خون، از رگ هایِ بیجانش میچکید و چشم هایش، رو به خاموشی میرفت گویی آخرین چیزی که با چشم هایِ کم نورش دیده بود، لبخندی ملیح، بر روی لب هایش نقاشی کرده بود.
آیا کسی میدانست که مغزِ پر تلاطمش، در آخرین ثانیه های زیستن، به چه چیزی میاندیشید؟ آری!
در خیابان شلوغِ پر ازدحام، زیر سقف تیره آسمان شهری که در آن، فقط مرگ به مساوات تقسیم میشد، مردی دیگر، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.
آیا کسی میدانست که مغزِ پر تلاطمش، در آخرین ثانیه های زیستن، به چه چیزی میاندیشید؟ آری!
در خیابان شلوغِ پر ازدحام، زیر سقف تیره آسمان شهری که در آن، فقط مرگ به مساوات تقسیم میشد، مردی دیگر، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.
تیغ را در انحنایِ ترقوهاش حرکت داد.. رگه های خونابه، نشانی از دردش میداد.
کلافه نفسش را بیرون داد و نگاهش را به پنجره دوخت نمیدانست چگونه میتواند به تنهایی از پس این حجم تاریکی و پوچی و تلخیی که گویی تمام روشناییاش را بلعیده بود بربیاید
برایش دشوار بود که چرا همیشه این دنیا با اون چنین بیرحم است، به ساعت دیواری خیره شد شب از نیمه گذشته بود
دستی به صورتش کشید و پرده را انداخت
درست در لحظه ناامیدی، دستی اشنا دور بازوانش گره خورد ممکن نبود دست آن مرد چشم زمردی را نشناسد او همیشه میآمد دیر و زود داشت اما میامد
چرخید و محکم او را در آغوش کشید
+ ایندفعه دیگه واقعا فکر کردم ولم کردی
مرد ریز اندام مشتی نه چندان آرام به شکم زین زد و گفت
- صدبار بهت گفتم من کل زندگیمم رو هوا باشه همهچیو ول میکنم میام ور دل تو، باز چرت بگو
تنها جوابش لبخندی بود عمیق و محکمتر او را در آغوش کشید، خوب بود که جای تمام نداشتههایش او را داشت و میتوانست در آغوشش گم شود حال کمی کمتر احساس غمگین بودن میکرد.
365 Day
برایش دشوار بود که چرا همیشه این دنیا با اون چنین بیرحم است، به ساعت دیواری خیره شد شب از نیمه گذشته بود
دستی به صورتش کشید و پرده را انداخت
درست در لحظه ناامیدی، دستی اشنا دور بازوانش گره خورد ممکن نبود دست آن مرد چشم زمردی را نشناسد او همیشه میآمد دیر و زود داشت اما میامد
چرخید و محکم او را در آغوش کشید
+ ایندفعه دیگه واقعا فکر کردم ولم کردی
مرد ریز اندام مشتی نه چندان آرام به شکم زین زد و گفت
- صدبار بهت گفتم من کل زندگیمم رو هوا باشه همهچیو ول میکنم میام ور دل تو، باز چرت بگو
تنها جوابش لبخندی بود عمیق و محکمتر او را در آغوش کشید، خوب بود که جای تمام نداشتههایش او را داشت و میتوانست در آغوشش گم شود حال کمی کمتر احساس غمگین بودن میکرد.
365 Day
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘰𝘯𝘦𝘴. (sarevn)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝘵𝘩𝘦 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘰𝘯𝘦𝘴.
Video
ولی لیام بعد اون پادکست تبدیل به یه آدم دیگه شد..
دلم برای اون دائم لایو گذاشتناش، خندهای از ته دلش، و لیام خوشحال تنگ شده(:
انقدر نوشتهام که سر انگشتانم رو به کبودی میروند، اما بازهم خورهٔ مغز دردناکم مرا وادار به پیاده کردن کلمات روی کاغذ کاهی کف اتاقم میکند، برای ادامه دادن و نوشتن داستان زندگیام؟ به راستی مگر زندگیای هم داشتم؟ داشتم، سالهاست در رویاهایم نفس میکشم و با تو به دشت های آبی رنگ میروم و در قلبت زندگی کردن را میآموزم، در نوای آواز تو هر لحظه جان باختم و دوباره متولد شدم با زخم هایی عمیق تر، و زیبا تر، زخم هایی که نشان از زنده بودنم است، نه فقط نفس کشیدن درون خاکستری روشن از ساخته و باورهایم که برای من به جا گذاشته بودی، زندگیای کردهام، نفس کشیدهام و تقاصش را هم تمام و کمال پس دادهام
اما حال چگونه دیدهام تار است و دهانم بر سخنی باز نمیگردد؟ این کاری بود که من هر روز در رویاهایم انجامش میدادم.
اما حال چگونه دیدهام تار است و دهانم بر سخنی باز نمیگردد؟ این کاری بود که من هر روز در رویاهایم انجامش میدادم.
گفت : می آیی بازی ؟
گفتم : چه بازی ؟
گفت : « قایم باشک »
بعد خودش را توی دست هایش قایم کرد و روی تنه سپیدار بلند چشم گذاشت و من قایم شدم .
اما هر جا پنهان می شدم، زود پیدایم می کرد .
بعد نوبت من شد، چشم گذاشتم روی تنه سپیدار و تا صد شمردم
چشم هایم را که باز کردم لیام نبود
همه جای باغ را دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم، هنوز هم می گردم، لیام سال هاست که قایم شده است .
گفتم : چه بازی ؟
گفت : « قایم باشک »
بعد خودش را توی دست هایش قایم کرد و روی تنه سپیدار بلند چشم گذاشت و من قایم شدم .
اما هر جا پنهان می شدم، زود پیدایم می کرد .
بعد نوبت من شد، چشم گذاشتم روی تنه سپیدار و تا صد شمردم
چشم هایم را که باز کردم لیام نبود
همه جای باغ را دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم، هنوز هم می گردم، لیام سال هاست که قایم شده است .
Forwarded from 𝖠𝗎𝖽𝗂𝗈𝗉𝗁𝗂𝗅𝖾 ֶָ֢
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Us Us Us. =)
+ چه با من کردی که نمیدانم از سمفونی بینقص صدایت، یا از تیله های خوش رنگ چشمایت بگویم؟
یا از موهای طلایی رنگت که از دستانم قول نوازش گرفتهاند و از حس آرامش لمس تن مرواریدی و پرستیدنیات بگویم؟
یا بگویم که چطور اهنگ بینقص حاصل از بوسیده شدن لب هایمان سکوت این خانه را میشکند؟
از چه بگویم و چگونه تورا توصیف کنم؟
چه فایده که هرچه بگویم دربرابرت کم میآورد، انگاری که قلم از وصف تو و عشقت ناتوان است و من به اندازهای دور از فهم انسان ها تورا دوست دارم مجرم بوسیدنی این مرد.
یا از موهای طلایی رنگت که از دستانم قول نوازش گرفتهاند و از حس آرامش لمس تن مرواریدی و پرستیدنیات بگویم؟
یا بگویم که چطور اهنگ بینقص حاصل از بوسیده شدن لب هایمان سکوت این خانه را میشکند؟
از چه بگویم و چگونه تورا توصیف کنم؟
چه فایده که هرچه بگویم دربرابرت کم میآورد، انگاری که قلم از وصف تو و عشقت ناتوان است و من به اندازهای دور از فهم انسان ها تورا دوست دارم مجرم بوسیدنی این مرد.
من در حال غر زدن : دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه
همون لحظه بارون : زر نزن اومدم.
همون لحظه بارون : زر نزن اومدم.
سردرد وحشتناکی آزارش میداد، در مترو نشسته و سرش را به شیشه پشت سرش تکیه داده بود و طبق معمول آهنگی تکراری گوش میداد .
چشمانش را باز کرد و نگاهی به مردم انداخت، چهره هایشان دردهای زیادی را به میان میآورد
خشم، غم، اندوه، پشیمانی، نگرانی، عشق، لبخند، شادی، حسرت و ندامت!
با خود گفت، تمام آنها در احساساتی گم شدهاند، همگی میدانند آن احساسات چیست میدانند چگونه کنترلاش کنند و چگونه با آن رو به رو شوند اما من...
من نمیدانم اصلا احساسی حس میکنم یا نه، نمیدانم اصلا آیا وجود خارجی دارم، یا شاید فقط روحی گم شده در جسمی مردهام؟!
چشمانش را باز کرد و نگاهی به مردم انداخت، چهره هایشان دردهای زیادی را به میان میآورد
خشم، غم، اندوه، پشیمانی، نگرانی، عشق، لبخند، شادی، حسرت و ندامت!
با خود گفت، تمام آنها در احساساتی گم شدهاند، همگی میدانند آن احساسات چیست میدانند چگونه کنترلاش کنند و چگونه با آن رو به رو شوند اما من...
من نمیدانم اصلا احساسی حس میکنم یا نه، نمیدانم اصلا آیا وجود خارجی دارم، یا شاید فقط روحی گم شده در جسمی مردهام؟!