مثل دروازهبان چارلتون که نمیدونست بازی بخاطر مه شدید لغو شده و بیست دقیقه تو دروازه وایساده بود و کسی تو زمین نبود، منم چندوقته اینجوریم.
با اینکه چشمات آبی نیست، اما غرق میشم وقتی بهشون نگاه میکنم. صدای اطرافم به گوش نمیرسن وقتی تو حرف میزنی. خندیدن به طرز عجیبی قشنگه وقتی تو میخندونیم.
برام حرف بزن، آواز بخون، قصه بگو. چشمهای تو آبی نیست اما من محو میشم تو تیلههای قهوهای رنگت، قهوهی تلخِ من.
برام حرف بزن، آواز بخون، قصه بگو. چشمهای تو آبی نیست اما من محو میشم تو تیلههای قهوهای رنگت، قهوهی تلخِ من.