- چرا ازش مراقبت میکنی؟
+ چون ازم مراقبت نشد. و من میدونم نداشتن کسی که بخوای بهش تکیه کنی، چقدر سختگیرانه بزرگت میکنه.
- اما تو داری آسیب میبینی...
+ تا وقتی که اون آسیب نبینه، من خوبم.
+ چون ازم مراقبت نشد. و من میدونم نداشتن کسی که بخوای بهش تکیه کنی، چقدر سختگیرانه بزرگت میکنه.
- اما تو داری آسیب میبینی...
+ تا وقتی که اون آسیب نبینه، من خوبم.
من چیزی رو خراب نکردم، فقط سعی داشتم با روش خودم درستش کنم؛ درست وقتی که همهتون مشغولِ شکستنم بودین.
میگم عجیب نیست کوچیکخانم؟
اینکه جمشید خدابیامرز میگفت: «تو حالیت نیست بچه؛ ولی آدمیزاد با غم زادهشده.»
مگه ما نتیجه خاکبازیِ اوستا نبودیم؟
چیشد که غم؛ خاکمون شد؟
گِلمون فرق داشت با ملائکِ اوستا؟
جمشید خدابیامرزم گِلش فرق داشت کوچیکخانم.
وقتی آوردنش آسایشگاه گِل وصلِ تنش نبود... غم بود.
تنش غم بود، روحش غم بود، صداش غم بود، چشاش غم بود.
دُکیا گِلِ سرشتش رو ندیدن ولی ما دیدیم و یحتمل بد آوردیم.
وگرنه گِل ما از غم نبود... یا نکنه بود و فقط چون جمشید خدابیامرز رو دیدیم فهمیدیم جنسمون رو؟
تو که غریبه نیستی کوچیکخانم...
میترسم منم.
میترسم عاقبتم مثل شروعم با غم باشه.
ولی آخه جمشید میگفت «خزونی، روزِ رفتنت رسید بخند و بروآ.»
خب تو خودت بگو کوچیکخانم؛ مگه دم رفتن باید لبخند زد وقتی خودت لا غم گِلت رو برداشتن؟
خودت بگو...
دم رفتن کی لبخند میزنه آخه؟
دم رفتن غم داره که غمم کم نشد و سِرشتم تغییر نکرد.
اصلا داری حرفامو کوچیکخانم؛ یا توام غمزادهای؟
ما نخواستیم گِلمون از غم باشه؛ خواستیم؟
نخواستیم و توام حواست پرتِ من نیست کوچیکخانم.
توام مثل دُکی و حبیب نمیخونی خطم رو... باید تا وقتی جمشید نپریده بود از بوم بخاطر همون خانم دکتر خوشگله که لاکِ سرخ داره؛ بهش خط میدادم.
باید تا وقتی خریدار داشت غمم؛ میفروختم به جمشید که قبل رفتن گِل منم بِبَره کوچیکخانم.
چیزی نیستا ولی یکم گِلم سنگینتر از همیشهست کوچیکخانم.
یکمگِلمسنگینتره...
#گیـلانه
اینکه جمشید خدابیامرز میگفت: «تو حالیت نیست بچه؛ ولی آدمیزاد با غم زادهشده.»
مگه ما نتیجه خاکبازیِ اوستا نبودیم؟
چیشد که غم؛ خاکمون شد؟
گِلمون فرق داشت با ملائکِ اوستا؟
جمشید خدابیامرزم گِلش فرق داشت کوچیکخانم.
وقتی آوردنش آسایشگاه گِل وصلِ تنش نبود... غم بود.
تنش غم بود، روحش غم بود، صداش غم بود، چشاش غم بود.
دُکیا گِلِ سرشتش رو ندیدن ولی ما دیدیم و یحتمل بد آوردیم.
وگرنه گِل ما از غم نبود... یا نکنه بود و فقط چون جمشید خدابیامرز رو دیدیم فهمیدیم جنسمون رو؟
تو که غریبه نیستی کوچیکخانم...
میترسم منم.
میترسم عاقبتم مثل شروعم با غم باشه.
ولی آخه جمشید میگفت «خزونی، روزِ رفتنت رسید بخند و بروآ.»
خب تو خودت بگو کوچیکخانم؛ مگه دم رفتن باید لبخند زد وقتی خودت لا غم گِلت رو برداشتن؟
خودت بگو...
دم رفتن کی لبخند میزنه آخه؟
دم رفتن غم داره که غمم کم نشد و سِرشتم تغییر نکرد.
اصلا داری حرفامو کوچیکخانم؛ یا توام غمزادهای؟
ما نخواستیم گِلمون از غم باشه؛ خواستیم؟
نخواستیم و توام حواست پرتِ من نیست کوچیکخانم.
توام مثل دُکی و حبیب نمیخونی خطم رو... باید تا وقتی جمشید نپریده بود از بوم بخاطر همون خانم دکتر خوشگله که لاکِ سرخ داره؛ بهش خط میدادم.
باید تا وقتی خریدار داشت غمم؛ میفروختم به جمشید که قبل رفتن گِل منم بِبَره کوچیکخانم.
چیزی نیستا ولی یکم گِلم سنگینتر از همیشهست کوچیکخانم.
یکمگِلمسنگینتره...
#گیـلانه