دستانش رو پیانو ارام میلغزد، او اهل حرف زدن نبود.هر وقت او را میدیدم داشت مینواخت؛گاهی هم مینوشت.اخرین بار حرفی نزد،اما آرام آرام نت های زیبا ی مرگش را برایم نواخت.
حرکت دستانش زیباترین صحنهی دیدنی زندگی من بود.
گرچه او پایان گرفت اما صدای ساز زدنش را هرروز میشنوم.
حرکت دستانش زیباترین صحنهی دیدنی زندگی من بود.
گرچه او پایان گرفت اما صدای ساز زدنش را هرروز میشنوم.
امشب تولد یکی از مهمترین آدمهای زندگی منه.
کسی که با وجود داشتنش یه رنگ و بوی تازه به زندگیم داده.
اونی که تو بدترین شرایط روحی خودش هم حواسش بهم بود و شد دلگرمیم.
تو همچین روزی تو چشای قشنگتو به دنیا باز کردی، میتونم بگم خدا تورو آفرید تا بشی
دریلِریک.
راپنزلِفلین.
چندلرِجویی.
و مبینای تارا.
میخوام بدونی که بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دوست دارم و هرکاری میکنم تا همیشه بخندی و غمی توی چشمات نبینم.
تولدت مبارک پرنسس کوچولو.
کسی که با وجود داشتنش یه رنگ و بوی تازه به زندگیم داده.
اونی که تو بدترین شرایط روحی خودش هم حواسش بهم بود و شد دلگرمیم.
تو همچین روزی تو چشای قشنگتو به دنیا باز کردی، میتونم بگم خدا تورو آفرید تا بشی
دریلِریک.
راپنزلِفلین.
چندلرِجویی.
و مبینای تارا.
میخوام بدونی که بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دوست دارم و هرکاری میکنم تا همیشه بخندی و غمی توی چشمات نبینم.
تولدت مبارک پرنسس کوچولو.
خودش را گم شده میدانست، گم شده در جهانی پنهان و بیسامان، آنقدر در تنهایی و افکار تاریکش غرق شده بود که نمیدانست کجاست، اسمش چیست، اصلا او که بود؟!
آیا هنوز خودش بود؟!
همانی که همیشه به داستانهای تمام نشده فکر میکرد و سعی در حل آنها داشت؟!
حال چرا گوشهای نشسته و در سکوت غرق شده؟
آری تو دیگر خودت نیستی و این را به خوبی میدانی، این جهان .. نه، این انسان ها موجوداتیاند که تو را این گونه کردهاند
انسانها دلیل این سکوتِ ابدی تو هستند..
آیا هنوز خودش بود؟!
همانی که همیشه به داستانهای تمام نشده فکر میکرد و سعی در حل آنها داشت؟!
حال چرا گوشهای نشسته و در سکوت غرق شده؟
آری تو دیگر خودت نیستی و این را به خوبی میدانی، این جهان .. نه، این انسان ها موجوداتیاند که تو را این گونه کردهاند
انسانها دلیل این سکوتِ ابدی تو هستند..
+ اگه بتونم یکم پیشت سیگار بکشم، خوب میشم."
- میدونی که دود سیگار اذیتم میکنه.. ولی خب شاید اگه از سیگار تو باشه همه چیز فرق کنه؟'
+ من با همه فرق میکنم لیوم، پس دود سیگارمم فرق میکنه."
+دوست ندارم ترک کننده باشم."
- ولی هستی.'
+ همون اول که گفتم برو باید میرفتی، نمیذاشتی کار به اینجا برسه."
- من آدم ترک کردنت نبودم'
+ منم نمیخوام باشم. ترک کردن سخته، ترک کردن تو سختتر"
- اونقدر هم سخت نیست.
میبینی؟ داری از پسش برمیای. '
- میدونی که دود سیگار اذیتم میکنه.. ولی خب شاید اگه از سیگار تو باشه همه چیز فرق کنه؟'
+ من با همه فرق میکنم لیوم، پس دود سیگارمم فرق میکنه."
+دوست ندارم ترک کننده باشم."
- ولی هستی.'
+ همون اول که گفتم برو باید میرفتی، نمیذاشتی کار به اینجا برسه."
- من آدم ترک کردنت نبودم'
+ منم نمیخوام باشم. ترک کردن سخته، ترک کردن تو سختتر"
- اونقدر هم سخت نیست.
میبینی؟ داری از پسش برمیای. '
بعضی وقتا نسبت به احساسات خودم گیج میشم خیلی یهویی احساس پوچی میکنم و هیچ حسی نسبت به اطرافیانم ندارم.
همش ازخودم میپرسم ”ینی دیگه دوسشون نداری؟!“ البته که دارم حتی حاضرم برای محافظت از اونها جونمم بدم ولی بعضی وقتا حسش نمیکنم؛هیچ چیزی احساس نمیکنم!
همش ازخودم میپرسم ”ینی دیگه دوسشون نداری؟!“ البته که دارم حتی حاضرم برای محافظت از اونها جونمم بدم ولی بعضی وقتا حسش نمیکنم؛هیچ چیزی احساس نمیکنم!
+گاهی دیوانگیام گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم.
فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم.
یا، مثلاً بروم به پاکستان، سرزمین مادری، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر به هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.
- زین مالیک،۱۸ اکتبر
فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم.
یا، مثلاً بروم به پاکستان، سرزمین مادری، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر به هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.
- زین مالیک،۱۸ اکتبر
من فقط وقتی با او احساس نزدیکی میکنم و نشانی از او میابم که به مرگ نزدیک شدم، او از جانم چه میخواهد؟ نمیدانم میخواهد زنده بمانم یا تلاش میکند که روحم را از تنم بیرون بکشد.
هر چه که هست.. بی چون و چرا میپذیرم، زیرا تمام چیزی که میخواهم حس دوباره آن بوسه و دیدار مجدد با آن چشمهاست..چشم هایی که به سختی به خاطر میآورم.
هر چه که هست.. بی چون و چرا میپذیرم، زیرا تمام چیزی که میخواهم حس دوباره آن بوسه و دیدار مجدد با آن چشمهاست..چشم هایی که به سختی به خاطر میآورم.
+ میتونی یه نخ سیگار بندازی پایین؟
- میتونی بگیریش؟
مستانه خندید و کمی چشمهاش اشک آلود شد
+ دستاتو که نتونستم بگیرم ولی سیگارو بنداز میگیرم
کمیدست دست کرد و گفت
- میشه یکم وایستی تا بیام پایین باهم سیگار بکشیم؟
+ نه کار دارم باید قبل اینکه این کامل بسوزه برم
- مستی؟
+ خودمو زدم به مستی
- واقعا مست باش
پک عمیقی به سیگارش زد و نگاهش کرد
+ چی توشه؟
- تو سیگار؟ نیکوتین و ازین آشغالا
+ نه، تو مستی
- راستی
+ به دردم نمیخوره
- خب..باشه پس من میرم، مراقب خودت باش
پرده رو کشید
+ بذار من کسی باشم که روحتو لمس میکنه، اجازه نده با دلتنگی بمیرم
اروم زیر لب زمزمه کرد :
من لایق مرگی بدون بوسیدن لبهای تو نیستم
لیام لبخندی زد و سرشرو به پنجره تیکه داد
- پس مستی
- میتونی بگیریش؟
مستانه خندید و کمی چشمهاش اشک آلود شد
+ دستاتو که نتونستم بگیرم ولی سیگارو بنداز میگیرم
کمیدست دست کرد و گفت
- میشه یکم وایستی تا بیام پایین باهم سیگار بکشیم؟
+ نه کار دارم باید قبل اینکه این کامل بسوزه برم
- مستی؟
+ خودمو زدم به مستی
- واقعا مست باش
پک عمیقی به سیگارش زد و نگاهش کرد
+ چی توشه؟
- تو سیگار؟ نیکوتین و ازین آشغالا
+ نه، تو مستی
- راستی
+ به دردم نمیخوره
- خب..باشه پس من میرم، مراقب خودت باش
پرده رو کشید
+ بذار من کسی باشم که روحتو لمس میکنه، اجازه نده با دلتنگی بمیرم
اروم زیر لب زمزمه کرد :
من لایق مرگی بدون بوسیدن لبهای تو نیستم
لیام لبخندی زد و سرشرو به پنجره تیکه داد
- پس مستی
من همیشه نداشتههایم را بسیار دوست میداشتم و اکنون او را دوست دارم که از من دور است، همان که بسیار ندارمش.
هر روز که میگذرد انعکاسی از وجود او را چه در خواب و چه در بیداری میبینم که به من لبخند میزند. انگار که لذت میبرد، از این که قلبم برای او ستارهی سوزانی شده، میمیرد و خاکستر میشود تا فقط یکبار دیگر با او ملاقات کند با اویی که وصف وجودش در کلمات من نمیگنجد.
هر روز که میگذرد انعکاسی از وجود او را چه در خواب و چه در بیداری میبینم که به من لبخند میزند. انگار که لذت میبرد، از این که قلبم برای او ستارهی سوزانی شده، میمیرد و خاکستر میشود تا فقط یکبار دیگر با او ملاقات کند با اویی که وصف وجودش در کلمات من نمیگنجد.
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
هربار قبل سلاخی رو به قربانیان زمزمه میکرد +تو مثل یک ستارهای دارلینگ! اما خودش هم خوب میدانست که هیچ یک از آن احمقها لیاقت آسمان را ندارند، در آخر با لبخند همه آنها را در گور میخواباند.
زن موقع برگشتن به اتاق خواب گفت
+ مواظب باش عزیزم اسلحه پره
مرد که در تاریکی به پشتی تخت تکیه داده بود گفت
- این اسلحه رو برای شوهرت گرفتی؟
+ نه خیلی خطرناکه میخوام برای تو یه حرفهای استخدام کنم
- من چطورم؟
زن پوزخندی زد و لبهی تخت نشست
+ بامزه بود اما کدوم احمقی برای کشتن یک ادم توی دست و پا چلفتی رو استخدام میکنه
لبهای زین به خنده باز شد و لوله اسلحه را به طرف زن گرفت
- شوهر تو.
+ مواظب باش عزیزم اسلحه پره
مرد که در تاریکی به پشتی تخت تکیه داده بود گفت
- این اسلحه رو برای شوهرت گرفتی؟
+ نه خیلی خطرناکه میخوام برای تو یه حرفهای استخدام کنم
- من چطورم؟
زن پوزخندی زد و لبهی تخت نشست
+ بامزه بود اما کدوم احمقی برای کشتن یک ادم توی دست و پا چلفتی رو استخدام میکنه
لبهای زین به خنده باز شد و لوله اسلحه را به طرف زن گرفت
- شوهر تو.