𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍. – Telegram
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
150 subscribers
250 photos
62 videos
31 links
من فقط مسیح مجرم پشت بوسه یهودام.
Download Telegram
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘰𝘯𝘦𝘴. (sarevn)
دیر است، گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه
دیر است گالیا
به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟… آه
این هم حکایتی ست
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
🌱✨️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو در آینه نگه کن که چه دل‌بری ولیکن
تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد.
وسط قهوه خوردن، دیدم اونور خیابون وایستاده داره از دور نگاهم می کنه.‌
با کمی مکث لبخند زدم، وانمود کردم هنوز ندیدمش به دوستی که روبروم ایستاده بود چیزی گفتم و شانه هام رو تکون دادم ؛مثلا ما شادیم!
دروغ چرا اون لحظه گردنم سعی به بی خیالی داشت اما صورتم کار خودش رو می کرد!
پلکم تند ورق می زد و پای یک خاطره از او مات می ایستاد!
اون لحظه با خودم لج بودم لب هام حالت خنده داشت، ولی شکری که تو قهوه ریخته بودم مزه زهر میداد.
-لیام پین، ۱۰ فوریه
تولدت‌مبآرک،ستاره‌کوچولو.
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
Photo
آخرین گلوله رو به تن سفید قربانی‌ش شلیک کرد.
کراوات‌ و دو دکمه اول پیراهن‌ش رو باز کرد؛ فنجان گرم قهوه رو بلند کرد و کمی ازش نوشید.
با دستمال آهسته عرق سرد صورتش رو پاک کرد و بعد خون پاشیده شده روی لوله تفنگ رو از روی اون تمیز کرد.

بالای سر قربانی‌ش ایستاد
دست‌ش رو لای موهای پسرک برد و پک عمیقی به سیگارش زد

+ ببریدش یجای دور افتاده جسدش رو بسوزونید

پسرک قربانی، درحال جون دادن بود، اما زِد!؟ قرار نبود اهمیتی بده، از قهوه‌ی گرم‌ش نوشید و دود سیگار از ریه‌هاش به پایین سر می‌خورد.

با صدای زنگ گوشی به خودش اومد و گوشی نوکیاش رو از توی جیبش درآورد

- بوی خون رو حس می‌کنم مرد،کارِت عالی بود
+ تازه بازی شروع شده پین،عجله نکن برای جشن گرفتن
!
از همان اول معجزه‌ای در کار نبود، ساعت های رند قرار نبود چیزی را به ما بفهمانند امید دروغی برای تحمل رنج است‌، انگار انسان خوشش می‌‌آید در توهم زندگی کند شاید هم میداند واقعیت هیچوقت قرار نیست زیبا باشد و برای فرار از تاریکی به افکار رنگی پناه می‌برد.
حتی زیبایی عشق در بی فرجام بودنش است‌، قشنگ‌ ترین قسمت قصه های عشق در دور شدنِ عاشق و معشوق است.
میبینی؟ زندگی از رنج خوشش می‌آید، زیباترین بخش خود را در درد‌ آدم‌ ها خلاصه میکند.
هیچ چیز تمام نشده بود و نمی‌شد، نگذشته بود و نمی‌گذشت.
به دام آن زندگی افتاده بودم یک زندگی تکرار شده و یک چرخه‌ی تکراری، روزها به شب می‌رسیدند و شب‌ها به روز مهتاب به خورشید می‌رسید و خورشید به مهتاب، ساعات سپری می‌شدند، فصل‌ها به گذر می‌افتادند و آنها تار از موهایم سفید میکردند.
اگه به هر دلیلی روز خوبی نداشتید، پیشنهاد میکنم برید مینی مستند زین رو ببینید.🫶🏻
https://youtu.be/6tg_WDZGtZo?si=7Q6OKw7RhewR05NL
گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواست
خود کرده جرم و خلق گنهکار می‌کنی.
💘2
Forwarded from سالِ‌ بلوا.
بالاخره تو کوچه‌ی ماهم عروسی میشه.
عروسی‌ای که میشه:
+ اگر روزی من قبل از تو مُردم، جسدم را بسوزان و هر مشت از خاکسترم را به سمت آسمان رها کن، بگذار دانه‌های کوچک خاکسترم هم صورتت را ببوسند.
+ If I were to kiss you then go to hell,
I would.
So then I can brag with the devils that I saw heaven without even entering it.


Happy september 28th.🍾
👍1
بغض گلوش رو خفه کرده بود
و چشماش از شدت غم قرمز شده بود..
همین که دست‌هاش رو دورش پیچید
یهو زد زیر گریه
از نبود یارش ..
از اینکه مجبور شده بود ترکش کنه
از اینکه دلش براش تنگ میشه
ازین که هنوز دوسش داره ..
و اینکه داره درد میکشه از نبودش
لیام تو بغل زین برای یار از دست رفته‌اش گریه میکرد
که نیست که بغلش کنه
و عطر تنشو به آغوش بکشه ..
و زینی که دلبندش تو بغلش بود و درد میکشید!
اره اینکه یکی دیگه رو میخواست درد داشت ..
ولی بیشتر از همه ازین درد میکشید
که اون درد میکشید ..
وقتی به گذشته تا حالش مینگریست جز رنج و درد به چشم ندیده بود، خنده هایش درد بودند و گریه هایش اندوه، آرامشش بازتاب گذشتهِ تلخش بود و تمام پوزخندهایش انعکاسی از آنکه آنقدر کشیده بود که بی حس شود، آنقدر ضربه خورده بود و شکسته بود که خنثی شود، در آن زندگی مَردی رنج کشیده مُرده بود.
When I was alone you were there.
تمام زندگی او درد بود، او از انسان بودن شرمگین بود حتی از اینکه انسان نامیده شود خجل بود.
میتوانست درک کند که چرا مردم او را نمی‌خواهند. حتی وقتی سعی می‌کرد بخندد نمی‌توانست از ته دل این کار را بکند چون می‌دانست که هیچ کس نمی‌تواند او را واقعا بفهمد. تنهایی، مثل یک سایه همیشه همراهش بود هرچه بیشتر از مردم فرار می‌کرد، بیشتر به عمق این تنهایی فرو می‌رفت تاجایی که دیگر نمی‌توانست خود را درک کند.
کنار لیام نشست و گفت :
-کم آوردي نه ؟
+معلوم نیست ؟
-شاید ..
دستی به صورت خسته‌اش کشید
+ هزار راه برای توجیه کردن هست. بگم کم نیاوردم هنوزم مثل قبل میخندم، خوشحالم، اما آدم باید با خودش صادق باشه، سر خودش رو که دیگه نمیتونه شیره بماله میتونه ؟
شونه‌هاش رو انداخت بالا
+ کم آوردم
خیلیم کم آوردم
این راه تنهایی رفتنش ساده نیست
منم آدم بازی یه ‌نفره نیستم
تنهایی مثل خوره میمونه ، نمیدوني از کی شروع میشه ، اما به خودت میاي و میبینی ذره‌ ذره کل زندگیت رو گرفته . انقدر از آدم خالی میشي كه دلت میخواد توی خیابون یه نفر سفت بغلت کنه . تا حالا از سر خستگی دلت خواسته کسی رو بغل کنی ؟
من الان تو همون وضعم.