنان خدشهناپذیر باقی بماند. هوای دائمن آلودهی شهر آن را عملن به یک سونای بخار آکنده از هوای مسمومکننده تبدیل کرده است. (بنگرید به تصاویر)
حالا که به گفتهی اسلوتردیک هوا به سلاح تبدیل شده است باید پرسید آیا حقوق هستیشناختی پایهای همچون حق نفسکشیدن میتواند هژمونی اقتصادیسیاسی کنونی را به چالش بکشد و نابود سازد؟
...
این متن تا حد زیادی برگرفته از مقالهی استیون گراهام است که مشخصاتش را اینجا میتوان پیدا کرد.
Taylor & Francis
Life support: The political ecology of urban air
Humans, increasingly, manufacture their own air. In and around the three-dimensional aerial environments within and above urban regions, this manufacture of air reaches particular levels of intensi...
فضای سیاست و سیاستِ فضا
Photo
هگل و هائیتی: پیوندی مسکوتمانده
دیالکتیک ارباب-برده و ضرورتِ تاریخنگاریِ یونیورسال از دید سوزان باکمورس
...
سوزان باکمورس (Susan Buck-Morss)، فیلسوف و مورخ، در حال حاضر استاد دانشگاه CUNY، چهرهای کمترشناختهشده در ایران است. عنوان کتابش که در سال ۲۰۰۹ منتشر شده چنین است: هگل، هائیتی، و تاریخِ یونیورسال.
...
همان طور که از عنوان کتاب پیداست، نویسنده پیش و بیش از هر چیز به دنبال برجستهکردنِ پیوند و وابستگی متقابل هگل و انقلاب هائیتی است؛ رابطهای که احتمالن در برخورد اول کمی ناآشنا و عجیب به نظر برسد. با این حال باکمورس نشان میدهد که هگل و هائیتی جداییناپذیرند و هیچ یک را بدون دیگری نمیتوان فهمید و خواند.
...
هگل در خوانشش از آدام اسمیت، توصیفی از جامعه را به چشم دید که سنت روشنگری بریتانیایی و فرانسوی را در مقدسترین میدانش به چالش میکشید: وضع طبیعی.
وقتی هگل دارد این جامعهی جدید را در درسگفتارهای ینا توصیف میکند و مفهوم «تشخیص متقابل» را همچون «شناسایی به واسطهی مبادله» میکاود، برای اولین بار از رابطهی ارباب و برده حرف میزند. این پرسش پیش میآید که چه پیوندی بین رابطهی اربابـبرده و این شکلِ اقتصادِ جهانیِ جدید وجود دارد؟ چرا باید مانند اکثر هگلشناسان فکر کنیم که هگل اینجا دارد به ارسطو ارجاع میدهد؟
مبارزهی انقلابیِ بردههایی که بردهداری را ملغا و یک نظام مشروطه تاسیس کردند، مبنای نظری تحلیل هگل از اقتصاد استعماریِ به طور مهارناپذیری گسترشیابنده را تشکیل میدهد و آن را در بستر تاریخ جهانی قرار میدهد؛ فرایندی که هگل همچون تحققِ آزادی تعریفش میکند. نکتهی جالب اما این است که این راهحلِ نظری در همان زمان عملن در هائیتی در حال وقوع بود. این پیوند از لحاظ تاریخی بسیار واضح و غیرقابلچشمپوشی است.
پس دلیل این نسیان تاریخی که برای دو قرن تداوم داشته چیست؟ چرا رابطهی بین هگل و هائیتی از اذهان زدوده شده است؟
برای مطالعهی بیشتر، اینجا کلیک کنید.
دیالکتیک ارباب-برده و ضرورتِ تاریخنگاریِ یونیورسال از دید سوزان باکمورس
...
سوزان باکمورس (Susan Buck-Morss)، فیلسوف و مورخ، در حال حاضر استاد دانشگاه CUNY، چهرهای کمترشناختهشده در ایران است. عنوان کتابش که در سال ۲۰۰۹ منتشر شده چنین است: هگل، هائیتی، و تاریخِ یونیورسال.
...
همان طور که از عنوان کتاب پیداست، نویسنده پیش و بیش از هر چیز به دنبال برجستهکردنِ پیوند و وابستگی متقابل هگل و انقلاب هائیتی است؛ رابطهای که احتمالن در برخورد اول کمی ناآشنا و عجیب به نظر برسد. با این حال باکمورس نشان میدهد که هگل و هائیتی جداییناپذیرند و هیچ یک را بدون دیگری نمیتوان فهمید و خواند.
...
هگل در خوانشش از آدام اسمیت، توصیفی از جامعه را به چشم دید که سنت روشنگری بریتانیایی و فرانسوی را در مقدسترین میدانش به چالش میکشید: وضع طبیعی.
وقتی هگل دارد این جامعهی جدید را در درسگفتارهای ینا توصیف میکند و مفهوم «تشخیص متقابل» را همچون «شناسایی به واسطهی مبادله» میکاود، برای اولین بار از رابطهی ارباب و برده حرف میزند. این پرسش پیش میآید که چه پیوندی بین رابطهی اربابـبرده و این شکلِ اقتصادِ جهانیِ جدید وجود دارد؟ چرا باید مانند اکثر هگلشناسان فکر کنیم که هگل اینجا دارد به ارسطو ارجاع میدهد؟
مبارزهی انقلابیِ بردههایی که بردهداری را ملغا و یک نظام مشروطه تاسیس کردند، مبنای نظری تحلیل هگل از اقتصاد استعماریِ به طور مهارناپذیری گسترشیابنده را تشکیل میدهد و آن را در بستر تاریخ جهانی قرار میدهد؛ فرایندی که هگل همچون تحققِ آزادی تعریفش میکند. نکتهی جالب اما این است که این راهحلِ نظری در همان زمان عملن در هائیتی در حال وقوع بود. این پیوند از لحاظ تاریخی بسیار واضح و غیرقابلچشمپوشی است.
پس دلیل این نسیان تاریخی که برای دو قرن تداوم داشته چیست؟ چرا رابطهی بین هگل و هائیتی از اذهان زدوده شده است؟
برای مطالعهی بیشتر، اینجا کلیک کنید.
University of Pittsburgh Press
Hegel, Haiti, and Universal History - University of Pittsburgh Press
|9780822959786| In this path-breaking work, Susan Buck-Morss draws new connections between history, inequality, social conflict, and human emancipation. Hegel, Haiti, and Universal History offers a fundamental reinterpretation of Hegel's master-slave dialectic…
قطبالدینهای صادق: بازتولید هژمونی طبقهی مسلط به واسطهی فرهنگ
آیدین ترکمه
پلتفرم تجربهی شهری در کلابهاوس دیروز در نشستی با حضور قطبالدین صادقی به مسالهی فضای عمومی و به طور مشخص تئاتر شهر پرداخت. قطبالدین صادقی،کارگردان تئاتر، پیشتر به بهانهی حمایت از حصارکشی محوطهی تئاتر شهر تهران، علیه همجنسگرایان و دیگر گروههای بهحاشیهراندهشده از جمله دستفروشان موضعگیری کرده بود. در این جلسهی نیز آمده بود تا تمامقد از مواضعش دفاع کند. او در این نشست سخنانی را بر زبان آورد که به روشنی مولفههای طبقهای را که او نمایندگی میکند آشکار میسازد. به نظرم رویکرد قطبالدین صادقی را میتوان تجسمِ ناسیونالیسم فارسیستِ نخبهگرایانهی مرکزنشینِ همجنسگراستیز و به طور کلی دیگریستیز دانست. صادقی آمده بود که دیگران را از دانش و نگاه فرهیختهی خود بهرهمند سازد. اما جلسه طبق انتظار او پیش نرفت.
او بدون آنکه دانشی از تاریخ طراحی و برنامهریزی شهری و به طور کلی شهرسازیِ سرکوبگر داشته باشد؛ بدون آنکه بداند (یا بخواهد بداند) که تولید فضای تفاوتستیز، دیگریستیز، و استعماری بدون همدستیِ روشنفکران و نخبگان و به طور کلی طبقات فرادست امکانناپذیر است؛ طرح زیرگذر ولیعصر را بخشی از سازماندهی شهری میداند که به دنبال راهحلهای فیزیکی مطلوب است. او تئاتر شهر را خانهی خودش میداند و به گفتهی خودش اصلن هم از انگزنیها واهمهای ندارد. صادقی میگوید «پیشنهادهای اجراییشده، برآمده از طرحهای بنیادین است عزیز من!». او از این هم فراتر میرود و بدون هیچ ملاحظهای، طرح زیرگذر چهارراه ولیعصر را «ناشی از قانونگریزیِ جامعهی شبهروستایی ایران» میداند. به گفتهی او «با تمام اینها که پلهی برقی گذاشتهاند، آن زیرزمین تمیزِ روشنِ مفرح، باز هم من با چشمهای خودم دیدم خانمِ چادری چادرش را عین سگ گاز زده از روی آن گلدانها میپرد دوباره؛ یعنی ما هنوز قاعدهمند نیستیم، قوانین شهری را نمیشناسیم».
همین چند جمله شاید عصارهی بدنهی فکری و ایدئولوژیک روشنفکرانِ ارگانیکِ طبقه مسلط باشد. او از یک سو آن گروهها و طبقاتی را که مانند او زندگی نمیکنند، و با او تفاوت دارند، به حیوانات تشبیه میکند ــ بگذریم که انسان خود یکی از گونههای حیوانی است ــ و همزمان بخش گستردهای از استفادهکنندگان از فضای عمومی را به شکلی تحقیرآمیز شبهروستایی مینامد. ایشان ظاهرن نمیدانند که بخش عمدهای از ایرانیان روستایی و روستانشین هستند یا پیشینهای روستایی دارند. صادقی همچنان که انتظار میرود همان کلیشههای سرکوبگرانهی طبقهی مسلط و نگاه شبهفاشیستیبه طبقات فرودست را صادقانه به شکلی طوطیوار تکرار میکنند. این نگاه به گروهها و طبقات اجتماعی دیگری که شکل زندگیشان متفاوت از شکل زندگی مرکزنشینان نخبهگرا است وجهی سازنده از هژمونی طبقهی مسلط است که یکی از کارکردهایش حفظ و بازتولید نابرابریهای فضاییاجتماعی است. تولیدِ فضای اجتماعی همزمان به طور فیزیکی و گفتمانی رخ میدهد و لحظههای اینچنینی به خوبی نشان میدهد که چگونه یک گفتمان و رویکرد خاص، به تولید فیزیکیِ فضا به شکلی خاص میانجامد: حصارکشی.
وجوه دیگرِ نگاه طبقهی مسلط، که در گفتار قطبالدین صادقی نمودار شده، در بخشهای دیگر صحبتش قابل شناسایی است. از جمله نگاه از بالا به پایین و فرهیختهگرایش. او موضعش دربارهی ضرورت حصارکشی دور تئاتر شهر را دفاع از «فرهنگ و ارزشهای متعالی» این جامعه مینامد. خیابان انقلاب از دید صادقی «گذر فرهنگی طبقهی فرهیختهی ماست، طبقهی متوسط اهل کتاب، اهل اندیشه، اهل قلم، اهل هنر ... مخاطبان واقعی تئاتر ایران، طبقهی متوسط فرهیخته هستند ... اینجا گذرگاه اندیشه و تفکر و احساسهای بزرگ است ... اگر هم جامعه ناهنجاریهایی دارد باید ببرد جاهای دیگر». این «باید»گویی هم جالب است! صادقی اضافه میکند که «تا زمانی که درایت و فهم اجتماعی ما فزونی پیدا نکرده و ما ارزش و قداست این ابنیه و محتوای آنها را درنیافتهایم باید از آنها محافظت کنیم ... چرا باید بگذاریم ناهنجاریها چهرهی تئاتر شهر را کریه کنند؟» در توصیف این «چهرهی کریه» صادقی تعریف میکند که یک روز از پنجرهی تئاتر شهر شاهد تجاوز به یک کودک بوده است و این را نشانهی سقوط تئاتر شهر عنوان میکند. او همچنین به طور ضمنی تنفروشان و معتادان و دگرباشان جنسی را نامحترم میانگارد ــ در مقایسه با دستفروشها که منت گذاشته آنها را محترم میداند. صادقی در واکنش به انتشار موضعش دربارهی ضرورت حصارکشی و طرد دگرباشان جنسی از سوی شبکههای خبری، تولیدکنندگان این خبر را کوتهفکر خطاب میکند و میگوید آنها «نمیدانند ذاتِ حرف من چیست».
ادامه دارد 👇
آیدین ترکمه
پلتفرم تجربهی شهری در کلابهاوس دیروز در نشستی با حضور قطبالدین صادقی به مسالهی فضای عمومی و به طور مشخص تئاتر شهر پرداخت. قطبالدین صادقی،کارگردان تئاتر، پیشتر به بهانهی حمایت از حصارکشی محوطهی تئاتر شهر تهران، علیه همجنسگرایان و دیگر گروههای بهحاشیهراندهشده از جمله دستفروشان موضعگیری کرده بود. در این جلسهی نیز آمده بود تا تمامقد از مواضعش دفاع کند. او در این نشست سخنانی را بر زبان آورد که به روشنی مولفههای طبقهای را که او نمایندگی میکند آشکار میسازد. به نظرم رویکرد قطبالدین صادقی را میتوان تجسمِ ناسیونالیسم فارسیستِ نخبهگرایانهی مرکزنشینِ همجنسگراستیز و به طور کلی دیگریستیز دانست. صادقی آمده بود که دیگران را از دانش و نگاه فرهیختهی خود بهرهمند سازد. اما جلسه طبق انتظار او پیش نرفت.
او بدون آنکه دانشی از تاریخ طراحی و برنامهریزی شهری و به طور کلی شهرسازیِ سرکوبگر داشته باشد؛ بدون آنکه بداند (یا بخواهد بداند) که تولید فضای تفاوتستیز، دیگریستیز، و استعماری بدون همدستیِ روشنفکران و نخبگان و به طور کلی طبقات فرادست امکانناپذیر است؛ طرح زیرگذر ولیعصر را بخشی از سازماندهی شهری میداند که به دنبال راهحلهای فیزیکی مطلوب است. او تئاتر شهر را خانهی خودش میداند و به گفتهی خودش اصلن هم از انگزنیها واهمهای ندارد. صادقی میگوید «پیشنهادهای اجراییشده، برآمده از طرحهای بنیادین است عزیز من!». او از این هم فراتر میرود و بدون هیچ ملاحظهای، طرح زیرگذر چهارراه ولیعصر را «ناشی از قانونگریزیِ جامعهی شبهروستایی ایران» میداند. به گفتهی او «با تمام اینها که پلهی برقی گذاشتهاند، آن زیرزمین تمیزِ روشنِ مفرح، باز هم من با چشمهای خودم دیدم خانمِ چادری چادرش را عین سگ گاز زده از روی آن گلدانها میپرد دوباره؛ یعنی ما هنوز قاعدهمند نیستیم، قوانین شهری را نمیشناسیم».
همین چند جمله شاید عصارهی بدنهی فکری و ایدئولوژیک روشنفکرانِ ارگانیکِ طبقه مسلط باشد. او از یک سو آن گروهها و طبقاتی را که مانند او زندگی نمیکنند، و با او تفاوت دارند، به حیوانات تشبیه میکند ــ بگذریم که انسان خود یکی از گونههای حیوانی است ــ و همزمان بخش گستردهای از استفادهکنندگان از فضای عمومی را به شکلی تحقیرآمیز شبهروستایی مینامد. ایشان ظاهرن نمیدانند که بخش عمدهای از ایرانیان روستایی و روستانشین هستند یا پیشینهای روستایی دارند. صادقی همچنان که انتظار میرود همان کلیشههای سرکوبگرانهی طبقهی مسلط و نگاه شبهفاشیستیبه طبقات فرودست را صادقانه به شکلی طوطیوار تکرار میکنند. این نگاه به گروهها و طبقات اجتماعی دیگری که شکل زندگیشان متفاوت از شکل زندگی مرکزنشینان نخبهگرا است وجهی سازنده از هژمونی طبقهی مسلط است که یکی از کارکردهایش حفظ و بازتولید نابرابریهای فضاییاجتماعی است. تولیدِ فضای اجتماعی همزمان به طور فیزیکی و گفتمانی رخ میدهد و لحظههای اینچنینی به خوبی نشان میدهد که چگونه یک گفتمان و رویکرد خاص، به تولید فیزیکیِ فضا به شکلی خاص میانجامد: حصارکشی.
وجوه دیگرِ نگاه طبقهی مسلط، که در گفتار قطبالدین صادقی نمودار شده، در بخشهای دیگر صحبتش قابل شناسایی است. از جمله نگاه از بالا به پایین و فرهیختهگرایش. او موضعش دربارهی ضرورت حصارکشی دور تئاتر شهر را دفاع از «فرهنگ و ارزشهای متعالی» این جامعه مینامد. خیابان انقلاب از دید صادقی «گذر فرهنگی طبقهی فرهیختهی ماست، طبقهی متوسط اهل کتاب، اهل اندیشه، اهل قلم، اهل هنر ... مخاطبان واقعی تئاتر ایران، طبقهی متوسط فرهیخته هستند ... اینجا گذرگاه اندیشه و تفکر و احساسهای بزرگ است ... اگر هم جامعه ناهنجاریهایی دارد باید ببرد جاهای دیگر». این «باید»گویی هم جالب است! صادقی اضافه میکند که «تا زمانی که درایت و فهم اجتماعی ما فزونی پیدا نکرده و ما ارزش و قداست این ابنیه و محتوای آنها را درنیافتهایم باید از آنها محافظت کنیم ... چرا باید بگذاریم ناهنجاریها چهرهی تئاتر شهر را کریه کنند؟» در توصیف این «چهرهی کریه» صادقی تعریف میکند که یک روز از پنجرهی تئاتر شهر شاهد تجاوز به یک کودک بوده است و این را نشانهی سقوط تئاتر شهر عنوان میکند. او همچنین به طور ضمنی تنفروشان و معتادان و دگرباشان جنسی را نامحترم میانگارد ــ در مقایسه با دستفروشها که منت گذاشته آنها را محترم میداند. صادقی در واکنش به انتشار موضعش دربارهی ضرورت حصارکشی و طرد دگرباشان جنسی از سوی شبکههای خبری، تولیدکنندگان این خبر را کوتهفکر خطاب میکند و میگوید آنها «نمیدانند ذاتِ حرف من چیست».
ادامه دارد 👇
Telegram
پلتفرم تجربه شهری
▫️
همنشینی پلتفرم تجربه شهری با موضوع:
▫️تعارضات اجتماعی-عملکردی فضاهای عمومی؛
مورد تیاتر شهر-پارک دانشجو!
▫️وجود گروههای اجتماعی متنوع در محدوده تیاتر شهر-پارک دانشجو که بهواسطهی عمومیت فضا از سویی و عملکردهای مجود همچون تیاتر از سوی دیگر، منجر به…
همنشینی پلتفرم تجربه شهری با موضوع:
▫️تعارضات اجتماعی-عملکردی فضاهای عمومی؛
مورد تیاتر شهر-پارک دانشجو!
▫️وجود گروههای اجتماعی متنوع در محدوده تیاتر شهر-پارک دانشجو که بهواسطهی عمومیت فضا از سویی و عملکردهای مجود همچون تیاتر از سوی دیگر، منجر به…
صادقی در قسمت دوم صحبتهایش یک پله از منبر بالاتر میرود و با صراحت بیشتری موضع بالا به پایین خود را در مواجهه با دیگر سخنرانان نشست بروز میدهد. از دید او سایر سخنرانان و منتقدان در جلسه، مثالهای بدی را طرح کردهاند و یک چیزهایی را نمیدانند. او با تبختر میگوید «مساله را برایتان بد تحلیل کردهاند». صادقی با اشاره به کمبودنِ فضاهای فرهنگی میگوید ما فقط همین یک تئاتر را داریم که ارزشمند است و «شما میخواهید با آن افرادی که نام بردم و دیگر نام نمیبرم به لجن کشیده شود؟» او حتا حاضر نیست دوباره طبقات و گروههای اجتماعی بهحاشیهراندهشده را با نام خودشان خطاب کند و این را کسر شان خود میداند.
صادقی در جایی به تجربهی زندگیاش در پاریس اشاره میکند و میگوید دیده است که «اپرای پاریس هیچ حفاظی ندارد اما احدی در آن فضا رفتار زشت انجام نمیدهد [بگذریم که این واقعیت ندارد] فهم فرهنگ عمومی آن قدر بالا رفته که جایگاه فرهنگی و هنری این نوع بناها را میدانند، مایهی فخر و هویتشان است ... ما جهان سومی هستیم و هنوز قدر این بناهای باشکوه تاریخی را نمیدانیم». صادقی با اشاره به ساختوسازهای اخیر با حسرت میگوید «دریغ از یک معماری اصیل ایرانی ... نمیخواهیم کسانی که نه فرهنگ میشناسند نه هنر میشناسند بیایند اینجا را لجنمال کنند». او به این ترتیب برداشت طبقاتیاش از فرهنگ را به فرهنگ و تمدن فاخر ایران متصل میکند. به گفتهی او «یک فرهنگ، یک معنویت، یک معرفت هست که تبلور هزاران سال تاریخِ تمدن ماست و من از این زاویه حرف میزنم». صادقی خود چند جا از واژگان فرانسوی در حرفهایش استفاده میکند ولی بعدتر سایر سخنرانان را متهم میکند چرا واژگان انگلیسی به کار میبرند و با تمسخر میگوید «نمیتوانید فارسی صحبت کنید؟».
فرهنگگراییِ نخبهگرایانهی صادقی در ارجاعات دیگری نیز آشکار میشود. او برای مثال به فرهنگ دموکراتیک آتنی ارجاع میدهد و میگوید تئاتر شهر میتواند کمی شبیه به آن دوران آتن باشد. صادقی در همین راستا مدام به اخلاق و فلسفه و اندیشه ارجاع میدهد و آتن را نماد فضایی «معنوی» میداند که میتواند انسان را از «روزمرگی» جدا کند؛ فضایی روشن و باشکوه که انسان را به «جهان سرمدی» متصل میکند. تئاتر شهر به گفتهی او «معبد» ماست و باید از آن دفاع کرد. روزمرگی از دید او جواب مشکلات انسان را نمیدهد. نگاه او به روزمرگی و زندگی روزمره اما همان نگاه رایج طبقهی حاکم است که نمیخواهند سبک زندگی و دیدگاهمتعالیشان به بیعدالتیها و نابرابریهای و کراهتهای زندگی روزمره آلوده شود. تنها چیزی هم که به عنوان راه حل به ذهنشان میرسد همان کشیدن حصار و تقویت بنیانهای مالکیت خصوصی از طریق خصوصیسازی و پلیسیکردنِ هر چه بیشتر فضا است.
صادقی با اشاره به اینکه «همهجوره دارد به فرهنگ و هنر ما دستاندازی و بیحرمتی میشود» معتقد است با حصارکشی خیلی ساده میتوان پاکی و قداست تئاتر شهر را حفظ کرد. واژگانِ صادقی به خوبی گویا است و شنونده/خواننده را یاد آرمانهای ناسیونالیستها میاندازد که حاضرند برای ناموس وطن هر کاری بکنند. حصارکشی اما در واقع چیزی نیست جز تبلور فضایی تبعیضها و طردها و سرکوبهای اجتماعی. حصارکشی و حذف بدنها از فضای اجتماعی سازوکاری بنیادین در تولید فضای کنونی است که با اتکا به نجسانگاری دیگری و تفاوتستیزیِ فاشیستی ممکن شده و بازتولید میشود.
ادامه دارد 👇
صادقی در جایی به تجربهی زندگیاش در پاریس اشاره میکند و میگوید دیده است که «اپرای پاریس هیچ حفاظی ندارد اما احدی در آن فضا رفتار زشت انجام نمیدهد [بگذریم که این واقعیت ندارد] فهم فرهنگ عمومی آن قدر بالا رفته که جایگاه فرهنگی و هنری این نوع بناها را میدانند، مایهی فخر و هویتشان است ... ما جهان سومی هستیم و هنوز قدر این بناهای باشکوه تاریخی را نمیدانیم». صادقی با اشاره به ساختوسازهای اخیر با حسرت میگوید «دریغ از یک معماری اصیل ایرانی ... نمیخواهیم کسانی که نه فرهنگ میشناسند نه هنر میشناسند بیایند اینجا را لجنمال کنند». او به این ترتیب برداشت طبقاتیاش از فرهنگ را به فرهنگ و تمدن فاخر ایران متصل میکند. به گفتهی او «یک فرهنگ، یک معنویت، یک معرفت هست که تبلور هزاران سال تاریخِ تمدن ماست و من از این زاویه حرف میزنم». صادقی خود چند جا از واژگان فرانسوی در حرفهایش استفاده میکند ولی بعدتر سایر سخنرانان را متهم میکند چرا واژگان انگلیسی به کار میبرند و با تمسخر میگوید «نمیتوانید فارسی صحبت کنید؟».
فرهنگگراییِ نخبهگرایانهی صادقی در ارجاعات دیگری نیز آشکار میشود. او برای مثال به فرهنگ دموکراتیک آتنی ارجاع میدهد و میگوید تئاتر شهر میتواند کمی شبیه به آن دوران آتن باشد. صادقی در همین راستا مدام به اخلاق و فلسفه و اندیشه ارجاع میدهد و آتن را نماد فضایی «معنوی» میداند که میتواند انسان را از «روزمرگی» جدا کند؛ فضایی روشن و باشکوه که انسان را به «جهان سرمدی» متصل میکند. تئاتر شهر به گفتهی او «معبد» ماست و باید از آن دفاع کرد. روزمرگی از دید او جواب مشکلات انسان را نمیدهد. نگاه او به روزمرگی و زندگی روزمره اما همان نگاه رایج طبقهی حاکم است که نمیخواهند سبک زندگی و دیدگاهمتعالیشان به بیعدالتیها و نابرابریهای و کراهتهای زندگی روزمره آلوده شود. تنها چیزی هم که به عنوان راه حل به ذهنشان میرسد همان کشیدن حصار و تقویت بنیانهای مالکیت خصوصی از طریق خصوصیسازی و پلیسیکردنِ هر چه بیشتر فضا است.
صادقی با اشاره به اینکه «همهجوره دارد به فرهنگ و هنر ما دستاندازی و بیحرمتی میشود» معتقد است با حصارکشی خیلی ساده میتوان پاکی و قداست تئاتر شهر را حفظ کرد. واژگانِ صادقی به خوبی گویا است و شنونده/خواننده را یاد آرمانهای ناسیونالیستها میاندازد که حاضرند برای ناموس وطن هر کاری بکنند. حصارکشی اما در واقع چیزی نیست جز تبلور فضایی تبعیضها و طردها و سرکوبهای اجتماعی. حصارکشی و حذف بدنها از فضای اجتماعی سازوکاری بنیادین در تولید فضای کنونی است که با اتکا به نجسانگاری دیگری و تفاوتستیزیِ فاشیستی ممکن شده و بازتولید میشود.
ادامه دارد 👇
صادقی در انتها میگوید من اولین بار است که در این برنامه (کلابهاوس) شرکت میکنم و فکر میکنم آخرین بار هم باشد. او میگوید از ذهنهای آشفته حیرتزده شده. صادقی انتقادات به خود را «مزخرفاتی» میداند که برآمده از ذهنهای آشفتهو پراکنده و عکسالعملیِ منتقدان است. این در حالی است که او در ابتدای بحثش میگوید «تنفروشها اینجا لونه میکردند ... و یک کسان دیگری که به اصطلاح به آنها دگراندیش میگویند». منظورش از دگراندیش اما دگرباش است. او گوشزدها به خودش را «خارج از بحث» و «فاقد متدولوژی» میداند چرا که احتمالن انتظار نداشته در این جلسه دیگرانی باشند که بتوانند نکاتی را به خودِ صادقی بیاموزانند. صادقی میگوید «۵۵ کارگردانی دارم و ۵۸ نمایشنامه نوشتم و ۲۵۶ مقاله دارم ... اینها چطور به خودشان اجازه میدهند که من را نقد کنند؟». در انتها نیز عنوان میکند که اگر میدانست بحث از چارچوب خارج میشود شرکت نمیکرد. صادقی بیان میکند که خوشحال است که «یک مقدار از جوانان این دوره را شناختم که چقدر هنوز محتاج سواد و دانش و ریاضت و انصاف و مردانگی هستند». جدایی او از زندگی روزمره و جاخوردنش از مواجهه با دیدگاه جوانترهایی که مانند او نمیاندیشند خود نشانگر حدِ برجعاجنشینی و بیدغدغگی این طبقه است. صادقی برگزارکننده را نیز نکوهش میکند و میگوید متاسف است که او نتوانستهاست وظیفهی [پلیسی] خود را در این فضا به خوبی انجام دهد.
صادقی حکمی هم صادر میکند مبنی بر اینکه «حفاظت از تئاتر شهر وظیفهی تمام شهرسازان و مهندسان ایران است». او اما متوجه نیست که تئاتر شهر با تمام استفادهکنندگانِ این فضا از جمله با دگرباشان و دستفروشان تئاتر شهر است؛ تئاتر شهر با دربرگرفتن تفاوتها تئاتر شهر است؛ وگرنه که چیزی نخواهد بود مگر نسخهی دیگری از فضاهای پادگانی/پلیسی که در جایجای تهران و دیگر شهرها به وفور وجود دارند. نگاه صادقی که بازتاب نگاه طبقهی مرکزنشین، نخبهگرا، و شهرگرا است فضا را صرفن فضای مطلقِ دوگانهانگار تلقی میکند و آن را در قالب فضای ما (تئاتریها) در برابر فضای آنها (کریهالمنظران) میفهمد، برداشتی که مبنای برسازندهی نگاه ناسیونالیستی، دولتمحور و سودگرایانه به فضا است. در مقابل اما باید به آنها یادآوری کرد که فضای عمومی فضایی برای استفادهی همگانی است. فضای عمومی نه عرصهای برای نظارت و سرکوب پلیسی، نه سایتی برای نفرتپراکنی و دیگریستیزی، بلکه فضایی برای حضور بدنهایی یکسره متفاوت است؛ فضای عمومی فضای بروزِ پیوسته بیشترِ تفاوتها است ــ از تفاوتهای جنسی و جنسیتی گرفته تا تفاوتهای سنی و زبانی و قومیتی و اندیشگی و دیگر تفاوتهای بدنی و ....
فراموش کردم بگویم سید محمد بهشتی نیز یکی از شرکتکنندگان دیگر در این نشست بود. او نیز همراستا با موضع طبقاتی قطبالدین صادقی و در پاسخ به منتقدان حاضر در جلسه میگوید نباید از اعیانیسازی و بورژوازی و ... حرف زد. او میگوید «شما یک چیزهایی را شنیدهاید... برید ببینید در جاهای دیگر دنیا با همین مسايل چه میکنند». همسویی بهشتی و صادقی (که در مواضع از بالا به پایینو نگاهشان به دیگری ــ حتا در همین جلسه ــ آشکار است) از دید من بیانگر بخشی از آرایش طبقاتی نیروها در جمهوری اسلامی است و نقش روشنفکرانِ ارگانیکِ طبقهی حاکم را به خوبی نمایان میکند.
میتوان گفت وجه مثبت حرفهای قطبالدین صادقی، صادقبودنِ بیشازاندازهی او است. او خیلی صادقانه و بیپرده میگوید «میخواهیم در برابر ویرانیها از تئاتر شهر حفاظت کنیم. چرا ما را سرزنش میکنید و به ما انگ میزنید؟» حالا با این اوصاف شما بگویید واقعن چرا باید به به قطبالدینهایی چنین صادق، انگ زد؟ او به روشنی از جرمانگاری و خصوصیسازی فضا دفاع میکند و به این ترتیب ابایی هم ندارد که بگوید در پلیسیکردنِ فضا همدست و صاحب منفعت است.
پایان.
صادقی حکمی هم صادر میکند مبنی بر اینکه «حفاظت از تئاتر شهر وظیفهی تمام شهرسازان و مهندسان ایران است». او اما متوجه نیست که تئاتر شهر با تمام استفادهکنندگانِ این فضا از جمله با دگرباشان و دستفروشان تئاتر شهر است؛ تئاتر شهر با دربرگرفتن تفاوتها تئاتر شهر است؛ وگرنه که چیزی نخواهد بود مگر نسخهی دیگری از فضاهای پادگانی/پلیسی که در جایجای تهران و دیگر شهرها به وفور وجود دارند. نگاه صادقی که بازتاب نگاه طبقهی مرکزنشین، نخبهگرا، و شهرگرا است فضا را صرفن فضای مطلقِ دوگانهانگار تلقی میکند و آن را در قالب فضای ما (تئاتریها) در برابر فضای آنها (کریهالمنظران) میفهمد، برداشتی که مبنای برسازندهی نگاه ناسیونالیستی، دولتمحور و سودگرایانه به فضا است. در مقابل اما باید به آنها یادآوری کرد که فضای عمومی فضایی برای استفادهی همگانی است. فضای عمومی نه عرصهای برای نظارت و سرکوب پلیسی، نه سایتی برای نفرتپراکنی و دیگریستیزی، بلکه فضایی برای حضور بدنهایی یکسره متفاوت است؛ فضای عمومی فضای بروزِ پیوسته بیشترِ تفاوتها است ــ از تفاوتهای جنسی و جنسیتی گرفته تا تفاوتهای سنی و زبانی و قومیتی و اندیشگی و دیگر تفاوتهای بدنی و ....
فراموش کردم بگویم سید محمد بهشتی نیز یکی از شرکتکنندگان دیگر در این نشست بود. او نیز همراستا با موضع طبقاتی قطبالدین صادقی و در پاسخ به منتقدان حاضر در جلسه میگوید نباید از اعیانیسازی و بورژوازی و ... حرف زد. او میگوید «شما یک چیزهایی را شنیدهاید... برید ببینید در جاهای دیگر دنیا با همین مسايل چه میکنند». همسویی بهشتی و صادقی (که در مواضع از بالا به پایینو نگاهشان به دیگری ــ حتا در همین جلسه ــ آشکار است) از دید من بیانگر بخشی از آرایش طبقاتی نیروها در جمهوری اسلامی است و نقش روشنفکرانِ ارگانیکِ طبقهی حاکم را به خوبی نمایان میکند.
میتوان گفت وجه مثبت حرفهای قطبالدین صادقی، صادقبودنِ بیشازاندازهی او است. او خیلی صادقانه و بیپرده میگوید «میخواهیم در برابر ویرانیها از تئاتر شهر حفاظت کنیم. چرا ما را سرزنش میکنید و به ما انگ میزنید؟» حالا با این اوصاف شما بگویید واقعن چرا باید به به قطبالدینهایی چنین صادق، انگ زد؟ او به روشنی از جرمانگاری و خصوصیسازی فضا دفاع میکند و به این ترتیب ابایی هم ندارد که بگوید در پلیسیکردنِ فضا همدست و صاحب منفعت است.
پایان.
جنگ اوکراین: ملغمهی فاشیسم/نئونازیسم اوکراینی، سرمایهداری الیگارشیکِ روسی، و امپریالیسم غربی
برگردان: آیدین ترکمه
تایلر شیپلی، نویسندهی کتاب کانادا در جهان: سرمایهداریِ مستعمرهنشین و تصور استعماری، که رسالهی دکتریاش در دانشگاه یورک کانادا (زیر نظر دیوید مکنالی) را نیز با عنوان هندوراس و امپریالیسم جدید کانادا نوشته است، در رشته توییتی، تحلیلی کوتاه و روشنگر از جنگ اوکراین ارايه کرده است.
تایلر بستر تاریخی آنچه را که اکنون در حال وقوع است توضیح میدهد. به گفتهی او روسیه یک الیگارشی سرمایهدارانه است که مخلوق و محصول چپاول و غارت روسیه در دههی ۱۹۹۰ از سوی سرمایهی غربی است. پس از سقوط شوروی، امریکاییها از اساس دولت روسیه را اشغال کرده و آن را واداشتند تا هرچه را که داشت تقریبن مفت به سرمایهداران غربی بفروشد. این فرایند همان شوکدرمانیِ طراحیشده از سوی اقتصاددانهای هاروارد بود؛ فرایندی که نتایج فاجعهباری برای مردم روسیه و اوکراین داشت. در خلال این فرایند، ۷۰ درصد از داراییهای عمومی شوروی ظرف ۳ سال خصوصیسازی و منجر به شکلگیری ۴۰ میلیاردر جدید و همزمان فقیرسازی ۶۰ میلیون نفر شد.
کانادا با آغوشی گشوده پذیرای این فاجعه شد و آن را فرصتی برای کسب سود تلقی کرد. کانادا پیشتر نیز کوشیده بود تا به بازارهای روسیه دست یابد. کانادا در سال ۱۹۱۸ به روسیه حمله کرد تا انقلاب روسیه را درهمبشکند و مبنایی برای رشد سرمایهداری (به ویژه بانکداری)در آنجا برپا کند. ۸۰ سال پس از آن کانادا به آنچه میخواست رسید: با نزدیک به ۱ میلیارد دلار سرمایهگذاری و گشایش یک شعبهرستوران مکدونالد در میدان پوشکین مسکو. در پی این گونه مداخلاتِ سرمایهدارانه روسها و اوکراینیها به شدت متاثر شدند و فقر شدیدی را تجربه کردند؛ فقری که پس از چند دهه ثبات و امنیت نسبی بروز کرده بود. وضعیت در اواخر دههی ۹۰ بدتر شد و پوتین در این آشفتهبازار سربرآورد.
پوتین فرصتطلبانه از پیوندهایش استفاده کرد تا به اتکای غارت مردم و بهرهبرداری از فقدانها و بیخانمانشدنها، به یکی از الیگارشهای روسیه تبدیل شود. شعار او قویکردن روسیه پس از تجربهی دوران تحقیر تاریخی بود. از سالهای اول دههی ۲۰۰۰ پوتین یک دولت سرمایهدارانهی روسی را به وجود آورد که قادر بود تا حدی در برابر سرمایهگذاری خارجی مقاوم باشد. هدف اصلی این دولت، حفظ پوتین و باند کوچکی از سرمایهداران روس در قدرت، و همزمان مستقلماندن از واشنگتن بود. جالب اینکه در همان دورهای که پوتین توانسته بود خود را همچون چهرهای ضدامپریالیست در برابر امریکا تا حدی نزد مردم روسیه محبوب نگهدارد، اکثریت روسها آرزو داشتند به دوران کمونیسم بازگردند. (این اکثریت فقط در سال ۲۰۱۲ به ۴۹ درصد کاهش یافت).
وضعیت در اوکراین حتا از این هم بدتر بود. به طوری که در دههی ۲۰۱۰ نزدیک به ۶۰ درصد مردم در فقر به سر میبردند. در این سالها اوکراین به شکلی فزاینده دوپاره شده است. در یک طرف بخش اوکراینیِ کشور را داریم که رو به غرب دارد و رهبری سیاسیاش برآمده از راستهای افراطی، فاشیستها و نئونازیهاست. در طرف دیگر هم بخش روسی که چشم به روسیه دارد و نگران حضور فزایندهی فاشیستهایی است که آنها را دشمن میانگارد. این وضعیت در سال ۲۰۱۴ به کودتا در اوکراین به رهبری دستراستیهای افراطی منجر شد. متعاقبن، فاشیستها بخشهای گستردهای از کشور را اشغال کردند. در نتیجه خشونتهای بسیاری علیه روسها، یهودیان، چپها و دیگر گروههای فرودست در اوکراین شکل گرفت که تا امروز ادامه داشته است. نکتهی مهم اینکه غرب از کودتا حمایت و از راستهای افراطی پشتیبانی کرد. افزون بر این واقعیتعام که غرب فاشیسم را دوست دارد و این واقعیت خاص که کانادا پیوندهای عمیقی با فاشیسم اوکراینی برقرار کرده است، یک محرک عمده در دفاع غرب از فاشیستهای اوکراین این بود که آنها به طور خصمانهای ضدروس هستند.
ادامه دارد 👇
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
برگردان: آیدین ترکمه
تایلر شیپلی، نویسندهی کتاب کانادا در جهان: سرمایهداریِ مستعمرهنشین و تصور استعماری، که رسالهی دکتریاش در دانشگاه یورک کانادا (زیر نظر دیوید مکنالی) را نیز با عنوان هندوراس و امپریالیسم جدید کانادا نوشته است، در رشته توییتی، تحلیلی کوتاه و روشنگر از جنگ اوکراین ارايه کرده است.
تایلر بستر تاریخی آنچه را که اکنون در حال وقوع است توضیح میدهد. به گفتهی او روسیه یک الیگارشی سرمایهدارانه است که مخلوق و محصول چپاول و غارت روسیه در دههی ۱۹۹۰ از سوی سرمایهی غربی است. پس از سقوط شوروی، امریکاییها از اساس دولت روسیه را اشغال کرده و آن را واداشتند تا هرچه را که داشت تقریبن مفت به سرمایهداران غربی بفروشد. این فرایند همان شوکدرمانیِ طراحیشده از سوی اقتصاددانهای هاروارد بود؛ فرایندی که نتایج فاجعهباری برای مردم روسیه و اوکراین داشت. در خلال این فرایند، ۷۰ درصد از داراییهای عمومی شوروی ظرف ۳ سال خصوصیسازی و منجر به شکلگیری ۴۰ میلیاردر جدید و همزمان فقیرسازی ۶۰ میلیون نفر شد.
کانادا با آغوشی گشوده پذیرای این فاجعه شد و آن را فرصتی برای کسب سود تلقی کرد. کانادا پیشتر نیز کوشیده بود تا به بازارهای روسیه دست یابد. کانادا در سال ۱۹۱۸ به روسیه حمله کرد تا انقلاب روسیه را درهمبشکند و مبنایی برای رشد سرمایهداری (به ویژه بانکداری)در آنجا برپا کند. ۸۰ سال پس از آن کانادا به آنچه میخواست رسید: با نزدیک به ۱ میلیارد دلار سرمایهگذاری و گشایش یک شعبهرستوران مکدونالد در میدان پوشکین مسکو. در پی این گونه مداخلاتِ سرمایهدارانه روسها و اوکراینیها به شدت متاثر شدند و فقر شدیدی را تجربه کردند؛ فقری که پس از چند دهه ثبات و امنیت نسبی بروز کرده بود. وضعیت در اواخر دههی ۹۰ بدتر شد و پوتین در این آشفتهبازار سربرآورد.
پوتین فرصتطلبانه از پیوندهایش استفاده کرد تا به اتکای غارت مردم و بهرهبرداری از فقدانها و بیخانمانشدنها، به یکی از الیگارشهای روسیه تبدیل شود. شعار او قویکردن روسیه پس از تجربهی دوران تحقیر تاریخی بود. از سالهای اول دههی ۲۰۰۰ پوتین یک دولت سرمایهدارانهی روسی را به وجود آورد که قادر بود تا حدی در برابر سرمایهگذاری خارجی مقاوم باشد. هدف اصلی این دولت، حفظ پوتین و باند کوچکی از سرمایهداران روس در قدرت، و همزمان مستقلماندن از واشنگتن بود. جالب اینکه در همان دورهای که پوتین توانسته بود خود را همچون چهرهای ضدامپریالیست در برابر امریکا تا حدی نزد مردم روسیه محبوب نگهدارد، اکثریت روسها آرزو داشتند به دوران کمونیسم بازگردند. (این اکثریت فقط در سال ۲۰۱۲ به ۴۹ درصد کاهش یافت).
وضعیت در اوکراین حتا از این هم بدتر بود. به طوری که در دههی ۲۰۱۰ نزدیک به ۶۰ درصد مردم در فقر به سر میبردند. در این سالها اوکراین به شکلی فزاینده دوپاره شده است. در یک طرف بخش اوکراینیِ کشور را داریم که رو به غرب دارد و رهبری سیاسیاش برآمده از راستهای افراطی، فاشیستها و نئونازیهاست. در طرف دیگر هم بخش روسی که چشم به روسیه دارد و نگران حضور فزایندهی فاشیستهایی است که آنها را دشمن میانگارد. این وضعیت در سال ۲۰۱۴ به کودتا در اوکراین به رهبری دستراستیهای افراطی منجر شد. متعاقبن، فاشیستها بخشهای گستردهای از کشور را اشغال کردند. در نتیجه خشونتهای بسیاری علیه روسها، یهودیان، چپها و دیگر گروههای فرودست در اوکراین شکل گرفت که تا امروز ادامه داشته است. نکتهی مهم اینکه غرب از کودتا حمایت و از راستهای افراطی پشتیبانی کرد. افزون بر این واقعیتعام که غرب فاشیسم را دوست دارد و این واقعیت خاص که کانادا پیوندهای عمیقی با فاشیسم اوکراینی برقرار کرده است، یک محرک عمده در دفاع غرب از فاشیستهای اوکراین این بود که آنها به طور خصمانهای ضدروس هستند.
ادامه دارد 👇
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
fernwoodpublishing.ca
Canada In The World: Settler Capitalism and the Colonial Imagination
An accessible and empirically rich introduction to Canada’s engagements in the world since confederation, this introductory textbook charts a unique path by locating Canada’s colonial foundations at the heart of the analysis
👍1
در دههی ۲۰۱۰ الیگارشی روسیه بخشی از یک بلوک سرمایهدارانهی رقیب بود. سود فراوانی در کار بود و رقبای امپریالیست (عمدتن روسی و چینی) بر سر آن دعوا داشتند. یکی از هدفها این بود که مانع از دسترسی غرب به این سودها بشوند. اگرچه غرب همچنان بر سرمایهداری جهانی مسلط است اما با رشد اقتصادی روسیه این تصور پیش آمد که هر چیزی که بتواند مانع از پیشروی آن شود چیز خوبی است. در نتیجه از سال ۲۰۱۴ غرب آغاز به حمایت از یک گروه راست افراطی در اوکراین کرد. این فاشیستها به روسهای ساکن در شرق اوکراین حمله و سعی کردند تا حمایت بیشتر غرب را نیز جلب کنند. آنها در همین راستا تلاش کردند تا به عضوی در ناتو بدل شوند؛ عضویتی که افزون بر اینکه موهبتی اقتصادی بود ضمانت میکرد که غرب در جنگ با روسیه از راستهای افراطی اوکراین حمایت کند. کانادا حتا سلاح در اختیار راستهای اوکراینی قرار داد. مباشرتِ این کار با کریستیا فریلند، نوهی یک نازیِ اوکراینی و مدافع ایدئولوژیک فاشیسم اوکراین بود.
به این ترتیب تسلیحات غربی در اوکراین انباشت شد تا از تعرضِ پوتین ممانعت شود؛ پیش از آنکه اساسن تعرضی در کار باشد. این اقدامات همواره خطرناک بود. پوتین در نهایت به انباشت نظامیان در مرزهایش واکنش نشان میداد. روسیه اگرچه نمیتواند از جنگی مستقیم با امریکا پیروز بیرون بیاید اما گهکاهی تلاش کرد تا تمایل غرب را به واردشدن در یک درگیری خونین بیازماید. پوتین این اواخر با رهبران غربی در گفتوگو بوده است و طبق گزارشها پشتیبانیهایی را نیز به دست آورده بود. اروپای غربی خواهان جنگ نیست اما امریکای شمالی پایش را به این بازیِ روکمکنی باز کرده است. ناتو نیز از تنشی که باعث تحریکش شده بود عصبی بود.
از منظر تاریخی میتوان گفت غرب که از دههی ۹۰ غرق در شادمانی ناشی از نابودی خصمش بوده است عامدانه موجب بروز آشوب و دردی شده که در نهایت به رویکارآمدن پوتین همچون یک الیگارشِ سرمایهدار و نیز انفجار نئونازیسم در اوکراین ختم شد. غرب بیجهت بحرانی را بین این دو دسته تحریک کرد که اکنون فوران کرده است. حالا شاهد آن هستیم که طبقات مسلط یعنی فاشیستهای اوکراینی، الیگارشهای سرمایهدار روسی، و امپریالیستهای نئولیبرال کانادایی/غربی کابوس دیگری را برای مردم اروپای شرقی به بار آوردهاند. کافی است یادآور شویم که کانادا در سالهای اخیر ۷۰۰ میلیون دلار در زمینهی پشتیبانی نظامی و پلیسی برای ۱۲۵۰۰ عضو نیروهای امنیتی اوکراین صرف کردهاند با این که میدانستهاند بسیاری از این ۱۲۵۰۰ نفر، عضو گردان آزوف و دیگر سازمانهای فاشیستی بودهاند. در چنین بستری است که میتوان فهمید چرا برخی از اوکراینیهای روس و یهودی پوتین را همچون شر کمتر میپندارند. من اما معتقد به دفاع از شر کمتر نیستم. در عوض، همزمان مخالف مداخلهی کانادایی/غربی امپریالیستی و مداخلهی منفعتطلبانهی پوتین و فاشیسم اوکراینی هستم.
پایان.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
به این ترتیب تسلیحات غربی در اوکراین انباشت شد تا از تعرضِ پوتین ممانعت شود؛ پیش از آنکه اساسن تعرضی در کار باشد. این اقدامات همواره خطرناک بود. پوتین در نهایت به انباشت نظامیان در مرزهایش واکنش نشان میداد. روسیه اگرچه نمیتواند از جنگی مستقیم با امریکا پیروز بیرون بیاید اما گهکاهی تلاش کرد تا تمایل غرب را به واردشدن در یک درگیری خونین بیازماید. پوتین این اواخر با رهبران غربی در گفتوگو بوده است و طبق گزارشها پشتیبانیهایی را نیز به دست آورده بود. اروپای غربی خواهان جنگ نیست اما امریکای شمالی پایش را به این بازیِ روکمکنی باز کرده است. ناتو نیز از تنشی که باعث تحریکش شده بود عصبی بود.
از منظر تاریخی میتوان گفت غرب که از دههی ۹۰ غرق در شادمانی ناشی از نابودی خصمش بوده است عامدانه موجب بروز آشوب و دردی شده که در نهایت به رویکارآمدن پوتین همچون یک الیگارشِ سرمایهدار و نیز انفجار نئونازیسم در اوکراین ختم شد. غرب بیجهت بحرانی را بین این دو دسته تحریک کرد که اکنون فوران کرده است. حالا شاهد آن هستیم که طبقات مسلط یعنی فاشیستهای اوکراینی، الیگارشهای سرمایهدار روسی، و امپریالیستهای نئولیبرال کانادایی/غربی کابوس دیگری را برای مردم اروپای شرقی به بار آوردهاند. کافی است یادآور شویم که کانادا در سالهای اخیر ۷۰۰ میلیون دلار در زمینهی پشتیبانی نظامی و پلیسی برای ۱۲۵۰۰ عضو نیروهای امنیتی اوکراین صرف کردهاند با این که میدانستهاند بسیاری از این ۱۲۵۰۰ نفر، عضو گردان آزوف و دیگر سازمانهای فاشیستی بودهاند. در چنین بستری است که میتوان فهمید چرا برخی از اوکراینیهای روس و یهودی پوتین را همچون شر کمتر میپندارند. من اما معتقد به دفاع از شر کمتر نیستم. در عوض، همزمان مخالف مداخلهی کانادایی/غربی امپریالیستی و مداخلهی منفعتطلبانهی پوتین و فاشیسم اوکراینی هستم.
پایان.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
این کتاب یک سال پیش در چنین روزهایی منتشر شد.
تولید اجتماعی فضای شهری
مارک گاتدینر
ترجمهی آیدین ترکمه
...
فهرست مطالب کتاب به شرح زیر است:
1. درآمد
۲. اکولوژی شهری، اقتصاد و جغرافیا: تحلیل فضایی در گذار
۳. اقتصاد سیاسیِ مارکسی
۴. پارادایمهای سیال: بحث دربارهی نظریهی فضا
۵. فراسوی اقتصاد سیاسی مارکسی: فرمول سهتایی و تحلیل فضا
۶. ساختار و عاملیت در تولید فضا
۷. بازسازی فضای سکونتی
۸. اجتماع، آزادی/اختیار، و زندگی روزمره.
...
پیشگفتارِ این کتاب که پیشتر در فضا و دیالکتیک منتشر شده بود اینجا در دسترس است.
تولید اجتماعی فضای شهری
مارک گاتدینر
ترجمهی آیدین ترکمه
...
فهرست مطالب کتاب به شرح زیر است:
1. درآمد
۲. اکولوژی شهری، اقتصاد و جغرافیا: تحلیل فضایی در گذار
۳. اقتصاد سیاسیِ مارکسی
۴. پارادایمهای سیال: بحث دربارهی نظریهی فضا
۵. فراسوی اقتصاد سیاسی مارکسی: فرمول سهتایی و تحلیل فضا
۶. ساختار و عاملیت در تولید فضا
۷. بازسازی فضای سکونتی
۸. اجتماع، آزادی/اختیار، و زندگی روزمره.
...
پیشگفتارِ این کتاب که پیشتر در فضا و دیالکتیک منتشر شده بود اینجا در دسترس است.
سیاستزدایی از فضا از طریق تاریخنگاریِ آکادمیک در حوزهی شهرسازی و معماری:
نگاهی گذرا به جهانشاه پاکزاد، اسماعیل شیعه و محسن حبیبی
نویسنده: آیدین ترکمه
اشخاصی که در این یادداشت به آنها میپردازم برای بسیاری نقش معلم و راهنما و دوست را داشته و دارند. میدانم که برخی از این مواجهه پریشانخاطر خواهند شد. با این حال به عنوان دانشجویان منتقد، چارهای نداریم جز اینکه پیوسته شکلهای مسلط دانش و سیاست ارتجاعیِ همبسته با آنها را آشکار و نقد کنیم. امیدوارم این روند بیش از پیش متداول شود. یک نکتهی مهم در کتابهایی مانند سیر اندیشهها در شهرسازی (جهانشاه پاکزاد)، مقدمهای بر مبانی برنامهریزی شهری (اسماعیل شیعه) و شهرسازی تخیلات و واقعیات فرانسواز شوای (ترجمهی محسن حبیبی) این است که برای بحث دربارهی اندیشههای چهرههای مهم در عرصهی برنامهریزی و طراحی شهری و معماری و ... سراغ منابع دست اول نرفتهاند و صرفن به رونویسی از شرحدیگران بر این چهرهها بسنده کردهاند. مسالهی این رونویسیها و گردآوریهای نامنسجم و غیرسیستماتیک، تولید دانشی ناقص، و تا حدود زیادی تحریفشده است. این دانش که حتا نمیتوان آن را یک دانش دایرةالمعارفی نیز نامید، نسلهایی از دانشجویان را به شکلی منفی متاثر ساخته است. تصویرسازیهای اینچنینی از تاریخ شهرسازی و برنامهریزی شهری با بیتوجهی به تمامیت آثار و اندیشههای متفکران و برنامهریزان و اصلاحگران، سویههای انتقادی آنها را تقریبن به تمامی از نظرها دور میکنند و تصویری کاملن خنثا و غیرسیاسی از تاریخ شهرسازی ارائه میدهند.
این روندِ غالب در تولید دانش شهری (شامل دیسیپلینهای شهرسازی، جغرافیا و معماری) اساسن به دنبال سیاستزدایی از مسالهی شهری و فضا به طور کلی بوده و هست. این سیاستزداییِ نهادینه که از مجرای برجستهکردنِ وجوهی خاص به زیانِ وجوهی دیگر به دست اساتید دانشگاه پیش برده شده، مسالهی شهر و جغرافیا و محیط زیست را بیش از پیش همچون اموری خنثا/علمی و منفک از سیاست جلوه میدهند. این خوانشهای شبهپوزیتیویستی منجر به این شده است که دانشجویانِ بسیاری، به جای مواجههی انتقادی با مسايل شهری و زیستمحیطی، همان رونویسیِ تحریفگرانه و غیرانتقادی اساتیدشان را پی بگیرند. برای آنکه منظورم را توضیح دهم در این یادداشت کوتاه به شیوهی معرفی و بازنمایی پاتریک گدس در سه کتاب پیشگفته میپردازم. در این کتابها هیچ خبری از تاثیرپذیریِ اساسیِ پاتریک گدس از جغرافیدانان آنارشیستی همچون الیزه رکلو و پیتر کروپتکین نیست.
جهانشاه پاکزاد در صفحات ۲۴۵ تا ۲۵۱ به معرفی پاتریک گدس پرداخته است. نویسنده/گردآورنده برای معرفی گدس فقط به آثار و شرحهای دست دوم ارجاع داده است: ترجمهی کتاب زیگفرید گیدئون (فضا، زمان و معماری، منتشرشده در سال ۱۳۵۰)، ترجمهی کتاب اوستروفسکی (شهرسازی معاصر از نخستین سرچشمهها تا منشور آتن، منتشرشده در سال ۱۳۷۱) و برخی آثار دست دوم دیگر مانند Boardman, 1978 و The Encyclopedia of Urban Planning, 1974، و Meler, 1980. هیچ یک از این آثار اما تمرکزی بر گدس نداشتهاند بلکه انبوهی از دادهها را به شکلی دایرةالمعارفی و گزینگویانه در اختیار قرار میدهند. به بیان دیگر، این مراجع، معرفیهایی بسیار بریده و کوتاه و در نتیجه کمعمق و یکسویه از پاتریک گدس ارائه کردهاند. از این رو دانشجویان/خوانندگانِ کتابِ پاکزاد نه با روایتی متمرکز و جامع از اندیشههای گدس، بلکه با گزینشهایی پراکنده و غیرسیستماتیک از برخی وجوه اندیشهورزی و عمل او آشنا میشوند. برای مثال اینجا نه با گدسِ متاثر از آنارشیسم بلکه با گدسِ زیستشناسِ معتقد به تکامل تدریجی شهرها مواجهیم که شهر را موجودی زنده میپنداشت. پاتریک گدس در این روایتِ التقاطی، با تاکیدش بر ضرورت شناخت به منظور برنامهریزی شهری معرفی میشود. پاکزاد همچنین به طور سرسری به اهمیت پیمایش منطقهای برای تدوین برنامهی شهری از منظر گدس اشاره میکند اما حتا یک کلمه هم دربارهی پیوندِ این تاکید بر منطقه از سوی گدس و دیدگاههای جغرافیدانان آنارشیست بر زبان نمیراند. در نتیجه در این بازنمایی، مشخص نمیشود که تاکید گدس بر شناخت منطقه، همزمان بیانگر تلاش او برای گستراندن صنعت به مناطق دور از مرکز، و در نتیجه تضعیف قدرتهای مرکزی مانند دولتهای ملی و صنایع بزرگمقیاس بوده است.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
نگاهی گذرا به جهانشاه پاکزاد، اسماعیل شیعه و محسن حبیبی
نویسنده: آیدین ترکمه
اشخاصی که در این یادداشت به آنها میپردازم برای بسیاری نقش معلم و راهنما و دوست را داشته و دارند. میدانم که برخی از این مواجهه پریشانخاطر خواهند شد. با این حال به عنوان دانشجویان منتقد، چارهای نداریم جز اینکه پیوسته شکلهای مسلط دانش و سیاست ارتجاعیِ همبسته با آنها را آشکار و نقد کنیم. امیدوارم این روند بیش از پیش متداول شود. یک نکتهی مهم در کتابهایی مانند سیر اندیشهها در شهرسازی (جهانشاه پاکزاد)، مقدمهای بر مبانی برنامهریزی شهری (اسماعیل شیعه) و شهرسازی تخیلات و واقعیات فرانسواز شوای (ترجمهی محسن حبیبی) این است که برای بحث دربارهی اندیشههای چهرههای مهم در عرصهی برنامهریزی و طراحی شهری و معماری و ... سراغ منابع دست اول نرفتهاند و صرفن به رونویسی از شرحدیگران بر این چهرهها بسنده کردهاند. مسالهی این رونویسیها و گردآوریهای نامنسجم و غیرسیستماتیک، تولید دانشی ناقص، و تا حدود زیادی تحریفشده است. این دانش که حتا نمیتوان آن را یک دانش دایرةالمعارفی نیز نامید، نسلهایی از دانشجویان را به شکلی منفی متاثر ساخته است. تصویرسازیهای اینچنینی از تاریخ شهرسازی و برنامهریزی شهری با بیتوجهی به تمامیت آثار و اندیشههای متفکران و برنامهریزان و اصلاحگران، سویههای انتقادی آنها را تقریبن به تمامی از نظرها دور میکنند و تصویری کاملن خنثا و غیرسیاسی از تاریخ شهرسازی ارائه میدهند.
این روندِ غالب در تولید دانش شهری (شامل دیسیپلینهای شهرسازی، جغرافیا و معماری) اساسن به دنبال سیاستزدایی از مسالهی شهری و فضا به طور کلی بوده و هست. این سیاستزداییِ نهادینه که از مجرای برجستهکردنِ وجوهی خاص به زیانِ وجوهی دیگر به دست اساتید دانشگاه پیش برده شده، مسالهی شهر و جغرافیا و محیط زیست را بیش از پیش همچون اموری خنثا/علمی و منفک از سیاست جلوه میدهند. این خوانشهای شبهپوزیتیویستی منجر به این شده است که دانشجویانِ بسیاری، به جای مواجههی انتقادی با مسايل شهری و زیستمحیطی، همان رونویسیِ تحریفگرانه و غیرانتقادی اساتیدشان را پی بگیرند. برای آنکه منظورم را توضیح دهم در این یادداشت کوتاه به شیوهی معرفی و بازنمایی پاتریک گدس در سه کتاب پیشگفته میپردازم. در این کتابها هیچ خبری از تاثیرپذیریِ اساسیِ پاتریک گدس از جغرافیدانان آنارشیستی همچون الیزه رکلو و پیتر کروپتکین نیست.
جهانشاه پاکزاد در صفحات ۲۴۵ تا ۲۵۱ به معرفی پاتریک گدس پرداخته است. نویسنده/گردآورنده برای معرفی گدس فقط به آثار و شرحهای دست دوم ارجاع داده است: ترجمهی کتاب زیگفرید گیدئون (فضا، زمان و معماری، منتشرشده در سال ۱۳۵۰)، ترجمهی کتاب اوستروفسکی (شهرسازی معاصر از نخستین سرچشمهها تا منشور آتن، منتشرشده در سال ۱۳۷۱) و برخی آثار دست دوم دیگر مانند Boardman, 1978 و The Encyclopedia of Urban Planning, 1974، و Meler, 1980. هیچ یک از این آثار اما تمرکزی بر گدس نداشتهاند بلکه انبوهی از دادهها را به شکلی دایرةالمعارفی و گزینگویانه در اختیار قرار میدهند. به بیان دیگر، این مراجع، معرفیهایی بسیار بریده و کوتاه و در نتیجه کمعمق و یکسویه از پاتریک گدس ارائه کردهاند. از این رو دانشجویان/خوانندگانِ کتابِ پاکزاد نه با روایتی متمرکز و جامع از اندیشههای گدس، بلکه با گزینشهایی پراکنده و غیرسیستماتیک از برخی وجوه اندیشهورزی و عمل او آشنا میشوند. برای مثال اینجا نه با گدسِ متاثر از آنارشیسم بلکه با گدسِ زیستشناسِ معتقد به تکامل تدریجی شهرها مواجهیم که شهر را موجودی زنده میپنداشت. پاتریک گدس در این روایتِ التقاطی، با تاکیدش بر ضرورت شناخت به منظور برنامهریزی شهری معرفی میشود. پاکزاد همچنین به طور سرسری به اهمیت پیمایش منطقهای برای تدوین برنامهی شهری از منظر گدس اشاره میکند اما حتا یک کلمه هم دربارهی پیوندِ این تاکید بر منطقه از سوی گدس و دیدگاههای جغرافیدانان آنارشیست بر زبان نمیراند. در نتیجه در این بازنمایی، مشخص نمیشود که تاکید گدس بر شناخت منطقه، همزمان بیانگر تلاش او برای گستراندن صنعت به مناطق دور از مرکز، و در نتیجه تضعیف قدرتهای مرکزی مانند دولتهای ملی و صنایع بزرگمقیاس بوده است.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
اسماعیل شیعه، در صفحات ۳۷ و ۳۸ از کتابش، در دو پاراگراف به معرفی نظریهی پاتریک گدس تحت عنوان وحدت شهر و محیط طبیعی آن پرداخته است. به گفتهی شیعه «پاتریک گدس اجتماعات انسانی را به دیدهی زیستشناسی میدید که به مطالعهی تمام پدیدههای زندگی توجه دارد». شیعه نیز مانند پاکزاد برای معرفی نظریهی پاتریک گدس به کتاب گیدئون ارجاع میدهد. و این تنها مرجعی است که در این کتاب برای معرفی ایدههای گدس مورد استفاده قرار گرفته است (و جالبتر اینکه دقیقن همان دو پاراگرافی که پاکزاد نیز در کتابش نقل کرده اینجا هم مبنای معرفی است!). این نیز یک وجه دیگر از تاریخنگاری شهری غالب را آشکار میکند. اگر کتابهای این حوزه را که در زبان فارسی وجود دارند تورقی بکنید متوجه میشوید که فهرست مطالبشان تقریبن نظم و محتوای یکسانی دارد. در نتیجه اثری از بازپردازی انتقادی و آلترناتیو به هیچ وجه وجود نداشته است. شیعه البته به روایت لوئیس مامفورد از گدس نیز اشاره میکند. او اما حتا به خود زحمت نداده که نام کتاب مامفورد را ذکر کند و در نتیجه خواننده اگر هم بخواهد نمیتواند مرجعی را برای این شرح بیابد. شیعه فقط به این بسنده میکند که بگوید از دید مامفورد، گدس جامعهشناسی را زادهی زیستشناسی میداند و رشد شهرها را بر اساس این فکر توضیح میدهد.
محسن حبیبی نیز در واقع با ترجمهی اثر فرانسواز شوای، خوانش خاصی را برگزیده و روایت تاریخی خاصی را برجسته کرده است. مشکل این است که شوای نیز مانند گیدئون و بسیاری دیگر، وجوه رادیکال و آنارشیستی رویکرد گدس را کاملن از تصویر بیرون میگذارند. آنچه حبیبی/شوای عنوان میکنند همان تصویر تقطیعشده و تحریفشده و مسلط از پاتریک گدس است: یعنی تقدم شناخت بر عمل در فرایند برنامهریزی شهری. همان نگاهی که به شکلگیری و تحکیم طرحهای جامع شهری انجامید و برای دههها بسیاری از نقاط دنیا را به شکلی منفی متاثر ساخت. حبیبی در واقع با استفاده از خوانش شوای میکوشد ضرورت نوعی نگاه تخصصگرایانه و از لحاظ سیاسی خنثا را به شهر معرفی کند و جا بیاندازد. او آگاهانه چنین متنی را ترجمه کرده است و با توجه به جایگاهش به عنوان استاد شهرسازی دانشگاه تهران بیتردید همچون مرجعی برای بسیاری دیگر از نویسندگان و اساتید دانشگاه از جمله پاکزاد و شیعه قلمداد میشده است. برای مثال در صفحهی ۳۴۵ از کتاب به اتکای خوانشی یکسویه از گدس گفته میشود که قبل از استقرار هر گونه طرح شهری، یک بررسی شهرسازی کامل، الزامی است. در ادامه تاکید میشود که کارمندان شهرداری بسیار اندکی یافت میشوند که ادبیات مربوط به برنامهریزی شهری را بشناسند. در چنین روایتی همچنان که مشخص است گدس در تاکیدش بر نوعی تقدم شناخت بر عمل خلاصه میشود و در نتیجه اثری از وجوه رادیکال و آنارشیستی گدس نیست.
برای برجستهکردن یکسویگی خوانشهای حبیبی، شیعه و پاکزاد در اینجا به طور فشرده شرح پیتر هال از پاتریک گدس را میآورم تا مبنایی برای مقایسه فراهم شود. پیتر هال در کتاب شهرهای فردا مشخصن بخشی را به رابطهو تعامل پاتریک گدس و سنت آنارشیستی در جغرافیا اختصاص داده است. به گفتهی هال، گدس مفاهیم بنیادینش را از پدران جغرافیای رادیکال فرانسوی یعنی الیزه رکلو و ویدال دولابلاش و پیتر کروپتکین برمیگیرد. به بیان دقیقتر، هال نگاه طبیعتگرایانهی گدس را در متن گفتوگوها و تعاملاتش با اندیشههای آنارشیستی سدهی نوزدهم میگنجاند. پیتر هال میگوید هر دانشجوی سال اولی حالا گدس را با این گزینگویه میشناسد: «پیمایش و شناخت پیش از برنامهریزی». این خوانش اما وجه رادیکالِ طبیعتگرایی و منطقهگرایی گدس را نادیده میگیرد. برداشت گدس از منطقهی طبیعی و ضرورتِ توجه به آن، صرفن وجهی شناختی/علمی نداشته است بلکه مستلزم تمرکززدایی از قدرت نیز بوده است. از دید گدس منطقه یک محیطِ فعال و پویا و بستری برای آزادی بوده است که با شکلگیری دولتهای ملی مرکزگرا و صنعت بزرگمقیاس مورد هجوم قرار گرفته و نابود شده است. گدس به این ترتیب حامی نوعی پراکنش جغرافیایی قدرت و صنعت بوده است؛ ایدهای که آموزهی اساسی در سنت جغرافیای آنارشیستی است.
هال با اشاره به دیدگاههای جغرافیدانان آنارشیست، الیزه رکلو و پیتر کروپتکین، میکوشد تاثیرپذیری گدس از ایدههای آنها را بیشتر آشکار کند. از این منظر، هرگونه مداخلهی برنامهریزانه با بهرسمیتشناختنِ منطقه و استقلال و خودگردانیِ آن آغاز میشود. در این روایت آنارشیستی هر منطقه خودش روابط قدرتش را تنظیم میکند و صنعت نیز نه از طریق سیاستهای دولت مرکزی بلکه در انطباق با نیازهای منطقهی طبیعی و به دست ساکنان همان منطقه مدیریت میشود. همبستهی منطقیِ این نگاه منطقهمحور، دورشدن از نظام دولتِ ملیمحورِ سلسلهمراتبی است.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
محسن حبیبی نیز در واقع با ترجمهی اثر فرانسواز شوای، خوانش خاصی را برگزیده و روایت تاریخی خاصی را برجسته کرده است. مشکل این است که شوای نیز مانند گیدئون و بسیاری دیگر، وجوه رادیکال و آنارشیستی رویکرد گدس را کاملن از تصویر بیرون میگذارند. آنچه حبیبی/شوای عنوان میکنند همان تصویر تقطیعشده و تحریفشده و مسلط از پاتریک گدس است: یعنی تقدم شناخت بر عمل در فرایند برنامهریزی شهری. همان نگاهی که به شکلگیری و تحکیم طرحهای جامع شهری انجامید و برای دههها بسیاری از نقاط دنیا را به شکلی منفی متاثر ساخت. حبیبی در واقع با استفاده از خوانش شوای میکوشد ضرورت نوعی نگاه تخصصگرایانه و از لحاظ سیاسی خنثا را به شهر معرفی کند و جا بیاندازد. او آگاهانه چنین متنی را ترجمه کرده است و با توجه به جایگاهش به عنوان استاد شهرسازی دانشگاه تهران بیتردید همچون مرجعی برای بسیاری دیگر از نویسندگان و اساتید دانشگاه از جمله پاکزاد و شیعه قلمداد میشده است. برای مثال در صفحهی ۳۴۵ از کتاب به اتکای خوانشی یکسویه از گدس گفته میشود که قبل از استقرار هر گونه طرح شهری، یک بررسی شهرسازی کامل، الزامی است. در ادامه تاکید میشود که کارمندان شهرداری بسیار اندکی یافت میشوند که ادبیات مربوط به برنامهریزی شهری را بشناسند. در چنین روایتی همچنان که مشخص است گدس در تاکیدش بر نوعی تقدم شناخت بر عمل خلاصه میشود و در نتیجه اثری از وجوه رادیکال و آنارشیستی گدس نیست.
برای برجستهکردن یکسویگی خوانشهای حبیبی، شیعه و پاکزاد در اینجا به طور فشرده شرح پیتر هال از پاتریک گدس را میآورم تا مبنایی برای مقایسه فراهم شود. پیتر هال در کتاب شهرهای فردا مشخصن بخشی را به رابطهو تعامل پاتریک گدس و سنت آنارشیستی در جغرافیا اختصاص داده است. به گفتهی هال، گدس مفاهیم بنیادینش را از پدران جغرافیای رادیکال فرانسوی یعنی الیزه رکلو و ویدال دولابلاش و پیتر کروپتکین برمیگیرد. به بیان دقیقتر، هال نگاه طبیعتگرایانهی گدس را در متن گفتوگوها و تعاملاتش با اندیشههای آنارشیستی سدهی نوزدهم میگنجاند. پیتر هال میگوید هر دانشجوی سال اولی حالا گدس را با این گزینگویه میشناسد: «پیمایش و شناخت پیش از برنامهریزی». این خوانش اما وجه رادیکالِ طبیعتگرایی و منطقهگرایی گدس را نادیده میگیرد. برداشت گدس از منطقهی طبیعی و ضرورتِ توجه به آن، صرفن وجهی شناختی/علمی نداشته است بلکه مستلزم تمرکززدایی از قدرت نیز بوده است. از دید گدس منطقه یک محیطِ فعال و پویا و بستری برای آزادی بوده است که با شکلگیری دولتهای ملی مرکزگرا و صنعت بزرگمقیاس مورد هجوم قرار گرفته و نابود شده است. گدس به این ترتیب حامی نوعی پراکنش جغرافیایی قدرت و صنعت بوده است؛ ایدهای که آموزهی اساسی در سنت جغرافیای آنارشیستی است.
هال با اشاره به دیدگاههای جغرافیدانان آنارشیست، الیزه رکلو و پیتر کروپتکین، میکوشد تاثیرپذیری گدس از ایدههای آنها را بیشتر آشکار کند. از این منظر، هرگونه مداخلهی برنامهریزانه با بهرسمیتشناختنِ منطقه و استقلال و خودگردانیِ آن آغاز میشود. در این روایت آنارشیستی هر منطقه خودش روابط قدرتش را تنظیم میکند و صنعت نیز نه از طریق سیاستهای دولت مرکزی بلکه در انطباق با نیازهای منطقهی طبیعی و به دست ساکنان همان منطقه مدیریت میشود. همبستهی منطقیِ این نگاه منطقهمحور، دورشدن از نظام دولتِ ملیمحورِ سلسلهمراتبی است.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
👍1
به این ترتیب گدس را میتوان همچون یک انقلابی و آنارشیست معرفی کرد؛ آنارشیستی که برنامهریزیِ مبتنی بر بستر منطقهای را راهی برای تمرکززدایی از قدرت دولتهای ملی و صنایع بزرگمقیاس و در نتیجه نابودی آنها میداند. بر مبنای این دیدگاهِ گدس، دولت مرکزی و صنعتِ متمرکز، هر دو عامل سرکوبو نافی آزادیهای فردی هستند. به گفتهی پیتر هال، گدس در چندین مقطع با رکلو و کروپتکین دیدار داشته است. او همچنین میافزاید که فلسفهی آنارشیستی که کروپتکین به شکلی موثر با وضعیت اوایل سدهی بیستم درآمیخته بود تاثیری عمده بر گدس و نیز ابنزر هوارد داشته است. توجه داشته باشیم که کروپتکین معتقد به کمونیسمِ آنارشیستی بود: کمونیسمِ بدون دولت. بر این اساس، جامعه باید خودش را بر مبنای همکاری میان افراد و گروههای آزاد سامان دهد و مدیریت کند.
حالا این خوانش رادیکال را مقایسه کنید با آنچه در کتب سیر اندیشههای شهرسازی و دیگر کتابهای تاریخ شهر و شهرسازی و معماری به خورد دانشجویان داده میشود. پاتریک گدسی که دست کم به یک واسطه پیروِ کمونیسم آنارشیستی بوده است در رویکرد جریان غالبِ فارسیزبان، در تعابیری بسیار کلیگویانه و خنثا و سیاستزدوده همچون طرفدارِ شناخت پیش از برنامهریزی، و دوستدارِ طبیعت جلوه داده میشود. در نظر داشته باشیم که این فقط یک مشت نمونهی خروار است. مساله اما این است که این نوع تولید دانش و تاریخنگاری در حوزهی شهرسازی و معماری و جغرافیا، مبنای معرفی صدها چهره و متفکر دیگر بوده است. از پیامدهای فاجعهبار و سرکوبگرانهی این روند آن بوده است که گسترهای از دانش غیرانتقادی و یکسویه و سیاستزداییشده در حوزهی شهر و معماری و جغرافیا و محیط زیست تلمبار شده که خودش حالا همچون مانعی ساختاری در برابر طرح و پرورش ایدهها و پرکتیسهای انتقادی و انقلابی عمل میکند.
از همین رو به یک بازاندیشی رادیکال در شیوهی رایج تاریخنگاری در دیسیپلینهای شهرسازی و معماری و جغرافیا و محیط زیست نیاز داریم تا بتوانیم همزمان با تضعیفِ بدنهی عظیمِ دانشِ دولتمحور، غیرانتقادی و سیاستزداییشدهی موجود، آلترناتیوهایی انقلابی را نیز برای تولید دانش شهری/جغرافیایی/فضایی فراهم کنیم. در حال حاضر گسترهی غنی و پرباری از رویکردها، سنتها و پرکتیسهای رادیکال ــ کوئیر، مارکسیستی، آنارشیستی، فمینیستی، استعمارستیز و ... ــ در دسترسمان قرار دارد که میتوانیم با یادگیری و مواجههی انتقادی با آنها، دست به تولید دانش و پرکتیسهایی رادیکال در حوزههای شهرسازی و معماری و جغرافیا و محیط زیست بزنیم و نگذاریم این دیسیپلینها که امروز به شدت سیاستزدوده شدهاند همدستانِ صرفِ طبقات مسلط باقی بمانند. دانش شهری همان قدر که میتواند ابزاری در دست طبقات مسلط و دولت مرکزی ملی باشد میتواند از حاشیهها تولید شده و انقلابی باشد. این دانش انقلابی را کمتر در دانشگاه، و بیشتر در میان بهحاشیهراندهشدگان و طردشدگان و باقیماندهها میتوان یافت و تولید کرد.
پایان.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
حالا این خوانش رادیکال را مقایسه کنید با آنچه در کتب سیر اندیشههای شهرسازی و دیگر کتابهای تاریخ شهر و شهرسازی و معماری به خورد دانشجویان داده میشود. پاتریک گدسی که دست کم به یک واسطه پیروِ کمونیسم آنارشیستی بوده است در رویکرد جریان غالبِ فارسیزبان، در تعابیری بسیار کلیگویانه و خنثا و سیاستزدوده همچون طرفدارِ شناخت پیش از برنامهریزی، و دوستدارِ طبیعت جلوه داده میشود. در نظر داشته باشیم که این فقط یک مشت نمونهی خروار است. مساله اما این است که این نوع تولید دانش و تاریخنگاری در حوزهی شهرسازی و معماری و جغرافیا، مبنای معرفی صدها چهره و متفکر دیگر بوده است. از پیامدهای فاجعهبار و سرکوبگرانهی این روند آن بوده است که گسترهای از دانش غیرانتقادی و یکسویه و سیاستزداییشده در حوزهی شهر و معماری و جغرافیا و محیط زیست تلمبار شده که خودش حالا همچون مانعی ساختاری در برابر طرح و پرورش ایدهها و پرکتیسهای انتقادی و انقلابی عمل میکند.
از همین رو به یک بازاندیشی رادیکال در شیوهی رایج تاریخنگاری در دیسیپلینهای شهرسازی و معماری و جغرافیا و محیط زیست نیاز داریم تا بتوانیم همزمان با تضعیفِ بدنهی عظیمِ دانشِ دولتمحور، غیرانتقادی و سیاستزداییشدهی موجود، آلترناتیوهایی انقلابی را نیز برای تولید دانش شهری/جغرافیایی/فضایی فراهم کنیم. در حال حاضر گسترهی غنی و پرباری از رویکردها، سنتها و پرکتیسهای رادیکال ــ کوئیر، مارکسیستی، آنارشیستی، فمینیستی، استعمارستیز و ... ــ در دسترسمان قرار دارد که میتوانیم با یادگیری و مواجههی انتقادی با آنها، دست به تولید دانش و پرکتیسهایی رادیکال در حوزههای شهرسازی و معماری و جغرافیا و محیط زیست بزنیم و نگذاریم این دیسیپلینها که امروز به شدت سیاستزدوده شدهاند همدستانِ صرفِ طبقات مسلط باقی بمانند. دانش شهری همان قدر که میتواند ابزاری در دست طبقات مسلط و دولت مرکزی ملی باشد میتواند از حاشیهها تولید شده و انقلابی باشد. این دانش انقلابی را کمتر در دانشگاه، و بیشتر در میان بهحاشیهراندهشدگان و طردشدگان و باقیماندهها میتوان یافت و تولید کرد.
پایان.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
اعتصاب مستاجران و سازماندهی محلی؛
پاسخی طبقاتی ــ مستقل از احزاب، اتحادیهها و انجیاوها ــ به بحران مسکن
آیدین ترکمه
بحران مسکن در چند سال اخیر در شهرهای مختلف ایران به حدود جدید و وحشتناکی رسیده است. افزایشچندبرابری اجارهها در مدتی کوتاه به ویژه فشار تحملناپذیری به طبقهی کارگر وارد کرده است. عدم افزایش متناسب دستمزدها نیز مساله را وخیمتر کرده است. بر اساس گزارش بانک مرکزی نرخ اجاره بهای مسکن فقط در شهر تهران طی اسفند ۱۴۰۰ نسبت به ماه مشابه سال ۹۹ بالغ بر ۴۶ درصد افزایش یافته است. این البته آمار رسمی است و در واقعیت افزایشهای عمدتن بیشتر از این ارقام بوده است. دیگر اینکه افزایشهای اینچنینی فقط مختص سال ۱۴۰۰ نبوده است و دست کم در سه سال اخیر روند افزایش اجارهها سرسامآور بوده است. هنوز تحقیقی در خصوص تاثیر این افزایش اجارهبها بر جابجایی اجباری خانوارها انجام نگرفته است. اما به نظر میرسد جابجایی و آوارهسازی اجباری بخش لاینفک چنین فرایندی باشد.
مستاجران در مواجهه با این افزایش ویرانگر اجارهها چه میکنند؟ در شرایطی که اساسن هیچ گونه کنترل نظاممندی بر اجارهها وجود ندارد و صاحبخانهها میتوانند به راحتی تقاضای اجارههای بالاتری بکنند، مستاجران چه ابزارهایی برای مقابله در اختیار دارند؟ آیا مستاجران پذیرندگان منفعلِ افزایشهای دورهای اجارهبها هستند؟ چه امکانهای جمعیای برای مبارزه با افزایش اجارهبها وجود دارد؟ یکی از راههای پاسخ به این پرسشها بهرهگیری از تجارب مرتبط در نقاط دیگر دنیا است. بحران مسکن در سرمایهداری مسالهای جهانی و همهگیر است و از تهران تا تورنتو پدیدهای ملموس در زندگی روزمرهی طبقهی کارگر به شمار میرود.
به رغم تفاوتهای زمینهای، ماهیتِ واحدِ بحران مسکن در سرمایهداری امکان کاربست تجارب مشابه مبارزهی طبقاتی حول مسکن را در جغرافیاهای متفاوت امکانپذیر میسازد. حتا اگر چنین چیزی امکانپذیر نباشد، آشنایی با مبارزات جمعی در عرصهی مسکن استیجاری در نقاط دیگر دنیا میتواند دست کم به طور باواسطه امکانهایی را برای پروراندن استراتژیهای مبارزاتی متناسب در شهرهای ایران نیز فراهم کند. از همین رو در این یادداشت کوتاه سعی میکنم به یکی از تجارب موفق در زمینهی مبارزات طبقاتی حول مسکن در محلهی پارکدیل شهر تورنتو بپردازم. یکی از ویژگیهای متمایز این محله آن است که سازماندهی مبارزات نه از طریق احزاب، اتحادیههای مسکن، یا حتا انجیاوها بلکه از طریق مشارکت مستقیم خود طبقهی کارگر صورت گرفته است.
کول وبر و اشلی دوهرتی در مقالهای که در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است به توضیح فعالیتهایشان در راستای سازماندهی طبقهی کارگر در محلهی پارکدِیل شهر تورنتو پرداختهاند. آنها تاکید دارند که سازمانشان نه یک اتحادیهی مستاجران است، نه حزبی سیاسی و نه حتا یک سازمان غیرانتفاعی، بلکه گروهی از ساکنان مبارز از طبقهی کارگر است که به دنبال تسهیل سازماندهی مستقل مبارزه در یک قلمروی مشخص یعنی محلهشان است. مبارزات آنها تا به امروز طیف نسبتن متنوعی را دربرگرفته است: مبارزه علیه بیرونکردن مستاجران و افزایش اجاره، و پشتیبانی از اعتصاب کارگران و کمپینهایی برای دفاع از خدمات محلی. نقد آنها بر مبارزات برآمده از سازمانهای غیرانتفاعی، احزاب، اتحادیهها و ان جی او ها این است که مردم طبقهی کارگر در هیچ یک از این مبارزات جایگاه کانونی ندارند. اگرچه سازمانهای غیرانتفاعی و وابستگان چپگرایشان اکنون فضای سیاسی را اشغال کردهاند اما نویسندگان معتقدند که مردمان طبقهی کارگر باید مبارزات خودشان را سازمان بدهند. مسالهی سازمانهای غیرانتفاعی این است که پیوسته گرایش دارند تا مبارزات طبقهی کارگر را در قالب کمپینهای پیشساختهی خودشان ادغام کنند.
آنها با توصیف زمینهی تاریخی فعالیتشان آغاز میکنند. مستغلات در حال حاضر ارزشآفرینترین صنعت کانادا است به طوری که ۱۳ درصد از تولید ناخالص داخلی کشور را نمایندگی میکند. از دههی ۱۹۸۰ به این سو بخش عمدهی ساختمسکن جدید در تورنتو به ساخت کاندومینیوم (مجتمعهای بلندمرتبه) اختصاص یافته است. کاندوها بسیار سودآورتر از واحدهایی هستند که به قصد اجارهدادن ساخته میشوند. علت؟ به این خاطر که بسازبفروشها میتوانند واحدها را پیش از آنکه فرایند ساختوساز آغاز شود به خریداران بفروشند در حالی که واحدهای استیجاری را فقط وقتی که ساختوساز کامل شده میتوان اجاره داد. به همین خاطر، عمدهی کاندوها را سرمایهگذاران همچون ابزاری برای سرمایهگذاری مالی خریداری میکنند و نه به منظور سکونت در آنها.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
پاسخی طبقاتی ــ مستقل از احزاب، اتحادیهها و انجیاوها ــ به بحران مسکن
آیدین ترکمه
بحران مسکن در چند سال اخیر در شهرهای مختلف ایران به حدود جدید و وحشتناکی رسیده است. افزایشچندبرابری اجارهها در مدتی کوتاه به ویژه فشار تحملناپذیری به طبقهی کارگر وارد کرده است. عدم افزایش متناسب دستمزدها نیز مساله را وخیمتر کرده است. بر اساس گزارش بانک مرکزی نرخ اجاره بهای مسکن فقط در شهر تهران طی اسفند ۱۴۰۰ نسبت به ماه مشابه سال ۹۹ بالغ بر ۴۶ درصد افزایش یافته است. این البته آمار رسمی است و در واقعیت افزایشهای عمدتن بیشتر از این ارقام بوده است. دیگر اینکه افزایشهای اینچنینی فقط مختص سال ۱۴۰۰ نبوده است و دست کم در سه سال اخیر روند افزایش اجارهها سرسامآور بوده است. هنوز تحقیقی در خصوص تاثیر این افزایش اجارهبها بر جابجایی اجباری خانوارها انجام نگرفته است. اما به نظر میرسد جابجایی و آوارهسازی اجباری بخش لاینفک چنین فرایندی باشد.
مستاجران در مواجهه با این افزایش ویرانگر اجارهها چه میکنند؟ در شرایطی که اساسن هیچ گونه کنترل نظاممندی بر اجارهها وجود ندارد و صاحبخانهها میتوانند به راحتی تقاضای اجارههای بالاتری بکنند، مستاجران چه ابزارهایی برای مقابله در اختیار دارند؟ آیا مستاجران پذیرندگان منفعلِ افزایشهای دورهای اجارهبها هستند؟ چه امکانهای جمعیای برای مبارزه با افزایش اجارهبها وجود دارد؟ یکی از راههای پاسخ به این پرسشها بهرهگیری از تجارب مرتبط در نقاط دیگر دنیا است. بحران مسکن در سرمایهداری مسالهای جهانی و همهگیر است و از تهران تا تورنتو پدیدهای ملموس در زندگی روزمرهی طبقهی کارگر به شمار میرود.
به رغم تفاوتهای زمینهای، ماهیتِ واحدِ بحران مسکن در سرمایهداری امکان کاربست تجارب مشابه مبارزهی طبقاتی حول مسکن را در جغرافیاهای متفاوت امکانپذیر میسازد. حتا اگر چنین چیزی امکانپذیر نباشد، آشنایی با مبارزات جمعی در عرصهی مسکن استیجاری در نقاط دیگر دنیا میتواند دست کم به طور باواسطه امکانهایی را برای پروراندن استراتژیهای مبارزاتی متناسب در شهرهای ایران نیز فراهم کند. از همین رو در این یادداشت کوتاه سعی میکنم به یکی از تجارب موفق در زمینهی مبارزات طبقاتی حول مسکن در محلهی پارکدیل شهر تورنتو بپردازم. یکی از ویژگیهای متمایز این محله آن است که سازماندهی مبارزات نه از طریق احزاب، اتحادیههای مسکن، یا حتا انجیاوها بلکه از طریق مشارکت مستقیم خود طبقهی کارگر صورت گرفته است.
کول وبر و اشلی دوهرتی در مقالهای که در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است به توضیح فعالیتهایشان در راستای سازماندهی طبقهی کارگر در محلهی پارکدِیل شهر تورنتو پرداختهاند. آنها تاکید دارند که سازمانشان نه یک اتحادیهی مستاجران است، نه حزبی سیاسی و نه حتا یک سازمان غیرانتفاعی، بلکه گروهی از ساکنان مبارز از طبقهی کارگر است که به دنبال تسهیل سازماندهی مستقل مبارزه در یک قلمروی مشخص یعنی محلهشان است. مبارزات آنها تا به امروز طیف نسبتن متنوعی را دربرگرفته است: مبارزه علیه بیرونکردن مستاجران و افزایش اجاره، و پشتیبانی از اعتصاب کارگران و کمپینهایی برای دفاع از خدمات محلی. نقد آنها بر مبارزات برآمده از سازمانهای غیرانتفاعی، احزاب، اتحادیهها و ان جی او ها این است که مردم طبقهی کارگر در هیچ یک از این مبارزات جایگاه کانونی ندارند. اگرچه سازمانهای غیرانتفاعی و وابستگان چپگرایشان اکنون فضای سیاسی را اشغال کردهاند اما نویسندگان معتقدند که مردمان طبقهی کارگر باید مبارزات خودشان را سازمان بدهند. مسالهی سازمانهای غیرانتفاعی این است که پیوسته گرایش دارند تا مبارزات طبقهی کارگر را در قالب کمپینهای پیشساختهی خودشان ادغام کنند.
آنها با توصیف زمینهی تاریخی فعالیتشان آغاز میکنند. مستغلات در حال حاضر ارزشآفرینترین صنعت کانادا است به طوری که ۱۳ درصد از تولید ناخالص داخلی کشور را نمایندگی میکند. از دههی ۱۹۸۰ به این سو بخش عمدهی ساختمسکن جدید در تورنتو به ساخت کاندومینیوم (مجتمعهای بلندمرتبه) اختصاص یافته است. کاندوها بسیار سودآورتر از واحدهایی هستند که به قصد اجارهدادن ساخته میشوند. علت؟ به این خاطر که بسازبفروشها میتوانند واحدها را پیش از آنکه فرایند ساختوساز آغاز شود به خریداران بفروشند در حالی که واحدهای استیجاری را فقط وقتی که ساختوساز کامل شده میتوان اجاره داد. به همین خاطر، عمدهی کاندوها را سرمایهگذاران همچون ابزاری برای سرمایهگذاری مالی خریداری میکنند و نه به منظور سکونت در آنها.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
Radical Housing Journal
Staking out territory » Radical Housing Journal
Conversation about Parkdale Organize in Toronto and working-class struggles in everyday life, included fights against evictions and rent increases, support for labour strikes, and campaigns to defend neighbourhood services.
👍2
بخش عمدهی مسکن استیجاری در تورنتو در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در پاسخ به شهریشدن سریع آن دوره ساخته شده است. واحدهایی که هماکنون مستاجران در آنها ساکن هستند مشمول کنترل قانونی اجاره هستند اما واحدهای خالی از این قاعده معافند و همین مساله صاحبخانهها را ترغیب کرده تا مستاجرانِ کنونی را که اجارهشان زیر نرخ بازار است بلند کنند. از سال ۲۰۰۸ به این سو شاهد آن بودهایم که صاحبخانهها با تمام قوا مشغول خرید آپارتمانهای قدیمی هستند و تداوم سکونت استیجاری طبقهی کارگر در این ساختمانها مانع اصلی در برابر افزایش سودآوری صاحبخانهها بوده است. صاحبخانهها در واکنش به این مانع، در خط مقدم آوارهکردن مستاجران در محلاتی هستند که تاریخن محل سکونت طبقهی کارگر بوده است.
این فرایند طبقاتی در محلهی پارکدیل تورنتو نیز در جریان بوده است. در نتیجهی فرایند پیشگفته، در این محله سه شرکت، مالک بیش از ۵۰ درصد واحدهای استیجاری شدهاند و استراتژی مشترکی برای آوارهکردن مستاجران کنونی دارند. آنها میدانند که پس از بلندکردن این مستاجران میتوانند واحدها را به قیمت بسیار بالاتری اجاره دهند. بنیانگذاران سازمان پارکدیل، مستاجران و کارگران محلهی پارکدیل هستند. در سال ۲۰۱۷ بیش از ۳۰۰ مستاجر دست به اعتصاب اجاره زدند. آنها پس از آنکه شرکت مالک آپارتمانها اعلام کرده بود که میخواهد اجاره را ماهی بیش از ۱۵۰ دلار افزایش دهد در لابی مجتمعشان گردآمدند و به طور جمعی تصمیم گرفتند که همگی در اعتراض به افزایش اجاره، از پرداخت اجارهشان از ابتدای ماه بعد امتناع کنند. آنها سپس همین تصمیم را به اطلاع سایر همسایگانشان در محله رساندند. برای این منظور جلسهی دیگری را در کتابخانهی محله ترتیب دادند تا با تعداد بیشتری از مستاجران در مجتمعهای دیگر نیز صحبت کنند. تصمیم بر آن شد تا در روزهای خاص، در لابی مجتمعها اقدام به تشویق سایرین به پیوستن به اعتصاب اجاره کنند. از دل همین فرایند جمعیِ محلهای، کمیتهی برنامهریزی اعتصاب اجاره شکل گرفت که هر دو هفته جلسه داشت.
برای گسترش هرچه بیشتر دامنهی اعتصاب برخی از مستاجران بنرهایی را از پشت پنجرهها و یا در بالکنهایشان به نمایش گذاشتند که زمان آغاز اعتصاب را یادآوری میکرد. شرکت مالک، در پاسخ، احکام تخلیه را برای مستاجران فرستاد. در یک مورد، شرکت به یکی از مستاجران اطلاع داد که یکی از عوامل شرکت را برای جمعآوری بنر از بالکن خانه میفرستد. همسایگان هم در همان روز در لابی مجتمع جمع و مانع از ورود نمایندهی شرکت به ساختمان شدند. در اقدامی دیگر، روزی که شرکت قرار بود نشستی را برای اعلام افزایش اجاره ترتیب دهد، ۱۰۰ نفر از اعتصابکنندگان و حامیانشان وارد اتاق شده و مانع از برگزاری جلسه شدند. در این جلسه قرار بود افزایش اجاره از سوی شورای مربوطه تصویب شود اما حضور ساکنان در اتاق، مالکان شرکت را مجبور کرد تا این کار را به زمان دیگری موکول کنند. از جمله مزایای این مبارزات محلی این بوده است که به جای آنکه مستاجرانِ طبقهی کارگر و فرودست درگیر فرایند حقوقی بیانتها بشوند در عوض مستقمین و به طور جمعی با صاحبخانهها و روسای شرکتها روبهرو شوند. این خود شکلی از خودمختاری محلی است که به گواهی تاریخ مبارزات، نتایج اثربخشتری برای مستاجران داشته است.
یکی دیگر از درسهایی که میتوان از این نوع مبارزهی محلی گرفت، شکل سازماندهیشان است که معطوف به یک قلمروی مشخص است. سازماندهی مبارزات در مقیاس محله این مزیت را دارد که مبارزات به شکلی ارگانیک و مستقیمن برآمده از مسايل روزمره و مشخص مستاجران باشد. در مقیاس محله، بر خلاف مقیاسهای شهری و استانی و ملی و ...، زندگی طبقهی کارگر و فرودستان به آشکارترین و بیواسطهترین شکل قابل رویت و تجربه است. از همین رو، سازماندهی مبارزات حول همین مسايل بیواسطه و روزمره باعث میشود تا بدیلهایی برای پیشبرد نیازهای مستاجران پدیدار شود که در دام بنبستهای بوروکراتیک و اداری و حقوقی تعریفشده در قالب فرایندهای دولتی نمیافتد. سازماندهندگان مبارزات در محلهی پارکدیل تورنتو یادآور میشوند که قلمرو را نباید به زمین محدود کرد. قلمرو نه دربارهی زمین بلکه دربارهی ساکنانِ زمین و محلهاست. قلمرو در این معنا مبنایی را برای سازماندهی طبقهی کارگر حول منافع طبقاتیشان فراهم میسازد. ملموسبودنِ مقیاسِ محله باعث میشود که ساکنان/مستاجران محله بتوانند به شکلی روزمره و بدون واسطه درگیر فرایند سازماندهی بشوند. از مزایای مقیاس محله این است گه واقعیتِ اجتماعی در محله، نه در دوردستها، بلکه در فاصلهای نزدیک و در دسترس همهی ساکنان است. این پیششرطی اساسی برای مشارکت واقعی ساکنان در مدیریت محل سکونت خودشان به شمار میرود.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
این فرایند طبقاتی در محلهی پارکدیل تورنتو نیز در جریان بوده است. در نتیجهی فرایند پیشگفته، در این محله سه شرکت، مالک بیش از ۵۰ درصد واحدهای استیجاری شدهاند و استراتژی مشترکی برای آوارهکردن مستاجران کنونی دارند. آنها میدانند که پس از بلندکردن این مستاجران میتوانند واحدها را به قیمت بسیار بالاتری اجاره دهند. بنیانگذاران سازمان پارکدیل، مستاجران و کارگران محلهی پارکدیل هستند. در سال ۲۰۱۷ بیش از ۳۰۰ مستاجر دست به اعتصاب اجاره زدند. آنها پس از آنکه شرکت مالک آپارتمانها اعلام کرده بود که میخواهد اجاره را ماهی بیش از ۱۵۰ دلار افزایش دهد در لابی مجتمعشان گردآمدند و به طور جمعی تصمیم گرفتند که همگی در اعتراض به افزایش اجاره، از پرداخت اجارهشان از ابتدای ماه بعد امتناع کنند. آنها سپس همین تصمیم را به اطلاع سایر همسایگانشان در محله رساندند. برای این منظور جلسهی دیگری را در کتابخانهی محله ترتیب دادند تا با تعداد بیشتری از مستاجران در مجتمعهای دیگر نیز صحبت کنند. تصمیم بر آن شد تا در روزهای خاص، در لابی مجتمعها اقدام به تشویق سایرین به پیوستن به اعتصاب اجاره کنند. از دل همین فرایند جمعیِ محلهای، کمیتهی برنامهریزی اعتصاب اجاره شکل گرفت که هر دو هفته جلسه داشت.
برای گسترش هرچه بیشتر دامنهی اعتصاب برخی از مستاجران بنرهایی را از پشت پنجرهها و یا در بالکنهایشان به نمایش گذاشتند که زمان آغاز اعتصاب را یادآوری میکرد. شرکت مالک، در پاسخ، احکام تخلیه را برای مستاجران فرستاد. در یک مورد، شرکت به یکی از مستاجران اطلاع داد که یکی از عوامل شرکت را برای جمعآوری بنر از بالکن خانه میفرستد. همسایگان هم در همان روز در لابی مجتمع جمع و مانع از ورود نمایندهی شرکت به ساختمان شدند. در اقدامی دیگر، روزی که شرکت قرار بود نشستی را برای اعلام افزایش اجاره ترتیب دهد، ۱۰۰ نفر از اعتصابکنندگان و حامیانشان وارد اتاق شده و مانع از برگزاری جلسه شدند. در این جلسه قرار بود افزایش اجاره از سوی شورای مربوطه تصویب شود اما حضور ساکنان در اتاق، مالکان شرکت را مجبور کرد تا این کار را به زمان دیگری موکول کنند. از جمله مزایای این مبارزات محلی این بوده است که به جای آنکه مستاجرانِ طبقهی کارگر و فرودست درگیر فرایند حقوقی بیانتها بشوند در عوض مستقمین و به طور جمعی با صاحبخانهها و روسای شرکتها روبهرو شوند. این خود شکلی از خودمختاری محلی است که به گواهی تاریخ مبارزات، نتایج اثربخشتری برای مستاجران داشته است.
یکی دیگر از درسهایی که میتوان از این نوع مبارزهی محلی گرفت، شکل سازماندهیشان است که معطوف به یک قلمروی مشخص است. سازماندهی مبارزات در مقیاس محله این مزیت را دارد که مبارزات به شکلی ارگانیک و مستقیمن برآمده از مسايل روزمره و مشخص مستاجران باشد. در مقیاس محله، بر خلاف مقیاسهای شهری و استانی و ملی و ...، زندگی طبقهی کارگر و فرودستان به آشکارترین و بیواسطهترین شکل قابل رویت و تجربه است. از همین رو، سازماندهی مبارزات حول همین مسايل بیواسطه و روزمره باعث میشود تا بدیلهایی برای پیشبرد نیازهای مستاجران پدیدار شود که در دام بنبستهای بوروکراتیک و اداری و حقوقی تعریفشده در قالب فرایندهای دولتی نمیافتد. سازماندهندگان مبارزات در محلهی پارکدیل تورنتو یادآور میشوند که قلمرو را نباید به زمین محدود کرد. قلمرو نه دربارهی زمین بلکه دربارهی ساکنانِ زمین و محلهاست. قلمرو در این معنا مبنایی را برای سازماندهی طبقهی کارگر حول منافع طبقاتیشان فراهم میسازد. ملموسبودنِ مقیاسِ محله باعث میشود که ساکنان/مستاجران محله بتوانند به شکلی روزمره و بدون واسطه درگیر فرایند سازماندهی بشوند. از مزایای مقیاس محله این است گه واقعیتِ اجتماعی در محله، نه در دوردستها، بلکه در فاصلهای نزدیک و در دسترس همهی ساکنان است. این پیششرطی اساسی برای مشارکت واقعی ساکنان در مدیریت محل سکونت خودشان به شمار میرود.
👇ادامهدارد
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
اما تفاوت سازماندهی محلهای از نوع تجربهشده در محلهی پارکدیل تورنتو با دیگر شکلهای مبارزات سیاسی مانند اتحادیههای مستاجران، اتحادیههای کارگری، و سازمانهای مردمنهاد ضدفقر و ضدبیخانمانی چیست؟ عمدهی فعالیتهای این موجودیتها معطوف به یک یا چند بخش خاص از اقتصاد و زندگی است. سازمان محلهی پارکدیل اما به دنبال سازماندهی درون بخش خاصی از اقتصاد نیست. رویکرد این سازمان محلی، محدود به یک حوزه نیست و تمام وجوه زندگی روزمرهی طبقهی کارگر را درون یک قلمروی خاص یعنی محله دربرمیگیرد. در نتیجه مثلن مانند اتحادیهی مستاجران فقط به دنبال پرداختن به مسائل مربوط به اجاره و احکام تخلیه نیست. این نگاه بدیل، بر نوعی خودمختاری محلی استوار است که اصل بنیادینش، ضرورت سازماندهی زندگی به طور کلی (و نه فقط کنترل اجاره و شرایط کار و ...) به دست خودِ ساکنان است. این یکی از تفاوتهای اساسی بین مبارزات قلمرومحور/فضامند و مبارزات بخشی است. برای مثال، در خصوص اعتصاب اجاره که به آن اشاره شد،اگر قرار بود جهتگیریِ بخشی مبنای سازماندهی قرار گیرد، آن گاه احتمالن این هدف در دستور کار قرار میگرفت که تمام مستاجرانی که در واحدهای تحت تملک شرکت در تمام شهر سکونت داشتند گردهم بیایند. این فرایند اما انرژی سازماندهی در مقیاس محلهی پارکدیل را تحلیل میبرد و اساسن مسیر مبارزه را تا حد زیادی انتزاعی و برکنده از واقعیتهای محلی میکرد. در چنین حالتی بسیار محتمل بود که مشارکت مورد نیاز برای برندهشدن از طریق اعتصابِ اجاره شکل نگیرد.
یک تفاوت دیگر به پیوند مبارزات بخشی (sectoral) با دولت بازمیگردد. اتحادیههای مسکن و کارگری و ان جیاو ها هر یک به نحوی در دولت ادغام میشوند. سازماندهی برای پیشبرد منافع یک بخش خاص مستلزم آن است که تلاش برای افزایش تاثیر آن بخش در درون دمودستگاه دولتی به اولویت تبدیل شود؛ مثلن مسکن استیجاری به اولویتی در سیاستهای دولتی تبدیل شود. از همین رو ایجاد کمپینها و لابیها به منظور اصلاحات قانونی و سیاستی به هدف اصلی سازمانها و نمایندگان بخشی تبدیل میشود. در مقابل اما سازماندهی مستقل به ایجاد سازمانهای مختص طبقهی کارگر میانجامد که قدرتشان را به طور مستقیم و بیرون از کانالهای سیاسی و حقوقی متعارف، علیه دشمنان طبقاتیشان اعمال میکنند. برای مثال، یک اتحادیهی مستاجران ممکن است بکوشد حمایتها و تضمینهایی را برای مستاجران در مقابل احکام تخلیه تدارک ببیند در حالی که استراتژی سازماندهی مستقل در یک قلمروی خاص میکوشد تا با مقابلهی مستقیم با صاحبخانهها هزینههای مالی، اجتماعی و سیاسی آنها را برای اخراج مستاجران افزایش دهد. به این ترتیب، هدف، ایجاد سازمانهای طبقهی کارگر است که مستقل از سیاستمداران و ارائهدهندگان خدمات اجتماعی فعالیت میکنند. یکی از اصول این مبارزهی جمعی، سازماندهی بر ضد همهی تقسیمبندیهای اشتباه بین همسایگان در یک محله است؛ تقسیمبندیهایی که حول نژاد،جنسیت، سکسوالیته، ملیت، قومیت، توانایی، زبان، سواد، سطح آموزش، و میزان فقر شکل گرفتهاند. هدف، مقابله با همهی آنهایی است که میکوشند به چنین شیوههایی میان اقشار طبقهی کارگر فاصله بیاندازند.
از این منظر، مساله این نیست که مبارزات در یک محله را به مبارزات در محلات دیگر یا به مبارزات در مقیاسهای دیگر گره زد. استراتژی اساسی آن است که در عوض دامنهی مبارزات را حول موضوعات و مسائل متنوعتری در قلمروی همان محله گسترش داد. طبق این استراتژی، مبارزات نباید به مسالهی اجاره محدود شود. همزمان باید به استثمار نیروی کار، کاهش خدمات اجتماعی در محله و ... نیز پرداخت. یک طبقهی کارگر قدرتمند نیازمند سازمانهایی است که از مجرای آنها بتواند مبارزان جمعی علیه همهی این مشکلات را پیش ببرد. باید به خاطر داشت که آنهایی که به ما مستاجران/کارگران حمله میکنند فقط در صورتی موفق میشوند که ما نتوانیم علیهشان مبارزه کنیم. تاریخ طبقهی کارگر در امریکای شمالی (و البته سایر نقاط از جمله ایران) تا حد زیادی داستان شکست است. بخش عمدهی نقش چپ در این تاریخ با شکست و خودتخریبی همراه بوده است. دست کم یکی از علل این شکستها و ناکامیها آن بوده که چپ کوشیده است تا با واسطه و در نتیجه بدون درگیرکردنِ معنادارِ طبقهی کارگر در مبارزات طبقهی کارگر وارد شود. اکنون که کیفیت زندگیو اکولوژی زمین بیش از هر زمان دیگری با مخاطرات فزاینده روبهرو شده است طبقهی کارگر باید با دانشی کافی از آنچه با آن مواجه است پیش برود تا بتواند پاسخ درخوری برای آن داشته باشد. این فرایند را نمیتوان از طریق نمایندگی و با واسطه از مجرای متعارف دولتی پیش برد.
پایان.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
یک تفاوت دیگر به پیوند مبارزات بخشی (sectoral) با دولت بازمیگردد. اتحادیههای مسکن و کارگری و ان جیاو ها هر یک به نحوی در دولت ادغام میشوند. سازماندهی برای پیشبرد منافع یک بخش خاص مستلزم آن است که تلاش برای افزایش تاثیر آن بخش در درون دمودستگاه دولتی به اولویت تبدیل شود؛ مثلن مسکن استیجاری به اولویتی در سیاستهای دولتی تبدیل شود. از همین رو ایجاد کمپینها و لابیها به منظور اصلاحات قانونی و سیاستی به هدف اصلی سازمانها و نمایندگان بخشی تبدیل میشود. در مقابل اما سازماندهی مستقل به ایجاد سازمانهای مختص طبقهی کارگر میانجامد که قدرتشان را به طور مستقیم و بیرون از کانالهای سیاسی و حقوقی متعارف، علیه دشمنان طبقاتیشان اعمال میکنند. برای مثال، یک اتحادیهی مستاجران ممکن است بکوشد حمایتها و تضمینهایی را برای مستاجران در مقابل احکام تخلیه تدارک ببیند در حالی که استراتژی سازماندهی مستقل در یک قلمروی خاص میکوشد تا با مقابلهی مستقیم با صاحبخانهها هزینههای مالی، اجتماعی و سیاسی آنها را برای اخراج مستاجران افزایش دهد. به این ترتیب، هدف، ایجاد سازمانهای طبقهی کارگر است که مستقل از سیاستمداران و ارائهدهندگان خدمات اجتماعی فعالیت میکنند. یکی از اصول این مبارزهی جمعی، سازماندهی بر ضد همهی تقسیمبندیهای اشتباه بین همسایگان در یک محله است؛ تقسیمبندیهایی که حول نژاد،جنسیت، سکسوالیته، ملیت، قومیت، توانایی، زبان، سواد، سطح آموزش، و میزان فقر شکل گرفتهاند. هدف، مقابله با همهی آنهایی است که میکوشند به چنین شیوههایی میان اقشار طبقهی کارگر فاصله بیاندازند.
از این منظر، مساله این نیست که مبارزات در یک محله را به مبارزات در محلات دیگر یا به مبارزات در مقیاسهای دیگر گره زد. استراتژی اساسی آن است که در عوض دامنهی مبارزات را حول موضوعات و مسائل متنوعتری در قلمروی همان محله گسترش داد. طبق این استراتژی، مبارزات نباید به مسالهی اجاره محدود شود. همزمان باید به استثمار نیروی کار، کاهش خدمات اجتماعی در محله و ... نیز پرداخت. یک طبقهی کارگر قدرتمند نیازمند سازمانهایی است که از مجرای آنها بتواند مبارزان جمعی علیه همهی این مشکلات را پیش ببرد. باید به خاطر داشت که آنهایی که به ما مستاجران/کارگران حمله میکنند فقط در صورتی موفق میشوند که ما نتوانیم علیهشان مبارزه کنیم. تاریخ طبقهی کارگر در امریکای شمالی (و البته سایر نقاط از جمله ایران) تا حد زیادی داستان شکست است. بخش عمدهی نقش چپ در این تاریخ با شکست و خودتخریبی همراه بوده است. دست کم یکی از علل این شکستها و ناکامیها آن بوده که چپ کوشیده است تا با واسطه و در نتیجه بدون درگیرکردنِ معنادارِ طبقهی کارگر در مبارزات طبقهی کارگر وارد شود. اکنون که کیفیت زندگیو اکولوژی زمین بیش از هر زمان دیگری با مخاطرات فزاینده روبهرو شده است طبقهی کارگر باید با دانشی کافی از آنچه با آن مواجه است پیش برود تا بتواند پاسخ درخوری برای آن داشته باشد. این فرایند را نمیتوان از طریق نمایندگی و با واسطه از مجرای متعارف دولتی پیش برد.
پایان.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
👍1
تاریخنگاریِ آنارشیستیِ دیوید گریبر:
چگونه تاریخ را غیردولتمحور روایت کنیم و بنویسیم؟
سرآغازِ همهچیز: تاریخی جدید از بشریت، نام آخرین کتاب دیوید گریبر،آنارشیست مشهور است که متاسفانه در سپتامبر سال ۲۰۲۰ خیلی زود از دنیا رفت. گریبر و دیوید وِنگرو در این کتاب بینشهای جدیدی را دربارهی تاریخ بشر عرضه میکنند که با پژوهشهای باستانشناختی پشتیبانی میشوند. یکی از استدلالهای مهم نویسندگان این است که بر خلاف تصور رایج، جوامع با جمعیتهای زیاد، برای حکمرانی به نهادهای بوروکراتیک نیاز نداشتهاند. همان طور که ویل درِزِویتس توضیح میدهد، گریبر و ونگرو این دیدگاه را رد میکنند که اندازهی جمعیت و مقیاس ضرورتن به نابرابری سیاسی ختم میشود. از این مهمتر، نویسندگان نشان میدهند که در بسیاری از اولین شهرها که هزاران نفر در آنها سکونت داشتهاند هیچ اثری از حکمرانی و مدیریت مرکزی وجود نداشته است. در این سکونتگاهها هیچ خبری از کاخها، انبارهای بزرگ، و تمایز آشکاری بین مرتبهی اجتماعی و ثروت ساکنان نبوده است.
این استدلالهای نویسندگان برآمده از کاوشهای باستانشناسانهدر تالیانکی (Talianki) در اوکراین امروزی است. تالیانکی که بنا به مطالعاتی که تاکنون صورت گرفته احتمالن اولینِ شهر در تاریخ بوده است تازه در سال ۱۹۷۰ کشف شد و عمرش به حدود ۴۱۰۰ سال پیش از میلاد یعنی صدها سال پیش از اوروک ــ قدیمیترین شهر شناختهشده در بینالنهرین ــ بازمیگردد. شهرها دست کم قرنها پیش از آنکه پادشاهیها و امپراتوریها شکل بگیرند وجود داشتهاند. اما حتا پس از پیدایش پادشاهیها نیز شوراها و انجمنهای مردمی از مولفههای پایدار حکمرانی بودند که قدرت و استقلالی واقعی داشتند. بر خلاف آنچه دوست داریم باور کنیم، نهادهای دموکراتیک،هزاران سال بعد در آتن شکل نگرفتهاند. گریبر و ونگرو در همین راستا نشان میدهند که خودِ شکلِ دولت اساسن پدیدهای گریزناپزیر و ضروری نبوده است. به گفتهی آنها در پنج هزار سالِ گذشته، پادشاهیها و امپراتوریها در واقع چیزی نبودهاند جز جزایرِ استثنایی و محدودِ سلسلهمراتب سیاسی که قلمروهای بسیار وسیعتری آنها را احاطه کرده بودند؛ قلمروهایی که ساکنانشان به شکلی سیستماتیک از هرگونه نظامایستا و فراگیرِ اقتدار دولتی، اجتناب و احتراز میکردهاند.
این یافتهها پیامدهای مهمی برای پژوهشهای انتقادی و مبارزات سیاسی رهاییبخش خواهند داشت. از جمله اینکه کمک میکنند تا بیش از پیش روایتهای دولتمحور را در تاریخنگاری و پژوهش اجتماعی واسازی کنیم و دور بیاندازیم. اگر تمدن را با یکجانشینی، دولت متمرکز، یا به بیان دقیقتر، با شکلِ زندگیِ دولتمحور یکی بگیریم، آنگاه باید گفت تمدن مانعی اساسی در برابر آزادی حرکت و در نتیجه آزادی بشر بوده است به ویژه از آن رو که تمدن ــ در روایت غالب ــ اساسن با منعِ سیستماتیکِ حرکتِجمعیتهای کوچرو و غیریکجانشین به دست دولتی مرکزی تعریف میشود. گریبر و ونگرو در مقابل معتقدند تمدن را باید بر مبنای آزادیهای اساسی بشر تعریف کرد. اگر آزادیِ سرپیچی، آزادیِ حرکت، و آزادی برای خلق نظمهای اجتماعی جدید سه مولفهی اساسی آزادی انسانی باشند آنگاه چطور میتوان شکلِزیستِ دولتمحورِ مبتنی بر قلمروهای بیرونگذار (مانند مرزهای ملی) را که سرکوبکنندهی آزادیهای مذکور است همچون شکلی متمدن تعریف کرد؟ تمدن را میتوان و باید بازاندیشی کرد. پژوهش گریبر و ونگرو مبنایی سودمند برای این منظور در اختیار میگذارند. پژوهش آنها پیامدهایی اساسی برای شیوههای رایجِ تاریخنگاریبه دنبال خواهد داشت و شکلهای جدیدی از تاریخنگاری انتقادی و رادیکال را خواهد پروراند؛ روندی که احتمالن در سالها و دهههای بعدی بسیار گستردهتر خواهد شد.
برای مطالعهی بیشتر اینجا کلیک کنید.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
چگونه تاریخ را غیردولتمحور روایت کنیم و بنویسیم؟
سرآغازِ همهچیز: تاریخی جدید از بشریت، نام آخرین کتاب دیوید گریبر،آنارشیست مشهور است که متاسفانه در سپتامبر سال ۲۰۲۰ خیلی زود از دنیا رفت. گریبر و دیوید وِنگرو در این کتاب بینشهای جدیدی را دربارهی تاریخ بشر عرضه میکنند که با پژوهشهای باستانشناختی پشتیبانی میشوند. یکی از استدلالهای مهم نویسندگان این است که بر خلاف تصور رایج، جوامع با جمعیتهای زیاد، برای حکمرانی به نهادهای بوروکراتیک نیاز نداشتهاند. همان طور که ویل درِزِویتس توضیح میدهد، گریبر و ونگرو این دیدگاه را رد میکنند که اندازهی جمعیت و مقیاس ضرورتن به نابرابری سیاسی ختم میشود. از این مهمتر، نویسندگان نشان میدهند که در بسیاری از اولین شهرها که هزاران نفر در آنها سکونت داشتهاند هیچ اثری از حکمرانی و مدیریت مرکزی وجود نداشته است. در این سکونتگاهها هیچ خبری از کاخها، انبارهای بزرگ، و تمایز آشکاری بین مرتبهی اجتماعی و ثروت ساکنان نبوده است.
این استدلالهای نویسندگان برآمده از کاوشهای باستانشناسانهدر تالیانکی (Talianki) در اوکراین امروزی است. تالیانکی که بنا به مطالعاتی که تاکنون صورت گرفته احتمالن اولینِ شهر در تاریخ بوده است تازه در سال ۱۹۷۰ کشف شد و عمرش به حدود ۴۱۰۰ سال پیش از میلاد یعنی صدها سال پیش از اوروک ــ قدیمیترین شهر شناختهشده در بینالنهرین ــ بازمیگردد. شهرها دست کم قرنها پیش از آنکه پادشاهیها و امپراتوریها شکل بگیرند وجود داشتهاند. اما حتا پس از پیدایش پادشاهیها نیز شوراها و انجمنهای مردمی از مولفههای پایدار حکمرانی بودند که قدرت و استقلالی واقعی داشتند. بر خلاف آنچه دوست داریم باور کنیم، نهادهای دموکراتیک،هزاران سال بعد در آتن شکل نگرفتهاند. گریبر و ونگرو در همین راستا نشان میدهند که خودِ شکلِ دولت اساسن پدیدهای گریزناپزیر و ضروری نبوده است. به گفتهی آنها در پنج هزار سالِ گذشته، پادشاهیها و امپراتوریها در واقع چیزی نبودهاند جز جزایرِ استثنایی و محدودِ سلسلهمراتب سیاسی که قلمروهای بسیار وسیعتری آنها را احاطه کرده بودند؛ قلمروهایی که ساکنانشان به شکلی سیستماتیک از هرگونه نظامایستا و فراگیرِ اقتدار دولتی، اجتناب و احتراز میکردهاند.
این یافتهها پیامدهای مهمی برای پژوهشهای انتقادی و مبارزات سیاسی رهاییبخش خواهند داشت. از جمله اینکه کمک میکنند تا بیش از پیش روایتهای دولتمحور را در تاریخنگاری و پژوهش اجتماعی واسازی کنیم و دور بیاندازیم. اگر تمدن را با یکجانشینی، دولت متمرکز، یا به بیان دقیقتر، با شکلِ زندگیِ دولتمحور یکی بگیریم، آنگاه باید گفت تمدن مانعی اساسی در برابر آزادی حرکت و در نتیجه آزادی بشر بوده است به ویژه از آن رو که تمدن ــ در روایت غالب ــ اساسن با منعِ سیستماتیکِ حرکتِجمعیتهای کوچرو و غیریکجانشین به دست دولتی مرکزی تعریف میشود. گریبر و ونگرو در مقابل معتقدند تمدن را باید بر مبنای آزادیهای اساسی بشر تعریف کرد. اگر آزادیِ سرپیچی، آزادیِ حرکت، و آزادی برای خلق نظمهای اجتماعی جدید سه مولفهی اساسی آزادی انسانی باشند آنگاه چطور میتوان شکلِزیستِ دولتمحورِ مبتنی بر قلمروهای بیرونگذار (مانند مرزهای ملی) را که سرکوبکنندهی آزادیهای مذکور است همچون شکلی متمدن تعریف کرد؟ تمدن را میتوان و باید بازاندیشی کرد. پژوهش گریبر و ونگرو مبنایی سودمند برای این منظور در اختیار میگذارند. پژوهش آنها پیامدهایی اساسی برای شیوههای رایجِ تاریخنگاریبه دنبال خواهد داشت و شکلهای جدیدی از تاریخنگاری انتقادی و رادیکال را خواهد پروراند؛ روندی که احتمالن در سالها و دهههای بعدی بسیار گستردهتر خواهد شد.
برای مطالعهی بیشتر اینجا کلیک کنید.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
The Atlantic
Human History Gets a Rewrite
A brilliant new account upends bedrock assumptions about 30,000 years of change.
👍1
دورین مسی، دولت ملی و تولید فضا:
فراروی از ژئوپلیتیک و تاریخنگاری جریان غالب
از دید مسی برداشتهای ذاتگرایانه و درونمدار بر این فرض استوارند که نوعی گسست بین گذشتهی یک مکانِ خاص با اکنوناش وجود دارد. در این روایتها گذشته همچون تجسمِ ویژگیهای واقعی یک مکان ِخاص تلقی میشود.
به این ترتیب، رویکردهای درونمدار دو مولفهی همبسته دارند: اولن اینکه نمیتوانند تاریخِ درهمتنیدگیهای مکان مد نظرشان را با سایر مکانها ببینند (عدم درکِ تاریخِ تولیدِ جهانیِ امرِ محلی) و دوم اینکه رابطهی خاصی را بین هویتِ این مکان خاص و تاریخش پیشفرض میگیرند. غلبهی این نگاه باعث شده تا برخی نتیجه بگیرند که هرگونه دلبستگی به یک ناحیه یا مکانِ خاص به شکلی ناگزیر با نوستالژی درآمیخته و در نتیجه ضرورتن مانعی در برابر سیاستِ مترقی است. برای مثال دیوید هاروی به شدت نسبت به هر آنچه محلی است مشکوک و معتقد است امر محلی نمیتواند مبنایی برای ساختن یک سیاست رادیکال باشد. یک علت چنین شکاکیتی نزد هاروی، این پیشفرض است که مبارزات محلی ضرورتن بر سنت مبتنی هستند.
مسی میگوید این برداشت برآمده از عدم تمایزگذاری بین دو مفهوم «تحدیدشده با مکان» (place-bound) و «مکانمند/مکانمبنا» (place-based) است. هیچ مبارزهی رادیکالی نمیتواند مکانمند و محلی نباشد. آنچه مسالهساز است برداشتی کراندار/پهنهمحور از مکان است و نه وجوه مکانی و محلی مبارزات. بر مبنای این پیشفرض تقلیلگرایانه، سنت به برداشتی کراندار از مکان گره زده و در نتیجه همچون مانعی در برابر تغییر مترقی تلقی میشود. مسی توضیح میدهد که در این نگاه برداشتی منفرد از گذشته و نسبتش با حال، پیشفرض گرفته میشود. با این حال نیازی نیست سنت را اینگونه فهمید.
سنت میتواند بر برداشتی کراندار/پهنهای از مکان مبتنی نباشد. افزون بر این، سنتها فقط در گذشته وجود ندارند بلکه به شکلی فعالانه در حال نیز ساخته میشوند. نگاهی که سنت را به نوستالژی تقلیل میدهد در واقع برداشت خاصی از فضا و زمان دارد. این نگاه معتقد است که سنت چیزی پیشاپیش تکمیلشده و به طور کامل تحققیافته و در نتیجه در معرض ازدسترفتن است و باید از آن محافظت کرد. در این معنا سنت همچون گذشتهای بکر و خالص و اصیل بازنمایی میشود. از همین رو حفاظت از مکان اغلب همچون تلاشی برای منجمدکردن برداشتی خاص از یک مکان در یک لحظهی خاص از تاریخ پدیدار میشود. برای مثال تاریخنگاریهای ارتجاعی اغلب میکوشند با منجمدکردن ایران در یک دورهی تاریخی خاص (مثلن ساسانیان)، برداشت خاصی از ایران را حفظ کنند؛ برداشتی که ایران را در گسستی کامل از بیرون، خالص، اصیل و پالوده از ناپاکیها و آکنده از روشنیها و نیکیها میانگارد.
در این نگاهِ رایج، سنت به اشتباه همچون چیزی متعلق به گذشته تلقی شده که همواره در خطر ازدسترفتن و نابودشدن است (یا نابود شده و در نتیجه باید آن را از نو احیا کرد). حال آنکه مسی به ما میآموزد که این ترسِ ازدسترفتن، خود مبتنی بر خوانشی غیرزمانمند، ایستا و درونمدارانه از سنت است که قايل به تاریخمندیِ سنت نیست و آن را به اشتباه همچون چیزی ایستا، بکر و تمامن تکمیلشده در گذشته ــ و ارثرسیده به «ما» ــ میانگارد. سنت اما همچون واقعیتی اجتماعی پیوسته در حال نوشدن است و پیوسته لایههای نوپدیدی به آن افزوده میشوند.
متن کامل در فضا و دیالکتیک در دسترس است.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
فراروی از ژئوپلیتیک و تاریخنگاری جریان غالب
از دید مسی برداشتهای ذاتگرایانه و درونمدار بر این فرض استوارند که نوعی گسست بین گذشتهی یک مکانِ خاص با اکنوناش وجود دارد. در این روایتها گذشته همچون تجسمِ ویژگیهای واقعی یک مکان ِخاص تلقی میشود.
به این ترتیب، رویکردهای درونمدار دو مولفهی همبسته دارند: اولن اینکه نمیتوانند تاریخِ درهمتنیدگیهای مکان مد نظرشان را با سایر مکانها ببینند (عدم درکِ تاریخِ تولیدِ جهانیِ امرِ محلی) و دوم اینکه رابطهی خاصی را بین هویتِ این مکان خاص و تاریخش پیشفرض میگیرند. غلبهی این نگاه باعث شده تا برخی نتیجه بگیرند که هرگونه دلبستگی به یک ناحیه یا مکانِ خاص به شکلی ناگزیر با نوستالژی درآمیخته و در نتیجه ضرورتن مانعی در برابر سیاستِ مترقی است. برای مثال دیوید هاروی به شدت نسبت به هر آنچه محلی است مشکوک و معتقد است امر محلی نمیتواند مبنایی برای ساختن یک سیاست رادیکال باشد. یک علت چنین شکاکیتی نزد هاروی، این پیشفرض است که مبارزات محلی ضرورتن بر سنت مبتنی هستند.
مسی میگوید این برداشت برآمده از عدم تمایزگذاری بین دو مفهوم «تحدیدشده با مکان» (place-bound) و «مکانمند/مکانمبنا» (place-based) است. هیچ مبارزهی رادیکالی نمیتواند مکانمند و محلی نباشد. آنچه مسالهساز است برداشتی کراندار/پهنهمحور از مکان است و نه وجوه مکانی و محلی مبارزات. بر مبنای این پیشفرض تقلیلگرایانه، سنت به برداشتی کراندار از مکان گره زده و در نتیجه همچون مانعی در برابر تغییر مترقی تلقی میشود. مسی توضیح میدهد که در این نگاه برداشتی منفرد از گذشته و نسبتش با حال، پیشفرض گرفته میشود. با این حال نیازی نیست سنت را اینگونه فهمید.
سنت میتواند بر برداشتی کراندار/پهنهای از مکان مبتنی نباشد. افزون بر این، سنتها فقط در گذشته وجود ندارند بلکه به شکلی فعالانه در حال نیز ساخته میشوند. نگاهی که سنت را به نوستالژی تقلیل میدهد در واقع برداشت خاصی از فضا و زمان دارد. این نگاه معتقد است که سنت چیزی پیشاپیش تکمیلشده و به طور کامل تحققیافته و در نتیجه در معرض ازدسترفتن است و باید از آن محافظت کرد. در این معنا سنت همچون گذشتهای بکر و خالص و اصیل بازنمایی میشود. از همین رو حفاظت از مکان اغلب همچون تلاشی برای منجمدکردن برداشتی خاص از یک مکان در یک لحظهی خاص از تاریخ پدیدار میشود. برای مثال تاریخنگاریهای ارتجاعی اغلب میکوشند با منجمدکردن ایران در یک دورهی تاریخی خاص (مثلن ساسانیان)، برداشت خاصی از ایران را حفظ کنند؛ برداشتی که ایران را در گسستی کامل از بیرون، خالص، اصیل و پالوده از ناپاکیها و آکنده از روشنیها و نیکیها میانگارد.
در این نگاهِ رایج، سنت به اشتباه همچون چیزی متعلق به گذشته تلقی شده که همواره در خطر ازدسترفتن و نابودشدن است (یا نابود شده و در نتیجه باید آن را از نو احیا کرد). حال آنکه مسی به ما میآموزد که این ترسِ ازدسترفتن، خود مبتنی بر خوانشی غیرزمانمند، ایستا و درونمدارانه از سنت است که قايل به تاریخمندیِ سنت نیست و آن را به اشتباه همچون چیزی ایستا، بکر و تمامن تکمیلشده در گذشته ــ و ارثرسیده به «ما» ــ میانگارد. سنت اما همچون واقعیتی اجتماعی پیوسته در حال نوشدن است و پیوسته لایههای نوپدیدی به آن افزوده میشوند.
متن کامل در فضا و دیالکتیک در دسترس است.
...
آیدین ترکمه
@SpaceofPolitics | فضای سیاست و سیاست فضا
فضا و دیالکتیک
دورین مسی، دولت ملی و تولید فضا: فراروی از ژئوپلیتیک و تاریخنگاری جریان غالب - فضا و دیالکتیک
دورین مسی استدلال میکند که مرزهای دولتهای ملی فقط یکی از شیوههای بسیاری برای سازماندهی روابط قدرت است. مشکل این شکل سازماندهی اما این است که پیچیدگیهای فضای اجتماعی را به زور، سرکوب، همگن و یکدست میکند. مسی به ما یادآور میشود که مرزهای دولت ملی به اتکای…
❤2👍1