𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍. – Telegram
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
150 subscribers
250 photos
62 videos
31 links
من فقط مسیح مجرم پشت بوسه یهودام.
Download Telegram
+گاهی دیوانگی‌ام گل می‌کند، می‌خواهم بروم دور خیلی دور، یک‌ جایی که خودم را فراموش بکنم.
فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. می‌خواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانه‌های چوبین زیر درخت‌های کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیک‌ها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم.
یا، مثلاً بروم به پاکستان، سرزمین مادری، زیر خورشید تابان، جنگل‌های سر به‌ هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.


- زین مالیک،۱۸ اکتبر
من فقط وقتی با او احساس نزدیکی می‌کنم و نشانی از او میابم که به مرگ نزدیک شدم، او از جانم چه می‌خواهد؟ نمی‌دانم می‌خواهد زنده بمانم یا تلاش می‌کند که روحم را از تنم بیرون بکشد.
هر چه که هست.. بی چون و چرا می‌پذیرم، زیرا تمام چیزی که می‌خواهم حس دوباره آن بوسه و دیدار مجدد با آن چشم‌هاست..چشم هایی که به سختی به خاطر می‌آورم.
+ میتونی یه نخ سیگار بندازی پایین؟
- میتونی بگیریش؟
مستانه خندید و کمی چشم‌هاش اشک آلود شد
+ دستاتو که نتونستم بگیرم ولی سیگارو بنداز می‌گیرم
کمی‌دست دست کرد و گفت
- میشه یکم وایستی تا بیام پایین باهم سیگار بکشیم؟
+ نه کار دارم باید قبل اینکه این کامل بسوزه برم
- مستی؟
+ خودمو زدم به مستی
- واقعا مست باش
پک عمیقی به سیگارش زد و نگاهش کرد
+ چی توشه؟
- تو‌ سیگار؟ نیکوتین و ازین آشغالا
+ نه، تو مستی
- راستی
+ به دردم نمیخوره
- خب..باشه پس من میرم، مراقب خودت باش
پرده رو کشید
+ بذار من کسی باشم که روحتو لمس می‌کنه، اجازه نده با دلتنگی بمیرم
اروم زیر لب زمزمه کرد :
من لایق مرگی بدون بوسیدن لب‌های تو نیستم
لیام لبخندی زد و سرش‌رو به پنجره تیکه داد
- پس مستی
من همیشه نداشته‌هایم را بسیار دوست می‌داشتم و اکنون او را دوست دارم که از من دور است، همان که بسیار ندارمش.
هر روز که می‌گذرد انعکاسی از وجود او را چه در خواب و چه در بیداری میبینم که به من لبخند می‌زند. انگار که لذت می‌برد، از این که قلبم برای او ستاره‌‌ی سوزانی شده‌، می‌میرد و خاکستر می‌شود تا فقط یکبار دیگر با او ملاقات کند با اویی که وصف وجودش در کلمات من نمیگنجد.
گویند که تو همان نوری پس از ظلمت بسیار.
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
هربار قبل سلاخی رو به قربانیان زمزمه می‌کرد +تو مثل یک ستاره‌ای دارلینگ! اما خودش هم خوب می‌دانست که هیچ یک از آن احمق‌ها لیاقت آسمان را ندارند، در آخر با لبخند همه آن‌ها را در گور می‌خواباند.
زن موقع برگشتن به اتاق خواب گفت
+ مواظب باش عزیزم اسلحه پره
مرد که در تاریکی به پشتی تخت تکیه داده بود گفت
- این اسلحه رو برای شوهرت گرفتی؟
+ نه خیلی خطرناکه میخوام برای تو یه حرفه‌ای استخدام کنم
- من چطورم؟
زن پوزخندی زد و لبه‌ی تخت نشست
+ بامزه بود اما کدوم احمقی برای کشتن یک ادم توی دست و پا چلفتی رو استخدام میکنه
لب‌های زین به خنده باز شد و لوله اسلحه را به طرف زن گرفت
- شوهر تو
.
انسانِ رذل بی احساسی به شمار میروم با ظاهر به فرشته مانند که برای حفظ دیوارِ غرورش هرکه سر راه بوده را به رگبار کشیده، با تمام این احوال برایت سوال نشد چگونه مقابل تو بی دفاع ترین حالت خود بودم؟
نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من.
اتاق برایش در سکوتی طاقت فرسا فرو رفته بود
سکوتِ غالب و سنگینی که به صدای تپیدنِ نبض شقیقه هایش منتهی میشد، سکوتی که در تپش‌های نامنظم قلبش و سردرد فجیعش خلاصه میشد
و به مرگ لبخندِ بی روحش منجر شده بود!
+رقص انگشت هایت بر روی کلاویه های پیانو‌ خاک خورده گوشه تالار رقص قدیمی، تو می‌نوازی و من سرخوشانه در خرابه های تالار برایت می‌رقصم
ما مینوازیم و میرقصیم غافل از مردم و خرابه‌ای که زمانی تا آوار شدنش باقی نمانده.
چون تولد اندروعه و فلین به شدت شبیهشه 🫴🏼🧋🧸
آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پردهٔ خلوت این غمکده بالا زد و رفت.
+عشق،عشق!
این واژه سه حرفی، برایم چیزی میانه خرافه و خواب مصنوعی بود. من؟
عشق برای دهان من زیادی بزرگ بود؛اما درست هنگامی غافلگیرم کرد که ابدا انتظارش را نداشتم
من او را دوست‌داشتم، بسیار دوست داشتم
.

- زین مالیک ۱۰ آوریل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو چنان در دل من جای رفته‌ای که گویی جان در بدنی.
+ هممون تو زندگیمون یه روزایی رو داشتیم که گفتیم این دیگه آخر خطه ولی میبینی؟ هنوز اینجاییم ؛ زنده‌ایم و هنوز داریم نفس میکشیم.
هنوز درد اون روزا تو استخونمون میپیچه ولی ازش گذشتیم. یادت بیار .. همه چیزهایی که ازش گذشتی به یاد بیار. روزی که فکر میکردی آخرشه ولی نبود. شبایی که فکر می‌کردی صبح نمیشه ولی صبح شد. ثانیه‌هایی که هر لحظه‌اش داشتی مرگ رو با پوست و جونت حس می‌کردی نمی‌تونم بگم درست میشه ، ولی قول میدم میگذره ، یه زخمایی تو زندگیمون هست بدتر از خود مرگه. تا وقتی باهاشون کنار اومدیم بارها مردیم و زنده شدیم ، ولی با همه این‌ها الان اینجاییم. تو هر سختی‌ای که داشتیم یه تیکه از خودمون رو جا گذاشتیم ، هر تیکه از وجودمون یه جا گم شده ..
نمیدونم تا الان چقدر از مشکلاتت رو تنهایی حل کردی لیام ؛ ولی از اینجا به بعد "باهم" درستش میکنیم‌.
لیام چشمای خستش رو به چشمای زین دوخت.
- باهم‌؟
زین کمی خودشو جلوتر کشید به آرومی روی لبای لیام لب زد : باهم.