𝘵𝘩𝘦 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘰𝘯𝘦𝘴.
Video
ولی لیام بعد اون پادکست تبدیل به یه آدم دیگه شد..
دلم برای اون دائم لایو گذاشتناش، خندهای از ته دلش، و لیام خوشحال تنگ شده(:
انقدر نوشتهام که سر انگشتانم رو به کبودی میروند، اما بازهم خورهٔ مغز دردناکم مرا وادار به پیاده کردن کلمات روی کاغذ کاهی کف اتاقم میکند، برای ادامه دادن و نوشتن داستان زندگیام؟ به راستی مگر زندگیای هم داشتم؟ داشتم، سالهاست در رویاهایم نفس میکشم و با تو به دشت های آبی رنگ میروم و در قلبت زندگی کردن را میآموزم، در نوای آواز تو هر لحظه جان باختم و دوباره متولد شدم با زخم هایی عمیق تر، و زیبا تر، زخم هایی که نشان از زنده بودنم است، نه فقط نفس کشیدن درون خاکستری روشن از ساخته و باورهایم که برای من به جا گذاشته بودی، زندگیای کردهام، نفس کشیدهام و تقاصش را هم تمام و کمال پس دادهام
اما حال چگونه دیدهام تار است و دهانم بر سخنی باز نمیگردد؟ این کاری بود که من هر روز در رویاهایم انجامش میدادم.
اما حال چگونه دیدهام تار است و دهانم بر سخنی باز نمیگردد؟ این کاری بود که من هر روز در رویاهایم انجامش میدادم.
گفت : می آیی بازی ؟
گفتم : چه بازی ؟
گفت : « قایم باشک »
بعد خودش را توی دست هایش قایم کرد و روی تنه سپیدار بلند چشم گذاشت و من قایم شدم .
اما هر جا پنهان می شدم، زود پیدایم می کرد .
بعد نوبت من شد، چشم گذاشتم روی تنه سپیدار و تا صد شمردم
چشم هایم را که باز کردم لیام نبود
همه جای باغ را دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم، هنوز هم می گردم، لیام سال هاست که قایم شده است .
گفتم : چه بازی ؟
گفت : « قایم باشک »
بعد خودش را توی دست هایش قایم کرد و روی تنه سپیدار بلند چشم گذاشت و من قایم شدم .
اما هر جا پنهان می شدم، زود پیدایم می کرد .
بعد نوبت من شد، چشم گذاشتم روی تنه سپیدار و تا صد شمردم
چشم هایم را که باز کردم لیام نبود
همه جای باغ را دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم، هنوز هم می گردم، لیام سال هاست که قایم شده است .
Forwarded from 𝖠𝗎𝖽𝗂𝗈𝗉𝗁𝗂𝗅𝖾 ֶָ֢
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Us Us Us. =)
+ چه با من کردی که نمیدانم از سمفونی بینقص صدایت، یا از تیله های خوش رنگ چشمایت بگویم؟
یا از موهای طلایی رنگت که از دستانم قول نوازش گرفتهاند و از حس آرامش لمس تن مرواریدی و پرستیدنیات بگویم؟
یا بگویم که چطور اهنگ بینقص حاصل از بوسیده شدن لب هایمان سکوت این خانه را میشکند؟
از چه بگویم و چگونه تورا توصیف کنم؟
چه فایده که هرچه بگویم دربرابرت کم میآورد، انگاری که قلم از وصف تو و عشقت ناتوان است و من به اندازهای دور از فهم انسان ها تورا دوست دارم مجرم بوسیدنی این مرد.
یا از موهای طلایی رنگت که از دستانم قول نوازش گرفتهاند و از حس آرامش لمس تن مرواریدی و پرستیدنیات بگویم؟
یا بگویم که چطور اهنگ بینقص حاصل از بوسیده شدن لب هایمان سکوت این خانه را میشکند؟
از چه بگویم و چگونه تورا توصیف کنم؟
چه فایده که هرچه بگویم دربرابرت کم میآورد، انگاری که قلم از وصف تو و عشقت ناتوان است و من به اندازهای دور از فهم انسان ها تورا دوست دارم مجرم بوسیدنی این مرد.
من در حال غر زدن : دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه
همون لحظه بارون : زر نزن اومدم.
همون لحظه بارون : زر نزن اومدم.
سردرد وحشتناکی آزارش میداد، در مترو نشسته و سرش را به شیشه پشت سرش تکیه داده بود و طبق معمول آهنگی تکراری گوش میداد .
چشمانش را باز کرد و نگاهی به مردم انداخت، چهره هایشان دردهای زیادی را به میان میآورد
خشم، غم، اندوه، پشیمانی، نگرانی، عشق، لبخند، شادی، حسرت و ندامت!
با خود گفت، تمام آنها در احساساتی گم شدهاند، همگی میدانند آن احساسات چیست میدانند چگونه کنترلاش کنند و چگونه با آن رو به رو شوند اما من...
من نمیدانم اصلا احساسی حس میکنم یا نه، نمیدانم اصلا آیا وجود خارجی دارم، یا شاید فقط روحی گم شده در جسمی مردهام؟!
چشمانش را باز کرد و نگاهی به مردم انداخت، چهره هایشان دردهای زیادی را به میان میآورد
خشم، غم، اندوه، پشیمانی، نگرانی، عشق، لبخند، شادی، حسرت و ندامت!
با خود گفت، تمام آنها در احساساتی گم شدهاند، همگی میدانند آن احساسات چیست میدانند چگونه کنترلاش کنند و چگونه با آن رو به رو شوند اما من...
من نمیدانم اصلا احساسی حس میکنم یا نه، نمیدانم اصلا آیا وجود خارجی دارم، یا شاید فقط روحی گم شده در جسمی مردهام؟!
+ سلام امیدوارم کسی صدایم را بشنود. این پیام را با سیگنال رادیویی میفرستم میدانم منسوخ و قدیمی است.
اما شاید یکی از معدود روشهای برقراری ارتباط باشد که سیتی هنوز آن را ردیابی نمیکند و زیرنظر نگرفته، فریادی درمانده برای کمک.
اوضاع در یونیورسسیتی آن چیزی نیست که به نظر میرسد. نمیتوانم بهتان بگویم کی هستم.
لطفا مرا… لطفا مرا رادیو صدا کنید. رادیو سکوت.
هر چه باشد من تنها صدای برخواسته از رادیو هستم. شاید هم اصلا کسی به حرفم گوش نمیکند.
خودم هم نمیدانم آیا کسی به صدایم گوش میدهد؟
آیا اصلا صدایی از گلویم بیرون میآید؟ "
اما شاید یکی از معدود روشهای برقراری ارتباط باشد که سیتی هنوز آن را ردیابی نمیکند و زیرنظر نگرفته، فریادی درمانده برای کمک.
اوضاع در یونیورسسیتی آن چیزی نیست که به نظر میرسد. نمیتوانم بهتان بگویم کی هستم.
لطفا مرا… لطفا مرا رادیو صدا کنید. رادیو سکوت.
هر چه باشد من تنها صدای برخواسته از رادیو هستم. شاید هم اصلا کسی به حرفم گوش نمیکند.
خودم هم نمیدانم آیا کسی به صدایم گوش میدهد؟
آیا اصلا صدایی از گلویم بیرون میآید؟ "
تمام زندگیام از مردم فراری بودم، دلم میخواست در غمکدهٔ تاریکِ خود تنها بمانم، اینکه در تمام عمرم دهنم را بسته نگه دارم و ذره ای از کلمات برای صحبت با دیگران استفاده نکنم راحت بود.
اما بنظر میرسید درکنار او ناخودآگاه بسیار صحبت میکردم، برعکس همیشه در کنار او چیزی بود که واقعا میخواستم، گذراندن وقتم با لیام بهترین کاری بود که میتوانستم برای خود انجام بدهم، او مانند اتاقی پر از آرامش بود برای تمامِ عمرم.
به تسلای کلماتی که لیام با آن لحن تند و چشمان براقش میگفت عادت کرده بودم، به مکالمهای که هرروز ساعت شش روی نیمکت زیر درخت بید مجنون کنار هم داشتیم،
و بنظر میرسد امروز روزی است که دلم نمیخواهد بروم.
اما واقعیت فراتر است..
زین مالیک ۱۸ آپریل
اما بنظر میرسید درکنار او ناخودآگاه بسیار صحبت میکردم، برعکس همیشه در کنار او چیزی بود که واقعا میخواستم، گذراندن وقتم با لیام بهترین کاری بود که میتوانستم برای خود انجام بدهم، او مانند اتاقی پر از آرامش بود برای تمامِ عمرم.
به تسلای کلماتی که لیام با آن لحن تند و چشمان براقش میگفت عادت کرده بودم، به مکالمهای که هرروز ساعت شش روی نیمکت زیر درخت بید مجنون کنار هم داشتیم،
و بنظر میرسد امروز روزی است که دلم نمیخواهد بروم.
اما واقعیت فراتر است..
زین مالیک ۱۸ آپریل
از ترک شدن هراس داشت حاضر بود هر کاری را انجام دهد تا همیشه راضی نگهشان دارد، فرقی هم نمیکرد حق با او باشد یا آنها. تنها میخواست در کنارش حضور داشته باشند بلکه حس تنهایی کل وجودش را در بر نگیرد، حقیقت این است که از اینکه تنها شود میترسید، اما بعد ها به این قضیه پی برد که یکسری آدم ها فقط تنهاییش را بیشتر میکردند، آدم هایی که ترسِ از دست دادنشان را به جانش میانداختند و طوری رفتار میکردند که انگار او به آنها محتاج بود.
او آموخت که باید راه را برای بسیاری از آدم ها باز بگذارد، حتی اگر به قیمت نابود شدنش تمام میشد.
او آموخت که باید راه را برای بسیاری از آدم ها باز بگذارد، حتی اگر به قیمت نابود شدنش تمام میشد.
من خنده های بهشتیات را مشاهده میکردم طوری که گوشهِ چشم های قشنگت چین میوفتاد و چهل شاپرک از کنج لب های سرخت پر میکشید، طوری که چشمهایت هزاران ستاره را در خودش جا میداد را میپرستیدم!
به زیباییت قسم، که تو از خداوندِ کهکشان و دریا هم زیباتری لیامِمن، و اَمان از آن روزی که خدا از زیباییت در گوش مردمان فریاد بزند!
به زیباییت قسم، که تو از خداوندِ کهکشان و دریا هم زیباتری لیامِمن، و اَمان از آن روزی که خدا از زیباییت در گوش مردمان فریاد بزند!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
But im gonna kill you.🩸
هر روز بیشتر در خود منحل میشد آن همه حس خلأ و پوچی از چه نشأت میگیرفت را هم نمیدانست اگر میدانست شاید اندکی هم میتوانست فکری به آن حال درماندهاش بکند. در خزعبلاتِ افکارش جان میداد هنوز هم آن عادات کذایی را به همراه داشت با خود حرف میزد آنقدر آن افکار مغشوشش را تکرار میکرد که دیگر نایی برای به زبان آوردن واژهای دیگر نداشت نیاز داشت به همنشینی، گوش شنوایی، اما هیچکس نبود. تنها خودش بود و خودش، تنها تر از هر برههای که در زندگیاش وجود داشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای که تابیدی چو مهتابی برایم قعر شب.